درنگی بر هویت های سوخته و به بهانه جام جهانی ۲۰۱۴

اکبر کرمی

زیستن در یک اجتماع توسعه نایافته و فرهنگی پیشامدرن نه تنها ما را از حقوقی انسانی که از زیست، هویت و تاریخی انسانی هم محروم می کند. با این همه ایستادن در برابر این دست هویت های تحمیلی و مزاحم و پاره هایی از تصویری که از ما ساخته می شود، در پندار من راهی است که می تواند ما را تا حدی از این آسیب های مزمن برهاند و راهی به رهایی از این دور بسته بگشاید. اما فراموش نباید کرد، فرایند ایستادن، همیشه با ایستادن بر فراز پاهای خود کلید می خورد.

یکم. چندی پیش از برگزاری جام جهانی ۲۰۱۴ در وب گاهی پرسه می زدم که از من تیم محبوبم را جویا شد. خیلی عادی و بلافاصله ایران را انتخاب کردم؛ جایی که در آن زاده شده ام و خاطرات تلخ و شیرین فراوانی از آن دارم؛ جایی که در آن زبان گشودم و با زبان، جهانی دیگر و افق هایی تنگ بر من گشوده شد. وقتی لازم شد روی آن پرچمی که نماد تبعیض است کلیک کنم؛ تردیدی عجیب همه ی جانم را در خود پیچید و از من پرسید چرا ایران؟ چرا این پرچم تحمیلی؟ چرا این خاک سراسر رنج و ناگوار؟ چرا این فرهنگ مردسالار و هنگ برادران بزرگ؟ چرا این دژخیمانی که خنجر خویش از استخوان برادرت  ساخته اند و شلاق از گیسوان خواهرت؟ چرا این مردمان پراکنده، توسعه نایافته و هنوز کم و بیش بدوی!!!

و پرسش هایی اساسی تر!

چرا این کشور، تاریخ و دین – که حقوق انسانی تو را به هیچ گرفته است – را باید دوست داشت؟  یا حتا عاشق آن ها بود؟ آیا این کشش و عشق کور، وجهی از آن آسیب عمیق و توسعه نایافته گی مزمن نیست؟ آیا این دست احساسات، ترجمانی از جان بیماری نیست که شوربختانه به دژخیم خود دل بسته است؟ و با عشقی این چنین رسوا تلاش دارد احساس حقارت خود را پنهان کند؟ احساس حقارتی که بیش از هر چیز در این خانه و بیماران حاکم بر آن ریشه دارد!

دوم. بگذارید برای در امان ماندن از تیر کین ایرانیان و مسلمانان غیوری که عادت کرده اند ایران، اسلام و جمهوری اسلامی را از مردمان آن جدا کنند، در همین ابتدا سوزنی به خود بزنم. مساله فقط ایران، اسلام یا جمهوری اسلامی نیست، که با تفکیک آن ها از مجموعه ی بزرگ و باز و جاری ایرانیان، بتوانیم، بی خیالِ همه ی این مصایب بزرگ  شویم؛ و در این بی خیالی، که با جان و جهان همه ی ما آغشته است، برای ایران یا بدتر برای خودمان نوشابه ای بازکنیم و فکر کنیم می توانیم با خیال خوش ایران، اسلام یا جمهوری اسلامی انتزاعی (و تصویری از خودمان که واقعیت ندارد) به خوابی ابدی فرورویم. مساله خیلی جدی تر است؛ ما حتا در برابر احساسات خود به پدران و مادران و خانواده ی خود هم سر گردان و پرمساله ایم؛ و هنوز نمی دانیم در میانه ی این عشق و نفرت لعنتی کجا باید ایستاد؟

من در خانواده ای همانند اجتماع/جامعه ی ایران که در حال گذار است زاده شده ام و با همه گوشه ها، دردها و آسیب های گذار -کم و بیش- آشنا هستم. همانند همه ی کودکان، زمانی به پدر و مادرم هم چون قهرمانانی نگریسته ام که ابدی و ازلی اند؛ وعشقی را به آنان تجربه کرده ام که در باورم هم نمی گنجید روزی با تردید رو به رو شود؛ همانند همه ی کودکان برای این عشق و احترام شوندها (دلایل) و بنارها (عوامل) بسیاری را در جان و جهان خود سراغ دارم و نمی توانم هیچ گاه رنج ها و مرارت هایی که آنان در پرودن من به جان خریدند فراموش کنم.

با این همه، تاریخ هیچ گاه متوقف نمی شود؛ و در بزنگاهی به ناچار باید جام ذهر واقعیت را سرکشید و با دردِ خودآگاهی رو به رو شد. وقتی آن بت ها شکستند؛هنگامی که آن قهرمانان افول کردند و فصل آن ها سپری شد؛ هنگامی که در برابر ژن ها و میم ها، دریافت های جدید من از جهان خویش صف آرایی کردند و در کنار آن رنج ها و تلاش ها، ناتوانی ها، نادانی ها و ناکامی ها هم محاسبه شدند، دنیای در حال تعلیق من هم شروع شد. تازه از خود پرسیدم چرا باید آن ها را دوست داشته باشم؟ چرا آن ها را دوست داشته باشم، که سرچشمه ی همه ی رنج های من اند؟ چرا باید قربانی خاموش این خودآزاری زیستی/تاریخی باشم؟ چرا باید فراموش کنم که آسیب پدرسالاری، تبعیض، نابرابری، هراس از آزادی، خشونت و درد، همه و همه از این خانه و خانوده سربرآورده است و جان و جهان مرا تیره و تباه کرده است؟ چرا باید فراموش کنم که یکی از ریشه های ستبر انحطاط در خانه و خانواده قرار دارد؟ و از این کانون است که هر تلاشی برابر بهبود و اصلاح سترون می ماند.

هر کودکی که زاده می شود زمانی به پدر و مادرش هم چون قهرمانانی می نگرد که باشکوه تر و بزرگ تر از آن ها نخواهد دید؛ اما چه تعداد از ما وقتی بزرگ می شویم و می توانیم پدران و مادران خود را روی ترازو بگذاریم، از آن ها و وزن شان شرمنده نمی شویم. سرگردانی در میان عشق و نفرت، سرنوشت شوم یک انسان زاده شده در یک فرهنگ، کشور و خانواده ای توسعه نایافته است.

همه ی ما عادت کرده ایم و گاهی از زور عادت، باور کرده ایم که پدران و مادران (و نیز کشور، فرهنگ، دین، وطن و …) را بسیار دوست می داریم؛ اصلن عاشق آن ها هستیم؛ اما وقتی پای شوندها و بنارهای این عشق به میان می آید و سرمان به حساب می رسد، تازه یادمان می آید که توسعه نایافته گی و همه ی آن چه انحطاط نامیده می شود، چیزی نیست، مگر کارنامه ی تباه همین پدران و مادران کوچک؛ و پیدا کردن دلیلی برای این عشق خودآزارانه چه قدر دشوار است. اصلن چرا و چگونه ما باید عاشق زندانبانان خود باشیم؟ انگار آن ژن ها، میم ها و طبیعتی که ما را به سوی این عشق بی دلیل هل می دهد با تاریخ و سرنوشت ما هماهنگ نیستند! انگار هویت و تاریخ ما پاره پاره و گسیخته است؛ انگار قرار نیست این سرنوشت لعنتی سر-به-راه شود! انگار قرار نیست این تعلیق تمام شود!

سوم. اگر زمانی شانس خودآگاهی و ایستادن بر فراز پاهای خود نصیب ما شود؛ اگر توسعه و مواهب آن، سرانجام روزی ما را پای حساب و کتابی بی بغض و کینه و دور از عشق و نفرت بکشاند، شاید آن گاه بتوانیم بیرون از این خانه بایستیم و به آن چه بر ما گذشته است بنگریم و از خلال شیارها و زخم های عمیقی که در جان و جهان ما مانده است، بر این خانه و خانواده داوری کنیم.

در بیرون از خانه نه پدر و مادری یافت می شود و نه خانواده ای؛ از ایران انتزاعی در تاریخ و جغرافیا سراغی گرفته نمی شود؛ از اسلامی انتزاعی هم؛ ایران بدون مردمانش، ایران بدون جمهوری اسلامی و ایران بدون من و تو که به آسانی از یک دیگر گذشته ایم و هم چنان می گذریم، تنها یک افسانه است. ایران در پندار من همان سرزمینی است که کهریزک هم دارد؛ ایران همان جایی که زندان لنگرود قم هم در آن قرار دارد و ما همیشه از کنار آن بی تفاوت گذشته ایم. ایران خاوران هم هست! ایران پدرها و مادرهای ما هم هستند که همانند فرهنگ، کشور و تاریخ مان، هم دست استبداد و هم سوی انحطاط اند. ایران  و ایرانی همه ی آن چیزی است که به حکم رانش هایمان، باید دوستشان داشته باشیم، اما با تصور دقیق آن ها، بیش تر شرمنده می شویم تا لبریز غرور. ایران سلول های مرگ آلودی هم هست که من در آن خوابیده ام؛ و ایرانیان زندان بانانی هم هستند که بی هیچ شرمی برخی از زندانیان را هم چون سگان، برای گرفتن یک نخ سیگار شرطی کرده بودند! نباید فراموش کرد ایران زندان بانِ اعظم هم دارد و زندان اعظم هم هست!

می توان به این زندان بان و زندان معتاد شد؛ می توان چشم ها را بست و عاشق سینه چاک همین پدرها و مادرهای فکستنی بود و مثل بسیاری از آدم های به ظاهر بزرگ – که در فرهنگ کوچه بچه ننه خطاب می شوند – به پای آن ها افتاد و همه ی رنج ها و ناکامی ها گذشت؛ می توان شهربند خندانی بود و از جهنمی که برای ماساخته اند بهشتی موهوم آفرید؛ با این همه، ایرانیان زندانیانی هم هستند که با ودکای شب آخرین به خواب رفته اند و در اوج ناامیدی بر در دیوار سلول های تاریک خود نوشته اند “کاش می شد سرنوشت از سر نوشت”.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)