گمان نمی کنم بتوانم در شهری غیر از تهران زندگی کنم، این شهر دلگیر، این شهر خاکستری و بزرگ هویت دارد. هویتی که با روح من پیوند خورده، یکی می گفت: تهران شبیه مادرید است، اما گمان نمی کنم هیچ شهری شبیه تهران باشد.

از کودکی عادت دارم نوشته های روی در و دیوار شهر را بخوانم، از همان وقتی که خواندن و نوشتن یاد گرفتم، انگار وظیفه ای مهم سال ها پیش، حتی قبل از تولدم به من محول شده: در و دیوار ها را با دقت بخوان.

اصلا تهران برای من یعنی خیابان های طولانی و دیوار های خاکستری، پر از نقاشی های دیواری کج و کوله و دیوار نوشته های حکومتی و غیر حکومتی.

شاید به خاطر عادتم به دیوارخوانی، دیوار های سلول اینقدر خوب در خاطرم مانده، رنگ زردش، کلفتی قشر رنگ که معلوم بود با بی حوصلگی روی دیوار مالیده شده و دیوار نوشته هایش.

حسن یوسفی اشکوری نویسنده، محقق و از روحانیان آزاد اندیش‌ایران که بارها محاکمه و زندانی شده، سلول انفرادی را زندان در زندان می نامد و در کتاب تاملات تنهایی می نویسد: کسانی که زندان انفرادی را تجربه کرده اند (متاسفانه شمارشان کم نیست)، می دانند که سلول انفرادی چیست. مکانی با دو متر در یک متر و نیم و ویژگی های دیگری که اکنون جای شرح و بیانش نیست زندان رفته ها می دانند که در انفرادی، زندان بر زندانی چگونه می گذرد. نه کتاب و کاغذ و قلم هست که با خواندن و نوشتن وقت بگذرانی و نه هم سخنی که با او کلامی بگویی و حداقل با او از درد پیدا و پنهانت حرفی بزنی و نه از خانواده خبری داری که از نگرانی ات کاسته شود و نه از دنیای بیرون اطلاع داری که بدانی «دنیا دست کیست» و در چند متری تو چه می گذرد. به جد احساس می کنی که در یک قبر کمی بزرگ و نیمه روشن قرار گرفته ای که می توانی در مسافت دو متر ساعت ها راه بروی و خسته و از پا افتاده به زمین بیفتی تا مثلا استراحت کنی اما بلافاصله می بینی نفس در سینه حبس و راه تنفس بسته شده و مجبور می شوی بار دیگر برخیزی و راه رفتن را ترجیح دهی تا شاید از فشار سینه ات کاسته شود و بالاخره نفسی برآید که «ممد حیات» باشد.

قبر تعبیر خوبیست، انگار در جایی بی مکان و بدون زمان هستی. معنای واقعی کش آمدن لحظه ها را در انفرادی لمس می کنی، یک دقیقه تبدیل زمانی می شود طولانی و غیر قابل تحمل.

احمد غلامی داستان نویس و روزنامه نگار در کتاب جیرجیرک می نویسد: هر کس که ساختن زندان انفرادی به کله اش زده آدم جالبی بوده و خوب می دانسته با آدم ها چطور بازی کند. یعنی درست تر آن است که بگویم می دانسته آدم بهترین دشمن خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل خودش را بیاورد.

اما برای من انفرادی قبری بود با دیوار هایی پر از دست نوشته، خودم با خودم تنها بودم اما خیال تمام آدمهایی که دست خط شان روی دیوار های انفرادی بود، با من بود، شاید به همین دلیل هر وقت برای بازجویی از سلول خارج می شدی زندانبان ها به جان سلول می افتادند و همه گوشه و کنارش را برای پیدا کردن مداد و خودکار می گشتند، به گمانم می خواستند حتی خیال آدمهای دیگر هم در سلول نباشد.

روی دیوار های سلول تا دلت بخواهد یا حسین میرحسین نوشته بودند و متن سرود آفتابکاران. با اینکه تکراری بود، اما خواندنش با دست خط های مختلف و تصور آدم های صاحب دست خط جذاب بود.

یک نفر با مداد و خط درشت بالای در نوشته بود: ان الله مع صابرین. تا هر وقت به در نگاه می کنی، هر وقت به رفتن فکر می کنی، یادت بیاید که باید صبر کنی، که خدا هم با صبرکنندگان است، پس بی قرار نباش.

گوشه دیوار یک نفر از دلتنگی هایش برای کودکش نوشته بود، گوشه دیگری کسی روزهای زندانش را شمرده بود، بعضی ها فقط اسم نوشته بودند و یکی دیگر نوشته بود که باران می بارد و دلش پر می کشد برای قدم زدن زیر باران در خیابان.

بهترین دیوار نوشته عمرم را داخل سلول انفرادی بند ۲۰۹ اوین خواندم، جمله ای که از تمام دیوار نوشته های شهر تهران، از تمام جملات قصار روی دیوار مدرسه ها و اداره ها و کوچه پس کوچه های تهران زیبا تر بود، از در سلول که وارد می شدی روی دیوار سمت چپ، درست یک متر بالاتر از کف نوشته بود: تو تنها نیستی من قبل از تو اینجا بودم و به تو فکر می کنم.

صبا آذر پیک ۶ روز پیش بازداشت شده، هیچ خبری از او نیست و قطعا در انفرادی به سر می برد. حسین نورانی نزدیک به ۴۰ روز است که در انفرادی است، سراج الدین میردامادی هم ۲۲ روز است که در سلول انفرادی است، و ده ها نفر دیگر که حتی اسمشان را نمی دانیم به جرم عقاید شان و نگاه متفاوت شان در سلول های انفرادی هستند. ای کاش آنها این جمله یا چیزی شبیه به این را خوانده باشند و یادشان باشد که تنها نیستند و ما مدام به آنها فکر می کنیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)