لیلا حاتمی را از فیلم لیلای مهرجویی تعقیب می کردم؛ بیشتر از دور اما به دلایلی از نزدیک تر. ادعا نمی کنم که رفیق گرمابه و گلستان، ولی چند بار دورادور از کنار هم رد شدیم. دختری بود بی نهایت آرام و ساده، تقریبا چیزی شبیه همان نقشش در فیلم مهرجویی. شاید هم برای همین وقتی در فیلم با دست خودش پای هوو را توی زندگیش باز می کند این قدر نقش باور پذیر در می آید. خانم حاتمی اساسا چنین موجودی است: نرم، منعطف و سازگار. با این پس زمینه ی ذهنی وقتی در پیامی -که بسیار هم خوب نوشته شده بود- تلویحا از اتفاقات حاشیه ی جشنواره کن- دیده بوسی با ژیل ژاکوب- عذر خواهی کرد نه تنها متعجب نشدم که احترامم بیشتر شد. سخت است لیلا بودن، هنرمند بودن، خودت بودن، با حجاب و در عین حال آراسته و زیبا بودن، نماینده ی کشوری مثل جمهوری اسلامی بودن و همزمان شبیه آدم حسابی ها بودن. آسان نیست از اینهمه خط قرمز رد شدن و رد نشدن؛ پاسخ تندروهای دو طرف را دادن؛ روی لبه ی تیغ ایستادن و توی آن مملکت کار کردن. به عبور از طناب باریکی می ماند بر دره ای به ژرفای حماقت بشر. لیلا حاتمی اما تصمیمش را گرفته: او می خواهد که در ایران بماند و به فعالیتش ادامه بدهد، نمی خواهد یک مبارز، یک انقلابی، یک سنت شکن، یک طغیانگر باشد. لیلا فقط میخواهد لیلای سینمای ایران باشد.

***

دست بر قضا (غذا؟) گلشیفته را هم از دور می شناسم، از طریق خواهرش شقایق فراهانی. گلشیفته از همان زمانی که با درخت گلابی مهرجویی درخشید در یک کلام آتش پاره بود: عصیانگر، نا آرام و وحشی. برای همین هم از این که توی چهارچوب های تنگ سینمای ایران نگنجد و عطای همه چیز را به لقایش ببخشد و جلای وطن کند متعجب نشدم. بعد تر هم که با تابو شکنی هایش به همه ی آن چارچوب های تنگ ایرانی- اسلامی پشت پا زد و آب در لانه ی مورچه های کوتاه فکر وطنی انداخت فقط به ارادتم افزوده شد. سخت است گلشیفته بودن؛ پشت پا زدن به همه چیز آن هم در اوج. کاری که گلشیفته کرد کارستان بود. آسان نیست برای یک هنرپیشه، بازی کردن با زبانی دیگر در بستر فرهنگی ای غریبه و حرفی برای گفتن داشتن. یک مهندس همه جای دنیا یک مهندس است اما هنرمند تمام هویتش را از فرهنگش می گیرد. گل شیفته اما تصمیمش را گرفته بود، نمی خواست بماند و هنر پیشه ی مطرحی باشد، میخواست خودش باشد.

***

گلشیفته و لیلا؛ هر دو دختران زیبای سرزمین من هستند؛ یکی با ماندنش تا مقام داوری جشنواره ی کن رفته که افتخار بزرگی است (بماند که همه ی این ها در سایه ی یک اتفاق حاشیه ای به فراموشی سپرده شد که این خاصیت زیستن در سرزمین کوتوله هاست)، دیگری با عصیانش نام و تصویری جسور و متفاوت از زن ایرانی را در سینمای جهان به مخاطب نشان داده است. من با بازی های این هردو؛ خندیدم، گریسته ام، زندگی کردم: با اِلی سیلی خوردم و روی خاک افتادم و با پررویی بلند شدم، با لیلا پیش سترونی ام به زانو در آمدم و تقدیر را پذیرفته ام. هردوی این هنرمند ها را بی نهایت دوست دارم؛ نه فقط به عنوان دو هنرپیشه که به عنوان دو زن ، دو هم وطن، دو نگاه متفاوت به دنیا. این نوشته هم راستش درمورد لیلا و گلشیفته نیست که بیشتر پاسخ به سوالی است که سالهاست ذهن من را درگیر کرده: باید رفت یا ماند؟ باید عصیان کرد یا نرمش؟ باید لیلا بود یا گلشیفته؟ شاید چند سال پیش با قطعیتی ناشی از خامی، کفه ی من به سمت گلشیفته می چرخید. این روزها اما فکر می کنم دنیا به هردوی این جور آدمها احتیاج دارد: گل شیفته ها و لیلا ها.

318803_547856801907955_192590778_n

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)