سخنرانی آقای «نوید کرمانی» در تاریخِ ۲٣ مه ۲۰۱۴، در مقابلِ مجلسِ آلمان و بمناسبتِ شصت و پنجمین سالگردِ تدوینِ قانونِ اساسیِ آلمان، طبیعتاً بسیاری از ایرانیان را شاد و مُفتَخر کرد. من اما خرسندی و غم را با هم داشتم.
هستند کسانی که آقای «کرمانی» را نمونه ای برای انسان هائی می دانند که «بِرِشت» پیرامونشان می گفت: «کسی که واقعیت را نمی داند، فقط یک احمق است. اما کسی که واقعیت را می داند و آنرا دروغ می نامد، یک تبهکار است».
من اما چنین اظهارِ زهرآگینی را در موردِ ایشان اغراق می دانم. ایشان نه تبهکار و نه احمق اند. و این یقینِ منست. اما حال چرا واقعیتی را که ما می بینیم ایشان نمی بیند، فقط خودِ او داند و بس. ما صرفاً می توانیم به «حدس و گمان» بنشینیم که چرا چنین است: نوعِ نگرش؟ یا دلایلِ شخصی تر؟
به برداشتِ من، نظراتِ آقای «کرمانی» در این سخنرانی، نشاندهنده کسی ست که یا نمی تواند یا نمی خواهد اُبژکتیو با واقعیت برخورد کند؛ و یا راحتی را بر واقعیت ترجیح می دهد. همه می دانیم که ذکرِ واقعیت چقدر دشوار و ترسناک و خطرناک است. چه در محیطِ کوچکِ خصوصیِ زندگی مان، و چه در مقیاس های بزرگ تر. ذکرِ واقعیت هرگز، هیچ کجای تاریخ، کارِ هر کسی نبوده است.
توصیفِ او از آلمان و اجرای قوانین در آلمان را، در این سخنرانی، بشدت «سوبژکتیو» می بینم. و چنین در «سوبژکتیویته» غرق شدن را برای یک «روشنفکر» ضعف می دانم.

ایشان ماده یکِ قانونِ اساسی آلمان را (حیثیت انسان از تعرض مصون است) پایه و مبنای سخنرانی خود کرده اند. سپس بتدریج نتیجه گرفته اند که « این دو جمله یکدیگر را تکمیل کرده و به طور مشترک تحقق پیدا می‌کنند؛ و در جامعه آلمان طوری محقق شده‌اند که هیچ کس در روز ۲۳ ماه مه ۱۹۴۹ تصورش را نمی‌کرد». در بقیه سخنرانی، در عینِ حال که نامِ «ادوارد سنودن» را ذکر می کنند و به کمبودهای موجود در امورِ مربوط به پناهندگان اشاره ای خفیف و ضعیف می کنند، به گونه ای به سخن ادامه می دهند که ما ایرانیان آنرا با زیبائی و شیطنتِ زبانی خودمان «نه سیخ بسوزد و نه کباب» می نامیم. من چنین سخن گفتن را هم برای یک «روشنفکر» ضعف می دانم.

سخنانِ آقای «کرمانی» مرا ناخواسته، همزمان بیادِ ۲ چیز انداخت:
یکی رهبرِ بازنشسته یکی از سازمانهای سیاسیِ قدیم ایران، که با رفتار و نظراتش، عمومِ ایرانیان را از نسلِ سیاسیِ ۵۷ بَری و بیزار کرد و بدین طریق – خوشبختانه – افقی جدید در ذهنِ جوانان ایران ساخت تا مسائل را اصولاً بگونه ای غیرِ پنجاه و هفتی ببینند. بدونِ آنکه خود خواسته باشد. این فرد معایب و مصائب در ایران را رها می کند و فقط به حاکمان مدال می دهد.
سپس مرا – چون آدمی ام ذاتاً «طنز التخیل» (طنز + تخیل) – بیادِ مهمانی انداخت که چون نمی خواست که میزبان دلخور شود، حتی اشاره هم نمی کرد که لطفاً پنجره را باز کنید، من از گرما سوختم.

برخلافِ تصویرِ غیرِ اُبژکتیوی که آقای «کرمانی» از وضعیتِ اجرای قانون در آلمانِ امروز بدست می دهند، حیثیت و شخصیت و شرافتِ انسانی در آلمان، هر روز به بازی گرفته می شود. مثلاً:
– آنجا که «گونتر والراف» در فیلمِ «سفری درونِ آلمان» وضعیتِ عینیِ جامعه را نشان می دهد.
– آنجا که حکومت، علی رغمِ قانونِ اساسی، به ممالکی اسلحه صادر می کند که نباید.
– آنجا که شرکت ها، با اطلاعِ حکومت، به ممالکی برنامه های کامپیوتریِ شنود و جاسوسی صادر می کنند که نباید.
– آنجا که قوانینِ مربوط به شرکت های موسوم به برده داری در مجلس به تصویب می رسند.
– آنجا که بعضی از پناهندگان راهی جز خودکشی نمی بینند.
– آنجا که حکومت، خود «ترویانای» جاسوسی به خانه های مردم روان می سازد.
– آنجا که در ماجرای موسوم به (NSU)، دست و پای اداراتِ دولتی به میان می آید. اداراتِ دولتی ئی که «تنها» وظیفه شان حفظِ قانونِ اساسیِ کشور است.
و خیلی جاهای دیگر.

طبیعی ست که این به بازی گرفتنِ حیثیت و شخصیت و شرافتِ انسانی، قابلِ مقایسه با ایران یا سومالی یا عراق نیست. اما مگر چنین مقایسه ای اساساً صحیح خواهد بود؟ برای این «بهتر بودنِ» آلمان، من هم هر روز می گویم «مرسی آلمان». اما چشم و گوش و زبان بر بلاهائی که بر سرِ مردم آورده می شود نمی بندم.

آقای «کرمانی» پیش از آنکه نویسنده بشوند، خبرنگار بودند. و من معتقدم که خبرنگار، اگر هم که متعهد نباشد، باید لااقل مطلع باشد. متأسفانه چنین بنظرِ من آمد که ایشان از مواردی که در بالا ذکر کردم بی اطلاع اند. و این بسیار ناپسند است.

هر مکتب و حکومت و مرامی، پیروانی دارد و طرفدارانی. و مخالفانی و معترضانی. به گمانِ من هیچکدام از این دو طرفِ معامله، عینی و بی طرف به قضاوت نمی نشینند. چون اساساً «نمی توانند» به عینیت بنشینند. من اما تلاش دارم که مستقل باشم. نه هوادارِ حکومت و مرامی ام، و نه مخالف و معترض به مکتبی. نه سیاسی ام، و نه علاقه مند به این «پلید ترین کسبه دنیا». سعی دارم که بی طرف باشم وتنها و تنها با شواهد و نمونه ها واقعیت را ببینم و بسنجم.
و این با حرکت بسوی پله های ترقی و شهرت همخوانی ندارد. شاید آدمِ قانعی هستم؟!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)