در واکنش به صفحه فیسبوک «آزادی های یواشکی در ایران» با مطالبی انتقادی مواجه شده ام که کمابیش مضمونی مشابه دارند (برای مثال رجوع کنید به این پیوند). صورت مساله مشترکی که این مطالب طرح می کنند از این قرار است: مصادیق آزادی در طیفی قرارمی گیرند که یک طرف آن دغدغه های متعالی، عمیق و بنیادین است، مثل «فشار فرهنگی اجتماعی سیاسی‌ای که به زنان ایران امروز روا داشته می شود،» آزادی بیان، حق تعیین سرنوشت سیاسی، و حق مشارکت مدنی در امور جاری جامعه؛ و طرف دیگر، دغدغه های سخیف، حقیر، سطحی و خرده پایی است، نظیر «کشف حجاب توی بیابان یا سر کوه». البته این محتوا با لحنی تحقیر آمیز و طعنه آلود همراه شده که با وارستگی مشمئز کننده ای برای تمامی کسانی که سطح فهمشان از رشد جایگاه والای زن محدود گیسوفشانی است، افسوس می خورد.

در پاسخ باید گفت که نقطه اوج و فرود این مدل کاملا وارونه است. این که با لحنی پرکنایه عنوان شده که گروهی «اوج توقع‌شان از آزادی، برداشتن روسری است» ناشی از بدفهمی مساله استبداد است. استبداد، حرف زور است. حرف زوری که به شکلی سیستماتیک اعمال می شود. البته که برای حرف زور درجه های مختلفی می توان قائل شد: استبداد می تواند بر مسایل کلان جامعه اعمال شود، می تواند حوزه عمومی را محدود کند، و می تواند از آن هم فراتر رفته در جزئیات زندگی خصوصی افراد یک جامعه نیز مداخله کند. اما برخلاف صورت بندی ای که منتقدین صفحه آزادی های یواشکی ارایه می دهند، به گمان من «اوج» حرف زور این است که نیمی از انسان های جامعه، که هیچ تفاوت ذاتی با گروه دیگر ندارند، اجازه ندارند در مورد پوشش سرشان تصمیم بگیرند. در ایران، حقوق انسانی زیادی می توان برشمرد که نادیده گرفته می شوند، ولی به گمان من سخت تر و تلخ تر و دردناک تر و تحقیرآمیزتر از همه، همین مورد پوشش اجباری است که منتقدین با پوزخندی از فرهیختگی نادیده اش می گیرند. دون شان شمردن جایگاه والای زن برای پرداختن به مساله ثانوی و نازل و مبتذل حجاب اجباری، افتادن در دام گفتمان زورگویانه حاکمیت ایران است. من هیچ شرمی و حقارتی در این نمی بینم که دیپلماسی ایدئولوژیک و اقتصاد رانتی و فساد مالی و پوپولیزم سیاسی را فروهم و نقدم را متوجه پوشش اجباری کنم. اتفاقا به نظر من، خط مقدم مبارزه برای ارتقای حقوق بشر در ایران مساله آپارتاید جنسی و سمبل آن هم حجاب اجباری است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)