“نارنجی پوش” یک فاجعه و اساساً خودزنی است! خودزنی ای که مهرجویی در دهه هشتاد بیش از پیش به آن دامن زده و حال در آغازین سال دهه نود آن را به اوج رسانده است. “نارنجی پوش”ِ مهرجویی که اکرانش در سینماهای کشور آغاز شده است، فیلمی ست ظاهراً سفارشی از سوی شهرداری برای اَدای احترام به پاکی و پاکیزگی در سطح شهر. چه خوب بود کارگردان به جای ساختن یک فیلم سینمایی در بابِ پاکیزگی شهری آن هم با یک شکل روایی بی منطق، بازی های سطحی، شخصیت های باری به هر جهت، و دکوپاژِ اَدا و اَطواری، یک فیلم مستند می ساخت و در آن مردم را به پاکیزه نگه داشتن شهر دعوت می کرد. کِشاندن مردم به سالن های سینما برای به تماشا نشستن چنین فاجعه ای، فقط و فقط توهین به آنهاست. از بیش از هشتاد درصد سکانس های این فیلم می توان در میان برنامه های تلویزیون به عنوان پیام های بازرگانی استفاده کرد تا از طریق آنها مردم به حفظ پاکیزگی محیط اطراف شان ترغیب شوند!

فیلم در همان ابتدا با تحول شخصیتی عجیب و بی منطق شخصیت اصلی داستان، حامد آبان (با بازی حامد بهداد)، آغاز می شود. او به طور اتفاقی با کتابی به نام “فِنگ شویی” در خانه اش مواجه می شود و با خواندن آن به چنان تحول روحی و شخصیتی نائل می شود که به یکباره تصمیم می گیرد تمام شهر را از آشغال و کثافت پاک کند و با هر کسی که با او مقابله می کند نیز گلاویز می شود! در ادامه هم این تحول با استخدام در شهرداری و رفتگری در سطح شهر به تعالی می رسد! ساده ترین و سطحی ترین نوع بسترسازی برای توجیه تحول ناگهانی حامد در فیلمنامه در نظر گرفته شده است. تنها چند پلان ریز و درشت از حامد در حال خواندن کتاب فنگ شویی می بینیم و سپس در عرض یک الی دو دقیقه با شخصیتی مواجه می شویم که چنان تحت تاثیر این کتاب قرار گرفته که تمام زندگی اش را وقف پاکیزگی خانه و شهرش می کند! در این راه با هیچ کسی هم شوخی ندارد! در صحنه هایی از فیلم می بینیم که او به بدترین شکل ممکن با کسانی که آشغال در شهر می اندازند برخورد می کند. به عنوان مثال پوست موزی که توسط یک راننده به بیرون انداخته شده را به زور در گلوی شخص پرتاب کننده فرو می کند! و یا با کسانی که در پارک آشغال ریخته اند گلاویز می شود و حتی رکیک ترین حرف را نثار سفره ای که آنها در پارک پهن کرده اند می کند؛ دیالوگ زشتی که بار دیگر بی فرهنگیِ بخشی از جامعه ی فرهنگی کشور را به خوبی آشکار می کند. آیا نشان دادن این شکل برخورد با مردم برای تبلیغ پاکیزگیِ شهری و یا دعوت آنها به اقدامی بزرگ تر و ارجح تر، توهینِ به همان مردم نیست؟

همانطور که اشاره شد حامد با خواندن کتابی با نام “فنگ شویی” به این تحول می رسد. کتابی کاملاً سطحی با یک سِری باورهای بی ارزش و بی پایه و اساس که عمق نگاه فیلمنامه نویس و کارگردان را نشان می هد. فنگ شویی نام یک فلسفه باستانی در کشور چین است که با مُشتی باور خرافی سعی در کمک کردن به مردم برای پیدا کردن دکوراسیون مناسب و چیدمان درست اشیا دارد. برخی جملاتی که در فروشگاه های عرضه محصولات “فنگ شویی”، که اخیراً به ایران هم راه پیدا کرده اند، به چشم می خورند عبارتند از: این اجناس باعث آمدن برکت به خانه شما می شود، این نشان ها می توان رابطه شما با همسرتان را بهتر کند، این مجسمه شب ها روح خود را در خانه شما به حرکت در می آورد و انرژی خانه را تغییر می دهد، و . . . امروزه بسیاری از مردم در خودِ کشور چین این فلسفه را خُرافات می دانند و فقط عده ای از افراد مُسن در این کشور به آن اعتقاد دارند. مسلماً اگر این کهنسالان چینی بدانند که امروز همتایانی در سینمای ایران دارند، از شادی در پوست خود نمی گنجند! (واقعاً نمی دانم که داریوش مهرجویی که خود فلسفه خوانده و سالها عمر خود را وقف فلسفه کرده است، چگونه می تواند به همچین باور خرافی ای در فیلمش دامن بزند و حال از پی آن بخواهد حرف های بزرگ تر و مهم تر بزند؛ که البته هرگز نمی تواند). آنچه در “نارنجی پوش” و آن هم در پی خواندن کتاب “فنگ شویی” توسط حامد به آن اشاره می شود این است که فرد با پاکیزه نگه داشتن محیط اطراف خود می تواند به پاکیزگی روحی و روانی برسد. و این خود انگیزه ای می شود برای حامد تا محیط اطرافش را تمیز نگه دارد. اما فیلم نه تنها نمی تواند این حرف و احیاناً این کتاب را تبلیغ کند، بلکه در ادامه داستان به ضدِّ آن بدل می شود! حامد با واکنش های غیرطبیعی که از خود نشان می دهد و با برخوردهای عجیب و غریبی که با دیگران دارد (مانند برخوردهای زننده با کسانی که محیط را کثیف می کنند، صحنه درگیری فیزیکی با وکیل همسرش و همچنین دو عکاسی که از این صحنه عکس می گیرند، صحنه خودزنی اش، و . . .)، مخاطب را به وادار می کند تا بیشتر از اینکه شاهد تحول روحی او باشد، او را شخصیتی فرض کند که به تدریج به نمادی از توحش بدل می شود!

متاسفانه این شخصیت پردازی بدِ شخصیت حامد، بازی بدترِ حامد بهداد را نیز به دنبال داشته است. بازی ای که یک کار دیگر را به بازی های بد او اضافه کرد تا باز هم شاهد باشیم که اگر حامد بهداد را کنترل نکنند، بازی اش در حدِّ فاجعه خواهد شد! عکس العمل های عجیب و غریب و واکنش های غیرطبیعی او که در بسیاری از سکانس ها Overact هستند، نشان از بازی کنترل نشده ی او می دهند؛ کنترلی که باید توسط کارگردان انجام می شد، اما ظاهراً داریوش مهرجویی هم مانند بسیاری دیگر از کارگردانانی که با بهداد کار کرده اند او را به حال خود واگذاشته تا هر آنچه دلش خواست در صحنه انجام دهد!

نکته ی دیگری هم که راجع به فیلم قابل ذکر است دکوپاژ فیلم می باشد. چیزی که در “نارنجی پوش” هم دست از سرمان بر نمی دارد، عادت ترک نشدنی استفاده از دوربین روی دست است. دوربین روی دستی که در فیلم نه شخصیت می سازد، نه فضا. تنها چیزی که به مخاطب میدهد، سردرد و چشم درد است! متاسفانه در این فیلم نیز دوربین روی دست بی هویت است و خبری از یک دکوپاژِ درست و حسابی نیست. دوربینی که به قول یکی از دوستان، بیشتر از اینکه روی دست باشد، روی سر و گردن شخصیت هاست، و به هیچ وجه ما را به آنها و درونیاتشان نزدیک نمی کند.

نکته ی دیگری که اهمیت دارد، تحلیل های فرامتنی ای ست که از این فیلم شده است. عده ای شخصیت نهال (با بازی لیلا حاتمی) و همچنین حامد را نمادِ انسان های روشنفکر جامعه می دانند و اعتقاد دارند فیلم سعی در القای این نکته را دارد که این قشر روشنفکر جامعه هستند که می توانند قشر متوسط و کارگر را با خود همراه کنند و به اتفاق همدیگر انقلابی مخملی به پا کنند و تغییری بنیادین در سطح جامعه به وجود آورند. اگر واقعاً فیلم سعی در القای چنین مفهومی دارد، باید گفت که در بیان آن هم اندک توانی ندارد. اگر قرار است با شخصیت سرگشته و الکی خوشی چون حامد و همچنین شخصیتی مانند نهال که نسبت به میهن و خانواده اش غیر مسئول است، جامعه ای تغییر کند، باید فاتحه ی آن جامعه و همچنین قشر روشنفکر آن را خواند! به علاوه اینها، باید اضافه کرد که هیچ وقت جریان روشنفکر در این ممکلت نتوانسته اند مردم را با خود همراه کنند. چه جماعت روشنفکر از شعر و ادبیات و داستان، چه جماعت روشنفکر از فیلم و سینما، و چه جماعت روشنفکر از حوزه علم و فلسفه، هیچ کدام هرگز نتوانستند پیشگام باشند و بدنه اصلی جامعه را به سمت و سوی خود بکشانند. حال اگر فیلمساز ما واقعاً به چنین حرفی قائل باشد و قصدش هم بیان این حرف در فیلم بوده باشد، باید یکبار دیگر به تاریخ این مملکت در سه چهار دهه اخیر مراجعه کند و ببیند که چگونه جریان های روشنفکری همواره عزلت نشین شدند و از مردم دور افتادند.

تحلیل دیگری که از فیلم شده، پیام ضدِّ-مهاجرتِ آن است؛ اینکه نهال در پایان قصه تصمیم می گیرد در کشورش بماند و از مهاجرت صرف نظر کند. این پیام به زعم عده ای، درست در مقابل پیام اصغر فرهادی در “جدایی نادر از سیمین” قرار می گیرد. این که فیلم می خواهد پیام ضدِّ مهاجرت بدهد و بگوید ماندن در مملکت و ساختن آن بهتر از فرار کردن از آن است (با فرضِ اینکه مهرجویی همچین قصدی داشته)، فی نفسه خوب و با ارزش است؛ اما این پیام با ارزش هم به شکلی سطحی و ابتدایی، و البته ناقص داده می شود. نمایندگان مهرجویی در فیلم شخصیت هایی هستند لق و بدون اصول؛ در مورد حامد و عکس العمل های عجیب و غریبش در بالا صحبت شد، نهال هم زنی است بدون مسئولیت نسبت به خانواده و میهن که البته در لحظات پایانی فیلم، بدون کوچکترین منطق داستانی متحول می شود و تصمیم می گیرد در کشورش بماند! اینجاست که فیلمساز پیام ارزشمند خود را با شخصیت های چنان بی اصولی بیان می کند که مخاطب نمی تواند آن را باور کند! مخاطب ترجیح می دهد این شخصیت های بی اصول و باری به هرجهت، همانند سیمینِ “جدایی نادر از سیمین” مملکت را ترک کنند، تا اینکه بمانند و قصد آبادانی آن را داشته باشند! در حقیقت، مهرجویی از ابزاری ناقص برای رساندن این پیام استفاده کرده می کند.

به عبارت دیگر، این اثر آن چنان در اولیات سینمایی خود دارای ضعف است که تفسیر و تحلیل هایی از این دست در مورد آن اشتباه می باشد. شاید کارگردان قصد داشته همچین حرف هایی بزند، اما این حرف ها ابداً به شکل سینمایی بیان نشده است. اُمیدوار بودیم مهرجویی به جمع فیلمسازان محتوا-زده ی ما اضافه نشده و محتوا برایش مقدم بر فرم نبوده باشد، اما ظاهراً اشتباه کرده ایم! (البته با فرض بر اینکه این تحلیل های فرامتنی همان افکارِ مورد نظر فیلمساز باشند!) به آندسته از دوستانی که این تحلیل های فرامتنی و پسِ کله ای را وارد نقد فیلم می کنند توصیه می کنم فیلم را بار دیگر تماشا کنند و ببینند آیا فیلم در حدی است که بتواند چنین حرف هایی بزند یا نه. فیلم آنقدر در فُرم و اجرای سینمایی اش ضعیف است که بیرون کِشیدن چنین محتواهایی از آن خنده دار به نظر می رسد.

به هر حال، نکته ای که بیش از هر چیزی دارای اهمیت می باشد، درجا زدن مهرجویی با “نارنجی پوش” است. مسلماً، “نارنجی پوش” اثر قابل توجهی در کارنامه هنری این کارگردان مهم و تاثیرگذار سینمای ایران به شمار نمی رود و به هیچ وجه جایی برای دفاع از خود باقی نمی گذارد. ظاهراً داریوش مهرجویی می خواهد فلسفه “فنگ شویی” را دستمایه قرار دهد تا به وسیله آن بتواند پیام های سیاسی و اجتماعی و شاید هم فلسفه و جهان بینی خود را تحویل مخاطب بدهد، اما نه تنها در این کار موفق نمی شود، بلکه سینمای خود را هم زیر سوال می برد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)