گفتیم اگر ملاک خوشبختی یا موفقیت در زندگی را شاد بودن بدانیم رسیدن به آرزوها یا خواسته ها الزاما به خوشبخت بودن یا خوشبخت نبودن ما ربطی ندارد. خواسته با نیاز متفاوت است. خواسته ها تحت تاثیر نیازها به وجود می آیند ولی اغلب برآورده شدن خواسته ها به برطرف شدن نیازها منجر نمی شود.
کسی که خواسته اش استاد دانشگاه شدن است تا به پرستیژ اجتماعی دست یابد نیازش قاعدتا نیاز به قدرت است نه رسیدن به سمت استادی دانشگاه. اگر این فرد استاد دانشگاه شود ممکن است خواسته اش رسیدن به به پست وکالت مجلس باشد یعنی آرزو یا خواسته سیری ناپذیر است و به همین دلیل رسیدن به شادی ماندگار با دنبال کردن آرزوها غیرممکن به نظر می رسد.
آرزوها اغلب باعث میل به کنترل می شوند. یعنی باعث می شوند نتوانیم سیر طبیعی امور را تحمل کنیم و باعث وقوع عمل برای تغییر جهان خارج از خودمان می شوند در حالی که بسیاری از نیازهای روانشناختی ما با بینش یافتن نسبت به خودمان و کنترل خردمندانه آنچه درون خودمان رخ می دهد برطرف می شوند.
احساس ارزشمندی و حرمت نفس می تواند نیاز به قدرت را تا حد مطلوبی برطرف کند در حالی که معمولا ارتقای شغلی یا کسب قدرت منجر به آرزوهای بزرگتر می شود. کشف بازی هایی که در زندگی برگزیده ایم با نگاه به درون و خودآگاهی ممکن است موثرتر از تغییر دنیای بیرون خودمان باشد. به علاوه دنیای بیرون ما دایما در حال تغییر است و پیش بینی ناپذیری آینده یکی از اضطراب های وجودی انسان به شمار می رود.

اگر بدانید همه چیز در تغییر است،
به چیزی دل نمی بندید.
اگر از مرگ نهراسید،
چیزی نیست که نتوانید به دست آورید.
سعی در تسلط بر آینده
مانند این است که بخواهید یک شبه استاد نجاری شوید.
وقتی ابزار نجاری را در دست دارید،
ممکن است حتی دست خود را قطع کنید.

این هم یک قطعه دیگر:

نیروی مذکر را بشناسید،
اما ارتباط خود را با انرژی مونث از دست ندهید.
جهان را با آغوش باز بپذیرید.
اگر جهان را اینگونه بپذیرید،
تائو هرگز شما را ترک نمی کند
و شما همچون کودکی کوچک خواهید بود.
سفید را بشناسید،
اما سیاه را هم نادیده نگیرید.

الگویی برای جهانیان باشید.
اگر الگویی برای جهانیان باشید،
تائو در وجودتان تقویت می شود
و چیزی وجود نخواهد داشت که از عهده اش برنیایید.
حالات شخصی خود را بشناسید
و در عین حال از حالات اجتماعی غافل نشوید.
جهان را همانگونه که هست بپذیرید.
اگر جهان را بپذیرید
تائو در وجودتان می درخشد
و به وجود نخستین خویش باز می گردید.

هستی از نیستی به وجود آمده،
همچون ظرف چوبی که از قطعه ای چوب ساخته شده است.

فرزانه ظرف چوبی را می شناسد
و همزمان از قطعه چوب نخستین نیز غافل نیست؛
به این ترتیب او می تواند همه چیز را به کار گیرد.

استعاره ظرف چوبی به زیبایی تداعی کننده کاوش های روانکاوانه در دوران کودکی افراد است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)