نارضایتی میان دو زوج را نمی توان بهتر از صحنه ی ابتدایی فیلم کنعان نشان داد. آشفتگی و غرولند، نامهربانی و انتقاد، بی تفاوتی و پرخاش، همه در رابطه با زوج داستان ما به چشم می خورد. زوجی که سالهای اول جوانی را پشت سرگذاشته اند. سالهایی که مرد داستان استاد جوان تازه از فرنگ برگشته ای بود با ایده های نو و ذهنیت درخشان و زن فیلم دخترکی پرشور و شر از یک خانواده ی انقلابی که به جای عاشق آرمانگرایش، شاهزاده ای سوار بر اسب را انتخاب کرده بود. 

مزدک دانشوراما در اکنون ماجرا، طعم پول و مزه ی عشق بی دغدغه دیگر چون گذشته شادکامی به زندگی نمی بخشید و آنچه روزگاری عامل پیوند بود، به دلیل جدایی بدل گشته بود. زن، اما، به سودای جوانی نداشته و نکرده، آرمانگرایی را مطلوب می دید. از نظر او همه عوض شده بودند و همه را پول و قدرت و شهرت به ابتذال روزمره مبتلا کرده و یگانه مردی که باقی مانده عشق دیرین بود که همچون دوران دانشجویی پشت ماشینهای مدل عهد عتیق می نشست، خانه ی خالی اش را گلدانهای سبز رونق می داد و موهای آشفته اش نمایی از روح شورشگر بود. 
عشق ممنوع اگرچه به زبان نمی آید – شاید به خاطر سانسور- اما در لحظات مواجهه ی آن دو خود را می نمایاند و حتی نفرتِ خواهرِ مبارزِ سابق را نیز برمی انگیزد. گویی نسلی که جوانی نکرده، سبکسری های نداشته اش را دوباره تمنا می کند و به سالهایی که در طی نردبان ترقی پیموده، لعنت می فرستد.

گذر از رنجها

زخمها اگرچه نادلپذیر، هر یک تاریخی در خود پنهان کرده اند و تنها دهانی می جویند تا آن را بسراید. این سخن با دیدن قهرمان فیلم “چیزهایی هست که نمی دانی” به ذهن می آید.
مردی حدودا سی و پنج ساله با موهای کم و بیش ریخته و با گوشه ی چشمانی که از خستگی چین می خورد، بر صحنه ظاهر می شود. گویی او ترجمان ترجمه ی بامداد است: “سکوت سرشار از سخنان ناگفته است…عشقهای به زبان نیامده…” و ما از لابه لای سکوت و خشم پنهانش می فهمیم که مرد از واقعه ی کوی دانشگاه گذشته است.
تا سالهای بسیار تحولات عصر پهلوی به قبل از واقعه ی سیاهکل و پس از آن تقسیم می‌شد. فعالیتهای دانشجویی در ۱۵ ساله‌ی اخیر نیز به پیش از کوی دانشگاه و پس از آن تقسیم می شود. دورانی که امید و شادمانی بر فضای دانشگاه حاکم بود و دانشجویان دولت اصلاحات را نماینده ی خود در حاکمیت می دانستند و پس از آن دورانی که سرکوب و دستگیری و اخراج و تبعید دانشجویان در دستور حاکمیت قرار گرفت و دانشجویان تازه کار را از امید به تغییر ناامید کرد.

اکثر آنها ناگهان خود را اخراج شده از دانشگاه، شکست خورده در عشق و مشغول کارهای کاذب یافتند. آرزوهای آنان که در دوران اصلاحات همچون فورانِ آتشفشان، بازی رنگ و نور بود، اینک محبوس مانده در گلو، بغض و سردرگمی و جدایی می آفرید. بغضِ آرزوهای سرکوب شده، سردرگمی در ناکجاآبادی به نام تهران و جدایی از انسانها و پناه بردن به طبیعت و سکوت و در یک کلام غار تنهایی‌ها.
کلام کوچک دوستی، اما، درهای قلعه های تنهایی را باز می کند. قلعه هایی با دیوارهای سترگی از جنس سکوت و هراس. عشق که بیاید، دوباره هیجان و اضطراب شیرین نیز فرا می‌رسند. یعنی همه چیزهایی که انسان را انسان می‌کند و او را با جهان اطراف مرتبط می‌سازد. عشق همچون زلزله ای که انتظارش را می‌کشیم و در لحظه ی وقوع باز هم ما را تکان می دهد.
در این فیلم نیز یک پیغام کوچک، یک صدای آرام بر روی پیغام‌گیر می‌تواند دوباره از زیستن برای ما بگوید، از غوغای شهرهایی که دوباره حس می‌شوند، بارانی که تسکین می‌دهد و عشقی که زیرپوست شیارخورده و غمگین قهرمان داستان می‌خزد و به آن رنگ می‌بخشد.

گام معلق لک لک

تکرار ملال می آفریند. به همین سبب است که قسمهای عاشقان برای نگهداشتن شادکامی روزهای نخست عشق‌ورزی همچون نگه داشتن باد در مشت است. زندگی هر روز جلوه ای تازه دارد و دیالکتیک آن در جان و ذهن، “چشم اندازهای بی‌بازگشت می‌آفریند” و عشق اگر در آفرینش مدام نباشد، از این قافله باز می‌ماند.
در فیلم پل چوبی نیز زوجی پس از چندسال ازدواج به همین جایی رسیده اند که بسیاری دیگر می رسند. در این احوال سنتی ایرانی که روزگاری پیام نوآوری بود، اکنون به یادآورِ ملال بدل شده است. نوروز آمده ولی عشق آنان به رکودی تلخ رسیده است، تا آنکه سنگی در آب می‌افتد و موج سنگین گذر زمان از روانِ زوج قصه ی ما می‌گذرد.
این زوج نیز یکی از صدها همکلاسی-هم‌محفلی هستند که آغاز جوانی شان با شروع اصلاحات پیوند خورده است و با حضور دوستان قدیم در ویلای خوش آب و رنگ این زوج سفری آغاز می شود به گذشته ای که اکنون گویی وجود ندارد. محفلهای ارتقای روح و مرشدی همه فن حریف که از معماری برجهای دوبی تا رفتن به درون قفس شیر در کارنامه ی خود دارد. در رفتار این مرشد چیزی از جنس عیاشی-پدرسالاری پنهان است که مرد فیلم را حساس کرده است.

در همان حال آوازهایی از گذشته در آن محفل خوانده می شود که یادآورد معشوقه ی دیرین مرد است و زن را تا عمق استخوان رنجیده می کند. این دو اما خود نیز گذشته ای دارند که با کوی دانشگاه پیوند دارد. هر دو دانشجویانی فعال بوده اند که در سر سودای سیاست داشته و در روزهای اوج جنبش دانشجویی به فعالیت مشغول بودند. مرد داستان فرزند حاجی بازاری پولداری است که هنوز در وسط شهر و خیابان های تنگ و ترش و خانه های پنج دری زندگی می کند.

او مهندسی تجربی است که در پس جریانات کوی تحصیل را نیمه کاره رها کرده و برای سرهنگهای چماق به دست مشغول برج سازی است. از آن سو سودای مهاجرت به آمریکا را در سر می پروراند و همسرش را به همراه مرشد افسانه ای راهی دوبی می کند تا خود به تنهایی شاهد فاجعه ای به نام انتخابات ۱٣٨٨ باشد.

ده سال از کوی دانشگاه گذشته است و تمامی حوادث آن روزها در گستره ای وسیعتر پیش چشمهای قهرمان ما رژه می رود ولی او درگیر حسادتهای یک رابطه ی ملول است تا اینکه دستگیری خواهرش او را به میدان می کشاند و چشمهایش به آنچه بر مردم می رود باز می شود. خواهری شورشی که از قاعده های زندگی پدر گسسته است و خود معشوقه ای شورشی تر برگزیده و به میدان رفته تا حرمت خدشه دار شده اش را از حکومتی سرکوب گر بستاند که در میدان دستگیر می شود. سابقه ی خانوادگی، پول و رابطه درها را می گشاید و خواهر را از کهریزک، شکنجه و نابودی نجات می دهد.

در همان احوال معشوقه ی قدیمی که یادآوردِ آوازهای آشنا، پاتوقهای صمیمی و محله های قدیمی است، پدیدار می شود. تجربه ای ناتمام که با ناکامی و حرمان همراه بوده و به واسطه ی کوی دانشگاه ناتمام مانده است و اکنون پس از بالا و پایینهای بسیار دوباره شررهایش شعله می کشد. از تجربه های مدفون نمی توان گریخت و گره گاههای گذشته جز با گشودن دوباره به انحلال نخواهد رسید. پس باید از تجربه های پیشین گذر کرد، با آنها روبه رو شد، به داوری نشست و سرانجام انتخاب کرد و بر سر آن ماند، تا آنچه روزگاری تلخی می بخشید روح بخش زندگی شود.
قهرمانِ ورودی هفتاد و پنج دانشکده ی ما نیز سرهنگهای کباب پز و برج ساز را رها می کند و نقبی می زند به گذشته ای دور که در آن عشق، مبارزه و همبستگی در اوج شکوفایی خود بود و بحث و کوهپیمایی پنج شنبه ها عادت معهود. او با عشق دیرین و ناکام در محله ی پل چوبی و زیر باران به مرور گذشته می پردازد و عشق را تکرار ناشدنی می یابد.

او همچون قهرمان فیلم ایثار تارکوفسکی و برای باز آمدن صلح خانه اش را فدا می کند تا جان و آزادی شریک زندگی معشوقه ی پیشین را از قید بهیموتی خشک زی نجات دهد و خود را از آن خانه و هرچه ملال می آفریند رها کند.
همسرش نیز سفری چون او از سر گذرانده است. سودای مهاجرت و مرشد همه فن حریفِ جذاب را به کناری نهاده و به همان جایی بازگشته است که روزی نقطه ی پایان گذاشته بود. هر دو برای جدایی هزینه داده اند و اکنون بر گستره ی چوبهای آب آورده‌ی کنار ساحل دستهایشان را دوباره به هم می بخشند تا از پیوند دوباره‌شان بارقه های روشن در غروب دلگیر زمین فوران کند.

نسل ما و گذشته اش

این سه فیلم حکایت نسل من است. نسلی که در میانه ی دهه ی هفتاد خورشیدی پا به دانشگاه گذاشت و ناگاه خود را در عرصه ای یافت که تجربه ی آن در تاریخ ایران به سالهای بیست بر می گردد. تجربه ی اصلاحات و آزادی نیم بند نه آنچنان که بال نگشایی و نه آن میزان که پروازت اوج گیرد.

هستی بر آگاهی انسانهایی که در یک عصر و زمانه زندگی می کنند، تأثیر می گذارد، هر چند که آنان بر جنس آگاهیِ خود، آگاه نباشند. اصلاحات عصری بود که جوانان دهه ی هفتاد آن را با گوشت و پوست و گاه استخوان خود لمس کردند: عاشق شدند، تظاهرات رفتند، مقاله نوشتند و حتی در اصلاح طلبی خود از اصلاح طلبان حکومتی عبور کردند. آنها در راه پیش بردن تاریخ نقشی داشتند که ناگاه خود را با مانعی سخت روبه رو دیدند و ناکام شدند.
این فیلمها حکایت نسلی است به بیان همنسلانش که شور جوانی را پشت سر گذاشته و رویاهای دور دستشان همچون خاطره‌ای گاه شیرین و بیشتر تلخ رهایشان نمی کند؛ پس مواجهه را بر می گزینند و از خاطراتش روایتی می سازند که بتواند رهایی بخش باشد.

روایتی از عشق و مبارزه، از رنج و درد، ناکامی و حرمان که اکنون به دُرد نشسته است. این مبارزه‌ای است علیه فراموشی. مبارزه‌ای ناقص، با اعوجاجهایِ بورژوامأبانه و محافظه کار و درست به همان اندازه روشنگر و سخنگو از جایگاه روایتگرانش…باشد که ایستادن بر پله ی نخست، چشم انداز گذشته و لاجرم پیش رو را وسعت بخشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)