نگارنده این متن بارها در زندان اوین تهران ریحانه جباری را ملاقات نموده، او را به دقت مورد کالبدشکافی قرار داده و مدتی وکیلش بوده است، در چندین جلسه دادگاه شرکت کرده و از حقوق وی دفاع نموده و به محتویات پرونده مسلط و آگاه است. اما دست تقدیر باعث گردید که دست و پایش از خدمت به هموطنانش در ایران کوتاه شود و به نوعی از دور دست با رویاهای بشر دوستانه به تحقیق و فعالیت در زمینه مدارا، حقوق بشر و صلح بپردازد.
ریحانه جباریچند روز پیش تعدادی از هنرمندان سرشناس از جمله یکی از پیشکسوتان سینمای کشور عزیزمان، آقای جشمید مشایخی در اجرای احکام به اتفاق خانواده محترم سربندی که مرگ و زندگی ریحانه در دستان انهاست، نیز حضور داشتند. این خانواده آخرین درخواست خود را بر روی صورتجلسه اجرای احکام، مبنی بر اجرای حکم اعدام نوشته و آن را امضا نمودند و این امضا تکلیفی برای اجرای احکام ایجاد کرده است که حکم را اجرا کند.
امروز که این یادداشت را می نویسم، زمانی است که تنها می بایست اجرای احکام مقدمات اجرای حکم را صادر کند. مقدماتی که بر اساس گفته های خانواده محترم سربندی بر اساس واقعیت و حقیقت فراهم نیست و سوال اینجاست که اگر ما یقین بر قاتل بودن ریحانه نداشته باشیم، آیا می توانیم جان او بگیریم؟ حقیقت چیست؟ چطور امکان دارد جوانی تا پای چوبه دار برود و حقیقت را کتمان کند؟ چطور می توانیم طناب دار را بر گردن جوانی بیاندازیم و از او در اخرین لحظه های نفس کشیدنش بگوییم که حقیقت را کتمان نکن؟
یادم هست وکالت خانواده ای را که فرزندشان به قتل رسیده بود، به این شرط پذیرفتم که اگر قاتل را شناسایی کرده و اثبات کردم که او قاتل است، از خون قاتل گذشت کنند و او را ببخشند. قاتل را شناسایی کردم و اثبات نمودم که قتل توسط وی با چهل ضربه چاقو صورت گرفته است. حکم به اعدام صادر شد و خانواده مقتول با داغی که بر دل داشتند، نتوانستند رضایت دهند. روز اجرای حکم فرا رسید و ساعت چهار صبح خود را به محل اجرای حکم رساندم و التماس کردم که قاتل را ببخشند. وارد محوطه اعدام شدیم. قاتل را آوردند و طناب دار را بر گردنش انداختند و من التماس می کردم که او را نکشید. شما به من قول داده بودید که از خونش می گذرید و از آنها خواهش و التماس کردم که تنها یک ماه فرصت بدهند. پدر مقتول با اصرارم یک ماه فرصت داد و طناب دار از گرن قاتل برداشته شد. با خودروی شخصی ام انها را به منزلشان رساندم و زمانی که خداحافظی می کردیم، پدر مقتول به طرف آمد، صورتم را بوسید و گفت فردا صبح به اجرای احکام می روم و رضایت می دهم. امروز من را سبک کردی و من از این لطفت سپاسگزارم. آنها امروز خیالشان راحت است که فرد دیگری را نکشته اند و از این دست پرونده ها و مستند ها بسیار داشته ام که انکه مدار کرده بود خود نیز به آرامش رسیده بود.
از کودکی رنج کشیدم، درد جامعه ای را که فرهنگش، تعلیم و تربیتش نابسامان بود را با خود می کشیدم و وقتی هم که وکیل شدم باز هم دردهای موکلینم را یکی یکی بر تنم احساس می کردم. امروز که هزاران کیلومتر از زادگاهم فاصله دارم به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیز با ارزش تر از مدارا نیست. هیچ چیز با ارزش تر از گذشت و دوست داشتن یکدیگر نیست و برای رسیدن به این ارزش تلاش باید کرد.
ریحانه دختر ۱۹ ساله کنجکاوری بوده است که سرنوشت، او را به یک بی راهه ای که انتهایش مرگش رقم خورده است، کشاند. ریحانه جباری های بسیاری هستند که سرنوشتشان به همین شکل گره می خورد اما ریحانه ای که من کالبدشکافی کردم، نه از نظر حقوقی و نه از نظر اخلاقی مستحق مرگ نمی تواند باشد. چطور می توانیم برای نوجوانی که بی اراده، در یک بازی جنایی وحشتناک و هیجان انگیز گرفتار شد بود و قصد قتل مرحوم مرتضی را نداشت، برنامه ریزی جان گرفتنش را بکنیم. بیایید کمی تنها کمی تامل کنیم. اینجا نه جای بیان موضوعات حقوقی است و نه توجیه یک اشتباه بزرگ است. می خواهم کمی نظرتان را به این موضوع مهم جلب کنم. دختری ۱۹ ساله، کنجکاو، زود باور با دو مرد آشنا می شود و به هر روی تحت تاثیر سخنان آنان قرار می گیرد. آنچه که باعث چنین رخداد دهشتناکی شد تنها و تنها هیجانی بود که در ریحانه وجود داشت اگر او از قبل چاقویی با خود داشت به خاطر کشتن مرحوم سربندی نبود، او هیچ قصد و برنامه ای برای کشتن کسی نداشت.
به هر حال او به دلیل هیجان بسیار بالایی که در وجودش به دلیل جوانی اش و من می گویم نوجوانی اش با خود چاقو داشت. به دلیل همان هیجان و احساس خطری که می کرد به خانه ای متروکه رفت و در نهایت ناخواسته در یک شرایطی قرار گرفت که ضربه ای با چاقو به پشت مقتول وارد کرد. او صحنه را ترک می کرد اما شخصی به نام شیخی نیز وجود داشت که می توانست تمام معماها و ابهامهای این پرونده را حل و روشن کند اما تاکنون هیچ تلاشی برای بازداشت شیخی صورت نگرفت؟ چرا؟ این سوالی است که همچنان بی پاسخ مانده است؟
در این پرونده حقیقت مسلم و روشنی وجود دارد و ان اینکه ریحانه گناه کار است. او مجرم است. او در قتل نقش داشته است اما او مستحق مرگ نیست او مستحق این نیست که طناب دار را بر گردنش بیاندازیم و چارپایه دار را از زیر پایش بکشیم و لرزه های جان دادنش را ببینیم هر چند عقیده راسخ دارم که هیچ انسانی مستحق مرگ توسط هم نوعش نیست. مطمن هستم که همه ما نسبت به جان ریحانه و ریحانه ها مسولیت داریم. ما هیچ وقت از خود نپرسیده ایم که چرا ریحانه در یک خانه متروک که مورد استفاده قرار نمی گرفت رفته بود؟ علت حضور او برای چه بود؟ او نادان بود، جوان بود، محتاج به کار بود یا هر علت دیگری … اما چرا می بایست ریحانه جوان در چنین مکانی حضور یابد. شاید دستهایی برای توطه علیه مقتول وجود داشت که ریحانه روحش هم از این ماجرا بی خبر است!
امروز مرگ و زندگی ریحانه در دستان خانواده سربندی است، خانواده ای محترم، داغدیده و متینی که می داند حقیقت چیز دیگری است و می داند که احتمال دارد ریحانه مستحق مرگ نباشد.
می خواهم خطاب آنها بگویم که امروز میلیون ها نفر در انتظار بخشش شما هستند تا روح مقتول آرام گیرد. در انتظار این هستند که شما بگویید ریحانه را بخشیدیم و دستهایشان را به سوی آسمان ببرند و بگویند خدایا روح مقتول را شاد کند…. در این مدت صدها پیام گرفته ام که همگی التماس بخشش داشتند و می خواهم بگویم که ریحانه را با همه ابهاماتی که هست ببخشید… مدارا ارزشمند ترین ارزش هاست، با جانش مدارا کنید و این مدارا نمودن با مدارا نمودن بیاموزاند.
محمد مصطفایی وکیل پشین ریحانه جباری

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)