میرزا علی اکبر صابر مصرعی دارد بدین مضمون:
– ” باخدیم بو موسلمانلارا غم پنجره سیندن”
( از پنجرۀ اندوه بر مسلمانان نظر انداختم. )
مثل اندوه الوهیتی مبهم ” کی یرکگارد “. ترکیباتی چون پنجرۀ اندوه، شرق اندوه و …تنها در جوامع استبدادی سروده می شوند.
اندوه جاهلانه ای که بعدها در فیلم ” غم پنجره سی” ( پنجرۀ اندوه ) دوباره دیدمش.
درست مثل همین حالا که ” حس غم انگیز زندگی” از پنجرۀ میگل د اونامونو می زند بیرون و می چسبد به پنجرۀ اندوه انسانی که گوشت و خون دارد، البته منهای ریش حاج آقا صلواتی شهر کوچک من که شدیدا بوی ارتدوکس شرقی می داد. بوی اندوه حاکم بر شهر و سرزمین من. اندوهی مرکب و چندگانه. مثل اندوه اشعار طنز ” معجز شبستری” و رباعیات خیام. ” لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام…”
شرق، غم آشیان انسان با همۀ دغدغه هایش.
این غم آشیان آراسته به قذاقی ها و صدام ها و بن لادن ها و کپی های برابر اصل آنها که بخار و گرد و غبار و باد نخوت و غرورشان بر چشم جوامع جهان سومی منطقه می رود.
” از بخار و گردِ بود و باد ماست
این همه غم ها که اندر سینه هاست ” – مولوی –
اندوه جاهلانۀ سلطه و اطاعت، هر دو هم غم انگیزند.درست مثل اتاقی که پادشاه عربستان دخترانش را در آن محبوس کرده است. آن هم بغل گوش فیسبوک و یوتیوب و جهان ارتباطات.
اندوهی که محصول نفت و گاز، و قبض و بسط دینی و نژادی و…می باشد. فرق هم نمی کند که از دهان جهل چه کسی بیرون زده باشد این اندوه. از دهان امثال عبدالکریم سروش ها که تنها دغدغۀ فکریشان نشاندن انسان پای منبر روشنفکران دینی و تثبیت موقعیت حاکمیت آمرین است، و یا از دهان کارشناس فوتبالش که در توصیف رویارویی تیم فوتبال فارسی با کشورهای عربی ، عبارت ” ایران در گروه نفرت قرار دارد” را به کار می برد. این اندوه ریشه در نفرت و آشفتگی و سلطه و اطاعت دارد. ریشه در قرنها سرکوب خواسته های بشری دارد. ریشه در مبانی آموزشی جغرافیایی دارد که تاب مواجهه با اقالیم و فرهنگ های دیگر را ندارد. جغرافیایی که همسایگان شرقی و غربیش یا سوسمار خورند و یا مهاجمان فرهنگی. اما انسان همین اندوه پیچ در پیچ وقتی مجالی برای نفس کشیدن پیدا می کند یا می پرد به دبی و استانبول، و یا به پاریس و لوس آنجلس.
اندوهی از جنس غلامحسین ساعدی و کارخانۀ گاوداری حاج حسن ( مش حسن سابق ) و شرکا. اندوه استحاله و کوری و کر و لالی. ” صم بكم عمي فهم لا يعقلون ” با پسته و خاویار صادراتی ، و لکسوس و مرسدس بنز وارداتی به اضافۀ چادر سیاه از چین.
اما میان این اندوه پست مدرن و انعکاس ضرب شمشیر رستم بر چپ و راست انسان شرقی، بازتولید نژادپرستانۀ مفاهیم تربیتی زخمه بر زخم ملت های ترک و عرب و …می زند. بازتاب سنگینی سلطه به اندوه اسارت و تحقیر بدل می شود و انسان ترک و عرب را به بازخوانی آتش هویت خویش زیر خاکستر هجمه فرا می خواند.
انسان فارس در اندوه از دست رفتن امپراطوری عظیم گذشته، دو دستی به ممالک محروسه و منابع آن می چسبد. در مقابل، انسان ترک خسته از سیاست یکسان سازی و استحاله و سرکوب، به استقلال می اندیشد. انسان ترک آزربایجان رویایی دارد که اندوه اشغال شدگی اش را با آن می زداید. رویای دو بخشی انسان ترک نخست استقلال جمهوری آزربایجان جنوبی و سپس جمهوری آزربایجان بزرگ می باشد.
رویای رهایی نتیجۀ اسارت پر درد است. نتیجۀ دیوار شدن در برابر هم. نتیجۀ صف بستن و سد بستن مقابل جریان جاری خویشتن انسان. پس آنگاه پشت همین سد، تجمع آب و سبزه و زیبایی تو را به تحسین ندیده هایت وا می دارد.
به همان اندازه که انسان فارس بر حذف زبان و حافظۀ تاریخی انسان ترک همت می گمارد، انسان ترک نیز اولویت خویش را در احیای جریانات سیاسی و مبانی فرهنگی خویش می بیند. به همان اندازه که انسان فارس از خطر تجزیه طلبی می نالد، انسان ترک از معجزۀ استقلال و رهایی می سراید. انسان ترک مگر از اینهمه اسارت دراز مدت چه نفعی برده است که آزادی و استقلال را نیازماید؟ و بعدش خود انسان فارس که از تهاجم فرهنگی بیگانگان می نالد آیا هجمۀ انبوه حضور فرهنگ خویش را در اقالیم دیگر فرهنگ ها و زبانها نمی بیند؟ می بیند اما از کوچک شدن می ترسد. حافظۀ تاریخی انسان فارس از گربه شدن نقشۀ جغرافیایی خویش راضی نیست. و شاید این گربه موشی خواهد شد پیوسته در تعقیب. اما انسان فارس به اندازۀ انسان ترک از سلطه و تعقیب و استحاله رنج نکشیده است، که اگر چنین بود اینهمه بر طبل فاشیسم و نژادپرستی نمی کوفت. چرا زبان انسان فارس که به گفتۀ خودش شکر است این همه تلخی می پراکند؟
میان این اندوه پیچ در پیچ، میان سرگردانی سیاسی و فرهنگی این جغرافیای تردید و تزلزل آیا می توان رویاهای یکدیگر را بی هراس از اما و اگرها، به دور از نفرت و دار و گلوله و زندان به بحث نشست؟ و یا اینکه یکی باقی نمانده و همه اش دیگر است؟
انسانها همه شان دیگرانند و اندوهشان نیز دیگری است، این میان دلایل اندوه ریشه در فرهنگ و خواسته های خاص خودشان دارد.
شاید برای همین میرزا علی اکبر صابر این مصرع را سرود:
– ” باخدیم بو موسلمانلارا غم پنجره سیندن”
( از پنجرۀ اندوه بر مسلمانان نظر انداختم. )

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)