عبدالکریم سروش در نخستین سالهای انقلاب کتابی را منتشر ساخت تحت عنوان “ایدئولوژی شیطانی؛ دگماتیزم نقابدار” (1) که حاوی انتقادات او به ایدئولوژی های تمامیت گرا و خاصه مارکسیسم بود. اگر چه “ایدئولوژی شیطانی” چیزی جز مجموعه برداشت های از سر ذوق زدگی مولف، پس از خواندن “جامعه ی باز و دشمنان آن” (اثر پوپر) نبوده و نیست، اما همچنان نیز در مرکز اندیشه های سروش جای خود را حفظ و وی را به دشمن قسم خورده ی مارکسیسم بدل کرده است.

سروش در طی سالهای تکاپوی فکری و بازبینی در برخی داشته ها و دانسته های قشری، کمترین تلاشی برای درک مارکسیسم و یا دست کم، روزآمد کردن منابع مطالعاتی خود نکرده و سویه های انتقادی خود را به این ایدئولوژی، در چهارچوب همان دانشی که از ترجمه های سازمان های کمونیستی قبل از انقلاب به دست آورده، ثابت نگاه داشته است.

سروش
این یادداشت در نقد سخنرانی عبدالکریم سروش در لندن و در تیر ماه سال نود و یک شمسی است. انتشار آن بنا به دلایلی به تعویق افتاد تا اینکه به جهت تاخیر زیاده از حد، بالکل به کنار گذاشته شد. اما با مشاهده‍ی موج تازه ای از تاخت و تاز بر میراث چپ، و به کمال رساندن وقاحت در پی انتشار هرزنامه ی “فدائیان جهل” از سوی نشریه اندیشه پویا، تصمیم به انتشار آن گرفتم. دلیل آنکه، اندیشه ی پویا و اقمار آن را میراث دار خط فکری کسانی چون عبدالکریم سروش میدانم که در قالب خوانش بومی از لیبرالیسم فلسفی، و در پوشش مدارا، مروت، تساهل و تسامح، از هیچ کوششی برای سرکوب اندیشه ی چپ در مقام اندیشه ی رقیب فروگذار نمی کند/کنند. به اعتقد من، “لیبرالهای وطنی” از “هول حلیم” در دیگ وارونه شده و به هوای شراکت در قدرت، به جای نقد سویه های اندیشه کش و مفتشانه ی جمهوری اسلامی، به لعن و نفرین نامه نویسی پیرامون کمونیسم روی آورده اند. از این روست که به خیال خویش هم با زبانی استعاری تلنگری به نظام سیاسی موجود می زنند و هم از از مخاطرات اصطحکاک با رقیب در سویه ی چپ مبارزه، پیشگیری می کنند! رویکردی که یادآور هشدار یاسپرس به مارتین هایدگر است وقتی که او را در حال طنازی برای نازی ها دید و چنین پاسخ شنید:
“ادب و فرهنگ را به کناری بگذار. به دستان شعبده بازش نگاه کن”.

در خرداد سال نود و یک و در دانشگاه واریک انگلستان سخنرانی ای تحت عنوان “چالش اسلام و لیبرالیسم” توسط عبدالکریم سروش ایراد می شود که متن کامل آن در حدود یکسال بعد توسط سایت راه سبز آزادی منتشر گشت.(2) سخنرانی ای که به رسم اغلب سخنرانی های سروش، مرادوار و برای جمعی از مریدان ایراد می شود و سخنران بر فراز منبر دانشگاهی خود هر آنچه را صلاح می داند عرضه و از هر آنچه صلاح نمی داند شانه خالی می کند.
در این سخنرانی، سروش جمهوری اسلامی را بمثابه ی شکلی از حکومت سوسیالیستی در نظر می گیرد که از حیث مارکسیست بودن، از امکان توسعه ی لیبرالیسم امتناع و همان مسیری را طی می کند که حکومتهای استالینی و هیلتری در آن سیر کردند.

چنین برداشت سخیفی از مارکسیسم – که در سطح رسانه ای نیز به طور بی وقفه – جمهوری اسلامی را با کره ی شمالی به قیاس میگیرد، ناظر بر همان ادعای ما در مقدمه ی این یادداشت است، مبنی بر اینکه “لیبرالهای وطنی”، با بلند نظری مثال زدنی خود، در تلاش اند تا خطر گذار از حکومت اسلامی به سوسیالیسم (یا هر قسم شکل چپگرایانه از حکومت) را برطرف یا مهار کنند. از همین روست که از ارائه ی پیش فرضهای نادرست، و ترسیم پیش شرط های غلط هیچ باکی نداشته و سعی دارند تا با ایجاد هراس در مخاطب، مانع از طرح پرسش های بنیادین حول تفاوت های بنیادین شوند.

از نقطه نظر فلسفی، این رهیافت به طور نظام مند سعی می کند تا به جای مداقه در نقاط افتراق، به برجسته سازی شباهات دست گذارد. تحلیل نقاط افتراق همواره پروژه ای است نفس گیر، که جز با سالها مرارت و تامل و تجربه حاصل نمی شود. (این از جمله اشتباهات رایجی نیز بوده است که برخی از چپگرایان ایرانی برای تطابق صورتبندی های تاریخی مارکس از اروپا با خاورمیانه و ایران به خرج دادند و گاه ناگزیر از جعل مفاهیم برای توضیح مدعای خود می شدند.) سروش و شرکاء نیز، به جای تامل در چیستی و ماهیت اسلام فقاهتی و تفاوت آن با الیگارشی حزبی، ریشه های تاریخی، زیرساختهای اقتصادی و… با راه انداختن ملعبه ای کودکانه، وجود رهبر و تعدادی مواحب بگیر را ناظر بر اینهمانی دو سیستم سیاسی می دانند و نقد یکی را مصادف با نقد مجموعه ای از جهان بینی های ظاهراً مشابه ارزیابی می کنند. (چیزی شبیه تمثیلهای فلسفی کلاسیک که اعضای بدن را با اجزای خلقت قیاس می کردند و در نهایت بروز لنگی در یک جزء را مایه ی خسران کل مجموعه می دانستند.)

سروش نیز برای انجام فرایض (3) ضد چپ خود، نه تنها از این قاعده مستثنا نیست بلکه شخصا در مرکز بازسازی چنین رهیافتی جای دارد.
باید وارد متن اصلی سخنرانی سروش شد تا دریافت که منتقد دگماتیسم و شارح “اخلاق خدایان”، چگونه انجام فریضه می کند و حجت را بر سایر چپ ستیزان تمام می کند!
سروش که چند سالی است به صف منتقدان شریعتی پیوسته، خود را کسی می داند که شریعتی را دنبال می کند در حالیکه از او دنباله روی نمی کند، (اینهم بیش از آنکه حائز مبنایی جامعه شناختی باشد برآمده از بازی سروش با آرایه های ادبی و علاقه ی شخصی او به صنعت سجع است) برای دقیق کردن مدعای خود در سوسیالیستی یا چپ دانستن جمهوری اسلامی، قربانی ای بهتر از شریعتی سراغ ندارد. او برای جا انداختن لیبرالیسم عامیانه ی خود، از وزنه ی اشتهار عمومی شریعتی بهره می گیرد که هنوز هم بسیار بیشتر از سروش خوانده میشود، و مخاطب جذب می کند.

سروش برای به سرانجام رسانیدن مقصود، علی شریعتی را روشنفکری انقلابی و در عین حال مایل به سوسیالیسم معرفی و در وصف او می گوید: “یک جوانِ پر شورِ انقلابی بود و تئوری‌های مربوط به انقلاب را یکی‌ یکی‌ از سوسیالیسم و مارکسیسم بر گرفته بود و در دل‌ نشانده بود و وقتی‌ که با انبانی از اندوخته‌های تئوریک و تجربه‌های انقلابی به کشور برگشت آنها را به بلیغ‌ترین زبان با مردم در میان نهاد و کوشید که انقلاب را با اسلام یا اسلام را با انقلاب آشتی‌ بدهد و گره بزند و این بزرگ‌ترین دست آوردِ او بود: تبیین و تدوین و تاسیسِ یک اسلامِ ایدئولوژیک انقلابی.”

سروش در مقام آکادمیسینی صاحب کرسی، نیاز به کمترین تمیزی میان سوسیالیسم بمثابه ی آرمانی تاریخی (که ظاهرا مزدک هم در ایران باستان بدان تمایل داشت) و سوسیالیسیم بمثابه ی ایدئولوژی ای مبتنی بر ماتریالیسم نمی بیند و گرنه احیانا شریعتی را همانقدر باید سوسیالیست می دید که آیت الله های صدر مشروطیت را!

هر نوجوان شریعتی خوانده ای می داند که او بیش از هر جریان فکری دیگر در غرب، دل در گرو اگزیستانسالیسم داشته و تجربه ی انقلابی را نیز جهت برپا ساختن حکومتی در نظر داشته که احتمالا جز خود او شارحی نمی داند دقیقا چه بوده و چه مختصاتی می داشته! سروش که در همین مقال نیز به شیوه ی چریکی مبارزه در زمان انقلاب می تازد، فراموش می کند تا به مخاطبان خویش یادآوری کند؛

در آن سالها اندیشه ی کمونیستی واجد چنان اقبال جهانی بوده است که از جریانات سکولار تا نحله های مذهبی دل در گرو بهره گیری از شیوه های مبارزاتی آن داشتند و در ایران معاصر نیز از سوسیالیست های خداپرست (که از قضا شریعتی نیز از همین رهگذر دل بدان داد) تا مجاهدین مسلمان، مورد اقبال بازرگان و سحابی، بوده است و این همه تردید جدی داشتند که بی نیاز از چنگ زدن به شاخه ای از شاخه های آن مقبولیت یابند.
سروش به شریعتی نقد دارد که او: “به نحو گزینشی امام حسین را، زینب را و ابوذرِ غفاری را مطرح کرد، از یکایک اینان یک شخصیتِ انقلابیِ روزآمد ساخت و در اختیارِ جوانان نهاد”. نقد سروش زمانی در این باره قابل اعتناست که بازرگان و سایر اعضای نهضت آزادی و جریان های روشنفکری دینی چنین نکرده باشند و سروش خود چنین بلایی را بر سر شخصیتهای داستانهای شمس و مولوی و سعدی نیاورده باشد.
باید از سروش که داعیه ی مدرسی علوم اجتماعی را دارد، پرسید آیا مفاهیمی همچون قسط، عدل، حریت، و … به صرف برخورداری از معادل های غربی مانند برابری و آزادی، دچار تغییر محتوایی می شوند، در حالیکه شریعتی در تمام آثار خود با دست و دلبازی از کیسه ی مفاهیم مدرن خرج می کرد و آنها را به حساب تشیع علوی می گذاشت؟

از اینها با اهمیت تر بی اعتنایی سروش به این پرسش است که چرا شریعتی با وجود اینهمه تمایلات انقلابی و به قول سروش “چریک وار”، امکان طرح نسبتا آزادانه ی عقاید خود را در محیط های روشنفکری و دانشگاهی دارد در حالیکه چنین امکانی -مطلقا – برای مارکسیست ها مهیا نبوده است. اگر چنانکه سروش خود معترف است، اندیشه های شریعتی در میان عامه ی مردم هواخواه یافته بود و سخنرانی های او دست به دست میشد و اگر چنانکه اکثریت قریب به اتفاق بازماندگان جنبش کمونیستی ایران تاکید دارند، ارتباط با عامه مردم برای کمونیست ها جز از راه پخش شبنامه مهیا نبود، باید سروش را نیز اسیر دائی جان ناپلئون بازی های کهنسالان جبهه ملی دانست! چنانکه باید از وی پرسید: آیا معتقدید انگلیسها زمینه را برای اسلام گرایان مهیا کردند؟ آیا بر اساس گفته های شما نمی توانیم استدلال کنیم که طرح خنثی کردن رادیکالیسم چپ توسط آلترناتیوهای چپ مذهبی در دستور کار بوده است؟
سروش که شریعتی را به عنوان سمبل سوسیالیسم و بازرگان را به عنوان نماد لیبرالیسم در نظر گرفته است، پیرامون اقبال حاکمیت به شریعتی و حذف بازرگان می نویسد:

“لذا روحانیون ما وقتی‌ خواستند که شریعتی‌ را دوباره جذب کنند و به تملک خود در آورند، از آن بخش ضد روحانیت او چشم پوشیدند و به بقیهٔ تعالیم او چشم طمع گشودند. آن چه را که او تحت عنوان اندیشهٔ چپ مطرح کرده بود، کمابیش قابل قبول یافتند و کنار آمدنی و بکار گرفتنی دانستند. مخصوصا مفهوم امامت و امّت و رهبری هدایت گرانه را.”

شگفت انگیز است! سروش چنان با فراغ بال از کنار چنین گزاره های با اهمیتی می گذرد که گویی جمهوری اسلامی از شریعتی چیزی شبیه معادل عربی یک واژه را عاریت گرفته است! جوهره ی نظری و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی اساسا بر بسط تئوریک و هژمونیک مفهوم امت و امامت و در راس آنها، ولایت فقیه استوار شده است. جمهوری اسلامی که استخدام یک کارمند ساده ی اداری التزام وی را به ولایت فقیه مورد سوال قرار می دهد چطور می تواند از کنار یک طراحی هوشمندانه ی روشنفکرانه از مفهوم امامت درگذرد؟ پس باید پرسید که در این میان، جایگاه سوسیالیسم کجاست؟ (چه رسد به سوسیالیسم علمی!)
سروش مظلوم نمایانه و در مقام وکیل مدافع بازرگان می نویسد:

“این برای من سوال بود و اهمیت داشت. چرا بازرگان مطرود حکومت است، اما شریعتی‌ محبوب و مقبول؟ جواب اصلی‌ و اساسی‌ من که دربارهٔ آن توضیحاتِ بیشتر خواهم داد همین است که اسلامِ روحانیتِ، اسلام واقعا موجود، با مارکسیسم بیشتر بر سرِ مهر است تا با لیبرالیسم و چالشی که مارکسیسم نسبت به اسلام دارد بسی‌ سبک تر و سهل تر است تا چالشِ لیبرالیسم. به همین سبب امروز، روحانیان و حاکمانِ جمهوری اسلامی در مقابل با لیبرالیسم روزگارِ دشوارتری دارند تا آنگاه که در مقابل مارکسیسم ایستاده بودند.”

فی الواقع سوسیالیست بودن شریعتی و نمایندگی سوسیالیسم در ایران توسط وی، آنچنان در نظر سروش بدیهی است که صدور مجوز آثار وی را در جمهوری اسلامی باید نشانی از تمایل حکومت به مارکسیسم تفسیر کرد! اما نه تنها شریعتی مطلقا چنین نماینده ای نبوده و نخواهد بود، بلکه جای درنگ است که مجوز بازنشر آثار وی را دولتی صادر کرده است که وزارت آن به دست یکی از دوستان سروش، یعنی عطاالله مهاجرانی بوده است. طنز روزگار آنکه همین وزارتخانه، آثار سروش را با مجوز قانونی روانه ی بازار نشر می کرد و همین وزارتخانه در دولتهای پسا اصلاحات و دولت حسن روحانی نیز آثار سروش را جزو آثار ممنوعه به شمار نیاورده است.
این در حالیست که در تمام عمر جمهوری اسلامی حتا نمی توان سراغ یک جلد از آثار کمونیستهای ایرانی را گرفت که با مجوز قانونی منتشر شده و در اختیار مومنین لیبرال قرار گیرد تا چنانکه مطلوب شارح پوپر است، مورد قضاوت بی طرفانه قرار گیرند.

سروش متوجه است! اما عامدانه و از سر “تدلیس” خود را به تجاهل می زند! آثار مهدی بازرگان اگر واجد شرایط دریافت مجوز نمی شوند، نه بواسطه ی لیبرالیسم هراسی حکومت بلکه به جهت معادلات سیاسی درون حکومتی است. بازرگان یکی از مهم ترین نقش آفرینان فردای انقلاب بوده است که اکنون مورد عناد است و شایسته ی حذف. (همانند او کم نیستند و می توان از آنها سیاهه ای بلند تدارک دید). با این وجود باید دقت کرد جمهوری اسلامی همین پروژه ی حذف را در مورد کمونیست ها، نه تنها با موشکافی و حساسیت ادامه داده و تمام آثار رفقای جان باخته یا ایدئولوگ های سرشناس چپ را غیرقانونی شمرده است بلکه، گاه با اعطای مجوز به انتشار آثار برخی از چهره های سابقا چپگرا، و گاه با برنامه ی امنیتی و اطلاعاتی ویژه، مجموعه ی وسیعی از آثار را در نقد و طرد آنها روانه ی بازار کرده است. (از آثار بهروز و شوکت و ماهرویان تا کتابهای ساخته و پرداخته وزارت اطلاعات. و به این مجموعه باید افزود نشریات زنجیره ای جریانات لیبرال را در ایران که علیرغم توقیف و تعقیب، به طور بی وقفه روی پیشخوان مطبوعاتی ها موجود بوده و هستند و از قضا آنها نیز هرگز در از دست دادن زمان برای تخطئه چپ اشتباه نکرده اند!)

سروش در ادامه ی سخنرانی می گوید:
“در ابتدای انقلاب که من هم در بعضی‌ از مجالس و محافل حکومتی شرکت می‌کردم، به وضوح میدیدم که بعضی‌ از صدرنشینان حکومت، مفتخرانه می‌گفتند که بله حکومت ما مثل شوروی ایدئولوژیک است، یعنی‌ یک پشتوانهٔ فکری حیّ حاضر داشتند که به آن‌ها قوّت قلب و اعتماد به نفس میداد. به همین سبب اکنون که آن پشتوانه ایدئولوژیک از دست رفته و آن اعتماد به نفس زایل شده، حکومت ایران بیشتر به زور متوسل میشود و این نکته بسیار مهمی‌ است. شما اگر نتوانید مردم عاقل را با دلیل قانع کنید، یک راه دیگر بیشتر ندارید و آن این که آنان را با زور خاضع کنید. جمهوری اسلامی اکنون در وضعیتی قرار دارد که توانایی اقناع را از دست داده است (مگر میتوان نظریه ولایت فقیه را با حجّت عقلی به اثبات رساند؟)، نمی‌تواند عقلا و فرهیختگان را قانع کند و به همین سبب استفاده از زور می‌کند، یعنی‌ دهان ها را می‌بندد، آنها را به زندان می‌‌اندازد، از خواندن کتاب و روزنامه محروم می‌کند و نهایتا مجبور به مهاجرت می‌کند.”

یکم: سروش لیبرالیسم را ایدئولوژی نمی داند و برآن است اگر زمانی جمهوری اسلامی به غرب متمایل شود، (چنانکه نشانه های مهمی از این تمایل را می بینیم) و فرضا لیبرالیسم پشتوانه نظری اش شود، در آن صورت یک حکومت اهل مدارا و طبعا غیرایدئولوژیک خواهد بود.

دوم: سروش می گوید اگر شوروی در صحنه حاضر بود، دوست و هم پیمان جمهوری اسلامی بود. خب! این امری بدیهی است که سروش باید قادر باشد آنرا از منظر مناسبات و روابط بین الملل توضیح بدهد. نزدیکی و دوری حکومت ها در شرایط کنونی و در وضعیت تک قطبی شدن جهان، وضعیتی الزاما برآمده از دوری و نزدکی ایدئولوژیک نیست، بلکه دارای ماهیت استراتژیک برآمده از دوری و نزدیکی به رژیم های بین المللی است. و گرنه پیوند استراتژیک عربستان سعودی _ به عنوان یکی از شهیرترین حکومتهای ناقض حقوق بشر – با ایالات متحده ی آمریکا که خود را پرچمدار لیبرالیسم می داند، چطور با لیبرالیسم فلسفی- اخلاقی و پشتوانه ایدئولوژیک قابل توضیح است؟ (البته این سوال را باید پیش روی کسانی گذاشت که قائل به رهبری دموکراتیک و بشردوستانه ی آمریکا هستند و شرارت را در اضلاع مثلثی جستجو می کنند که جرج بوش ترسیم می کند!)

سوم: آیا سروش فراموش کرده است که در همان دوران برقراری اتحاد جماهیر شوروی، سهمگین ترین و سنگین ترین موج سرکوب در ایران علیه چپگرایان صورت گرفت؟ اگر چه سروش خویش را از ایفای نقش در انقلاب فرهنگی مبرا می داند، ولی احتمالا موج بی پایان اخراج اساتید و دانشجویان چپ از آموزش عالی را به خاطر میاورد. به یاد دارد که چند هزار از این افراد به جوخه های اعدام سپرده شدند؟ آیا جمهوری اسلامی با پشتوانه ی ایدولوژیک سوسیالیستی نخبه ترین و سازش ناپذیرترین انقلابیون کمونیست را اعدام کرده است؟ (البته لابد این کشتارها بخشی از تسویه های درون حزبی بوده است!!!) اساسا سرکوب همین افراد و احزاب، زمینه را برای شروع بازی بی رقیب روشنفکری برای سروش و دوستانشان مهیا نکرد؟ آیا پس از این سرکوب ها و ظهور گفتمان جهانی سازی اقتصاد و فرهنگ، جمهوری اسلامی پشتوانه ی نولیبرال را درونی نکرده بود؟

سروش که از کنار تمام این پرسش ها میگذرد، در ادامه می گوید:
“مارکسیسم اتفاقا با جزم و یقین پیوند ناگسستنی دارد. دگماتیزمی که در مارکسیسم است، حقیقتاً دیدنی‌ است. ماتریالیزم تاریخی را “علمی” میخوانند اما آنرا چون وحی منزل میشمارند! پلورالیزم در مارکسیسم جایی ندارد.”
فقدان پلورالیسم در مارکسیسم را باید گذاشت به حساب ناآشنایی سروش با مجموعه ی وسیعی از مجادلات مارکسیستی و ظهور گفتمان ها و روش شناسی های جدید در مارکسیسم و وحی منزل دانستن ماتریالیسم را نیز باید به حساب میزان آشنایی سروش با مارکسیسم از طریق ردیه های مذهبی و لیبرالی! (بگذریم از اینکه همین جناب سروش پوپر و جامعه ی باز وی را چنان وحی منزلی می داند. تنها در یک نمونه به حملات هیستریک سروش به داوری اردکانی نگاه کنید که چگونه او را از نقد پوپر برحذر داشته است.) (4)

سروش به عنوان نمونه ای از تمامیت خواهی از جمهوری اسلامی مثال میزند و می نویسید:
“روحانیت شیعه را در نظر بگیرید که بر ایران حاکمند، اینان بی تعارف و بی خجلت معتقداند که از این ۶ میلیارد انسان روی زمین، فقط ۱۰۰ میلیون شیعه بهشتی‌ هستند، آن هم با ارفاق، وگرنه خیلی‌ از این شیعیان هم که گنه کارند و عقایدشان اشکال دارد.”

در این مورد مشخص با سروش همراه هستم که جمهوری اسلامی تمامیت گراست و جز خود را قبول ندارد. اما سرزمین های موعود لیبرالیستی سروش چطور؟ آنها چه کسانی را قبول دارند؟ از نظر آنها بشر کیست و شرور کیست؟
سروش در ایضاح این این مقدمه ی درست، می گوید:

“این دگماتیزم به نظر من یکی‌ از آن نقاط اصلی‌ پیوند بین بینش مارکسیستی و تفسیر روحانیت بقدرت رسیده از اسلام است و همین است سبب آشتی نهایی و نهانی روحانیان با مارکسیسم و قهر آشکارشان با لیبرالیزم، تفسیریکه اکنون حاکمیت دارد.”
اما ظاهرا ناآشنایی یا تجاهل سروش نسبت به مفاهیم حوزه علوم اجتماعی را باید به حوزه ی تاریخ، فلسفه تاریخ و تاریخ اندیشه نیز تسری داد. چرا که سروش ادعا می کند دگماتیسم در اندیشه سیاسی فقهای حاکم در ایران از زمان آشنایی آنان با مارکسیسم ریشه گرفته است! بدین اعتبار، اسلام پیش از مارکسیسم اسلامی مدار گرا، باز و پلورال بوده است و احتمالا تلاشهای متاخر علامه طباطبایی و مرتضی مطهری و شخص دکتر سروش به ردیه نویسی بر مارکسیسم، کوششی در جهت باز پسگیری روح لیبرالیسم و روشنگری اسلام بوده که در چنگال مارکسیسم گرفتار شده بود!

سروش، مارکسیسم را “دین” و خدای مارکسیم را “تاریخ” می نامد! به زعم او: “انگلس میگفت که خدای تاریخ، بی‌ رحم ترین خدایان است که ارّابه خود را از روی اجساد کشتگان به جلو می‌راند.” آن زمان که مارکسیسم در شور و رونق بود این جمله بسیار شنیده میشد که فلان نظام زیر چرخ تاریخ له شد”.

سروش فراموش کرده است که این جمله بخشی از خرده فرمایشات تاریخی هگل است نه انگلس! پس طبیعی است که فراموش کند مارکسیستها اگر بنا بود در انتظار “فرج” تاریخ بنشینند و در هزاره سوم همچون سروش (و رفیق کانتی ایشان؛ اکبر گنجی) شاخ غول را بشکنند و شبهاتی را در مسئله ی “ظهور” و “وحی” وارد کنند، تاریخ معاصر را با تاریخ انقلابات مردمی گره نمی زدند. برای سهولت کار سروش از خیر انعکاس سیاهه ی انقلابات سوسیالیستی معاصر در میگذرم و به ایشان یادآوری می کنم که در ایران گروه جوانان مارکسیستی بودند که بدون انتظار فرج تاریخی و بدون اتکا به پول و حمایت معنوی شوروی و… عزم انقلاب کردند و برای اینکه زیر همین چرخ ظالمانه ی تاریخ له نشوند، سعی کردند موتور محرک جامعه را به کار اندازند. آیا انقلابات سوسیالیستی انقلاباتی جزمی بودند؟ سروش به جای پاسخ پرسشی از این دست می گوید:

“گفتم ایدئولوژی ماکسیمالیست (حداکثرگرا). منظور اینست که مارکسیسم نه تنها از اقتصاد و سیاست سخن میگفت بلکه مدّعی هنر و فلسفه و علوم انسانی و طبیعی و کشاورزی و صنعت و روانشناسی و….هم بود.”
بهتر است سروش پاسخ بدهد که چطور همان آیین به قول ایشان جزم گرا که در خدایگانی تاریخ اسیر شده است قادر است تا در تمام سطوح آگاهی رخنه کند و تولید داشته باشد؟ حال که چنین است چرا باید نگران بود؟ آیا سوق دادن دانایی از اقتصاد و سیاست به هنر و فلسفه، نشانگانی است از جزم اندیشی و جزم گرایی؟ اینجاست که سروش مارکسیسم را “حداکثرگرا” می نامد و برچسب ابداع می کند. حال آنکه از منظر ایشان، دین عنصری ذاتا اعتدال گراست که نیازی به داروی تقویتی ندارد و فی حد ذاته محمل تثکرگرایی است.

“مکتب لیبرالیسم حق مدار است، یعنی‌ از حقوق گفتگو و جستجو میکند. این که حکومت‌های لیبرال به این‌ها عمل میکنند یا نمیکنند بحث دیگریست، من در مقام دفاع از هیچ نظام و حکومت و کشوری نیستم، من اصل این مکتب را بیان می‌کنم آن چنان که در فکر فیلسوفان تکوّن و بسط پیدا کرده تا امروز.”

شگفت آنکه مارکسیست ها خود سالهاست دست اندرکار خود انتقادی هستند، ولی سروش و امثالهم هنوز با دامن زدن به کلیشه های نخ نما شده ای مانند دادگاه های استالینی و… مارکسیسم را مورد سنجش قرار داده و از همین کلیشه سکویی برای تاختن بدان درست می کنند. جالب آنکه سروش برای اجتناب از طرح پرسش مبنی بر اینکه حکومت های مدعی لیبرالیسم هستند که خاک جهان را به توبره کشیده اند، پیش دستی کرده و در جایی از سخنرانی می گوید من نمونه ی خاصی را معرفی نمی کنم و جانب دولت مشخصی را نمی گیرم. لیبرالیسم تخیلی سروش، نادیده می گیرد که لیبرالیسم واقعا موجود از آمریکای لاتین تا خاورمیانه، شرق دور و بالکان را محل قدرت نمایی و لابراتوار صلح با بمب کرده است! و از همین رو لیبرالیسم اش را به ناگاه به ورطه ای انتزاعی حواله می کند که نه او دیدی، نه غیر او. (مسلمانان متعصب نیز به محض شنیدن صدای انتقاد ادعا می کنند که منظور ما این یا آن شکل از اسلام نیست و اسلام ناب محمدی هنوز محقق نشده است).

او مارکسیسم را بر اساس فهم خود از تاریخ سوسیالیسم واقعا موجود، (که حتا همین هم فهم دقیق نیست و صرفا بر پایه ی گزارشات رسانه ای حاصل شده است) ضد فردیت و منافی حقوق حقه ی بشر می داند.
این در حالیست که مارکسیسم اذعان می کند فردیت زمانی به واقعیت ساری و جاری جامعه بدل می شود که انسان از انحصار دولت بورژوازی و طبقات فرادست رها شود. جامعه کمونیستی مورد نظر مارکسیسم بر خلاف نظر سروش نه بهشت برین بلکه چشم انداز تحقق فردانیت و بالفعل شدن قوای خلاقه ی اوست. مارکسیسم ضدفرد نیست بلکه تاکید دارد انسان حیوان اجتماعی است که برای ساختن خود باید جامعه خود را بسازد. ساخته شدن فرد به تنهایی در میان این جامعه ی موجود همان رابینسون کروزئه بازی های مسخره ای است که ارج گذاردن بر فرد را جز در انتزاع جستجو نمی کند.

“باز آمدن از یک اسلام تکلیف گرا وایدئولوژیک وبی انعطاف و ناگشوده به تحولات فکری و عملی، و روآوردن به اسلامی حقوق مدار و گشوده، چالش امروز ماست. امروز لیبرالیزم رقیب نیرومند ادیان است و برخلاف برداشت ظاهر بینانه، چالش لیبرالیسم با اسلام، چالشی بس‌ مهیب تر و سنگین تر از چالش مارکسیسم با اسلام است، چالشی که وضعیت انسانی‌- ایرانی-‌ اسلامی- سیاسی امروز ما را صورتبندی میکند و بر شانه روشنفکران دینی وظیفه یی را می نهد که هیچگاه این قدر سنگین نبوده است.”

این نتیجه گیری پایانی خطابه ی سروش است که جز ترجمان دست چندم از “برخورد تمدنها” نیست و در نهایت نیز برخلاف تمام صغری و کبری کردنهای ضد ایدئولوژیک، رسالتی شگرف را برای “روشنفکران دینی” در نظر می گیرد. دنیایی که قرار است در لیبرالیسم فلسفی غوطه رود و بستر آن نیز باید توسط شارحان دینی مهیا گردد.

به اعتقاد نگارنده اگر چنانکه سروش ادعا می کند چالش امروز، چالش اسلام با لیبرالیسم بود کمتر نیازی بدین همه درهم بافی فلسفه و کلام و شریعت برای زدن ریشه مارکسیسم بود. زنده بودن مارکسیسم و پشتوانه های نظری عظیم آن، چنان پتانسیلی دارد که با وجود اذعان جا و بی جای سروش و دوستان اش (در اندیشه ی پویا و البته دوستان اش در دولت روحانی) بر پایان سوسیالیسم، هنوز دشمن اصلی آنان است. مارکسیسم برخلاف تعارفات روشنفکرانه چالشی بنیادین با دیانت دارد و آنرا چه از نوع اسلام رحمانی و چه از نوع بنیادگرایی طالبانی, سلاحی مخوف در دستان طبقه ی فرادست برای استیلا بر اذهان فرودستان می داند. (از طرفی سرمایه داری نیز پس از خیزش ها و جنبش های اجتماعی علیه جهانی سازی و کاپیتالیسم، دریافته است که مارکسیسم کماکان چالش جدی پیش روی زیاده خواهی های فرادستان است و از همین روست که به پروژه های اسلام هراسی از سویی و تقویت اسلام سیاسی از سوی دیگر دامن میزند.)

سروش و شرکاء عادت کرده اند که داد بزنند و در وقت شنیدن انتقاد با مظلوم نمایی و فغان و واویلا، دهان منتقدان را ببندند. با این وجود تاکید می کنم این شرکاء به دقت ما را به عنوان دشمنان خود برگزیده اند و فارغ از شکل و محتوای هر حکومتی، چپگرایان را در دایره ی پلورالیستی خود جایی نخواهند داد. سروش ها، غنی نژادها، طباطبایی ها و لشکر رسانه ای شان مدتی در توهم یکه تازی نظری بوده اند و اکنون با اتکاء به روی کار آمدن دولتی نولیبرال قصد مرعوب کردن چپگرایان را در سر می پروانند. باید ایستاد، و به آنها فهماند که شبح کمونیسم حی و حاضر در گردش است. حتی بر فراز دانشگاه “واریک”!

(1) ایدئولوژی شیطانی؛ دگماتیزم نقابدار، عبدالکریم سروش، تهران، یاران، 1359

(2) متن سخنرانی تحت عنوان ” اسلام و چالش لیبرالیسم ”
www.rahesabz.net

(3) می گویم فرضیه چرا که سروش در همان آغاز سخنرانی می گوید:
“خوب، در مقابلِ اسلام، چالش‌های بسیار هست. یعنی‌ امور بسیاری هستند که اسلام را مورد سوال قرار میدهند و به صورتِ جدی آنرا به مبارزه می طلبند. برای هر مسلمانی، برای هر کسی‌ که دلی‌ در گروِ آیندهٔ ایران دارد، شناختنِ این چالش‌ها و رفع و حلِ آن‌ها یک فریضه است.”

(4) مقاله ی سروش تحت عنوان “بیا کاین داوری ها را به نزد داور اندازیم”
www.rahesabz.net
برای مطالعه ی بیشتر رجوع کنید به:
– دیدارمان به قیامت، گفت و گوی رضا خجسته رحیمی با عبدالکریم سروش:
www.drsoroush.com
– دیدگاه شریعتی درباره ولایت فقیه و انتظار:
alef.ir
– انتقادات سروش بر اندیشه های شریعتی:
persisoft.persianblog.ir
– فربه تر از ایدئولوژی , عبدالکریم سروش، موسسه فرهنگی صراط ، 1372

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)