10152807_423245744486402_877791281_n(( هماره مسیح در تاریخ ، مصلوب آگهی خویش است))
نگاهی گذرا به مقوله عدالت و خدا در ” مسیح بازمصلوب ” اثر نیکوس کازانتزاکیس
زاهد سوری
چکیده رمان

روزی که کشیشِ روستا ( پدر گریگوریس ) ریش سپیدان و چند تن از روستائیان را برای برنامه ریزی اجرای (مراسمِ شبیه خوانی) در روستای ( لیکووریسی) دعوت می کرد ، هیچگاه تصور نمی کرد که مانولیوس (چوپانِ ارباب ) آنقدر قضیه راجدی بگیرد که برای بازی کردن در نقش مسیح به یک راهب مبارز بدل شود . او می خواهد از هر جهت شبیه به مسیح باشد ، ‌از نامزدش (له نیو) دخترخوانده ارباب جدا می شود چون نباید به زن آلوده شود . عشقِ روسپی روستا ( کاترینای زیباروی ) را در خود می میراند . انجیل می خواند و عقایدش را با دوستانش که باید نقش حواریون مسیح را بازی کنند در میان می گذارد . مردم رانده شده از تجاوز ترکهای (عثمانی )همراه با کشیش (پدر فوتیس لاغر اندام ) به لیکووریسی می رسند و پدر گریگوریس با کمک کردن به آنها مخالفت می کند . مانولیوس و دوستانش به آنها کمک می کنند و گروهی معارضی می شوند در روستا که هیبت و اقتدار ارباب و پدر را زیر سوال می برند . این گروه کوچک که مانولیوس رهبریت معنوی آن را عهده دار شده برای اجرای مراسم باید هر چه بیشتر به مسیح و انجیل نزیک شوند . ارباب ازدست پسرش که حالامریدِ چوپانشان شده عصبانی است و جام های باده اش را سر می کشد .او کاترینا را می کشد چون با درخواست بخشش مانولیوس به خانه اش آمده است . پانایوتیس گچ خوار که قبلاً فاسقِ کاترینا بود کشته شدن کاترینا را به مانولیوس ربط می دهد و در فکر انتقام است . پدر هم همین طور چون دو کشیش دیگر (مانولویس و پدر فوتیس ) روی دست او بلند شده اند . ارباب می میرد و پسرش که نامزد دختر کشیش است با مشاورت مانولیوس در فکر تقسیم اراضی پدرش بین مستمندانِ آواره است.پسر ارباب نامزدیش را با دختر پدر به هم می زند .دختر پدر گریگوریس سل دارد و می میرد . پدر شایعه می سازد که پسر ارباب عقلش را از دست داده تا هم از او انتقام بگیرد هم املاکش را تصاحب کند . به آقای ترک می گویند که مانولیوس بلشویک است و بلشویکها از مسکو فرستاده شده اند و مخالف عثمانی ها هستند آنها مالکیت و طبقات را قبول ندارند .کشیش هم برای سر دسته آشوبگران که از دید آنان همان مانولیوس چوپان است خواب دیده تا بوسیله ی آقای ترک به سزای عملش برسد . مانولیوس با پدر و آقا به بحث می پردازد .او بلشویک بودن را قبول دارد اگر اعتقاد به برابری را بلشویکی بنامند. در کلیسا پس از مواعظ و استدلاهای پدر، مانولیوس را تکفیر کرده و دستگیر می کنند . او را در دراخل کلیسا می کشند.مقابل شمایل مسیح .
***

10151475_423245767819733_1237546394_n

نیکوس کازانتزاکیس

اولویت مشغولیت های ذهنی بشر از دیر باز ، کنکاش در معنی و ماهیت وجود ( خدا ) بوده است . وحشت و تعمق انسان از پا نهادن به وجود ، مواجه با خطرات ، مرگ و پس از آن ، موجب جستجوهای بیشتر بشر برای شناخت و فهم این راز بزرگ هستی شده است. نگرانی انسان در یافتن ماهیت و وجود فیزیکی و متافیزیکی خالق هستی به پیدایش و توسعه آئین ها و ادیان منجر شده است . اما ادیان به گونه ای و عقلای جهان به گونه ای دیگر به تعریف چنین وجودی پرداخته اند . تعالیم دینی ، فطرت و حواس را برای شناخت و حتی رسیدن به خدا کافی می دانند در حالیکه این دو ؛ برعکس سفارشات مذهبی و بخصوص عرفان منجر به شناخت و ارائه معرفتی کامل از خداوند نمی شوند . فطرت و حواس قادر به درک موجودیت خداوند نخواهند شد و تنها شاید بتوانند جرقه ای یا کورسوئی شوند برای جستجو . در رمان کازانتزاکیس سایه های خدا که از تیپ های مختلف اجتماعند از فطرت و حواسشان برای یافتن و رسیدن به غایت نهائی یعنی خدا کمک می گیرند . چنین دریافتم که منظور کازانتزاکیس نه هر لمس و وهمی در اسطبل کوران مولوی است و نه عین تعلیمات تشریعی مسیحیت . خدا را شاید چیزی میان انجیل و تصورهای بشری یافته است . مگر تنها در پیچ و خم روایت سیال یک رمان بتوان چنین تصویری از ارتباط یک چوپان راهب و انقلابی با خدایش را برای درک معرفتی خدایی به خواننده القاء کرد و گرنه شریعت تصویر سازیش سقیل است و غریب .
برای بشر عدم هیچ معنایی ندارد . او به نیستی نمی اندیشد و برای عدم هم برنامه ریزی نمی کند . این وجود و بودن است که به او جهت می دهد و هر کسی را انگیزه ای برای کار و عمل . گرچه کتب انبیاء هماره مشوق بشر برای شناخت خدا بوده اند اما تصویری فرمت شده و آماده را تقدیم به جمع می کند در حالی که هر کس تصویری از خدا دارد و اغلب حاضر به بازپسگیری آن حتی با سفارش موکد کتابهای انبیاء نیستند . نگرش ، اظهار نظر و تعریف مقولات متعددی چون خدا ، عدالت و احکام تشریعی بر طبق موقعیت ، زمان و شرایط را کازانتزاکیس در اثر خود داستانی می کند .
تدین محض باعث بهبود روند بیمارگونه تفکر اجتماع و وضعیت موجود نمی شود . زیرا تدین بمثابه آرامبخشی عمل می کند که یکشنبه ها خستگی روحی و جسمی یک هفته را التیام می دهد .در جهت دیگر اما فلاسفه انسان را به رنجی ذهنی سفارش می کنند که می توان از آن به منطقی از روابط معنوی و فیزیکی انسان با پدیده ها دست یافت .
ورود انسان به دنیایی که در آن انسانها و ارتباطشان ، وجود و فاصله ی طبقات ، جور و خشونت و ریا ، ایده ها و مرگها ، عمران و انهدام اشیاء وجود دارد باید وی را برآن دارد تا در تعمق بر این گزینه ها لنگر بگیرد . عقل باید منزجر شود . متنفر شود و از بد خیم های روحی و روانی انسان آگاه شود . از ذات انسان و از قابلیتهای شر پذیری و شر انگیزیش . و به اخذ معرفتی از ارتباط انسانها با هم و ذات انسان و قابلیتهای خیر پذیری و خیر خواهیش نایل شود . آنگاه عقل چه در راه تطور و ساخت دنیایی مجازی (در عرفان و ادبیات ) و چه در ساخت دنیایی حقیقی ( در بنیان نهادن اجتماع و سیاست ) به سوی کمال ـ نه به معنی معنوی آن ـ خواهد رفت . ساخت انسان متعالی( مومن یا ابر مرد شاید ) هدفی است برای ساخت دنیای متعالی (یوتوپیا ) و ساخت هردو منجر به نگرش متفاوت از خدا خواهد شد . خدا ایده ئال و غایت انسان است و هر کسی در نهایت مساعی عملی و فکری خود به ساخت خالقی ذهنی خواهد پرداخت که مکاتب ، ادیان و فلسفه ها از آن نشأت گرفته اند . آنچنان که مارتین بوبر معتقد به تقابل رودرو است . کشف خدا مستقیماً به وسیله عقل وقبل از هر چیز این روش را برای انسانها با هم سفارش می کند . تقابل اندیشمندانه انسان با خود و خدا .
این روایت را به مارکس نسبت می دهند که به طیفی از زورمداران و طبقات حاکم می گوید : (( پشت خدا سنگر بسته اند و سنگمان می زنند )) . احزاب و افراد همه خود را منتسب به آن قدرت متعال می دانند و مردمان و گروه های دیگر را سرکوب می کنند و باج می گیرند . در حالی که برای ساخت خدا گام بر نمی دارند برای تخریب آن که چه ها نمی کنند . نادرترین عقلهای جهان قربانی معرفتی هستند که قوه تشخیص و آگاهیشان با قدرتهای سیاسی و زرومدارانه به مبارزه برخواسته است .
برای مالونیوس (چوپان متدین ) موانعی زیادی وجود دارد که خدا را در کسوف می اندازند و مانع ظهور سیمای آن ایده ئال متعال هستند . او در مقابل ستم اجتماعی و دگماتیسم مذهبی و فرهنگی به طور همزمان می ایستد .اما با عزلت و جدایی خود از اجتماع در نهاد درونش ، سرانجام قدرت خواستن “غریزه مرگ (اروس )” در مقابل “غریزه زندگی (ناتاتوس ) ” پیشی می گیرد و درنهایت به سرشت اول بازگشته و مقابل زور و اجماع اجتماعی بر سر مسئله بوجود آمده تسلیم و قربانی می شود .
روایت خطی مسیح بازمصلوب بگونه ای است که حوادث آن برای مدتها در یاد خواننده برجای می ماند اما درخوانش و آنالیز آن و در جریان دیالوگهای رمان هجومی از مباحثات دینی و فلسفی ذهن را مشوش می کند . منجمله مقولاتی چون : ظالم و مظلوم ، عرفان و قربانیان متافیزیکی و تکرارمصلوبیت مسیح در تاریخ

10150135_423245794486397_959375567_n• ظالم و مظلوم
((مانولیوس : هر کس در هر کجای دنیا مبارزه می کند و رنج بکشد در واقع برای تمام دنیا مبارزه کرده و رنج کشیده است )) خط 10 (ص 320 )
مانولیوس پسر چوپانی است که مانند بیشتر پیامبران در کوه به چوپانی و سیر در طبیعت می پردازد او به دلیل شباهتش به شمایل مسیح برای ایفای آن نقش در مراسم شبیه خوانی آماده می شود .این جرقه آغاز داستانی است که کازانتزاکیس در آن نظریه مصلوبیت مسیح در تاریخ را بیان می کند .
مانولیوس باید مثل مسیح صبور ، مهربان ، آرام و قوی باشد . تعلقاتش به دنیا و منجمله نامزدش له نیو که دختر خوانده ارباب یونانی روستا است را به هم می زند . او اعتکاف را بر می گزیند و گرچه به کاترینا ( روسپی روستا ) میل دارد اما به کمک روح مسیح این میل را در خود می کشد .
پدر گریگوریس می گوید : مسیحیت ، یونانیت ، عدالت و مالکیت. آقای ترک و مسلمان روستا هم می گوید: دین ،وطن ،دادگری ، اما هرکدام از آنها از دیدگاه خود و ایدئولوژیش . آقای ترک همخوابگی با نرینه های جوان (یوسفک ) را گناه نمی شمرد اما دم زدن از برابری را کفر می داند زیرا معتقد است خدا طبقات را وضع کرده پس آقا و رعیتی حق است و قانون الهی را در جهان نباید و نمی توان تغییر داد . مانولیوس به این نتیجه رسیده که مسیح برای این از جانب خدا آمده تا اختلافات طبقاتی نژادی و … را بردارد. اتهام بلشویک بودن مانولیوس از این برداشت او از مسیحیت است و پدر فوتیس آواره که ترکها آن ها را از روستایشان بیرون کرده اند بدنبال برابری با مانولیوس اخت می شود . آنها معتقدند خدا راضی به اصلاح این مشیت است و عدالت و عمران بدنبال اصلاح می آیند . آنها معتقدند اگر درون انسان اصلاح شد و خصایص مسیح در ذات انسان جلوه گر شد عدالت بر پا خواهد شد و بعد از آن است که عمران و عدالت در دنیا اجرا خواهد شد . پدر گریگوریس که به شدت از پدر فوتیس آواره و لاغر اندام متنفر است ، میگوید طبقات باید باشد و خدا مسیح را مثل چوپانی برای راهنمایی رمه اش فرستاده و ما نمایندگان خدا ( کشیش و فئودالها ) حق داریم از نعمات بیشتری برخوردار شویم . او خبیث و طمعکار است و از منطق دینی برای دشمنی با مانولیوس چوپان و پدر فوتیس آواره استفاده می کند .
در مسیح باز مصلوب ظالمان بیشتر وقتها به ظالم بودن خود و مظلوم بودن دیگران واقفند اما دست برداشتن از دنیا و منافعشان را آنقدر سخت می بینند که ظالم بودن را منطقاً توجیه می کنند . گفتگوی های منطقی در رمان کازانتزاکیس به حدی برجسته می شود و در بعضی سطور چنان غیر جانبدارانه پیش می رود که خواننده حتی حق به جانب ظالم نیز می شود . در حقیقت انسانها در دو طیف ظالم و مظلوم یا مستکبر و مستضعف قرار دارند و درست تر اینکه هر انسانی خود ترکیبی است از هر دو . مبارزه شخصیتهای رمان مبارزه ای است میان این دو تیپ از انسانها . مستبدینی چون : آقا ،ارباب، پدر گریگوریس، لاداس زمین خوار و قربانیانی همچون مانولیوس، پدر فوتیس ،یاناکوس،نیکولوس ، کاترینا و مردم رانده شده ای که در کوه سارکینا نزدیک لیوکووریسی مستقر شده اند .
تجاوز نمونه کامل ظلم است . تجاوز به جسم و عواطف کاترینا به دارایی یاناکوس به ذات مسیح گونه مانولیوس و مردم آواره کوه ساراکینا .ما هر زمان و در هر جای دنیا شاهد تعرضات و تجاوزاتی هستیم به روح ، جسم ، عقیده و حقوق فردی و مسلم انسانها . ظالمین هم از سوی بالادستهایشان مورد ظلم واقع می شوند و هم به نفس و وجدان خودشان ودیگران ظلم و تجاوز می کنند . پدر گریگوریس در اینکه خلاف مسلک مسیح و روشش کار می کند : به مسیح و به روش خودش و وجدانش ظلم می کند ، به همه و به دخترش نیز .

• مسلمانها و مسیحی ها بلشویک ها را دوست ندارند
پانایوتیس که کاترینای روسپی را از دست داده ومسبب آن را مانولیوس می داند در گوش پدر و ارباب و آقای ترک زمزمه می کند که مانولیوس چون دم از برابری می زند و قواعد مالکیت را نفی می کند پس بلشویک است واز مسکو فرستاده شده و باید از بین برود . پدر گریگوریس به مردم می گوید که بلشویکها مایه نابودی یونان و مسیحیتند . سر همین اصل با آقای ترک روستا هم رأی می شوند . در واقع در هنگام حفظ ، مصالح احتمال جمع اضداد قوت می گیرد. و گاهی مخالفان و موافقان حتی میتوانند متحد می شوند .

• بد دوره ای است این مدرنیته : عارف و روشنگر هر دو قربانی
(( اگر روزی در جلسه ای که ما در آن در مورد عدالت و مسیح صحبت می کنیم مسیح به ناگاه در را بگشاید و به جلسه ی ما وارد شود از دیدنش خوشحال می شویم و سر جای خود می نشینیم تا برایمان صحبت کند و آنگاه که از در بیرون رفت همه به او می خندیم )) . بد دوره ای است این مدرنیته .اگر عرفان ، گریزی است از توحش و هوچیگری دنیوی ، قربانی شدن در راه متافیزیک نیز نتیجه و راه گریز از آن است .
مانولیوس و منصورحلاج واقعاً و یا توهماً روح خدا در آنان جلوه گر شد. آنان سخن خود را از دهان خدا و مسیح می گویند و در آنها ترکیب می شوند شاید اگر چنین افراد جسوری با چنین خصوصیاتی در این دوره پیداشوند با کمی زیرکی و سیاست(به معنای کمتر کثیف آن ) بتوانند جایزه صلح نوبل را تصاحب کنند. اما چه در دوره مدرنیته و چه قبل از آن این حقوق خواهان بشری و عاشقان سوالهای بی جواب هستی در صورت عدم تسامح و زد و بند با منابع قدرت خواسته یا نخواسته حتماً به طرز فجیعی به متافیزیک خواهند پیوست .چون انسانهای دوروبرشان تحمل چنین اسلوب های نامتعارفی راندارند و گاهی از سر تعجب و یا نفهمیدن سخنانشان با رسولان ِ حقیقت عناد می ورزند .
سواد و مقام مایه روشنفکری نمی شود ( اگر قرار باشد روشنفکر هم در جوامع های مشابه ما دارای جایگاه باشند ) همچنان که حاجی نیکولوس معلم روستا و برادر پدر گریگوریس به این جایگاه حتی با مرگ مضلومانه اش نرسید. عارف و روشنفکر مشترکاً در پس زدن تعلقات دنیا و ابراز صریح و جسورانه عقایدشان به هم شبیهند . قدرت تشخیص آنها با ریاضت های خاص هر یک بیشتر می شود . مانولیوس برای ادای رول مسیح در مراسم شبیه خوانی که هرگز برگزار نشد انیس انجیل می شود و غیراز خدا و مسیح در برابر هیچکس حتی نماینده قلابی خدا در لیوکوریسی ( پدر گریگوریس ) سر خم نمیکند . او در خواب و رؤیاهایش به این نتیجه رسیده که باید رسالت خطیرش را به پایان برساند .
مانولیوس در واپسین لحظات و حتی در دادگاه فرمایشی پدر گریگوریس از طرح ایده ها و منش خود ابایی ندارد . اینچنین است که بار سنگین رسالت روشنگرانه بر دوش دگر اندیشان موجب شده تا در مرتبا در طول زمان ازجانب قدرتمندان بصورت فیزیکی و شخصیتی ترور شوند .

• مسیح باز مصلوب تکرار در تاریخ
( مانولیوس برای یارانش تعریف می کند : (ص 315 خط 20 تا ص 316 )
(( مانولیوس نیروی خود را جمع کرد و سخن از سر گرفت :
ـ آن زمانی که در دیر شاگردی می کردم و هنوز ارباب پاتریارکئاس مرا به دنیای بیرون نکشانده بود ، کشیش پیر ، پدر ماناسیس که اگر زنده است خدا نگهدارش باشد و اگر مرده روانش شاد ! ، برایم حکایتی از یکی از دوستان کشیش خود بازگو کرد . سال ها بود که این داستان را فراموش کرده بودم و تنها خدا می داند چرا امشب به یادم آمده و لحظه ایی از ذهنم دور نمی شود …
به یکباره سخن خود را برید . دوستانش ساکت مانده بودند و او در تاریکی چهره هایشان را نمی دید :
ـ خوابتان می آید ؟
کستانتیس که از شنیدن این جمله یکه خورده بود گفت :
ـ عجب پرسشی می کنی مانولیوس ؟
و یاناکوس نیز گفت :
_ ما هرگز به این بیداری نبوده ایم مانولیوس . خواهش می کنم ادامه بده !
ـ بسیار خوب ! داشتم از کشیشی می گفتم که دوست پدر ماناسیس بود , بزرگترین خوابی که در سراسر عمر خود دیده بود این بود که خدا به او اجازه داده بود برود بوسه بر آستان مرقد پاک عیسا بزند و به سجده بیفتد . او روستا به روستا می رفت و صدقه جمع می کرد . سرانجام پس از گذشت سال ها و زمانی که دیگر پیر شده بود توانست سی لیره برای هزینه ی سفر خود بیندوزد . پس توبه کرد و با اجازه ی مافوق خود پای در راه نهاد … اما هنوزاز دیر بیرون نرفته ، چشمش به ژنده پوشی لاغر اندام و پریده رنگ و افسرده افتاد که سرگرم علف چیدن بود . ژنده پوش همینکه صدای برخورد عصای کشیش با سنگ ها را شنید سربالا گرفت و پرسید : « پدر به کجا می روی ؟ » کشیش پاسخ داد : « به زیارت مرقد پاک می روم برادر . می خواهم سه بارگرد مرقد طواف کنم و به سجده بیفتم _ « چقدر پول داری ؟» ـ « سی لیره » ـ « چون زن و بچه های من دارند از گرسنگی می میرند سی لیره را به من بده ، سه بار گرد من طواف کن و در برابرم به سجده بیفت !» کشیش کیسه ی پول را از کمر باز کرد ، به ژنده پوش داد ، سه بار طوافش کرد و در برابرش به سجده افتاد و به دیر بازگشت …
مانولیوس سر به زیر انداخت و سکوت کرد .سه همراه که گفته هایش را به گوش جان شنیده بودند نیز ساکت ماندند . گفته ها تا ژرفای وجودشان نفوذ کرده بود . سرانجام مانولیوس سر بالا گرفت و افزود :
ـ … بعدها فهمیدم کشیشی که برای آستان بوسی مرقد پاک به راه افتاده بود ، خود پدر ماناسیس بود که فروتنانه از بازگو کردن آن به من خودداری کرده بود . و امشب ، پس از گذشت سال ها تازه می فهمم آن ژنده پوشی که کشیش به هنگام خروج از دیر به او برخورد کرده بود چه کسی بوده است !
صدایش می لرزید . سه دوست نزدیکش رفتند و با دلهره پرسیدند :
ـ چه کسی بوده ؟
مانولیوس لحظه ایی تردید کرد و سرانجام آرام و همانند میوه یی رسیده که شب هنگام در باغی بیفتد نامی از میان لب هایش فرو افتاد :
ـ مسیح ! ))
مانولیوس از کشیشی بنام ماناسیس گفته فوق را نقل می کند . او در این روایت می خواهد این مهم را نیز بگوید که امکان برگشتن مسیح یا هر ناجی که برای بشریت آمده ، وجود دارد ، اما اگر سخن وکردارش خطری برای منافعمان باشد او را مجدداً به صلیب می کشیم . در واقع پدر گریگوریس گر چه خود مراسم شبیه خوانی را پیش می کشد اما از عواقب آن بعدها می هراسد او شبیه خوانی را برای درکِ تحمل آزارهای مسیح هنگام مصلوب شدنش برای همه ضروری می داند . در حالیکه خودش تمام تلاشش را می کند تا مانولیوس که در واقع در انتهای رمان مشخص می شود تجلی مسیح در جسم یک جوان یونانی است در خود کلیسا و دربرابر شمایل مسیح به دست مسیحیان نفله شود .

• و سرانجام
وسرانجام کازانتزاکیس می گوید همانطور که بارها اتفاق افتاده مجدداً و هر آن ممکن است مسیح دوباره مصلوب شود توسط خود ما که آنرا تقدیس می کنیم چون ما بیشتر به اسطوره ها علاقمندیم تا به واقعیت . در واقع معلم روستا که هر دم از حماسه و سلحشوریهای یونانیان صحبت می کند و آنرا ارج میگذارد و پدر گریگوریس که دم از مسیح می زند و انجیل را تمجید می کند در برابر رویدادهای واقعی که مشابه اسطوره ها و روایات انجیل است قد علم می کنند. برای انسان ، زیستن در خیال و در کنار اسطوره ها و روایات بهتر است تا قرار گرفتن در میدان واقعیات .
پایان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)