سخن از مردم ایران است، در پهنهٴ سرزمینی کهنسال، در میانهٴ آندسته از کشورهائی که بر خود نام خاورمیانه نهاده اند، در جهانی که با پیشرفت‌های ارتباطی می‌رود تا بیش از همیشه، پیوستگی بیش از ۷ میلیارد انسان را بر روی کره خاکی به شیوه‌ای یگانه نشان دهد. این احساس مشترک عضویت در جامعهٴ جهانی از یکسوی و وابستگی به سرزمین و فرهنگی ویژه چون شهروند، از سوی دیگر، خارج از مرزهای شناخت نظری و آنهم در زندگی هر روزه، انسان را دست کم «دو بعدی» می‌سازد. نگاه بر جهان چون یک واقعیت متحرک و ملموس از سوئی و روی به جانب آینده‌ای بر محور خط پیوستهٴ حرکت تاریخی از دیگر سوی، آدمی را در صحنه‌ای به ژرفای شناخت تاریخی ـ حیاتی و به پهنای کره‌ای به نام زمین قرار می‌دهد.

بدینگونه آدمی از سوئی محصول تاریخ زادگاه خویش است و از سوی دیگر در پهنای جهانی ۷ میلیاردی می‌زید. پایگاه او نه از گذشتهٴ تاریخی ـ فرهنگی ـ جغرافیائی خود جداست و نه از حرکت یکپارچه جهانی. سخن از شهروند ایرانی است در میانهٴ همسایگانی بسیار قدیمی، در جهانی که با شگفتی و تندی تغییر می‌یابد و به همسوئی و یگانگی نزدیک می‌شود. ریشه تلاش‌های پدران ما، از یکصد و پنجاه سال پیش تا به امروز، پس از کشف دنیای جدید غرب که محصول دوران رنسانس و انقلاب صنعتی است، در کنش و واکنش هائی متجلی هستند که به گونه‌ای فشرده تاریخ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی مردم ایران را رقم می‌زند. یکی از راههای ساده و کارآمد تقسیم بندی این تلاشها و شاید یکی از مفیدترین آنها، به کارگیری مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر چون داور خواست مردم و نماد پیروزی آنان در دسترسی به زندگی برتر است.

مدرنیته و پیوند با آن راهی است ژرف و بلند مدت که نمی‌تواند به گونه‌ای فرمایشی به کار آید، می‌بایست با صبر و حوصله آنهم با توجه به شناخت ارزشهای پایه‌ای فرهنگی موجود هر جامعه به سوی آن رفت. و این مهم بی آنکه مردم به بازگشت به سنتهای خود برگردانده شوند. نقش هنرمندانه در بکارگیری مدرنیته در آنست که به گونه‌ای سنت‌های ناسازگار خود به عقب رانده شوند و ارثیه‌های فرهنگی ـ تاریخی به گونه‌ای طبیعی و تدریجی در جای خود قرار گیرند. بی انکه آلت دست واپس گرایان گردند. اگر چه جریان مدرنیزاسیون ریشه‌ای ۱۵۰ ساله در ایران دارد، اما امروز است که این روبروئی سنت و تجدد در همگی ابعاد آن جریان دارد. موانع و مقاومتهای فردی، گروهی، قومی و فرهنگی در مقابل دست یابی به فضای مدرن باید دقیقاً تحلیل گردند و راه حل مشخصی برای هر بعد آن تصور گردد.

اگر فرض بر آن بگذاریم که انقلاب اقتصادی (ایجاد برابری) و انقلاب در روابط اجتماعی به آزادی منجر می‌شود، مشکل ما نوعی ایجاد سازگاری بین برابری و آزادی است. آزادی من آنجا متوقف می‌شود که رنج تو آغاز می‌گردد. من تا آنجا آزادم که کنش و گفتار من، ترا به درد و رنج نکشاند. این درد و رنج تو می‌تواند محصول زیاده روی من از استفاده از آزادی من یا از امکانات من باشد. شاید بدینگونه بتوانیم همان سازگاری، هماهنگی و وصلی را که می‌جوئیم، بیابیم. آیا انقلاب ضروری است؟ آنهم آیا همیشه ضروری است؟ یا چه بْعد انقلاب در کدام مقطع ضروری است؟ آیا می‌بایست یکی از ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی را در انقلاب عمده کرد؟ آیا می‌توان تنها از یکی از این ابعاد آغاز کرد؟ آیا این همه را می‌توان انقلاب زندگی یا هماهنگی با جهان موجود نامید؟ در پاسخ آیا نمی‌توان به راهبردها و راه کارهائی اندیشید که با سود جستن از همهٴ دست آوردهای آدمی در سطح جهان، به هماهنگی و همآوائی در میانهٴ مردم، گروه، ملت، منطقه و جهان دست یافت؟

 در فاصله این دست یازی به یافتن پرسش‌های تند و پاسخ‌های یک سویه و اراده‌ای قوی در بکارگیری درمانهای پیش نوشته شده، تا یأس و حرمان و دلمردگی خوره وار، تا نیاز بکارگیری صبر و زمان یا بازگشت به خویشتن خود از سر ناامیدی و در مقابل ژرفنای و پیچیدگی پرسش‌ها و پاسخ‌ها و بکارگیری درمانها هرگز اندیشمندان گشودن گره «سنت و مدرنیته» را رها نکرده‌اند. یکی از دردهای ژرف در این رابطه، چالش دریافت دربست اندیشه‌های آنطرف است، بی گمان ترجمه این دانسته ها، بدون فهم دقیق بکاربری آنها از یکسو و دست دوم و سوم و چندمین گردیدن همین اندیشه‌های «بد ترجمه ـ بد درک» شده از سوی دیگر نه تنها از ژرفنای اندیشه‌های انتقال یافته می‌کاهد، بلکه بتدریج، شناخت شفاهی ما را به نوعی کشت کلیشه‌های مبتذلی تبدیل می‌سازد که جای پای آنها را در گفتار و نوشتارها و نیز در درمانهای کاربردی می‌توان دید. «زیر سر خودشان است» که برای هرکدام از ما خودشان، دیگری دیگری است از دیگران و بی آنکه آن را بشکافیم، همگان می‌پندارند که بله این خودشان همان اسم مشترک و همیشگی است که چهره عوض می‌کند ولی قدرت از پیش نوشتن آن «مکتوب» را از دست نمی‌دهد. نشانه‌های فراوانی را می‌توان در میدان بررسی عرفان ایرانی، بررسی حرکت طبقاتی ـ تولیدی از گذشته تا حال، بررسی باورهای مذهبی ـ شیعی ـ خرافاتی، ارائه داد.کلیشه‌هایی مانند: «عرفان ایرانی پس از هر شکست تلخی بهترین درمان بوده است»، «ما دیگر نژادمان پوسیده شده است»……..

پرسش دیگری که اندیشه وران را بخود دلمشغول می‌دارد، سیر قهقرائی رعایت اعلامیه حقوق بشر است که چند پاره‌ای از اصول آن پس از انقلاب مشروطیت، به عمل گرائید و چگونه این اصول پایه‌ای امروزه دستخوش دگرگونی شده و راه قهقرا پیموده است؟ از سوئی شناخت دقیق خود، گذشته و امروز خود، با ابزارهای امروزین نیازمند به زمان و نیرو و ابزار شناخت دارد. شناخت امروزین خود چون دست یابی به ارقام و آمار اقتصادی، فرهنگی، شناخت دقیق نهاده‌های طبیعی معادن و نفت.. دست یابی به. تصویری دقیق و گویا در میدانهای فرهنگی و اقتصادی. از سوی دیگر شناخت اسطوره ای، تاریخی ـ فرهنگی خود به شیوه‌ای جدا از تعصب‌ها و گذشته گرائی‌های بیهوده، شناخت موج مهاجرت ها، تناسب فرهنگی اقوام عشایر، اقلیت‌های قومی و ملی و فرهنگی… شناخت تصویر تاریخی فرهنگی ما نیز که خود دستخوش همان آفت «کلیشه گرائی» است. مخلوط شدن اسطوره‌های تاریخی در طول جریانهای حمله‌های گوناگون نه تنها در عمق فرهنگ و زبان جاری است، بلکه اندیشه وران ما را نیز دچار چالش می‌سازد و همین امر پرسش و پاسخ‌ها و درمان یابی ما را نیز دچار آلودگی می‌سازد.

شناخت ما از خود، فرهنگ خود و خود در پهنه شناخت جامعه شناسانه و مردم شناسانه نیز از راه ترجمه حاصل گردیده است و این نیز ما را به بیگانگی ـ دوگانگی تازه‌ای دچار می‌سازد که حتی خود را نیز در آئینه غرب می‌بینیم. در یک کلام، شناخت و کاربرد شفاف ابزارهای شناخت خود و غرب، سنت و تجدد با دو ژرفنای تاریخی ـ فرهنگی آن، از یکسوی تنها راه درمان است و از سوی دیگر چنان دور از دسترس و پیچیده و ژرف است که در نگاه نخست جز دلمردگی و افسردگی برای اندیشمندان بهمراه ندارد آنهم در پهنه‌ای که هر عقب افتادگی، به توان دو یا سه می‌رسد، دیریابی ابزارهای شناخت، ما را از کاربرد آن در شناخت سنت و تجدد نیز بازمی دارد. در این مورد می‌توان دیریابی روشن اندیشان ما در پهنه روانکاوی کاربردی، انسان شناسی کاربردی، و ابزارهای فرعی حاصل از این دو میدان را نام برد. در جائیکه ترکیب «انسان شناسی ـ روانکاوی کاربردی» به یکی از ابزارهای کاربردی تبدیل شده است، هنوز یافته‌های فروید و پیروان او، و زمینه‌های کاربردی آنان برای پارهٴ عمده‌ای از روشن اندیشان ما، کلیشه‌های ساده‌ای چون «همه چیز که جنسیت و نیازهای جنسی نیست» ختم می‌گردد. مدل سازی‌های گروههای « اجتماعی » امروزه با استفاده از شناخت‌های سیستماتیک، ساختارگرائی، شکل گیری جوامع ا ولیه (انسان شناسی) به کمک دانش‌های جامعه شناسی، روانشناسی اجتماعی، علوم سازماندهی، شناخت‌های ژئوپولیتیک صورت میگیرد

 هنگامیکه یکی از ابعاد مدرنیته از لایه روشن اندیشان عبور کرده به زندگی روزمره می‌آید، اگر پی گیری و کار پیوسته در پاسداری ارزشهای مدرنیته، به گونه‌ای پایه‌ای صورت نگیرد، هیچ ضمانتی به تداوم آن نیست. نگاه مردم کوچه و بازار به اولین قانون اساسی ایران نتوانست آن را از چندین متمم ارتجاعی آن باز دارد، چرا که اصول اولیه این قانون در جان و گوشت و پوست و زندگی روزمره نفوذ نکرد و بزودی از آنهمه شعر و ترانه و مقاله و جوش و خروش در اذهان عمومی، اثری بر جای نماند، بگونه‌ای که شعر: یا مرگ یا تجدد و اصلاح / راهی جز این دو پیش وطن نیست؛ زنده یاد بهار به فراموشی گرائید و چند صباحی پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی، شیخ فضل الله نوری به دو اصل آزادی و برابری چون پایه‌های اولیه مشروطیت که با اسلام در تضاد است، بشدت تازید.

در این میان پرسش پایه‌ای کدام است؟ اگر با این بارور دست کم جامعهٴ کهن سال خود را به بوی و رنگ ابعاد جهانی اعلامیه حقوق بشر رنگین کنیم، کدام پرسش از دیگران بنیانی تر خواهد بود؟ چگونه از میان تُنی از راه بردها و راه کارها و نظریه‌ها و اصول اولیه سیاسی به پرسشی بنیانی برسیم و به تلاش در پاسخگوئی آن برسیم؟ اعلامیه جهانی حقوق بشر، بشر را در میدانی به ژرفای دست کم چهل هزار سال و در میان انبوه یازده میلیارد انسانی که تا به امروز بدنیا آمده‌اند قرار می‌دهد. انسانی که بیش از هزاران زبان و گویش آفریده است، با نهادسازی و تجسم خود راه داد و ستد با یکدیگر را اختراع کرده است، آنهم در جهانی که امروزه هر هفت سال یکبار حجم داده‌های ارتباطی دو برابر می‌گردد و نیمی از دانشمندان بدنیا آمده تا به امروز را در خود و در پیش روی دارد.

از طرفی بسیاری از اندیشمندان، هرکدام به گونه‌ای به اصلاحات ساختاری و زیربنائی اشاره می‌کنند چون: تعادل در مالکیت دولتی یا خصوصی، تحول در نظام ارزی و بانکی، دگرگونگی در دستگاه حقوقی و اینها را لازمهٴ نوسازی ایران می‌پندارند. گاه هم بسیار سریع به پیشنهاد در اصلاح قانون اساسی می‌پردازند. اگرچه این دگرگونی امری است زیربنائی و ضروری ولی نمی‌توان تنها با اصلاح قانون اساسی که طرح شکل گیری سیاسی جامعه و تعادل قوا در جامعه را مطرح می‌سازد به اصلاحات یاد شدهٴ فوق پرداخت. این همان میان بری است که می‌تواند ما را از هدف پایه‌ای دور سازد. گفتگوی فرهنگها، بده و بستان به گونه‌ای پویا، که هرکدام کشف‌های خود را در میدان دانسته‌ها گذاشته و به ترجمه و انتقال و نقد بگذاریم، زمانی به «میدان ممکن» بازمی گردد که نه تنها دو گروه به احترام متقابل و نیاز به دانسته‌های یکدیگر آگاه و نیازمند باشند، بلکه میدان باز این گفتگوها در قالب آزادی بیان و نقد و اندیشه از هر دو طرف ممکن گردد تا شرائط کامل آزادی نشر و نقد و ترجمهٴ همه افکار و دانسته ها، مخالف و موافق و متضاد و همخوان، میسر نگردد، تا ترجمه و تألیف آثار مخالف و موافق در فضای آزاد و رعایت کلیه حقوق مؤلفین و اندیشمندان و با نظارت دقیق و اجازهٴ آنان صورت نگیرد، ما، یا مصرف کنندهٴ ساده، دست دوم و سوم اندیشه‌های تازهٴ یافتهٴ دیگران خواهیم بود، آنهم از طریق ترجمه‌های غیرمسؤلانه افرادی که تنها به بهانه دانستن دو زبان، و جدا از دانش عمیق موضوع مورد ترجمه، در میدان ترجمه خود را حاضر می‌کنند، و یا در تأسف عدم ارتباط پیوسته و زنده در حسرت ارتباطی سالم با اندیشه گران فرهنگهای دیگر می‌مانیم. درد و افسوس دیگر در آن است که چون دوره‌های اندیشه، از دوران روشنائی و رنسانس تا مدرن و فرامدرن، با سرعتی زیاد به پیش می‌تازد و هر اندیشهٴ بارور با تکیه به یافته‌های نوین و در میدان تلاش و کار به اختراع اندیشهٴ دیگر می‌انجامد، دیررسی ما در میدان‌های اولیه این اندیشه ها، کار ما را بسیار دشوار می‌سازد. تا جائیکه نمی‌توان یک شبه ره صد ساله رفت، نمی‌توان چهار سدهٴ روشنائی، مدرنیته و فرامدرنیته را در جامعه‌ای که زیربنای علمی آن آمادگی پایه‌ای ندارد، را فراگیر کرد.

از سوئی دیگر گذشته گرائی چون باور بر آنکه مبنای حقیقت و قدرت و همگی قوانین در گذشته است، همه چیز نوشته شده است، جهان ساخته شده است. در حالیکه جهان را می‌توان اختراع کرد، می‌توان کشف کرد و این دو مقوله در مورد هستی یکی می‌گردند. به گونه‌ای جهان را بتدریج کشف می‌کنیم و هر لحظه آن را اختراع می‌کنیم. در حالی که حتی کشف جهان برای گذشته گرایان تنها افزودن حیرت در مقابل آنست، چرا که برای اینان اختراع هستی ممکن نیست، چرا که هستی شده است و نمی‌تواند بشود، هستی نوشته شده است و نمی‌توان آن را نوشت.

شناخت تاریخ، تاریخ اسطوره‌ای ما و ریشه‌های آن از یکسوی و شناخت دانش امروزین سازماندهی جوامع مدرن از سوی دیگر ـ هر دو لازم و ملزوم هر حرکت عمیق و همه جانبه برای آینده ایران است ـ به تلاشی همه جانبه، همه گیر و عمیق نیازمند است. درک اسطوره‌های پیش از اسلام، همزمانی این اسطوره‌ها در ادیان زرتشتی، مانی، اسلام و شاخهٴ شیعی آن بهمراه ردیابی شیوع تصوف و ریشه‌های آن برای شناخت جایگاه جامعهٴ ایران امروزی ضروری است. پایه‌های ژرف فرهنگی یک مردم نمی‌تواند تنها در آنچه در روبنای زندگی آنان می‌گذرد، مشاهده گردد. الگوبرداری انسان شناسانه از جوامعی پیچیده و از دور آمده‌ای چون ایران که فرهنگش دستخوش بازی‌ها و تلاطم‌های بسیار بوده است، نیاز به داشتن اسباب این شناخت فرصت کافی و صبر و حوصله دارد.

روشنفکران و روشنگران، آنان که با دنیای چند پرسشی خود به آزمایشگاه بزرگ زندگی روی می‌آورند، هم در صدد کشف آنند و هم به اختراع آینده دل می‌بندند. کشف آنچه که گذشته است و اختراع آنچه در پیش روی است. آدمی مفاهیم آینده و گذشته را خلق کرد و درازای آن را از روز به ماه و سال و قرن و هزاره رساند. عمق طرحهای خود را از ذخیرهٴ غذا برای دو روز (چهل هزار سال قبل) تا طرحهای طولانی مدت چندین صد ساله برای کشف هستی، گسترش داد. آزادی انسان «آگاه» آنگاه کامل است که خود را خالق آیندهٴ خود بداند نه عروسکهائی که عمق آزادی خود را در کشف «کورمال» هستی، محدود می‌کنند.

کم نبودند کسانی که شرط اول اصلاحات سیاسی و اداری را اصلاحات اقتصادی و آنهم به شکل انقلاب صنعتی می‌دانستند، و آنهم گاه به شیوه‌ای استبدادی آنهم برای تربیت و ترقی ملت. کم نبودند و کم نیستند آزادیخواهانی که با یک بعدی کردن مفهوم «جهش فرهنگی» خود را عملاً گوشه نشین کرده و به عناصری منزوی تبدیل می‌گردند. در مدرنیته «فرد» زاده می‌شود و نسبیت (نسبی بودن) جای مطلق را پر می‌کند چه «فرد» خود را در پهنه قراردادهائی اجتماعی می‌بیند که ریشه در دست کم چهل هزار سال زندگی گروهی و یازده میلیارد آدمیان دیگر، دارد. نظامهای مالیاتی، اداری، حقوقی، شکل و قدرت و حوزهٴ اعمال نیروهای اداری ـ انتظامی ـ نظامی نیز به نوعی آئینه این سنت و مدرنیته است. تا جائیکه آموزش اجباری در مدارس تحت نظارت دولت، در مقایسه با مکتب خانه‌ها و یا به سربازی فرستادن طلاب خود نشانهٴ تند این دوگانگی است. گرچه می‌توان گاه به زور شلاق، ظواهر مدرنیته را بر سنت جایگزین کرد ولی زیر پا گذاشتن مفاهیم و شناخته شده‌های انسان شناسی، جامعه شناسی، روان شناختی بویژه ناخودآگاه و خاطرهٴ فرهنگی، بازگشت خود را روزی نشان خواهند داد.

اگر مدرنیزاسیون را تغییر در سازماندهی، شیوهٴ زندگی، شیوهٴ تولید، دگرگونی فراساختارهای اقتصادی و اجتماعی، شیوه‌های گردهم آئی بدانیم. مدرنیته تغییر بنیانی ارزشهای جامعه است که نه تنها در شیوهٴ اندیشه، بلکه در مبانی ناخودآگاه فرد اثر می‌گذارد. بی گمان در ژرفنای فرهنگ ما، مایه‌های پایداری خانه کرده اند، که ما را از همان دوران باستان به گونه‌ای در مقابل تغییرات سریع فرهنگی مقاوم ساخته‌اند. بگونه‌ای که با همه احوال زبان پارسی زنده ماند و بسیاری از آداب و رسوم و سنت‌های پیش از اسلام تا به امروز حفظ شده‌اند و در مذهب شیعه رسوب کرده‌اند. و بهمین گونه است که در مقابل حملات عثمانی ها، پرتغالی ها، انگلیس‌ها و روس‌ها توانستیم مقاومت ورزیده و استقلال خود را تا به امروز بهر گونه از دست ندهیم.

همین فرهنگ نیز به گونه‌ای دیگر در راه رسیدن به مدرنیته، نیاز و روش و راه کارها و راه بردهای ویژه خویش را می‌طلبد. آنچه که به عنوان ارزشهای درونی فرهنگ ما مقاومت آفریده اند، امروزه نیز حضور فعال دارند. شاید می‌بایست از این عوامل بسود یگانگی ملی، قوام اجتماعی، همبستگی مردمی سود جوئیم و از مقاومت آن در مقابل تغییر، یک متحد راه بردی در راه مدرنیته اختراع کنیم. نقد و حمله به سنت را می‌بایست از دائرهٴ دین، مذهب، روابط اجتماعی، تولیدی و اقتصادی نجات داد و با گذاشتن کلیت جامعهٴ ایران در میان جامعهٴ انسانی ـ تاریخی، آن را با جهان معاصر همآهنگ و همراه کرد. به گونه‌ای دیگر تا آنگاه که خط حرکت جامعهٴ ایران را در میان بقیهٴ خطوط دیگر نگاه نکنیم و نشان ندهیم که حرکت مدرنیته، خطی است جهانی که امتداد همان حرکت چهل هزار ساله نیاکان ماست، نمی‌توان غرب گرائی، مدل سازی غربی، ظاهرسازی غربی یا مدرنیزاسیون را از مدرنیته جدا کرد.

تفاوت مدرنیته و مدرنیزاسیون، همان تفاوت ریشه‌ای رأی دادن و انتخاب کردن است. شرائط اولیه انتخاب کردن، نه تنها شرائط اجتماعی ـ سیاسی ـ اقتصادی، آزادی را هم برای رأی دهنده و هم انتخاب شونده فراهم می‌آورد، بلکه مسئولیت وجدانی انسانی هر انتخاب کننده و انتخاب شونده را، یک به یک برای نسل خود و نسل‌های آینده به میدان می‌کشد. به عوامل انتخاب کردن و انتخاب شدن مفهوم و معنی انسانی ـ تاریخی می‌دهد. در حالیکه رأی دادن، عملی است ظاهری که در هر جمع منحرف و وابسته برای هر عمل خلاف انسانی می‌تواند استفاده گردد. به گونه‌ای هر نوع رجوع به انتخاب از راه رأی اکثریت نمی‌تواند مدرنیته انگاشته شود.

پرسش دیگر آنست که آیا در درازای دو سده که از شناخت مدرنیته برای ما گذشته است، روشنفکران و اندیشمندان متجدد ما توانسته‌اند بر حداقل مشترکی توافق بیابند تا آن را با مردم در میان گذاشته و از این طریق این ارزشها را پایدار سازند. و دیگر پرسش در آسیب شناسی حرکت ایران بسوی مدرنیته، بلاها و موانعی است که بر سر این راه آمده و خواهند آمد. آیا این بحران‌ها و مقاومت‌ها قابل پیش بینی هستند؟ آیا می‌توان الگوهای پیشرفت و تجدد را در رابطه با ساختار انسان شناسانه و جامعه شناسانه ایران بررسی کرده و در راه هماهنگ سازی و یکپارچگی حرکت ابعاد گوناگون مدرنیته اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی ـ سیاسی قدم نهاد.

به این پرسش نیز باید پاسخ داد که آیا باید اجازه داد که زمانه کار خود را انجام دهد از راه «سعی و خطا»، سنتزی از «سنت و تجدد» بوجود آید یا باید از همه روشنائی ها، تجربه ها، فن آوری‌های امروزین سود جست و انتظار و مکتب آن را در نطفه کشت. آیا باید باز در انتظار نشست که از فرایند اسلام اولیه و اسطوره‌های ایرانی پیش از اسلام شیعه‌ای تازه تر بدنیا بیاید یا می‌توان راه میان بْر زد. به گونه‌ای دیگر در مدرنیته فرد، فرد است و ازحضورش در هستی جداست، در حالیکه در سنت فرد ادامهٴ جهان است. در مدرنیته فرد در مقابل هستی تنهاست، اگرچه ادامهٴ حیات است.

اختراع دوبارهٴ مدرنیته برای ما و جامعهٴ ما با استفاده از ارزشهای مدرنیته برای ما و در امروز، اختراع شیوه‌ای جدید از زندگی ممکن در جهان امروز است که هدف آن خوشبختی انسان، و همزبانی و همراهی او با جهان اطراف ا وست. چگونه می‌توان از سعی و خطاها، تجربیات دو قرن گذشته در دست یابی به مدرنیته سود جست؟ چگونه می‌توان ژرفنای مدرنیته را از مدرنیزاسیون و پوستهٴ ظاهری آن جدا ساخت؟ چگونه می‌توان دست آوردهای اجتماعی مدرنیته را (فرهنگی، اقتصادی) در ایران را تا پایهٴ دست آوردهای فردی نوگرائی (مدرنیزاسیون) ـ که بسیار جلوتر رفته است ـ رساند. چگونه می‌توان از ترس آینده و فرار به گذشته به نامهای گوناگون «آنچه خود داشت…» جلوگیری کرد؟ چگونه می‌توان از جهش و سرعت بیهوده و ناموجه در پیمودن راه مدرنیته جلوگیری کرد؟ چگونه می‌توان، دوباره سازی روابط تنگاتنگ و بنیادی «لائیسیته» (لائوس ـ مردم ـ مردم عمومی ـ انسان)، دموکراسی (حکومت مردم بر مردم)، رعایت مفاد حقوق بشر بگونه‌ای ریشه‌ای و پایدار در سطوح مختلف آن، بازسازی، نوسازی پیشرفت اقتصادی و برپائی دست کم نیازهای اولیه انسانی را در کلیهٴ سطوح جامعه شهر و روستا ـ جوامع عشایری و قومی را بازسازی کرد؟ چگونه می‌توان به رئوس و فصول یک جامعهٴ علمی دست یافت؟ جامعه‌ای که در آن اندیشهٴ علمی، تبادل نظر علمی، حضور اندیشمندان در سطوح گوناگون آن ضامن بقای مسیر تصمیم گیری‌های مردمی با حضور خبرگان باشد. جامعه‌ای که سهم سیاستمداران، مدیران، متخصصان، هرکدام در جای خود پرداخت شود. چگونه می‌توان به شاخصهای سلامتی در جامعهٴ فردای ایران دست یافت و از سلامتی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و همگونی و همراهی آنها با یکدیگر سود برد؟ سلامت اقتصادی، چون اقتصادی شکوفا و زنده که فرد بالنده در میانهٴ مردمانی سالم و با فرهنگ، در پهنهٴ فرهنگی پویا، به داد و ستد فرهنگی می‌پردازد: همگونی آنچه از پدران من آمده است و آنچه که من از فرهنگ انسانی ـ جهانی می‌گیرم

اروپائیان در سده‌های پیش از هجدهم از امکانات فرآهم آمده در دوران انقلاب صنعتی: تسهیلات تردد و امنیت، گسترش روابط فرهنگی، پیشرفت دانش و شناخت آدمی از پیرامون خود، سود جستند. اینان در طول بحثهای طولانی مستقیم و غیر مستقیم و از راه ارتباط نخبگان خویش اهداف راهبردیجامعه‌ای نوین را پخته کرده و آنها را در قالب اعلامیه حقوق بشر، اصول لائیسیته، جدائی دین از حکومت، پرنقش ساختن نقش رسانه‌هامتبلور ساختند. و متفکرین، روشنفکران، صاحبان قلم با سودجوئی از فضای آزادی قلم این مفاهیم را به اعماق جامعه بردند و آنها را همه گیر کردند. طی قرون نوزده و بیست، این اهداف راهبردی پخته شده شناخته شده و پذیرفته شده سرمشق کارکِرد این جوامع قرار گرفتند و بر اساس آنها ابزارهای کاربردیبرای رسیدن به اهداف فوق بتدریج، اختراع شده، امتحان شده و عمومیّت یافتند : چون نمادهای قانون اساسی، مجالس قانونگزاری در سطوح ملی و محلّی، رفراندم، سندیکاها، قانونی ساختنِ انجمن‌ها و احزاب.
جوامع دیگر بتدریج با این تحوّل بزرگ آشنا شدند و هرکدام بر پایۀ گذشته و موقعیّت خویش در مقابل آن موضع گرفتند. ایرانیان از راه مستقیم شناختِ فرهنگِ فرنگ (فرانسه) یا غیر مستقیم قفقاز، هند، مصر و ترکیه با دنیای تازه آشنا شدند. حاصل این آشنائی تدریجی، در حرکت پای گیر نظام مشروطۀ سلطنتی از ١٩٠۶، قانون اساسی متمم ان متبلور شد. پس از این تاریخ، با فراز و نشیب هائی حرکت مدرنیزه شدن ایران ادامه یافت، اگر چه سرعت، مسیر، کیفیت و کمیّت آن تغییر یافت. در طی این مدت (مراحل آشنائی، بکارگیری، همه گیر شدن) اندیشمندان و نمایندگان تفکرات و جهان بینی‌های گوناگون ایرانی تلاش در مدرنیزهکردن این برخوردها کردند. مردم نیز در مقابل جنبه‌های عملی این برخورد، خواسته‌های خویش را چه در زندگی هر روزه و چه از طریق حضور مستقیم یا غیر مستقیم خویش بیان داشتند. در این میان تفکّر در اهداف راهبردی حرکت به سوی تجدّد به گونه‌ای به رونوشت برداری از ابزارهای سیاسی، اقتصادی، فنّیاز غرب منتهی شد. اهداف راهبردی حرکت غرب نه حلاجی شد، نه درک شد و نه با موقعیّت و وضعیّت ما تطبیق داده شد.
حاصل آنکه در طی دو سده تلاش، در کش و قوس بالا و پائین رفتن‌ها و از طریق چند حرکت متبلور، (انقلاب مشروطیت، جنبش ملی شدن نفت، قیام بهمن ١٩٧٩)، جامعۀ ایران نتوانست مسیر مشخص و بالارونده‌ای را از تجربه‌های خویش نشان دهد. در یک نگاه سریع ترازنامۀ این حرکت بهیچ وجه پاسخگوی آنهمه تلاش نیست. چرائی این ترازنامۀ شوربختانه؛ نه چندان مثبت را می‌توان در فراموشی اصل مهم حرکات اجتماعی دانست : تفکر، اختراع و همه گیر کردن اهداف راهبردی تجددبرای جامعه ایران.
چگونه است که مردمان سرزمین ایران که در سال ١٩٠۶ توانستند فرمان مشروطیت را به امضاء برسانند و یکی از اولین مجالس قانونگزاری جهان را در خارج از دنیای صنعتی برپا دارند (پیش از روسیه، پیش از چین، پیش از کلیه کشورهای اسلامی، هند، کشورهای آفریقائی) و اصل تفکیک سه قوّه را عملاً در قانون اساسی گنجانده و قدرت اجرائی دولت را از نماد سلطنت و قوّه قضائی را از نماد روحانیت جدا سازند، مطبوعات را به رکن چهارم مشروطیت تبدیل کنند، دولت را در مقابل مجلس پاسخ گو سازند، بیکباره در قانون اساسی ١٩٧٩، عملاً و بطور کلی همه دست آوردهای خود را از دست دادند. و قانون اساسی دوّم در ایران، در تحت پوشش کامل ولایت مطلقه فقیهقرار گرفت. بگونه‌ای که انتخاب ریاست قوه قضائیه، فرماندهان امنیّتی و نظامی به گونه‌ای مستقیم و انتخاب کلیه دست اندرکاران دیگر، با واستگی شورای نگهبان عملاً در دستان ولیّ فقیه متمرکز گشت.
طرح این پرسش که بی گمان ذهن بسیاری از مردم فرهیخته را بخود مشغول داشته است، نه به این گونه و به شکلی مستقیم، بلکه در قالب طرحها و مطالعات گوناگون، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است.در این بررسی و با محدود کردن دامنه و بعد و عمق این پرسش وسیع چند نکته را در نظر داریم : شروع بیداری ایرانیان را حدود سالهای ١٨٠٠ با اولین جنگهای ایران و روسیه قرار می‌دهیم ; به اهداف عمده، objectifs stratégiques می‌پردازیم و از ورود به جزئیات می‌پرهیزیم. چون نگاهی از دور به تغییرات بیش از ١۵٠ سال ; در این بررسی و برای مشاهدۀ دقیق تر، اهداف عمدۀ تجدّد، سمت و سو و به عمل کشیده شدن آنها، تلاش داریم که از ورود به تفسیر و تعبیر و قضاوت دربارۀ تغییرات سیاسی، نقش افراد، احزاب، گروهها، اوضاع و تغییرات عمده منطقه‌ای و جهانی خود داری کنیم. گرچه بخوبی واقفیم که همه این عوامل نقش‌های اساسی در چگونگی شکل گیری تاریخ ما و تاریخ جهان داشته‌اند.
تعریف تجدّد – modernity- modernité – گرفتاری طولانی تولید می‌کند که مشکل می‌توان از چنگ آن خلاص شد.آیا تجدّد رونوشت مطابق اصل جوامع اروپائی – آمریکائی است چنانکه : ما باید از نوک پا تا فرق سر فرنگی شویم. این تجدّد معادل مفاهیم westernalization, occidentalisation است. آیا تجدّد، اصول بنیائی لائیسیته، سکولاریسم، جدائی دین از دولت است؟ میدانیم که این تعریف کافی نیست چه در بسیاری از جوامع اصولاً دین در جامعه نقش کمرنگی دارد و بهرحال بشکل طبیعی از دولت جداست. آیا تجدّد، توسعه افتصادی و گسترش فرهنگی، رفاه فردی است که آنها را با واحدهای اندازه گیری می‌توان سنجید و امروز خوشبختانه شاخص‌های فراوانی چه بوسیله سازمانهای بین المللی، بویژه سازمان ملل و یا بانک‌های بین المللی یا سازمانهای غیر دولتی وجود دارد که کم و بیش موقعیّت جوامع را از این نظر چه با خود آن جوامع در طول زمان و چه مقایسه بین جوامع روشن می‌کند. آیا تجدّد، اجرای هر چه بیشتر و بنیانی اعلامیه جهانی حقوق بشر است؟ در این پرسش نیز ابعاد گوناگون این اعلامیه نمیتوانند برای همه جوامع از اهمیّت یکسانی برخوردار باشند و جنبه نسبی اجرای مفّاد گوناگون این اعلامیه در جوامع گوناگون و اعصار مختلف نمیتواند از یک اهمیّت برخوردار باشد. آیا تجدّد، نمادینه شدن دولت – ملتدر یک فضای جغرافیائی فرهنگی است، با برسمیت شناختن شهروند با حقوق ویژه و الزامات ویژه. باز هم برای ساده تر کردن بحث و سرعت بخشیدن به آن در مطالعه خود تعریف قابل لمس و قابل اندازه گیری زیر را پیشنهاد می‌کنیم : حضور دولت – ملت با مرزهای شناخته شده و امن شناخت شهروند و حقوق اولیه او, حداقل سلامتی جسمی و روانی ; حداقل دسترسی به فرهنگ و آموزش ; حداقل پوشش و غذا و مسکن ; حداقل رعایت ارزشهای فرهنگی و شیوۀ زندگی ; حداقل عدالت و داوری مستقل و بی طرف در رابطه بین شهروندان، شهروندان و دولت.
نگاهی به اهداف استراتژیکِ تجدد: اهداف استراتژیک (راهبردی)، و تشخیص و شناخت و تعیین آنها در هر زمینه‌ای کاری است سهل و ممتنع که امروزه در مرز میان علم و هنر و تجربه قرار دارد. شناخت اهداف استراتژیک هم نیاز به شناخت دقیق جزئیات در ابعاد گوناگون تأثیرگذار بر میدان عملکرد این اهداف دارد و هم نیازمند قدرت فوق العادۀ خود رها کردن از دام این جزئیات و پرواز و اوج گرفتن و آینده نگری است. واژۀ استراتژ که در زبان یونانی بمعنی ژنرال و فرمانده نظامی بوده است، امروز در سطح وسیعی و در محدوده‌های سیاسی، نظامی، صنعتی، اقتصادبکار میرود. در بیان اهداف عمدۀ تجدّد و تمایلات گوناگون مردم ایران و متفکرین ما از بدو آشنائی ما با این پدیده، مکاتب و گرایشهای گوناگونی شکل گرفته‌اند. این مکاتب در گویش‌های مردمی خود را براحتی نشان می‌دهند: ما باید از کف پا تا به فرق سر فرنگی شویم ; می‌بایست به اصل خود رجوع کنیم ; تنها راه اتحاد مسلمانان در مقابل یورش دیگراناست ; باید به دوباره سازی ایران بزرگ بازگشت و احیای زبان فارسی وتنها راه تجدّد از راه سازندگی و تولید کار و رونق اقتصادی می‌گذرد ; تنها راه آموزش است و رشد فرهنگ. گروهی نیز در مقابل اختلاف بزرگ و حفره عمیق عدم توسعه و کشورهای توسعه یافته به افسردگی فلسفی و اجتماعی دچار شده‌اند و می‌شوند. و یا اساساً باور خود را در قالب : «نسل ما نسلی است (dégénéré) و این فرصت کوتاه زندگی را به خودت برس» از دست می‌دهند. و یا همان عبارت نقل شده از طرف یکی از پادشاهان قاجار پس از بازگشت از سفر فرنگ را آویزۀ گوش می‌کنند: «اگر آنها به جلو رفته‌اندما هم عقب نرفته ایمبه گونه‌ای دیگر، آنچه که از اهداف استراتژیک دو قرن گذشته در مورد حرکت جامعۀ خود در ذهن باقی می‌ماند در چهارچوبهای زیر خلاصه می‌شوند: رونوشت برداری تمام و کمال از غرب ; بازگشت به خود و استفاده از آنچه که هستیم. (هویت گرائی) ; به هر گونه و بهر حال ما باخته ایم و کار از دست ما خارج است و هیچ درمانی نیست و از همه بدتر دچار تئوری توطئه دائم هستیم ; بکارگیری مدلهای موفق دیگر در راه تجدّد ;در این میان به سراغ یکی از اسناد معتبر جنبش مشروطه خواهی و تجدد، که همان کتاب یک کلمهمستشار الدوله برویم که در سال ١٨٧١ نوشته شده است و بعنوان یکی از منابع اصلی روشنگری و حرکت انقلاب مشروطه شناخته می‌شود.
بطور اجمال مستشارالدوله، راز و رمز تجدّد را در داشتن قانون، نوشتن و توزیع و اجرای آن می‌داند. و با مقایسه قانون اساسی فرانسه با مفاد قرآن و اصول سلطنت، جای جایِ کتاب، همۀ این سه مبنا را همآهنگ می‌خواند. راز نجات جامعه و پیشرفت را نیز در همین یک کلمه میداند، قانون. پیش از بررسی یکایک ١٩ اصلی را که بقول او اصول کبیره و اساسیّهدر توضیح مختصری، مستشارالدوله در مورد قانون اساسی فرانسه می‌نویسد: «… چندی اوقات خود را به تحقیق اصول قوانین فرانسه صرف کرده و بعد از تدقیق و تعمق همۀ آنها را بمصداق لا رحب و لا یا بس الا فی کتاب مبینبا قرآن مجید مطابق یافتم. وی سپس به گونه‌ای به روح دائمی کودهاکه به گمان ما همان، اهداف استراتژیک یا پایه‌ای قانون اساسی اشاره می‌کند و آنها را در نوزده ماده خلاصه می‌نماید واضافه می‌کند: «اگر ما تجسس و تفحّص در اجرای کودهای فرانسه بکنیم اطناب بی منتها و کار بیهوده و بیحاصل است زیر که قوانین دنیویّه برای زمان و مکان و حال است و فروع آن غیر بر قرار است یعنی فروع آنها قابل التغییر استبطور خلاصه مستشارالدوله که چنان مجذوب قانوناست، از یکسوی آنها را بعنوان مدلو الگومی‌داند و فروع آن را قابل تغییر می‌شمرد. می‌توان استنباط کرد، که او به مفهوم اهداف استراتژیک آشنائی داشته است.
قانون اساسی مشروطیت و متمم آن، چندان دور از همان ١٩ اصل مورد نظر مستشارالدوله نرفتند، و اگر چه در مذاکرات مجلس اجتماعیون – عامیون گاه به مسئله بزرگ مالکان اشاره کردند ولی این مهم مورد توجّه قانون گذار قرار نگرفت. خود اجتماعیون – عامیون نیز در افکار خود تجدید نظر کدند و بقول ملک الشعرا بهار در کتاب تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران: صفحه ٩٧ از مشروطه تا جمهوری – ادوار مجالس قانونگذاری در دوران مشروطیت
«
اجتماعیون – عامیون شکل تکامل یافته (شعبۀ ایرانی جمعیت مجاهدین) بودند که در سال ١٣٢٢ قمری در مشهد برپا شده بود. این جمعیت خود شعبه‌ای از اجتماعیون، عامیون باکو بحساب می‌آمد. پس از استقرار مشروطیت در نظامنامۀ جمعیت مجاهدین تجدید نظر گردید و خود را اجتماعیون – عامیون نامیدند. با آنکه کمیتۀ مرکزی اجتماعیون در باکو قرار داشت و مرامنامۀ آن می‌بایست توسط کمیتۀ مرکزی دیکته می‌گردید، معذلک در برنامه‌های این جمعیت با برنامه‌های کمیتۀ مرکزی باکو تفاوتهائی دیده می‌شود. به نظر می‌رسد سعی در این شده است که مسائل حساس مذهبی و تقسیم املاک را با احتیاط بیان کند، مثلاً برنامۀ باکو درخواست آزادی مذهب نموده ولی در برنامۀ مشهد فقط اشاره شده که هدف مقدّس مجاهدین پیشرفت اسلام است. »
پس از شروع بیداری ایرانیان، بدون شک و با اتفاق نظر مورخان و جامعه شناسان، انقلاب مشروطه را می‌توان بزرگترین حادثه‌ای دانست که درهای تجدّد را بر روی ایرانیان گشود و در زندگی اجتماعی مردم ایران تأثیری همه جانبه و عمیق برجای گذاشت. با بررسی و دقت مشاهده خواهیم کرد که: تا ١٩٢١ نه در عمل و نه در حرف سخنی عمده و جامعی فراتر از مفاد قانون اساسی ١٩٠۶ در مورد تجدّد شنیده نمی‌شود. از ١٩٢١ تا ١٩۴١ ؛ نقش دولت – ملت، عمده می‌شود دولت و مرزها امنیت و ارتش، دستگاه اداری و قضائی، آموزش یکسان در شهرها، عمده ساختارها، راه و راه آهن و مسئله برداشتن حجاب و بازگشت آن ولی از حقوق فردی در مقابل آزادی بیان و احزاب وخبری نیست. از ١٩۴١ تا ١٩۵٣؛ یکنواختی اهداف اولیه زمان قبل برای شهرنشینان، بهمراه امکان پیدایش احزاب، نشریات، انجمن ها. افکار گوناگون تجدّد برای اولین بار گسترش تمام می‌یابد در شهرها. از ١٩۵٣ الی ١٩۶٢ ؛ رشد تدریجی تجدّد غیر از مسئله آزادی‌های سیاسی – اجتماعی در شهرها.

١٩۶٢١٩۶٨؛ اصلاحات ارضی ; برای اولین بار اهداف تجدّد به روستاها و کوه و دشت و عشایر میکشاند و دومین حرکت بزرگ را در اجتماع ایران از نظر اهداف تجدّد ایجاد می‌کند. مالکیت زمین و جنگل و مرتع از دست مالکین، بزرگ مالکین و خوانین بیرون می‌آید. بتدریج آب لوله کشی، راه روستائی، مدارس روستائی، بهداشت در روستا و بین عشایر مطرح میگردند. با دوران کوتاه و کم رنگ آزادی‌های سیاسی. از ١٩۶٨١٩٧٨؛ از یکسو سیر مهاجرین روستائی به اطراف شهرهای بزرگ صورت می‌پذیرد و از سوی دیگر توسعه صنعتی و خانه سازی و راه سازیو افزایش دانشگاه و مدارس در شهرها ادامه می‌یابد دوران کم رنگ آزادی‌های سیاسی از بین می‌رود و عملاً نظام شاهنشاهی، حزب واحد رستاخیز و تعبیر مبانی تاریخ به اهداف تجدّد اضافه می‌شود.
با استفاده از آمارهای ارائه شده در کتاب جغرافیای جمعیت ایران، دکتر جوان، به چند نکته در مورد مهاجرت پس از سالهای ١٩۶٢، از روستا به شهر توجه کنیم. (برای حفظ امانت تاریخها را به همان هجری شمسی که در متن کتاب است، می‌آوریم). مشاهده می‌شود که از نظر مطالعه اهداف استراتژیک تجدّداز فاصله سالهای ١٩٠۶ تا ١٩۶٢، دو حادثه و اتفاق و واقعۀ اجتماعی که عمیقاً در زندگی مردم ایران اثر پایه‌ای گذاشته‌اند. یکی انقلاب مشروطیت است و دیگری اصلاحات ارضی. هر دو نقل قول از همان کتاب است.
ص ١٢٢ «کاهش جمعیت روستائی در دهۀ ۵۵ـ۴۵ نسبت به ده‌های ماقبل و مابعد خود بیشتر بوده است به طوریکه اختلاف درصد دهۀ مزبور با دهه‌های دیگر ٩٫٢ درصد در قبال ۶٫۵، ٧٫٧٢، ۶٫٨ درصد می‌باشد. در مقابل بیشترین میزان مهاجرت از نواحی روستائی به شهری نیز در همین دهه بوده است. این امر مسلماً بازگو کنندۀ افزایش مهاجرت روستائیان به شهرها در دهۀ ۵۵ـ۴۵ در نتیجۀ تحولات اجتماعی و اقتصادی در سطح کشور بعد از اصلاحات ارضی، ترویج مناسبات سرمایه داری بوده است.» ;ص ٣٠٧ «…بدیهی است سرعت شهرنشینی هم بعد از تثبیت وضعیت اصلاحات ارضی و از هم پاشیده شدن ساختار اقتصادی و اجتماعی نواحی روستائی و متعاقب آن جابجائی‌های جمعیتی شروع می‌گردد
برای اینکه بتوانیم نگاهی دقیق تر بر اهداف استراتژیک تجدد بیاندازیم، تغییرات جمعیتی عامل مهم و بنیانی دیگری را وارد بحث می‌کنیم. طبق آمار در پیش از انقلاب مشروطیّت، ٢۵٪ جمعیت ایران شهرنشین و ٧۵٪ روستائی یاعشایر بودند که از این رقم ۶١٪ به گونه‌ای یا بروش کوچ نشینی یا نیمه کوچ نشینی زندگی می‌کردند. به عبارتی دیگر ساکنین امروز ایران با حسابی سرانگشتی با سه یا چهار نسل با درصدی نزدیک به ٧۵٪ به فرهنگی شفاهی، روستائی، عشایری باز میگردند. در ١٩۵۵، قانون سازمان عمرانی کشور از ازدیاد سهم کشاورزان می‌گوید که در مکانهائی که سهم زارع کمتر از ۵٠ درصد محصول است، ١٠ درصد دیگر از درآمد خالص مالکانه به برزگر می‌رسد. چند نتیجه گیری کوتاه و سریع: با وجود تذکر سوسیال دموکراتها : اهداف عمده تجدّد در ایران در سالهای ١٩٠۶ تنها برای ٢۵٪ مردم تهیه شد و بقیه مردم بحساب نیامدند. تا سال ١٩۶٢ تغییرات بسیار اندکی در اهداف تجدّد برای اکثریت مردم ایران، ساکنان روستا و عشایر داده شد و مسیر طی شده همان اجرای این اهداف بشکلی نه کلی و معتبر و اساسی، بلکه ناقص ولی برای همان ٢۵ الی ۴۵ درصد بوده است.) منابع آمار ارائه شده: جغرافیای جمعیت ایران، تألیف جعفر جوان ١٣٨٠ (.

از سال ١٩۶٢ اهداف عمده تجدّد شهرنشینان اجتماعی به مناطق غیر شهرنشین میرسد، بسیار دیر و چون بسیار سریع در فاصلۀ ۶ سال اجرای این اهداف صورت می‌گیرد بسیار عجولانه بشکلی که ساختار کلی تولید یکباره در هم می‌شکند و اکثریت مردم ایران بدون اینکه جایگزینی داشته باشند به تجدّد هل داده می‌شوند.و نتیجه آنکه, بنیان و ساختار تولیدی اکثریت مردم ایران در فاصلۀ کوتاهی از هم پاشیده می‌شود. بعبارت دیگر آنچه می‌بایست، بتدریج ولی هماهنگ از ١٩٠۶برای کلیه مردم صورت گیرد؛ تا ١٩۶٢ برای اقلیت رخ داد و اکثریت مردم وقتی متوجه شدند که دیگر همه چیز شکسته شده بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)