تعدادی از زندانیان زن که پیش از این با بهاره هدایت هم بند بوده اند، در یادداشت هایی، خاطرات با او بودن را روایت کرده اند. روحیات او را به تصویر کشیده، شوق او را به زندگی وصف کرده اند و از عاشق بودنش گفته اند .این مطالب توسط کمپین ده روز با بهاره هدایت و برای سومین روز این کمپین با عنوان “بهاره یک زندانی است” فراهم آمده است.


سالهای سخت بلوا در کنار بهاره

مهدیه گلرو

روزهاست دارم فکر می کنم،بارها و بارها از بهار نوشتم اما حالا از روزی که گفتند از بهار بنویس خزان ذهنم فرا رسیده،بهار دربند!

خیلی گذشت از اسفند 88 وآماده شدن برای بهار 89 تا اسفند 92 و…. تازه به بند عمومی زندان زنان اوین منتقل شده و در شکلی از بهت و دلهره وبلاتکلیفی بودیم،بند عمومی تلفن داشت و با هر تلاشی با هزار چونه در اولین لحظات سال تحویل با همسرانمون حرف زدیم این دومین نوروز بود که باید در خانه می بود واما! یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بی پروا گریستیم، گویی تعلیقی ابدی در انتظار ما بود.سال 89 اما از سخت ترین سالهابود تصویر چشمان غمبار بهار بعد از حکمی عجیب و بعد انتقال ما به قرنطینه و قطعی تلفن و در نهایت ممنوع الملاقاتی تنها چشمهای درشت و غم دلتنگی و تلاش برای نگه داشتن نام تحکیم را برای من به جا می گذارد.می خواهم تنها به عنوان هم بندی بنویسم اما دلم نمی آید از بهار بگویم و نگویم شجاع ترین تحکیمی ده سال اخیر است.مجبورم از بهار دانشجو هم بگویم وقتی برای دیدن امین گزینه روی میز دادستان استعفای از تحکیم یا اعلام براعت از تحکیم بود و بهار اشک می ریخت از دلتنگی و حاضر به گذشتن از نام تحکیم نبود.باز اسفند شد و حالا همه سال 89 را بی وقفه در زندان مانده بودیم ،روزهایی عجیب و…

سال سختی گذشته بود سال بلوا،حالا ما تجربه تبعید و اعدام هم نفس ها و همبند هایمان را داشتیم و فراقی به وسعت همه وجودمان،حالا سال 90 تحویل می شد،همه کنار هم وبه طور فشرده روبه روی تلوزیون کوچک قرنطینه وکنار سفره هفت سین ! نشسته بودیم لحظه ای فریاد زدیم و همه مثل سال قبل برای هم آرزوی آزادی در سال جدید را کردیم به بهار گفتم متاسفم که باز هم مجبوریم بهم تبریک بگیم!و جای شوهرامون قیافه نحس همدیگرو ببینیم خنده و گریه مون قاطی شد و گفت امیدوارم سال دیگه خونه باشیم ومن در ادامه گفتم سرهمی که بافتی رو تن پسرت کنی.بهار عاشق بچه است وبه خاطر بیماری زنانه ای که داره باید مدت طولانی قبل از باردار شدن تحت درمان باشه اما کی قرار این مدت طولانی شروع بشه ؟کلی لباس و کفش بچه گونه بافته و فرستاده بیرون .

بهار خوب آواز می خونه وخوب می بافه. دعوای راست و چپ هم برامون به تفریحی تبدیل شده بود .دیگه بعد از مدتها چشم تو چشم بودن خوب همدیگه رو می شناختیم و بحثی نمونده بود!اما هر از چند گاهی باز هم بعد از یه خبر تلویزیون به هم یه گیری می دادیم.

میگن تا سه نشه بازی نشه!سال 90 هم تموم می شد،حالا مادر بند زنان سیاسی بودیم و کلی امکانات داشتیم،سال اول که لباسی در کار نبود،سال دوم بدک نبود و حالا هر 3 ماه میشد لباس گرفت و همیشه یه دست لباس برای عید نگه می داشتیم،سفره هفت سین مون به سفره های آزاد نزدیکتر بود واما امید مون!!!بعضی می گفتند بیاییم به هم نگیم سال دیگه کنار بچه هات باشی و خونه باشی و… شاید اوضاع بهتر شد!اما ما بازهم گفتیم حکم من در حال تموم شدن بود برای سومین نوروز بهار رو بغل کردم .بهار گفت: بازم باید تورو بغل کنم چه بد بختی گیر کردیم چرا هیچی عوض نمیشه!گفتم چرا امسال خیلی فرق می کنه من اگه آزاد هم بودم تنها بودم چون وحید هم اینوره اما کاش تو کنار امین بودی وباز اولین اشکهای بهاریمون جاری شد،همه یکی یکی همدیگرو بغل می کردن و تبریک می گفتن،بعضی برامون بلند دعا می خوندن،بهار اومد کنار گوشم وگفت: اگه غلط اضافی نکنی سال دیگه هر دو خونه اید!اون راست می گفت حکم من به نوروز 92 نمی رسید اما با نگاهی به اطرافم فهمیدم که…. چند ماه بعد من آزاد شدم،بهار برای من تصویر زنی محکم ودر عین حال اهل تساهل و تسامح هست.برای مجاب کردن بازجو،دادستان و زندانبان همه تلاشش رو می کنه اما از چیزی که بهش اعتقاد داره کوتاه نمی اد(چه خوشایند همه باشه چه فقط خودش).بهار از خیلی از تفکرات بیزار بود اما همسفره وهم نمک اونها می شد،بهار تازه عروسی 28 ساله بود که برای چندمین بار روانه اوین شد وحالا زنی عاشق در آستانه 33 سالگی است،ارزش روزهای زندان بهار به عاشق پیشگی اوست، عشقی نشات گرفته از همه وجودش،وقتی از ملاقات برمی گرده و از امین می گه گویی تا لحظه ای بعد چشمان وقلبش از جا در خواهند آمد.زمستان گذشته بهار به مرخصی آمد وهربار که یکدیگر را می دیدیم آرزو می کردم نوروز خانه باشد.

سال 92 تحویل شد ما در خانه بودیم،اشکهای خوشحالی من و وحید متوقف نمی شد،صدای زنگ گوشی اومد نوشته بود بهار،جواب دادم.خوشحالم قیافه نحستو نمیبینم دیوونه- با صدای غرق در بهت،شادی و بغض گفت :ما خونه ایم.گفتم خوشحالم حداقل غصه تورو نمیخورم،ما برگشتیم خونه

خیلی نگذشت هنوز بهار تموم نشده بود که بهار رفت.

بهار بیا تا بهار بیاد.بیا خونه کنار امین،بیا تا جای جمله”ایشالله سال دیگه خونه خودت .

باشی”بگیم”کاش بقیه بچه ها هم خونه هاشون بودن.

ما منتظریم،خونه ات ،سفره هفت سین و امین از ما منتظر تر بیا با بهار…کاش بیای تا تلافی اشک های این چند دقیقه نوشتن رو سرت دربیارم.


بهاره ، خنده ی ته دل و عمیق

نازنین رضا قلی

به ژیلا جان قول دادم که تا شب براى بهار چند خط بنویسم ، دنبال واژه ها و کلمه هام ، جورى که کلیشه اى و تکرارى نباشن . اما از بهاره نوشتن و براى بهاره نوشتن خیلى سخته .

از صبح ذهنم درگیرشه ، توى تاکسى نشستم و به حرفاى بقیه ى همشهریهاى هم مسیرم که دارن از خرید شب عید و از گرونى هاى امسال میگن گوش میدم ، مثل همیشه غر پشت غر ، کلافه میشم از دست حرفاى تکراریشون ، ترافیکم که مثل همه ى صبحها ، عجیب سنگینه ، توى حقانى پیاده می شم تا بلکه آهسته آهسته راه برم و رشته ى کلمات رو دست بگیرم . دلیل ترافیک ، تصادف دو تا پرایده که احتمالا هر کدوم می خواستن فقط چند ثانیه زودتر به میدون ونک برسن و حالا راننده هاشون چند دقیقه است که دارن زد و خورد میکنن و احتمالا تا چند ساعت بعد هم درگیرشن !

سر رشته رو پیدا کردم ، مردم ! مردمى که اکثرا” آزادانه و به اختیار توى خیابوناى شهر می چرخن ، اکثرا” دنبال تدارکات شب عیدن و براى دلگرفتگى ها و دلتنگیهاشون دنباله مهمونى و دوره همى هاى شبانه هستن، اماااا مدام غر میزنن و همیشه شاکین و روزهاست که پرخاش و دعوا و ناسزا خوراک روزمره شون شده ، اما بهاره ى ما………. اولین تصویرى که همیشه از بهاره توى ذهنم دارم یه خنده ى عمیق و از ته دل ، چه توى اون ١۴ روزه سخت و چه توى این ۴ سال و اندیه گذشته ، بهارى که به حد نهایت محکمه و به حد کفایت مغرور ، بهارى که همیشه پرانرژى و مصممه و بهارى که نه تنها یه دوست بلکه یه حامیه واقعیه، بهاره ى ما آگاهانه و با اراده و با نیت خیرخواهانه براى آرامش بیشتر همین مردم قدم برداشته و بابتش از خودش راضیه ، بله بهاره ى ما مثل مردم اینروزاى شهرمون همیشه شاکى نیست ، بهاره ى دوست داشتنیه ما از سر رضایت ، همیشه خندونه و پیوسته آروم !


بهاره، همیشه زیبا و دوست داشتنی

هانیه فرشی

بهاره, بانوی با وقار و آرام. واقعا نمیتوان با واژه ها و کلمه ها توصیف کرد.

بهاره به زیبایی و لطافت بهار بود,آرام متین,با وقار.

عروس بود, همیشه زیبا و دوست داشتنی,و موقر-همیشه خوش لباس و با موهای مرتب.

بهاره عاشقه, عاشق “امین”,بعضآ این بهار زیبای ما هواش ابری می شد,هر چقدر هم که حالش بد بود با یک “کلمه” گل از گل ش می شکفت,بلافاصله خنده رو می تونستی ببینی-وقتی دلش می گرفت سعی می کردم تنها پیداش کنم, می گفتم بهار از امین چه خبر,بلافاصله باخنده شروع می کرد به حرف زدن اولین جمله اش این بود آخی بچم,

و شروع می کرد به تعریف از امین و مطمئنم تمام غمش رو فراموش میکرد.

همیشه می گفت اگه آزاد بشم دلم می خواد با امین “زندگی” کنم,دلم می خواد بچه داشته باشم-کلی برای بچه اش لباس بافته,کلی آرزو داشت.

اسم بچه اش رو (فرتن شاه) گذاشته بودیم خودش هم می خندید,وقتی لباسهایی رو که بافته بود به همه نشون می داد می گفت لباسهای فرتن شاه منه . امیدوارم بهار زیباروی ما به تمام آرزوهای خودش برسه

از امین بزرگوار هم تشکر می کنم,بزرگ مردیست که,بیشترین مشکلات رو اون تحمل کرده .امین همیشه همینقدر خوب بمون.


برای چشمانی که بهاری ام می کند

نسیم سلطان بیگی

یک روز نسبتا سرد پاییزی بود که دیوارهای اوین برای احاطه کردنم به استقبال آمدند. مامور بدرقه، زنی چادرپوش بود. کوله بارم دو تا از دست چپ و یکی از دست راستم آویزان بود و کوله پشتی ام مثل کودکی وحشت زده،‌سخت مرا در آغوش گرفته بود… با مامور بدرقه ام آنقدر در تو در توی دیوارها پیچیدیم تا بالاخره یک در بزرگ آهنی، سد راهمان شد. مامور بدرقه زنگ را زد و در بند نسوان زندان اوین باز شد… آغوش بهار بعد از این همه گیج خوردن، امن ترین جای جهان بود. آغوش بهار… اولین آغوشی که به رویم گشوده شد…

همیشه قدیمی تر ها، بیشهر می فهمند، بیشتر اعتبار دارند، جایگاه بالاتری دارند و همین ها سبب می شود که آرزو کنی کاش من هم قدیمی تر بودم! زندان هم قدیمی تر دارد… بهار هم از قدیمی ترهای زندان است… اما هیچکس دلش نمی خواهد در زندان قدیمی شود… آن هم بهار… دختری که شور عشق و زندگی در لبخندهای گاه و بیگاهش هویدا می شد… عروس سپید جامه ای که روز عروسی اش به شب نرسید و انفرادی های 209 مهمانان بهترین شب زندگی اش شدند… بهار… بهاری که لبریز از امینش بود… بهاری که خاطرات روزهای کوتاه اما شیرین کنار هم بودنشان را مثل گوهری دردانه در صندوقچه ذهنش نگه داشته بود و هر شب در خلوتش تک آنها را مزه مزه می کرد و وجود بهاری اش همچون درختی پر شکوفه لبریز از شادی می شد.

بهار را خیلی پیش از اینها می شناختم… از روزهای خرداد 85 که با هم دستگیر شدیم و بازداشتگاه ها را یکی پس از دیگری پیمودند تا ما را به اوین برسانند… چشم هایش با تو سخن می گوید… وقتی نگاهت می کند، آرام می شوی، انگار آبی است که بر آتش پر التهاب روزهای سخت زندگی می ریزند. چشمان بی قرار و نگرانش را برای خودش نگه می دارد. تنها گاه و بی گاه و دزدکی می توان آنها را در کنج خلوتش یافت. سال 85 اولین باری بود که من طعم دستگیری را مزه مزه کردم. طعمی که تندی آن دل را به آشوب می کشد. اما وجود بهار و دلارام دریای طوفانی ام را از بند موج های خروشان رهانید و به ساحل امن دوستی رساند. بهار با چشم هایش و دلارام با وسعت مهربانی اش.

سال 91 سومین بار بود که دیوارهای نا امن اوین احاطه ام می کرد. اما آغوش بهار امن ترین جا بود. جایی که امروز تنها حسرتش را بر دلم گذاشته است. امنیتی که از لحظه ورودم به بند تا 26 دی ماه حتی ثانیه ای از من دور نشد. صدای زنگ آیفون آمد و در پی آن فریادهای شادمانه مکرر شبنم بود که خبر از مرخصی بهار می داد. مرخصی که در پی روزها انتظار و در زمانی که تنها کور سویی از امید مانده بود، از راه رسید. بند به تکاپو افتاده بود. شوق رفتنش در تار پود همه پیچیده بود. انگار عزیزترینمان را بازیافته ایم. انگار جان دوباره یافته ایم و انگار کلید خوشبختی را جسته ایم. اگر زمان رفتن یکی از قدیمی ترها هم باشد که شادی ات دو صد چندان است. حتی از دست رفتن آرامشت هم نمی تواند لحظه ای این شادی را از تو بگیرد. زندان اینگونه ات می کند.

خاطرات، یار همیشگی روزهای سخت، با چهره ای خندان از راه می رسد و تسکین نبودن ها می شود. خاطرات روزهایی که پر بود از دوشیزه ای که مرگ را پشت سر خود جا گذاشته بود. روزهایی که تئاتر معنای بودن شد و بهاری که معنای روزهای تئاتری. تئاتری که تنها 10 روز قبل از رفتنت اجرا کردیم و به تماشایمان نشستند… تئاتری که بالا و پایین هایش نوار قلبی متزلزل بود و شوک پایانی اش آنچنان قوی بود که تنها هوشیارمان نکرد، تمام قد ایستاده مان کرد. بهار… بهار خوش سخن و مودب ما که دیالوگ هایش را گفت. گفتنش سخت بود، ولی گفت. بهاری که التیام گونه های خیس روزهای اول تئاتر بود. آنقدر خوب بودی که انگار سالهاست با تئاتر آشنایی. انگار نه انگار که تا به حال صحنه تئاتر را ندیده ای و من مبهوت خوب بودنت بودم…

هشت مارس بود و این اولین بار بود پس از چهار سال، امین چهره بر چهره ات می گذاشت و گل سرخش را پیشکش بهار زندگی اش می کرد و سالن ملاقات ناظر بی روح خنده هایتان نبود. هشت مارس بود و تو نبودی و چقدر این نبودت به کامم شیرین می آمد. بند زنان بود و مراسم روز زن. برای خودمان مراسم گرفتیم، سخنرانی کردیم، تقدیر کردیم و قدیمی هایمان را یاد کردیم و گفتیم حواسمان به بودنتان هست… اما نمی شود رنگ بهار را از قدیمی ها گرفت. نامت بهانه شادیمان بود و رفتنت نوید روزهای خوب. قرار بود همه قدیمی هایمان را راهی کنیم…

آن روزها، قرار بود برای همیشه از قدیمی بودنت دست برداری. قرار بود دیگر به میان قدیمی ها برنگردی. قرار بود کنار امین ات زندگی را تمام قد مزه مزه کنی. قرار بود روزهایت هم مثل خودت بهاری شود. اولین تولدت پس از چهار سال بهاری شد. تولدی که هم روزش بهاری بود و هم با بودنت، بهار تازه دمیده زندگی امین شد. شادی در چشمانت به تلالو نشسته بود. همه آنها که دوستت دارند حلقه شادی زده بودند تا بودنت را به شادی بنشینند و قلب مهربان تو مثل همیشه اول برای همه آنها بود که می تپید و از شادی امین در پوست خود نمی گنجید. آن روزها تازه داشتی رانندگی می کردی و شوق این همه زندگی در لحظه لحظه بودنت آواز رهایی بود.

اما انگار تحمل چشمان شاد و روشن تو برایشان گران آمد. اضطراب، ارمغان آنهایی بود که تو را انکار می کنند. همانانی که با یاس ها به داس سخن می گویند. اینبار نه آغوش امین که آغوش قدیمی هایمان بود که به رویت گشوده شد و ما باز به انتظار بهار ورق می زنیم شب را و روز را… گفته بودند دوباره بهاری می شویم. گفته بودند بهارمان را به ما باز می گردانند. انتخابات را بهانه کردند و در هیاهوی آن روزها بهارمان را گم کردیم. التهاب شمارش آرا نفس هایمان را به شماره انداخته بود. چشم امیدمان دولتی بود که رنگ زنان به خود گرفته بود. دولتی که بنفش بود. آزادی تان را وعده داده بود و چشم های ما برای درهای گشوده شده زندان ها، دو دو می زد. بالاخره مرد بنفش سیاست ایران سر از صندوق برآورد و نوای آزادیتان را زیر لب زمزمه کردیم. روزها گذشت، وعده ها آمدند و رفتند و آزادیتان در هیاهوی سیاست خارجی شان گم شد. انگار بهار ما را از یاد برده اند. انگار باز هم بین بهار ما و بهار آنها خطی کشیده اند. روزهای آنها بهاری شد، اما به روزهای ما رنگ بهار نزدند و ما هنوز بی قرار بهار، در انتظار بهار نشسته ایم…


می نشینی توی تختت ، آن گوشه ی دنج

شیوا نظرآهاری

عصر بود.. صدای زنگ آیفون بلند شد و چند دقیقه بعدش، صدای جیغ شبنم که می دوید از سالن یک و خودش را انداخت توی بغلت… بهاره… تو را خوانده بودند برای مرخصی.. مرخصی‌ای که فکر می‌کردیم برگشتی ندارد.. آن روزها اینطوری به نظر می‌آمد.. یک عده آمده بودند و ما هر روز منتظر بودیم که تو را بخوانند…

حالا تو را خوانده بودند و همه کم کم جمع می‌شدند توی سالن 2 و ما دورت حلقه زده بودیم و هر کس چیزی را جمع می‌کرد و می‌گذاشت توی ساک‌ات.. انقدر دورت شلوغ بود که نمی‌توانستی تکان بخوری…

تو را خوانده بودند، بهار… 27‌ام دی‌ماه بود.. یک ساعتی طول کشید تا همه چیز را جمع کردیم و گفتی اگر تا 5 ماه برنگشتی می‌توانیم تختت را بدهیم به کس دیگری! سرود که می‌خواندیم، آنقدر بغض داشتم که نمی‌توانستم نگاهت کنم و گریه‌ام نگیرد. نه برای اینکه تو می‌رفتی، برای اینکه 3 سال منتظر آمدنت بودم که از روی آن پله‌ها ببینمت و نمی‌توانستم. چون هر بار که آمده بودی، اولین نفر توی خانه‌ات بودم و حالا باز دلم هوای آمدن به خانه‌ات را کرده بود. دلم می‌خواست آن روز می‌توانستم آن ور دیوار هم باشم و یک دل سیر امین را بغل کنم و برای اینهمه صبر کردنش و بلاخره آمدنت شادی کنیم. *** حالا یکسال گذشته است و من آمده‌ام مرخصی و مانده‌ام و تختم را داده‌اید به کس دیگری که لابد دیگر بر نمی‌گردم. اما تو باز آنجایی.. انگار که یادشان می‌رود تو آنجا مانده‌ای. چهارسال تمام شده است و هنوز می‌نشینی توی تختت آن گوشه دنج گوشه دیوار و کتاب می‌خوانی و حرص می‌خوری و کل کل می‌کنی، لیبرال می‌شوی، عاشق آمریکا می‌شوی، به چپ‌ها می‌پری و باز آخرش رفیق می‌مانی. باز آخرش وقتی تنها بنشینم توی تخت، تویی که می‌آیی و می‌پرسی خوبم یا نه. حالا این‌روزها خودتان را آماده می‌کنید برای بهار و سال تحویل و نوروز، روزهای کش‌دار تعطیلات نوروز که هر چه می‌کنی روزش شب نمی‌شود. پنجمین بهار است که می‌آید و تو پشت دیوارها مانده‌ای، کاش بدانی اینجا، بیرون از آن بند، سالهاست برای ما بهار نمی‌آید، تمام این سالهایی که شما توی آن زندان لعنتی مانده‌اید ما بهار و سال جدید را تنها با یک شماره شناخته‌ایم. و در دلمان هرگز تا روزی که تو و فریبا و فاران و مهوش و لوا و مریم و بقیه بیایید بهار نمی‌شود.

ما بهارمان را آن روز جشن می‌گیریم که کسی پشت آن دیوارها نمانده باشد، بهار.


وقتی ماجرای دفاع پایان نامه ام راشنید

میترا عالی

وقتی من رو برای دوران محکومیت به بند زنان زندان اوین منتقل کردند، تنها یک هفته به دفاع پایان نامه کارشناسی ارشد و ده روز به پروازم به آمریکا مونده بود. اولین کسی رو که تو حیاط کوچک و دلگیر بند دیدم بهاره بود. وقتی ماجرای دفاع و پذیرش دکترام رو شنید سریع رفت برگه ی ویژه ی درخواست مددجویان رو گرفت و با قلم خودش شروع به نوشتن کرد و درخواست کرد که فورا با خانم سلیمی زاده تماس بگیرند. بعد دست من رو گرفت برد و به تک تک هم بندی ها ی بند که اون زمان بیست و هشت نفر بودن معرفی کرد و تا من مشغول تعریف شرایط خودم برای بقیه بودم، بهاره نشسته بود رو زمین و داشت پتو یی که قرار بود به من بدن رو با نخ و سوزن ملافه می کرد. هر روز دوران کوتاه زندان برای من پر است از خاطره ولی چون معتقدم سخت ترین مرحله برای یک زندانی جدید الورود همون چند روز اولش هست تا این که جا بیوفته و کلا به زندگی گروهی عادت کنه، و این مرحله برای من با حضور بهاره خیلی سریع تر شکل گرفت.


برای بهار، دختری که ته همه چیو درمیاره!

عاطفه نبوی

سهمیه نونمون رو که می‌گرفتیم، دو بسته بود؛ یه بسته لواش و یه بسته بربری ماشینی که نونوایی‌اش توی همون زندان بود، به ما که می‌رسید هنوز گرم بود اما عرق کرده و خیس. همون موقع بهار از راه می‌رسید و یه دونه برشته شو سوا می‌کرد (البته از بربریا) لوله‌اش می‌کرد که یعنی ساندویچه، و بی توجه به مسخره کردنای ما تا ته اشو خالی می‌خورد! چنان هم با لذت و اشتها اینکارو میکرد که من شک می‌کردم این همون نونی باشه که تو دهنم مزه کاه میده!! تا وقتی که نونا تازه بود و یه بویی داشت یکی دوتا پاتک دیگه هم بهشون می‌زد…

تب زبان خوندن بالا گرفته بود تو بند، البته محدود به یه دوره نبود و تقریبا همیشه خونده می‌شد، اما اون روزا شدیدتر بود، بهار پیشنهاد کرد که: « بیا با هم زبان بخونیم. اینجوری بهتره…» اون روزا هنوز توی بند عمومی بودیم و من تقریبا همه زمانم رو با والیبال و کلاس های واحد فرهنگی پر می‌کردم، گفتم: « نمیشه بابا! تو دیوانه‌ای، به یه چیزی گیر بدی ولش نمی‌کنی! منم بیچاره می‌کنی.» هر ساعتی از شب که از خواب بیدار می شدم می دیدم شبیه شبای امتحان افتاده رو دیکشنری و کتابای زبانش و داره میخونه و خوشحال می شدم از اینکه پیشنهادشو قبول نکردم و آسوده میخوابیدم…

میل‌های بافتی، قلاب، و یه عالمه کامواهای رنگارنگ اومده بود تو بند، خب واقعا هیجان انگیز بود، رویای تبدیل شدن همه اونا به ژاکت و کلاه و دستکش، همه رو به شوق می‌آورد و تحریکشون می کرد که بافنده بشن! بهار هم شروع به بافتن کرد، بافت و بافت و بافت. بعد از خاموشی، چراغ مطالعه شو روشن می کرد و این داستان هم مثل زبان تا دمدمای صبح ادامه داشت. تا اینکه دیگه این اواخر شبیه این کارتونایی شده بود که توش مادربزرگا دو تا میل بافتنی رو تکون میدن و از اون ورش هی تند و تند، شال و بلوز و کلاه و این چیزا درمیاد… جمعه ها کنفرانس داشتیم، با موضوعات مختلف و هر هفته یکی مسئولیت اش رو برعهده داشت. تاریخ ، علوم اجتماعی، روانشناسی و… بهار تاریخو نشون کرده بود و به طور مشخص جنگ های جهانی اول و دوم. اون وقت دیگه ورود کتاب به بند آزاد بود و کتاب زیاد بود تو دست و بالمون. نازنین “تاریخ بی‌خردی” رو آورده بود که حالا دیگه بهار در زمان پرداختن به لذت اول زندگیش یعنی ساندویچ نون خالی خوردن هم چشم ازش برنمی داشت! خلاصه با این کنفرانسها هم در حد دفاع از پایان نامه با موضوع جنگ‌های جهانی برخورد کرد و باز هم داستان شب بیداری و چراغ مطالعه و …

شوق متراکم زندگی در وجود بهار، هر جا که مجال بروز پیدا کنه بیرون میزنه و جاری میشه. مداومت، پیگیری و سماجتی که برای پایان بردن کاری که شروع کرده داره، گاهی حتی نگران کننده ست. بافتن مدام و بی‌وقفه باعث درد مزمن در دستاش شده و خواندن و تمرکز بی اندازه روی کتابا و شب بیداریا به چشمانش فشار زیادی می‌آورد. « بهار، شاید نشه انقدر مستقیم پیش رفت در جاده ای چنین ناهموار…» می‌تونم تصور کنم که اگه الان اینو بهش بگم، چند ثانیه سر از بافتنی اش یا کتابش برمیداره و از بالای عینک یه نگاه مسخره بهم می‌ندازه و بعد میگه « آره… میدونم… اما خب من اینجوری ام دیگه…» بعد هم من بدو بیراهی بهش می گم و…

سال 89 که حکم‌اشو گرفت، هنوز توی بند عمومی بودیم تازه هم‌اتاق شده بودیم و خیلی نمی‌شناختم‌اش. حکمشو که گرفت خیلی تعجب کردم و ناراحت شدم، اما فکر نمی کردم حکم‌اش کشیدنی باشه، و گمان میک ردم دیر یا زود میره. حالا از اون روزا 4 سال گذشته و من بیشتر شناختم‌اش، میترسم که این دختره باز بخواد ته شو درآره…


کاش بهاره بیاید با بهار …

ژیلا مکوندی

اولین روز ورودم به بند بود .بچه ها دور یک سفره عمومی نشسته بودند . بیست و هفت نفر دور سفره ای ملی میهمان یکدیگر بودند . سفره را با چشمهایم دور میزدم به دنبال آشنا اونجا بود که چشمم به بهاره افتاد دو تا چشم سیاه و لبخندی که به پهنای صورتش بود . از همه ارامتر بود . .تختش گوشه ای از سالن بود وانبوهی از کتاب دورش را گرفته بود .برای کارهاش برنامه ریزی کرده بود و طبق برنامه پیش میرفت .

یکی دو روز از اومدنم نگذشته بود .که منو به کناری کشید و گفت : ژیلا جان خواهش میکنم هر کمکی که لازم داری هر چیزی که احتیاج داری به من بگو خوشحال میشم کاری برات انجام بدم ، حرفهاش به دلم نشست . یکجور اعتماد و اطمینان تو چشمهاش بود که میفهمیدی راست میگه !

خیلی کم حرف میزد وقتی از امین همسرش میگفت : قیافه اش دیدنی بود .برق چشمهاش لبخند ش همه سرشار ازعشق به امین بود .وقتی ماجرای سفر به اهواز را تعریف می کرد وهمراهی امین واغاز عشقشان چشمهای همه زندانی ها به دهان بهاره دوخته شده بود .قصه عشق ماجرایی بود که بهاره از زندگی شخصی اش می گفت : وهم بندی هایش را به سالهای عاشق شدنشان میبرد . سالهای دورو نزدیک عاشقی ما ….

شبی که دور هم جمع شدیم تا یک نفر را به جای مهدیه گلرو که آزادی اش نزدیک شده بود به عنوان وکیل بند انتخاب کنیم بهاره با بیشترین رای وکیل بند شد .

از اون موقع مسئولیتش چند برابر شده بود .و به شدت تلاش خودش را کرد .تا مشکلات بند رفع و رجوع شود و صدای زندانیان را به مسئولین زندان میرساند .

تجربه پنج روز اعتصاب غذا را در کنار بهاره عزیز و دیگر دوستان داشتم .که یکی ازخاطرات ماندگار دوران زندان اوین است .

.اون شب حوصله فیلم نگاه کردن نداشتم، بالای تختم توی اتاق 2 نشسته بودم و خودم را باکتابی مشغول کرده بودم بقیه توی سالن فیلم نگاه میکردند .که یکدفعه برق قطع شد . سرو صدای خیلی زیاد توی بند پیچید .سوت زدنهای مداوم جیغ و فریاد تا اینکه برق وصل شد .تاریکی و سر وصدایی که تو دل شب توی بند پیچیده بود حالم را به شدت بد کرده بود .نمیخواستم کسی را خبرکنم و نگرانشون کنم .هر چه زمان میگذشت حالم بدتر میشد فقط هق هق گریه بود انگار همه ی بغضهای عالم تو دلم جمع شده بود قلبم میگرفت ودوباره ول میکرد .کم کم صدام به گوش بچه ها رسید.

یکی یکی خودشون رو رسوندند .بهاره را میدیدم که توی سکوت اینور و اونور میرفت مانتواش را پوشید. جلوی تختم ایستاد و گفت : آمبولانس حاضره مث فرشته نجات نفس عمیقی کشیدم .

دستم را گرفت و با خودش تو امبولانس برد .خیلی ترسیده بودم ، میترسیدم از درد نفس بکشم فکر میکردم هر لحظه قلبم ممکن است از کار بیفتد .

تو آمبولانس سرم را رو شونه های بهاره گذاشته بودم و بشدت میلرزیدم ، بهاره منو به خودش فشار میداد تا گرم بشم تا نترسم ، مسافت کوتاه بود و به بهداری رسیدیم . تمام لحظاتی که دکتر معاینه میکرد .بهاره کنارم بود جاهایی که لازم میدید برای دکتر وضعیت منو و اتفاقی که باعث شد بهم بریزم را توضیح میداد .دکتر گفت: یه اسپاسم قلبی …. از اتاق دکتر بیرون اومدم تو راهرو به انتظار بهاره نشستم حالم بهتر شده بود دیگه ترس و لرزش نداشتم زمان به کندی میگذشت بهاره نیامد بلند شدم و خودم را به اونجا رسوندم بهاره چه میکنی بریم خونه ؟!

عادتم بود بند را میگفتم خونه بهاره اومد وکنارم نشست

میگم بهاره تو با دکتر چی میگفتی ؟!

میگه راجب تو حرف زدیم

میگم من خوبم

بهاره در حالیکه سرم را رو شونه هاش میذاره

میگه ژیلا نگرانتم …

تمام اون شب در حالیکه تو تختش نشسته بود کتاب میخوند چشم از تخت من برنداشت نمیدونم بابد بگم من کودک اون بودم یا اون کودک من …

ما چهار نفر بودیم

هنگامه سلوکی فرد

ما چهار نفر بودیم. دوازده روز در یک سلول. هر بار یکی از ما را به بازجویی می بردند. و هر بار تو کسی بودی که دلگرمی میدادی. ما اسیر بودیم. هم درد، هم غصه. پر از اضطراب و تشویش. و تو کسی بودی که آرامش می دادی. ما ضعیف بودیم و آسیب پذیر. و تو قوی و استوار. تکیه گاه مان شده بودی. تو از من دوازده سال کوچکتر بودی. ولی من نگاهم به تو بود. صدایت پناهگاهم شده بود. درست مثل بچه ای که بترسد دست مادرش را رها کند، بزرگترین وحشتم این بود که من را از آن سلول جابجا کنند. اما این مادر مهربان، در همان شرایط سخت، در مقابل دروغی ساده و نازیبا، که بیشتر از روی جهل و عادتی شخصی بود، محکم ایستاد و واکنشی صریح نشان داد. در برابر پرسش من جوابش این بود:”یکنفر یکروز باید این رفتار را برویش بیاورد.” در شرایط سخت همه ی آدم ها مصلحت را بجای حقیقت می نشانند. بخصوص وقتی که قربانی باشند. اما تو این کار را نکردی، و نخواهی کرد. من این را بخاطر خواهم سپرد و هرگز آرامش هیچ نسیم دروغینی را بر تندباد صادقانه ی بهاری ترجیح نخواهم داد. راست خواهم گفت. حتا اگر برای خودم دردناک باشد. بهار عصیانی ترین لحظه ی طبیعت است. بهاری بودن آسان نیست.

 

بهاره


مخصوصا اگر سرود آزادی باشد

ژیلا بنی یعقوب

بهار ، وقتی تو را در زندان دیدم چند سال بود که آنجا بودی، آدم‌های زیادی می‌آمدند و می‌رفتند و تو می‌ماندی.یک‌بار بهت گفتم دلت نمی‌گیرد این همه آدم‌ها آمدند و رفتند و باز تو ماندی.باید حس تلخی باشد.نه؟هیچ‌وقت نترسیدی همه بروند و فقط تو بمانی.گفتی، نه ژیلا!نمی‌دانی چه لذتی دارد دیگران را برای آزادی آماده کردند، ساکشان را می‌بندی، راهشان می‌اندازی تا دم بند، بدرقه‌شان می‌کنی تا دم در…باز هیجان‌زده شدی و ذوق‌زده گفتی:نمی‌دانی چه لذتی دارد دیگران را بدرقه کنی برای لحظه آزادی. بهاره، تو خیلی‌ها را بدرقه کردی و آن‌ها از آن در بزرگ زندان اوین بیرون رفتند، رفتند و دوباره تو ماندی و تو هنوز هم ذوق می‌کنی که دیگران را برای رفتن به خانه، آماده می‌کنی، ساکشان را تند و تند می‌بندی، ساکشان را از دستشان می‌گیری و تا دفتر بند می بری و برایشان سرود می‌خوانی، سرود آزادی…و چقدر خوب شعر و سرود می‌خوانی…مخصوصاً اگر سرود آزادی باشد. بهاره، چه وقت دیگران تو را راهی خانه خواهند کرد؟خانه‌ای برای همیشه‌ی تو و امین.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)