ایستوان مزاروش
زهره روحی

indexاگر تاکید بر نیاز به تغییر ساختاریِ رادیکال می شود، باید از آغاز روشن شود که هدف، اوتوپیایی غیر قابل درک نیست. بلکه برعکس، مشخصه ی اصلی تئوری های اوتوپیایی مدرن، دقیقا برآورد بهبود مورد نظری است که در اوضاع زندگی کارگران بتواند به خوبی در چارچوب ساختاری موجود جوامع مورد نقد حاصل شود. بدین ترتیب برای مثال رابرت اون(Robert Owen) ، که در نهایت شراکت کاریِ سست بنیادی با فیلسوف لیبرالِ فایده باور، یعنی جرمی بنتام(Jeremy bentham) داشت، در آن روح بود که تلاش به درک کلیِ اصلاحات روشنگرانه ی اجتماعی و آموزشی اش کرد. او به دنبال ناممکن بود. همان طور که ما هم می دانیم، اصول اخلاقی پرطمطراقِ “باور گرایانه” که می گوید “بیشترین خیر برای بیشترین تعداد” در دوران حمایتِ بنتامی از آن، بی حاصل بود. مشکل ما این است که بدون سنجشی درست از ماهیت اقتصادی و اجتماعی بحرانِ زمان‌مان-که در حال حاضر طرفداران سرمایه داری نمی توانند منکر آن شوند حتی اگر نیاز به تغییر جدی را رد کنند-احتمال موفقیت مان در این خصوص ناچیز است. سقوط “دولت رفاه” حتی در معدودی از کشورهای ثروتمند که زمانی در آنجا بنیان نهاده شده بود هم از این لحاظ عبرتی عاقلانه می دهد.

اجازه بدهید با نقل قولی از مقاله ای تازه از سردبیران فیننشال تایمز، روزنامه ی بورژوازی بین المللی آغاز کنم.

صحبت اشان درباره ی بحران مالی خطرناک را-که خود سردبیران هم به خطرناک بودنش اقرار می کنند-این طور به پایان می رسانند:”هر دو طرف]دموکرات ها و جمهوری خواهان ایالات متحده[ باید به خاطر خلا رهبری و تفکر مسئولانه سرزنش شوند. این یک نقص حکومت و خطرناک تر از آن است که واشنگتن فکر می کند.” تمام چیزی که از دانش سردبیران درباره ی مسئله ی جدی “بدهی ملی” و کسری بوده ی فزاینده دست گیرمان می شود، همین است. آن چه که سرمقاله ی فیننشال تایمز را حتی پوچ تر از “خلا رهبری” که این نشریه آن را محکوم می کند، زیر عنوانِ غرای این مقاله است:”واشنگتن باید ژست گرفتن را کنار بگذارد و حکومت کردن را شروع کند.” گویی چنین سرمقاله هایی می تواند به معنای چیزی فراتر از ژست، زیر لوانی “حکومت کردن” باشد! مسئله ی خطرناک، بدهکاری مصیبت بار “نیروگاهِ” سرمایه داری جهانی، ایالات متحده ی آمریکاست، که بدهی دولت به تنهایی(جدا از بدهکاری های خصوصی و شرکتی) بیش از ۱۴ تریلیون دلار است-بر سردرِ ساختمان دولتی نیویورک نشان دهنده ی روند فزاینده ی بدهی

می خواهم بر این نکته قصد تاکید کنم که، بحرانی که باید با آن روبرو شویم، بحران ژرف و عمیق ساختاری است که نیاز به گزینش چاره های ساختاری دامنه دار برای دستیابی به راه حلی بادوام است. همچنین باید تاکید کنم، سرچشمه بحران ساختاریِ زمان سال ۲۰۰۷ و “ترکیدن حباب مسکن ایالات متحده” نیست، بلکه دستکم ریشه در چهار دهه قبل تر دارد. من خیلی وقت پیش در ۱۹۶۷ به چنین لحنی در این باره صحبت کردم، درست قبل شورش می ۱۹۶۸ در فرانسه، و سال ۱۹۷۱ در پیشگفتار سومین ویرایش تئوری خودبیگانگی مارکس نوشتم که رخدادهای و رویدادهایِ پیش آمده،”به نحو چشمگیری تاکید بر بغرنج بودن بحران ساختاری جهانی سرمایه دارد.”

بدین لحاظ لازم است تا تفاوت های مطرح میان انواع و تمایزهای بحران، توضیح داده شود. مسئله، بی اعتنا بودن نسبت به دوره ای/توأم بودن یک بحران در حوزه ی اجتماعی یا چیزی بنیادی تر از آن نیست. زیرا به روشنی، شیوه ی برخورد با یک بحران ساختاریِ ریشه ای نمی تواند برحسب مقوله های دوره ای یا توأم مفهوم سازی شود. تمایز بسیار مهم میان دو نوع بحرانِ شدیدا متفاوت آن است که دوره ای یا توأم بودنِ بحران ها برملا شده و کمابیش در با موفقیت درون چارچوب متداول حل می شود، درحالی که بحران بنیادین بر کلیتِ چارچوب اثر می گذارد.

در کل، این وجه تمایز صرفا مسئله ی شدت آشکارِ انواع مختلف بحران ها نیست. زیرا یک بحران دوره ای یا توأم می تواند به طور چشمگیری بغرنج -مانند “بحران اقتصادی جهانی بزرگ ۱۹۳۳-۱۹۲۹”-در عین حال قادر به چاره یابی درون محدودیت های سیستم مفروض باشد. به همین ترتیب، اما در جهتی مخالف، خصلت “غیر انفجاری” بحران ساختاری طولانی، در مقابلِ “توفان های تندری عظیم”(به قول مارکس) که بحران های توأمِ دوره ای می تواند از آن طریق خود را تخلیه و حل کند، می تواند منجر به استراتژی های اشتباه، در نتیجه ی تعبیر غلط از غیاب “توفان های تندری” شود؛ گویی غیاب آنها نشانه ای کوبنده از پایداری بی کرانِ “سرمایه داریِ متشکل” و “هماهنگی طبقه ی کارگر” است.

به اندازه ی کافی نمی تواند تاکید شود که بحران زمان ما بدون ارجاع به چارچوب اجتماعی گسترده قابل فهم نیست. به آن معنا که به منظور توضیح ماهیت بحران مستمر و عمیق شونده در سراسر جهان، باید توجه مان را بر بحران سیستم سرمایه در کل آن متمرکز کنیم. زیرا بحران سرمایه که دچارش هستیم یک بحران ساختاریِ فراگیر است.

بگذارید مشخصه های برجسته ی بحران سرمایه داری مورد نظر را که تا حد امکان خلاصه شده ببینیم:

تازگی تاریخی بحران امروز در چهار جنبه ی اصلی نشان داده می شود:

ماهیت آن عمومی است، به جای آن که محدود به حوزه ای بخصوص باشد(برای مثال، مالی، یا تجاری، یا اثر بر این یا آن شاخه ی بخصوص از تولید، یا به کار گرفتن این نوع از نیروی کار به جای آن نوع از نیروی کار، با دامنه ای خاص از مهارت ها و مدرک های بهره وری اش، …)
قلمرو اش براستی جهانی است (به تهدبد آمیز ترین معنای لغوی کلمه)، جای آنکه در مجموعه ای خاص از کشورها محدود باشد (آن طور که باقی بحران ها بوده اند)؛
مقیاس زمانی اش طولانی، مداوم است-اگر می خواهید: دائمی است-به جای آنکه محدود و چرخه ای باشد، چنان که همه ی بحران های قبلی بودند.
نحوه ی آشکار شدن اش می توان گفت تدریجی بود-در مقایسه با شورش ها و سقوط های نمایشی تر و چشمگیرتر در گذشته-اگر این شرط را اضافه کنیم که حتی حادترین و خشونت آمیز ترین شورش ها نمی تواند تا زمانی که آینده مطرح است نادیده گرفته شود: برای مثال وقتی اکنون دستگاه پیچیده، “مدیریت بحران” را به استخدام در آورده و در “جایگزینی” کمابیش موقتیِ تناقضات فزاینده از رمق افتاده است.

]در اینجا[ لازم است نکاتی کلی درباره ی معیارهای بحران های ساختاری، و همچنین درباره ی صورت هایی که از آن طریق راه حل هایش پیش بینی می شود بیان شود.

برای بیان کردن اش در ساده ترین قالب، یک بحران ساختاری کلیتِ یک مجتمع اجتماعی را با تمام روابط و زیر-مجتمع های تشکیل دهنده اش، تحت تاثیر قرار می دهد، همچنین با دیگر مجتمع هایی که با آنها در پیوند است. در مقابل، یک بحران غیر ساختاری فقط بر برخی از بخش های مجتمع مورد بحث اثر می گذارد، و بدین ترتیب بدون در نظر گرفتن این مسئله که تا چه حد می تواند بغرنج بغرنج باشد، با توجه به بخش های تاثیر یافته، برای بقای مستمرِ کل ساختار خطری ایجاد کند. از این رو جایگزین کردن تضادها فقط در صورتی امکان پذیر است که بحران جزئی باشد، به لحاظ نسبی و از درون توسط سیستم قابل مدیریت است، و به چیزی فراتر از جابه جایی ها درون خودِ سیستمِ نسبتا مستقل نیاز نداشته باشد. با همین نمونه، بحران ساختاری در باره ی علت وجودی کل مجتمع مورد بحث، بدیهی فرض کردنِ فراگیری و جانیشینی اش با چند مجتمع جایگزین شک ایجاد می کند.

همین تقابل در مورد محدودیت هایی که هر مجتمع اجتماعی می تواند در هر زمان مفروضی داشته باشد در مقایسه با محدودیت هایی که نمی تواند از آنها فراتر رود، مطرح است. بنابراین یک بحران ساختاری نه به محدودیت های لحظه ای بلکه به محدودیت های نهایی ساختار جهانی می پردازد…

بنابراین در معنایی کم و بیش واضح، هیچ چیز نمی تواند به اندازه ی بحران شیوه ی بازتولید متابولیک اجتماعی سرمایه داری که حدود غاییِ نظم متداول را تعریف می کند، جدی باشد. اما حتی اگر در شاخص های حیاتی اش شدیدا جدی باشد، صرفا از روی ظاهر هم قضاوت شود، به نظر نمی رسد که بحران ساختاری در مقایسه با فراز و نشیب های سختِ بحران های توأمِ بزرگ، اهمیت سرنوشت سازی داشته باشد. زیرا “توفان های تندری” که از آن طریق بحران های توأم، تا بدانجا که شرایط امکان دهد، نه تنها خود را تخلیه(و تحمیل) می کنند که حتی خود را حل نیز می کنند. دقیقا به خاطر ماهیت ناقص اشان است که شکی درباری حدود غایی ساختار جهانی متداول برنمی انگیزد. در عین حال، با این وجود (و به همان دلیل)، فقط به شکلی ناقص، گذار و همچنین محدودترین شیوه، می توانند مشکلات زیربناییِ ریشه دارِ ساختاری را “حل” کنند-که ناگزیر خود را بارها به شکل بحران های توأمِ بخصوصی تکرار می کنند. تا این که بحران توأم بعدی در افقِ جامعه پدیدار شود.

با توجه به ماهیت اجتناب ناپذیر پیچیده و طولانی بحران ساختاری، که در زمان تاریخی به صورت دوره ای و نه مقطعی/لحظه ای آشکار می شود، مناسبات متقابل انباشت شونده ی کل است که این نتیجه را حتی با جلوه ی دروغینِ “طبیعی” تعیین می کند. چون در بحران همه چیز در معرض خطر است، حتی حدود غایی نهایی نظم مفروض که هیچ نمونه ی مشخصِ “نمادین/الگویی” از آن نیست. بدون درک روابط و درگیری های سیستمیِ وقایع و رخدادهای خاص، رد تغییرات چشمگیر و اهرم های متناظر را برای مداخلات بالقوه ی استراتژیک به منظور تاثیر قاطعانه بر آنها در جهت دگرگونی سیستمی لازم، از دست می دهیم. از این رو مسئولیت اجتماعی ما به دنبال یک آگاهی منتقدانه سازش ناپذیر از مناسبات متقابل انباشت شونده می رود به جای آن که به دنبال اطمینان خاطرهای دلگرم کننده در این دنیای بحنجاری های خیالی تا آنجا که خانه بر سرمان خراب شود باشد.

لازم است در این جا تاکید کنم که برای نزدیک به سه دهه بعد از جنگ جهانی دوم، گسترش اقتصادی موفق در کشورهای سرمایه داری عمده، این توهمی را حتی میان روشنفکران بزرگ چپ به وجود آورده است که اصطلاح تاریخیِ “سرمایه داری بحرانی” پیروز شده است و جای خود را به “سرمایه داری متشکل پیشرفته” داده است. این مسئله را با نقل کردن چند عبارت از اثر یکی از بزرگترین روشنفکران مبارز قرن بیستم یعنی ژان پل سارتر، کسی که-از کتاب من درباره ی سارتر ممکن است بدانید- احترام بسیاری برایش قائل ام، می خواهم توضیح دهم. با این وجود حقیقت این است که پذیرفتن این تصور که با پیروزی “سرمایه داری بحرانی”، نظم متداول خود را تبدیل به “سرمایه داری پیشرفته” کرده است، معضلاتی برای سارتر به وجود آورده است. این مسئله از آن جهت پر اهمیت است که هیچکس نمی تواند جستجوی متعهدانه ی سارتر برای راه حلی رهایی بخش و شرافت او را انکار کند. مرتبط با مسئله ی ما، باید مصاحبه ی مهم اش با گروه ایتالین منیفستو(Italian Manifesto) را به یاد آوریم که -در نقد خرد دیالکتیکی پس از طرح مفهوم درگیری های منفی حل نشدنیِ مقوله ی تبیینی اش درباره ی نهادی شدن زیانبارِ ناگزیرِ آن چیزی که “گروه فیوز شده” می خواند-به این نتیجه ی تلخ می رسد که “وقتی در می یابم نیاز به یک تشکیلات هست، باید اعتراف کنم که درک نمی کنم چطور مشکلاتی که در مقابل هر ساختار مستحکمی قرار می گیرد می تواند حل شود.” اینجا مشکل آن است که لحن تحلیل اجتماعی سارتر اینچنین نهاده می شود عوامل و روابط گوناگونی که در واقعیت به یکدیگر وابسته اند و جنبه های مختلفی از مجتمع های اجتماعی که به لحاظ ساختاری یکسانند را می سازند، و او آنها را اختلاف ها و تضادهای پیچیده توصیف می کند که معضلات ناگشودنی و شکست های ناگزیری برای نیروهای رهایی بخش اجتماعی ایجاد می کنند. این مسئله به روشنی در مشاجره میان سارتر و گروه منیفستو مشخص است:

منیفستو: بر اساس چه پایه های دقیقی می توان بدیلی انقلابی ساخت؟

سارتر: تکرار می کنم، بیشتر بر پایه ی “از خود بیگانگی” تا “نیازها”. خلاصه آن که بازسازی فرد و آزادی-نیاز به چیزی بسیار مهم است که حتی بهینه ترین تکنیک های همبستگی هم نمی توانند از آن چشم پوشی کنند.

بنابراین سارتر بدین طریق، استراتژی او از برآورد آن که چگونه می شود بر ماهیت ستمگر واقعیتِ سرمایه داری چیره شد، تقابلی یکسره سست بنیاد میان “از خود بیگانگی” کارگران و “نیاز ها” ی ارضا شده ی آنها می سازد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)