گاهی اوقات آدم باورش میشه که ما همه چیز داریم، خوبش هم داریم. هنر، صنعت، تکنولوژی (فنآوری) روز، دموکراسی، . . . در واقع داریم. خوبش هم داریم ولی انگار یک اشکالی هست که اغلب حتی خودمون هم حس میکنیم که در پاره ای زمینه ها فقیریم. بعد وقتی به یک سفر فرنگ میریم تا مدتها فکر و ذهنمون مشغول به آنچه دیده و پسندیده ایم هست و حتی نمیتونیم از بازگوئی مکرر آن برای اطرافیان هم خودداری کنیم.
08-03-2013-04اما من اخبرا سفر فرنگ نرفته ام. دیروز برای شرکت در مراسمی به برج میلاد دعوت شده بودم. بله ششمین برج بلند مخابراتی دنیا، یکی از برجهای چند منظوره شهری، و نماد جدید تهران! به شکل و هیبت برج که نگاه میگردم حس خوبی داشتم که به هر حال یک سازه عظیم و زیبا در این شهر هست. وارد که شدم هنوز هم به مانند مرتبه اول ورودی ها، و سالنهای زیبا و خوش ساخت برام جذاب بود، به ویژه سالن اصلی که شکل و شمایل جالبی داره و من هر مرتبه بی اختیار آن را با تالار مولوی مقایسه کرده ام. تعداد زیادی راهنما و کارمندان خوش پوش و با نزاکت که هر کدام یک کامپیوتر (رایانه) زیبا دارند، دوربین های فراوان مدار بسته، علامات وجود اینترنت رایگان بی سیم، صفحه نمایش های بزرگ دیواری، . . . به هر حال چشمان بیننده را به خودش جلب میکنه.
مراسمی که به آن دعوت شده بودم بی نظم و خسته کننده و از نگاه من بی فایده بود؛ در یک فرصت مناسب خودم را به بیرون از سالن رسانده و قدم زنان مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. در هوای تمیز بعد از بارش شبانه و اینکه حس میکردم یک ساعتی وقت اضافه پیش بینی نشده دارم، لحظاتی حس سبکبالی و سرحوشی را به همراه آورد، حسی که چندان پایدار نبود. چیزی آزار دهنده فضای ذهنم را پر کرده بود. بله این مجموعه خیلی چیزها داشت، اما :
08-03-2013-03نفهمیدم وقتی اینهمه هزینه میکنی که یک چنین برجی را در فضای بین سه بزرگراه بسازی، چرا همه ورودی ها را مسدود میکنی و فقط یکی را باز میگذاری، که بازدید کننده برای رسیدن به آن باید مقادیر قابل توجهی رانندگی غیر ضروری کرده و بر حجم ترافیک بیفزاید؟
08-03-2013-01نفهمیدم که چرا نگهبان دروازه ورودی، دروازه را باز گذاشته و فقط به من که از او محترمانه اجازه ورود خواستم گیر داده و سراغ دعوتنامه و کارت شناسائی میگیره؛ تازه با تحکم اشاره میکنه که راه خودروهای عبوری را نبندم؛ همونهائی که در این فاصله پرسش و پاسخ چندتائی شون با سرعت وارد شدند بی آنکه نگاهی به من و نگهبان بکنند.
نفهمیدم چرا کارکنان اطلاعات (Information) از برنامه ای که من به آن دعوت شده بودم بی خبر بودند و نمیدانستند به کدام سالن باید رفت. ولی چند مرتبه ای که نفس زنان از پله ها بالا و پائین رفتم تا به سالنهای مختلف سرک بکشم، با لبخند ملیح و محترمانه ای من را همراهی کردند.
نفهمیدم چرا در چنین مجموعه ای، در فضای عمومی و زیبای ورودی سالن اصلی و زیر چلچراغ های زیبا و مجلل باید اجازه داد غرفه فروش تنقلات و نوشابه دابر بشه، آنهم به سبک اصیل! توقف گاه های مسافری بین راهی ؟
08-03-2013-02نفهمیدم چرا معماران این سازه به شکل قرارگیری آن و ساختمانهای جنبی در قاب تصویر عمومی پیش و پس زمینه توجه نکرده اند، و حالا در هوای صاف و دلنشین صبح پس از باران این منظره چشم آزار را به شهر هدیه کرده اند؟
نفهمیدم چرا ؟. . .
بی سلیقه و شلخته همه چیز را کنار هم میگداریم، مثل آنچه که در ورودی اصلی این برج زیبا کنر هم گداشته شده؛ تندیس آریوبرزن، آبنما و طاق نمای منقش به نقوش اسلامی، با هم در کنار یک حجم مدرن تراشیده شده از سنگ، درست چسبیده به باجه تلفن عمومی !
بله خیلی چیزها را نمیشد فهمید اما در یک ترکیب بزرگتر شاید قابل فهم باشه. ما خیلی چیزهای خوب داریم که به قولی تجزیه شون خوبه ولی مرده شور ترکیبشون ببرند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)