download (2)م. ن. باصری
نگاهی به مجموعه داستان «داستان یک روز» از نسرین رنجبر ایرانی
بخشی از این کتاب، که نمونه اش در ادبیات مهاجرت هم کمیاب است، تصویر گوشه هائی از زندگی کسانی است که هیچ نقشی در انتخاب زندگی در غربت نداشته اند.
نویسنده داستان یک روز، گوشه و کنارهای زندگی در غربت روزنامه نگاران و سیاستمداران و نویسندگان و… را به تصویر می کشد، اما کودکان اینان و پدر و مادر های سالخورده اینان را که …، به زندگی در غربت مجبور شده اند، یا زنانی که مجبور بوده اند، همسرشان را همراهی کنند را هم از قلم نمی اندازد.

داستان یک روز حاوی ۱۳ داستان است. این مجموعه داستان در ۱۹۳ صفحه توسط نشرگردون در برلین آلمان منتشر شده است.
تا جائی که من توانسته ام پیدا کنم، در همین مدت چندین مطلب در مورد این کتاب نوشته شده است؛ به ترتیب در سایت رادیو زمانه توسط اسد زرگران جواهر، در مجله اینترنتی موج، به قلم دکتر فرامرز سلیمانی و در سایت رادیو فرانسه، توسط نیلوفر دهنی، در رادیو مونترال توسط مهدی مرعشی و در بررسی کتاب، توسط فتاح محمدی. نیز مطلبی در نشریه بازار هفته لس آنجلس
هیچکدام از این مطالب «نقد» به حساب نمی آیند. گوئی همه این افراد، درست مانند من، از خواندن این کتاب دچار هیجان و احساساتی شده اند که نمی توانسته اند مسکوتشان بگذارند.

اسدزرگران جواهر می نویسد: من با این کتاب و داستان هایش هم خندیدم و هم گریه کردم.
دکتر فرامرز سلیمانی می نویسد:…
قصه‌های نسرین رنجبر ایرانی همه همان بغض سال‌هاست که بیخ گلوی اوست و کلام او “هق… امشب شب بغض ترکانی…هق …شب…هق …هق …شب…هق هق. هق هق هق. هق .
و:
جهان رنجبر ایرانی با این‌ها همه، جهان رندی هم هست. گویی حافظ این رندی را به شیرازی‌ها و شاعران و نویسندگان آن به ودیعت سپرده است.
نیلوفر دهنی می نویسد:
مهاجرت محور اصلی، و روشنفکران، نویسندگان، روزنامه‌نگاران یا فعالان سیاسی سابق هم شخصیت‌های اصلی اغلب این داستان‌ها هستند.
و فتاح محمدی می نویسد:

با خواندن همین چند قصه ی کوتاه از نسرین رنجبر ایرانی دیگر تردید ندارم که سروکارم با نویسنده ای افتاده که ادبیات امروز و فردای ایران نمی تواند نادیده اش بگیرد،

اما این کتاب نه تنها از نظر محتوای داستان ها کاری است تأثیرگذار و فراموش ناشدنی، بلکه به لحاظ فرم کار و شیوه روایت، ساختار داستان ها و بویژه زبان و نثر هم کاری است شایان توجه و دارای نکاتی گفتنی.

از نظر ساختار و فرم روایت می توان گفت که در این کتاب ۲۰۰ صفحه ای، تقریبا به شمار داستان ها، شیوه های گوناگون به کارگرفته شده است:

داستان اول، پلو می خوری با گفتگو آغاز و بر همین پایه بنا می شود، اما در روند کار، گفتگو با روایت به سیاق معمول و با بازگشت هائی به گذشته که بسادگی و روانی با عباراتی چون «در نظرم آمد، به یاد… افتادم و … » آغاز می شود، می آمیزد. روایت اول شخص و فضاسازی از طریق گفتگو با زبانی روان، شیرین، بسیار نزدیک به زبان گفتار روزمره و با طنز، انتظار و کشش و پایان غیرمنتظره، داستان پلو می خوری را از جذابیتی کمیاب برخوردار می سازد.

بلافاصله پس از پلو می خوری، صبحی خاکستری و گرفته را می خوانیم. با زبانی شیوا، غمگین، تلخ و شعرگونه. این داستان بر اساس تداعی و به عبارتی جریان سیال ذهن پرداخته شده است. دو فضای کاملا متفاوت، بمباران شهری در یک گوشه دنیا و جشن آغاز سال نو در گوشه ای دیگر در این داستان، استادانه در هم آمیخته اند و یکدیگر را برای راوی اول شخص که در هر دو فضا حضور دارد، بازمی آفرینند. و خواننده را همراه با راوی از یکی به دیگری می برند و باز می آورند و در پایان، هیچ چیز در هیچ کجا هیچگاه تغییر نکرده است.
خواننده کنار دست راوی (و البته نویسنده) پشت پنجره ای ایستاده است و «صدای گریه بچه قطع شده است صدای موزیک و قهقهه مستانه و سرود آلمانی زمان جنگ از طبقه بالا نمی آید. صدای ترکیدن گلوله های آتش در آسمان و بازشدن شیشه های شامپانی از گوشه و کنار نمی آید. سرم را از پنجره بیرون می کنم. هیچ خط سفید درخشانی یا هیچ گل شکفته آتشینی، هیچ نقطه نورانی گرگرفته ای در آسمان نیست. صبح شده است. صبحی خاکستری و گرفته. ، تا چشم کار می کند، آسمان، همه جا به همین رنگ است.»

«تنگ غروب»، روایت است و «یک قصه معمولی»، تک گوئی درونی است، اما این تک گوئی جا به جا با پاسخ هائی که راوی ضمن تک گوئی هایش به این و آن می دهد، قطع می شود، بی آنکه هیچ پرسشی در متن مطرح شود. خواننده از روی پاسخ هاست که پرسش ها را در می یابد.

«داستان یک روز» که نام آن به کتاب داده شده است، بتمامی گفتگو است.

و «تیزه» داستان در داستان است، باز هم به شیوه تک گوئی، اما نه تک گوئی درونی. و به علاوه این حکایت در حکایت، برای خواننده است که تک گوئی است، زیرا در واقع گفتگوئی دو نفره است که از آغاز تا انتها خواننده تنها صدای یک تن از آنان را می شنود اما به شیوه ای که گفته های طرف دیگر را بتمامی حدس می زند. در واقع در این داستان زیبای خواندنی، خواننده بی آنکه متوجه باشد، نقش طرف گفتگو را به عهده دارد و جمله هائی را که باید از زبان او نقل شود، خود در دل به زبان می آورد:
«چی؟ نه بابا. اونم هموطن بود. ای … چی بگم؟! غذاتو بخور. هوای اون سالادم داشته باش. امشب شب شاد خواریه، مگه نه؟ به سلامتی سهم ما از خنده. آره، این که تو میگی بهتره. به سلامتی کبوتر و آتیش و کباب و پرواز. چی رو می خوای بدونی؟ دونستن نداره. پرید، همین. نه بابا اونو نمی شد پائین کشید. جلد بود. کبوتر جلد من بود، منصور!… تو برو این آتیشو خاموش کن، قربون دستت. بیا این لیوان آبو بریز روش فقط. … خاموش شد آتیش؟ دستت درد نکنه. ای کاش این آتیشم که اینجا توی این دل بی صاحاب گرگر می کنه، می تونستی خاموش کنی. بیا این دورو تو ساقی باش. … نه ول کن. قصه ش، یکی داستانست پر آب چشم. ول کن جون منصور. … »

به لحاظ مضمون و محتوا هم این کتاب ۲۰۰ صفحه ای به اندازه فرم روایت و زبان متنوع و رنگارنگ است.
یکی از برجسته ترین مضامین این کتاب زندگی در غربت است، اما در همین یک زمینه هم خواننده با تصاویر گوناگون و متلونی سر و کار دارد: زندگی و درگیری های زن و مرد مهاجر و تبعیدی یا خود تبعیدی در این داستان ها تصویر شده است. اما نه تنها زندگی آن دسته از مهاجران که با خواست خود وطن را ترک کرده اند، یعنی یا تصمیم به مهاجرت گرفته اند، یا درگیر فعالیت هائی شده اند که می دانسته اند، می تواند عواقبی مثل اجبار به ترک وطن را به دنبال داشته باشد. بخشی از این کتاب، که نمونه اش در ادبیات مهاجرت هم کمیاب است، تصویر گوشه هائی از زندگی کسانی است که هیچ نقشی در انتخاب زندگی در غربت نداشته اند: دو پسربچه ۶ و ۸ ساله ای که نمی خواهند در یک کشور بیگانه «۹ ساله و ده ساله شوند» و مشکلشان بزرگتر از دور شدن از خاله ها و عموها و همبازی هاست. حتی بزرگتر از اینکه در مدرسه به بازی گرفته نمی شوند و همکلاسی هایشان به آنها «خارجی گه» می گویند. حتی بزرگتر از اینکه «همسایه ها جواب سلام آدم و جواب سلام مادر آدم را نمی دهند». مشکل آنها این نکته تکان دهنده است که مجبورند برای همیشه در این کشور بمانند و دلیلی هم که برای این اجبار به ماندن می آورند، همانقدر درست و تکان دهنده است:
«ما اینجا می مونیم و بزرگ می شیم. بعد تو و بابا زودتر می میرید دیگه، مگه نه؟
ـ شاید. آره … کسی نمی دونه. یعنی …
ـ ولی شما بزرگترید. بیشتر درسته که شما اول بمیرید.
ـ خب بله …
ـ اونوقت من و هامون باید شما رواینجا بکنیم تو خاک و دیگه هیچوقت نمی تونیم از اینجا بریم. اگر بریم، شما اینجا تنها می مونید. نمی شه که پدر و مادر آدم یه جائی توی خاک باشن، ولی خود آدم بره یه جای دیگه زندگی کنه.»

نویسنده داستان یک روز، گوشه و کنارهای زندگی در غربت روزنامه نگاران و سیاستمداران و نویسندگان را و حتی زندگی «ورشکستگان به تقصیر احزاب را که در «کشور خارجه» برایشان دری به تخته خورده است و ناگهان تبدیل شده اند به منتقدین ادبی و شاعر و نویسنده» را به تصویر می کشد، اما کودکان اینان و پدر و مادر های سالخورده اینان را «که به خاطر یکدانه فرزندشان» یا به دنبال نوه ای که بزرگش کرده اند و جانشان به جانش بسته است، به زندگی در غربت مجبور شده اند، یا زنانی که مجبور بوده اند همسرشان را همراهی کنند را هم از قلم نمی اندازد.
و نکته جالب و مهم این است که نسرین رنجبر ایرانی همه این ها را بیطرفانه نقل می کند، می گذارد که خود این افراد، خودشان را بنویسند:
« … پس شما هم از بد حادثه اینجا به پناه آمده اید.
ـ والا نه. من یکی از بد حادثه همسرم آمدم.یعنی البته همسر سابقم. خودم مسئله ای نداشتم. سر بی دردم رو هم هیچوقت عادت نداشتم دستمال ببندم، بعدشم وقتی دیدم اینجا هم طرف نمی خواد بذاره از زندگی لذت ببریم، … گفتم تو رو به خیر، مارو به سلامت. …»

حتی وقتی یکی از پرسناژهای یک داستان ناله سر می دهد و از وضعیتش می نالد، جمله ای به طنز و شوخی گفتار او را می برد و رشته اندوهگزاری و گله و شکایت با زبردستی استادانه نویسنده می گسلد:
«… جبران اینکه کتاب های نویسنده هامونو بچه های خود نویسنده هامونم نمی تونن بخونن. اگه خوب فکر کنی، می بینی ما برای همدیگه می نویسیم. مجبوریم برای همدیگه بنویسیم برای هم نسل ها و هم سرنوشت های خودمون که نقطه پایان خودمونیم، که با خودمون تموم می شیم. که …
زن گفت: من میگم بیا یه دهن هم روضه علی اکبر بخون. برو توی سالن، پشت میکروفن. بلکه اشکی هم از این کفار بگیری. … اجرت هم با بی بی … بی بی… بی بی سی! »

در کتاب داستان یک روز، تعداد زن ها بیشتر از مردهاست. زن ها همه جا هستند، پیر و جوان، خانه دار و هنرمند و سیاست پیشه، روزنامه نگار و معلم و کارمند، حتی مدیر پروژ های فضائی. تحصیل کرده و بیسواد، عاشق و فارغ، وفادار و بی وفا. شاید به این دلیل که نویسنده خود یک زن است. اما جالب و مهم این است که نویسنده جانب زنان را نمی گیرد، فقط برای اینکه زن هستند. . عفت خانم و عشرت خانم زنانی چنان سطحی و ظاهرپرست و یک بعدی هستند که نویسنده ناچار است زبانی بسیار پیش پا افتاده و پا در هوا و سطحی را برای روایت حکایت این دو بیافریند و به گمان من تنها موردی که نویسنده داستان یک روز برای ساختن زبان به زحمت افتاده است، همین دو داستان است.
حتی در یک قصه معمولی، پیرزنی که تک گوئی می کند و رنج هایش و شرایط زندگیش در غربت دل خواننده را به درد می آورد، به هیچوجه خوب و مظلوم یکدست نیست. خواننده در عین دیدن ستم و تحقیری که بر او می رود، خرده شیشه های شخصیت او را هم می بیند:
«… نه زن داداش، چه کم و کسری؟ برو به مهمونای غریبه برس. اصل کاری چرا من باشم؟ اصل کاری پسر شاخ شمشادته. کاشکی پا داشتم، تو عروسی بچم می رقصیدم… میدونی که زن داداش، از سر جیگر تو پائین اومده، اما مثل اولاد خودمه. برو زن داداش. خونواده مهندس اصلانی اومدن، برو خوش و بش کن.
پتیاره! راست میره، کج میاد، میاد سراغ من: عمه خانم چیزی لازم ندارین؟ عمه خانم از این شیرینی ها بخورین خونگیه، عمه خانم بالش بیارم بذارم زیرتون؟ کسی نیست بگه اینقدر کلفت و نوکر دورم دیدم که …»
و زبان این داستان ها، زبان کتاب «داستان یک روز» با تثر شیوا و رنگارنگش، با قوس ها و گوشه هایش، با هماهنگی فوق العاده اش با آدم های داستان، با اصطلاحات وتعبیرات و تشبیهاتش تجربه خواندن یک کتاب داستان فراموش نشدنی را دو چندان می کند.
نسرین رنجبر ایرانی نه تنها زبان مردان را هم می شناسد، بلکه مردان داستان هایش در شرایط مختلف با زبان های مختلف حرف می زنند. تیزه آخرین داستان این کتاب که از زبان یک مرد، آن هم مردی تحصیل کرده که در عین حال کبوترباز هم هست، روایت می شود، کاری است برجسته و فکر می کنم هر خواننده مردی ضمن خواندن این داستان از اینکه یک زن، داستانی را به این زیبائی از زبان یک مرد نوشته است، لذت خواهد برد.

با اینهمه به گمان من نسرین رنجبر ایرانی این کتاب را با نوعی آسانگیری و لاقیدی نوشته است. با حسی که نمی دانم اسمش را دقیقا چه بگذارم: همان رندی حافظانه ای که دکتر فرامرز سلیمانی به او نسبت داده است ؟! اعتماد به نفسی ناشی از اطمینان به کار خود، و بی اعنتائی نسبت به آنچه که «دیگران خواهند گفت»؟! اطمینان به اینکه مخاطبان خاصش، یعنی اهل داستان، کتاب را خواهند پسندید و اگر نپسندند هم ایرادهایش را مطرح خواهند کرد، یا نوعی ضعف؟! نشانه این آسانگیری و لاقیدی، بیش از همه در انتخاب نام داستان ها خود را نشان می دهد. در یک کتاب با ۱۳ داستان، شش داستان با نام هائی مثل:داستان یک روز، داستان یک روز دیگر، یک قصه معمولی، یک ماجرای ۱۵ ساله، داستان عفت خانم و دنیا، داستان عشرت خانم، نامگذاری شده اند. آیا می توان قبول کرد که برای نویسنده ای که کلمات مثل آب از زیر قلمش روان می شوند، یافتن عنوان هائی متفاوت و غیر تکراری مشکل بوده باشد؟!
علاوه بر این، اسم آدم های داستان هم تکراری است. به گفته اسد زرگران جواهر‌: «انگار نویسنده … با کمبود نام مواجه بوده است».

«داستان عفت خانم و دنیا» و «داستان عشرت» دو داستان در نوع خود ـ اگر نه بی نظیر ـ بی تردید، کم نظیرند. چراکه این دو، به گروه داستان های فانتزی و آن هم فانتزی علمی تعلق دارند و حال آنکه داستان کوتاه هستند و (نه رمان یا داستان بلند علمی که نمونه هایشان را می شناسیم). ویژگی این داستان های کوتاه علمی ـ تخیلی، این است که هر دو در عین حال طنز هم هستند و من شخصاً داستان کوتاهی که آمیزه ای از طنز و تخیل و بنوعی پیش بینی های علمی باشد، نمی شناسم!
اسد زرگران جواهر در سایت رادیو زمانه در باره این دو داستان می نویسد: «داستان عفت خانم و داستان عشرت خانم بیان گویای زندگی تکنیکی و مدرن ما در حال و آینده است، آینده ای که زیاد هم دور نیست. همین چند سال پیش بود که هواپیماهائی با سرعت “صوت شکن” ابرهای بالای شهر مسکو را که قرار بود در آن یک سری مسابقات بین المللی برگزار شود، پراکندند تا روزی آفتابی پدید بیاید (و زمان این اتفاق بعد از زمان نوشتن داستان عفت خانم است). این دو داستان که طنز و تکنیک را به هم می آمیزند، تنها می توانند ساخته صاحب ذهنی خلاق و توانا باشند و نوشته صاحب قلمی که می تواند به موازات یک ماجرای تخیلی بر پایه علم و تکنیکی پیشرفته که شاید در آینده ای دور وجود داشته باشد، طنز را هم به کار ببرد و این ترکیب بدیع را با زبانی بسیار ساده و حتی پیش پا افتاده بنویسد.» و باز می نویسد: «… و جالب تر اینجاست که این دو داستان را همان نویسنده ای می نویسد که داستان “اطلس” را با آن حمام زنانه نوشته است.»

و درست می گوید، چرا که «اطلس» داستانی بتمامی دیگر است. نویسنده که در داستان های عفت و عشرت به آینده سفر کرده است و به زمانی که هر یک از کشورهای کنونی تنها یک خیابان قدیمی از کشوری واحد هستند و زمانه ای که مردم «چیزهائی را که از جنس کاغذ بوده است و قدیمی ها آن ها را با چشم می خوانده اند»، را به یاد نمی اورند و به روزگاری که هرکس می تواند از بالاترین امکانات تکنیکی که نمونه هایش در مغز هم نمی گنجند (اما در این داستان ها به برکت فانتزی نویسنده حضور دارند) بهره ور باشد، در داستان اطلس به دنیای پیش از تولد خودش نقب می زند و روزگار زنی از نسل های پیشین را حکایت می کند. شاید برای اینکه، زیرکانه و به گفته دکتر فرامرز سلیمانی، با نوعی «… رندی که گویا حافظ در شاعران و نویسندگان شیرازی به ودیعه گذاشته است» نشان بدهد که آن روزگار برای بسیاری از زنان امروز تکرار می شود.
اما این همه آنچه نیست که داستان اطلس را به یکی از خواندنی ترین داستان ها تبدیل می کند. در این داستان نویسنده با زبردستی غبطه برانگیزی، فضای یک حمام زنانه عمومی، ریزه کاری های مربوط به این حمام و جزئیات حمام کردن در این نوع حمام ها را توصیف می کند، در کنار آن بروانی و لغزندگی به یکی از مراسم فراموش شده که عبارت از جشن حمام بعد از زایمان و جزئیات آن است می چرخد و این کار را چنان انجام می دهد که گوئی دوربینی به دست گرفته و همه چیز را برای خواننده ضبط کرده است. در کنار همه این ها، نه تنها خواننده را با لهجه شیرازی آشنا می کند، بلکه گنجینه ای از آداب، عادات زبانی، تعارفات و … شیراز را به سینه ادبیات داستانی می سپارد.
این داستان فرم روایت و گفتگو را در هم می آمیزد. مثل چند داستان دیگر که از زبان دانای کل یا جزء روایت می شوند و در آنها گاه پرسناژهای داستان با هم گفتگوئی هم دارند.

اما در«تنگ غروب» باز با یک شیوه دیگر روبرو می شویم. (من نمی خواهم اینجا شیوه روایت این داستان را شرح بدهم زیرا یکی از زیبائی های این کار این است که تا نیمه های کار، خواننده متوجه نمی شود که چه کسی داستان را تعریف می کند. و تازه آخر داستان باز هم متوجه نکته تازه ای در ارتباط با روایت داستان می شود).
تنگ غروب هم در ایران می گذرد. ایران پیش از تولد نویسنده. و صحنه های بدیع تأثیرگذاری را پیشکش خواننده می کند.

«این آلمانی ها» شوخی شیرینی است. طرحی ظریف و زیبا پرداخته شده، صحنه ای چند دقیقه ای در یک قطار شهری آلمانی. با نمایش شوخ طبعی، هوش و ذکاوت ایرانی در برخوردی ویژه. فرم بیان: روایتی روی خط کوتاه زمان.

اما مرد کوچک غمگین، داستان یک روز، داستان یک روز دیگر، یک قصه معمولی و تیزه، همه روایت هائی هستند از زندگی در غربت. روایت هائی که هرکدام رنگ و بو و جلوه خاصی دارند و دامنه شان چنان گسترده است که از کودک تا پیر، از زن تا مرد، از بیسواد تا دارنده بالاترین مدارج تحصیلی، از خانه دار تا مدیر پروژه های فضائی و از نویسنده و روزنامه نگار و سیاستمدار تا کبوترباز را در بر می گیرد و اینها همه با نثری صیقل خورده و روان و زیبا و زبانی غنی، با سلیقه و تأثیرگذار.

من امیدوارم نسرین رنجبر ایرانی بیشتر بنویسد و کتاب های بیشماری به خوانندگان خود هدیه کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)