پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تمام کشورهای اروپای شرقی، امیدی بوجود آمد که جهان “یک قطبی” و بشریت وارد دورانی شود که در آن رقابتهای سنتی قدرتهای بزرگ و کوچک از میان برود و جهان نظمی نوین یابد. نظمی که ناظمان آن بر اساس منافع مشترک ملل، در نهادهای جهانی عمل کنند، و در پی آن از سیاستهای “زور ورزانه” سده نوزده و بیست پرهیز نمایند. جهانی که در آن حقوق بین الملل بر سیاست”زور ورزی” تقدم داشته باشد و با تشکیل نهادهای گوناگون جهانی برای حل و فصل اختلافات، دیگر نیازی به جنگ نباشد. در آن دوران به نظر می آمد که بشریت در حال ساختن مرحله نوینی از تاریخ خویش است. تاریخی که بر اساس حق و قانونمداری، در نهادها، و نه بر اساس تقدم زور و سیاست “زور ورزانه” باشد. تاریخی که دیگر جنگ را ادامه سیاست نداند و با توجه به تجربیات دو سده پیش که دهها میلیون کشته بر جای نهاد، از روشهای ژئو پلیتیک دو سده پیش فاصله گیرد.

dasmalchi

در دهه نود میلادی، به نظر می آمد که با پیوستن روسیه (به همراه کشورهای جدا شده از آن و نیز اروپای شرقی) به دمکراسیهای پارلمانی متکی به حقوق بشر، دنیا وارد مرحله نوینی از “جهانی شدن” شده است. مرحله ای که با ادغام هرچه بیشتر روابط و مناسبات اقتصادی و سیاسی چنان شرایطی بوجود آید که بتوان از آن به عنوان”دهکده جهانی” سخن گفت. الگویی (کم و بیش) مانند اتحادیه اروپا. به نظرمی آمد که چین نیز (حتا پس از سرکوب خشن جنبش دانشجویی در میدان تیانانمن) به این اردوی واحد جهانی بپیوندد.

پندار بر این بود که روسیه و چین (حدود یک سوم ساکنان روی زمین)، و کشورهای اقمار، در راه پیوستن به جهان واحد دمکراتیک هستند. روسیه در حال اصلاحات اساسی اقتصادی- سیاسی و در حال حرکت در این مسیر بود. و در رابطه با چین تصور می شد، رهبران چین، پس از گشایش اقتصادی، چه بخواهند یا نه، الزاما مجبور به گشایش فضای سیاسی خواهند شد. یک نوع جبریتی (دترمینیسم) برآمده از پندارهای دوران جنگ سرد. به این معنا که اقتصادهای “ملی”، پس از گذر از مرحله ای از رشد اقتصادی، طبقه متوسط مرفه ای را به همراه خواهند آورد که اساس دگرگونیهای سیاسی- حقوقی خواهند شد. عکس همان “جبریتی” که می پندارد گویا فقر و گرسنگی اجبارا به “انقلاب” و بهبود وضع منتهی می شود و نمی بیند که اگر چنین می بود در نیمی از کشورهای دنیا می بایست “انقلاب” روی می داد، و هر انقلابی الزاما مثبت و پیشرونده نیست. نگاه شود به تجریه سد سال اخیر بشریت. تاریخ نه با “جبریتهای” بر فراز انسان ساخته می شود و نه یکسویه انجام می گیرد.

تاریخ همواره شاهد جنگ میان ملل بوده است، جنگ برای کشورگشایی یا دست یازی به ثروت، برای امنیت، برای جاه و مقام یا جلال و شکوه، برای اعتبار و نفوذ. همان نبردی که میان دو انسان وجود دارد. در دوران ما، جنگ میان ملل یا گروههای دینی- مذهبی حدود بیش از چهار دهه محدود به رقابتهای دو بلوک شرق و غرب شد. جنگ میان دو بلوک از فوران جنگهای دیگر میان ملل “کوچکتر” پیشگیری می کرد، زیرا بیم آن می رفت که هر جرقه ای تبدیل به آتشی در خرمن دو ابر قدرت جهانی شود که با هزاران کلاهک هسته ای رو در روی هم صف کشیده بودند.
پس از پایان جنگ سرد، امید بر این بود که با یک قطبی شدن روابط و مناسبات اقتصادی- سیاسی و ادغام اقتصادی جهان در هم، آخرین بقایای علل جنگ و خونریزی میان ملل نیز از میان برود. اما، چنین نشد. الگوی اروپا در میان راه باز ماند و محدود به همان”اتحادیه اروپا”شد.

ما اکنون در جهان با یک ابر قدرت(آمریکا)، چندین قدرت بزرگ جهانی(روسیه، چین، اتحادیه اروپا، ژاپن ) و نیز چندین قدرتهای منطقه ای(هندوستان، برزیل، ایران، و…) روبرو هستیم. آن شرایط ویژه دوران جنگ سرد، دو بلوک شرق و غرب، و قدرتهای”ملی”کوچکی که در چارچوب دو بلوک عمل می کردند، دیگر نه تنها وجود خارجی ندارد، بل همه جا”گردن کشیهای “ملی برای کسب منطقه نفوذ، با همان انگیزه های پیش از پایان جنگ دوم جهانی، شروع شده است. ملل به سیاست “ناسیونالیسم”، سیاست “بیرون آمدن قدرت از لوله تفنگ”، باز گشته اند. به جای نظم نوین و واحد جهانی، اتحادهای نوین و ضد آن اتحادها در حال شکل گرفتن اند، با همان انگیزه های گذشته و با استفاده از “زور” و نه حل و فصل اختلافات، در چارچوب حقوق بین الملل، و از راه نهادها.

آمریکا تنها ابر قدرت باقی مانده جهانی با روابط و مناسبات دمکرایتک(دمکراسی پارلمانی، نوع ریاست جمهوری، متکی به حقوق بشر) و اقتصاد بازار آزاد است. ابر قدرتی که بنا بر اتفاق نظر میان اهل فن حداقل تا ۳۰ یا ۴۰ سال آینده بدون رقیب باقی خواهد ماند. ابر قدرتی که هر جا لازم باشد، قانونی یا غیر قانونی، در تطابق با حقوق بین الملل یا در تعارض با آن، با- یا بی شورای امنیت سازمان ملل، اعمال قهر می کند، از کوزوو تا عراق. راهنمای سیاست آمریکا، همچنان گذشته تمام ملل، همان سیاست انحصار و اعمال قدرت، دست یازیدن به اهداف(اگر لازم شد) از راه اعمال زور است. و قدرت (زور)، یعنی داشتن توانایی لازم برای اجبار دیگران به انجام یا عدم انجام آنچه صاحب قدرت می خواهد.

اتحادیه اروپا، پس از آمریکا، دومین قدرت( نه ابر قدرت) اقتصادی(نه نظامی) دنیای آزاد است، با ۲۸ کشور. اتحادیه اروپا پیش از فروپاشی دیوار برلین، بیست و هشت کشور در دو بلوک کاملا متضاد بود. امروز مجموعه ی است که آشکارا در جبهه دمکراسیهای پارلمانی متکی به حقوق بشر قرار دارد و تلاش می نماید(برخلاف آمریکا) از سیاست “زور ورزی”عبور و پایه های دنیای نوین را براساس قانون، قانونمداری و نهادینه کردن قدرت در سراسر جهان، عمل کند. در پی همان تصوری است که پس از فروپاشی بلوک شرق شکل گرفت، تقدم “حق و قانون” بر “زور”(حداقل در روابط میان ۲۸ عضو اتحادیه) و حل و فصل اختلافات از راه نهادها و نه جنگ.

اتحادیه اروپا امروز در برابر و درهمسایگی روسیه قرار گرفته است. روسیه ای که ابتداء تصور می شد به صف کشورهای دمکراتیک بپیوندند و حلقه ای از حلقه های نظم نوین جهانی باشد. اما روسیه امروز، دوران پوتین، پس از یک دوره کوتاه تلاش برای دمکراتیزه کردن جامعه، دوباره به سیاستهای سنتی “زور ورزی” ملی سده نوزده خود (در درون و بیرون)ُهمان سیاست دست یازی به اهداف بر اساس اعمال قدرت، و بر اساس منافع منطقه ای و جهانی روسیه بازگشته است.

اتحادیه اروپا که امروز مرز “ملی گرایی” ویرانگر سیاست اعمال قدرت سده نوزده و بیست را پشت سر گذاشته است در کنار قدرت منطقه ای و جهانی روسیه(نه ابر قدرت) قرار دارد که در چارچوب سیاست “زور ورزی” سده نوزده و بیست عمل می کند.
اروپا در دهه نود فکر می کرد با گذر از “ملی گرایی” و تشکیل اتحادیه اروپا، در یک نظم جهانی نوین، با اقتصاد آزاد و قانونمداری، با حل و فصل اختلافات از راه “نهادها”، می تواند در شرایطی یکسان به رقابت با روسیه و چین بپردازد. به همین دلیل کشورهای عضو اتحادیه اروپا از بخشی از حق حاکمیت ملی خود در زمینه اقتصادی و سیاسی چشم پوشیدند و آن را به “بروکسل”(پارلمان اروپا) منتقل کردند تا بتوانند مشترکا به رقابت آزاد با سایر قدرتها بپردازند. امید آنها این بود که اشکال سنتی اعمال قدرت(زور ورزی) جای خود را به قانونمداری و سیاست گذاری از راه نهادها بدهد. به همین دلیل بودجه نظامی خود را شدیدا کاهش دادند و از مدرن ساختن نیروهای نظامی خود به میزان زیادی چشم پوشیدند. آنها خود را الگوی دنیا می دیدند.

امید اروپا این بود که یک روسیه مرفه(اقتصادی)، و نیز در پی آن چین مرفه، دست به اصلاحات سیاسی خواهند زد، دمکراتیک خواهند شد، و سیاست خارجی خود را بر اساس نظم نوین جهانی، بر اساس تصورات قانونمدارانه و نهادینه شده اتحادیه روپا، تنظیم خواهند کرد. اما، تاریخ خط بطلان بر این اندیشه کشید که گویا توسعه تجارت و رشد اقتصاد، و در پی آن شکل گیری قشر متوسط و مرفه، الزاما منتهی به دمکراسی و همزیستی مسالمت آمیز میان ملل خواهد شد و قدرت تجاری- اقتصادی به جای قدرت نظامی، همزیستی و هماهنگی به جای رقابتهای نظامی منطقه ای – جهانی خواهد نشست، تجربه عکس آن را نشان می دهد. به نظر می آید که الگو همان استراتژی سده نوزده و اوایل دهه بیست باقی مانده است:” ملل ثروتمند و مرفه نیازمند ارتشی نیرومند اند” تا خواسته های خود را بر دیگران تحمیل کنند.

بر خلاف اتحادیه اروپا که به راه نظم نوین جهانی رفت، آمریکا، روسیه و چین نرفتند. آمریکا تنها ابر قدرتی شد که “برفراز”همه، براساس سیاست سخت افزار”اعمال قدرت “عمل می کند. اتحادیه اروپا که یکی از بزرگترین قدرتهای دمکراتیک جهانی است، و آرزوی بر قراری نظم نوین بر اساس”نرم افزار” قانونمداری و رقابت آزاد اقتصاد و تجارت را داشت، در سطح جهانی و نیز در سطح منطقه ای، رو در روی یک ابر قدرت بلا منازع جهانی(آمریکا)و دو قدرت جهانی(روسیه و چین)، با تلاش برای گسترش هر چه بیشتر هژمونی منطقه ای، بر اساس سیاست اعمال قدرت،”زور ورزی، یا اعمال سیاست سخت افزارانه قرار گرفته است و می بیند، همچنانکه قدرت انسان را دگرگون می کند، منش ملل را نیز تغییر می دهد.

چین نیز(برخلاف پندارهای نخست، پس از فروپاشی دیوار برلین) به راه نظم نوین جهانی نرفت. با وجود اصلاحات اساسی در اقتصاد، رشد بی مانند، رفاه و شکل گیری قشر متوسط، ادغام سرمایه و گسترش عظیم روابط و مناسبات تجاری، مانند روسیه، همان نظام بسته غیر دمکراتیک را انتخاب کرد. روسیه به شکل دوران تزار عمل می کند و چین به سبک همان نظامهای تام گرای “مرکزیت دمکراتیک”. در جهان، دو نظام سیاسی باز و بسته در برابر هم قرار گرفته اند.
جهان امروز، برخلاف تصورات دهه نود، به سوی یک نظم نوین جهانی، براساس اداره قانمدارانه و نهادینه دنیا، با شرکت همه ملل، نرفت. دیروز دو بلوک در برابر هم بودند و “کوچکتران”در اساس در این یا آن بلوک “بازی” می کردند. امروز یک ابر قدرت جهانی، چندین قدرت جهانی با منافع منطقه ای و جهانی، و چندین و چند قدرت منطقه ای بازیگران صحنه سیاسی منطقه و جهان شده اند. و هر یک بر اساس”منافع ملی”خویش عمل می کند.

منافع ملی تعاریف بسیار دارد، بسته به آنکه چه کس یا کسانی بر مسند قدرت نشسته اند. در زمان حاکمیت کلیسا، منافع پاپ و بزرگان کلیسا همان منافع همه بود. یعنی منافع از زاویه نگاه دین- مذهب تعریف می شد. در زمان سلطنت، علائق و منافع سلطنت منافع ملی را تعریف می کرد. و در نظامهای دمکراتیک، نماینگان منتخب مردم در یک انتخابات دمکراتیک، آزاد و سالم منافع جمع را تعریف می کند. در ج.ا.ا ، منافع اقلیت کوچکی از ولایت فقیهیان، بر اساس پندارهای شیعه دوازده امامی، با هدف تشکیل “امت واحد جهانی”، تحت رهبری ولی امر، در ۳۵ سال گذشته، در همه جا منافع ملی ایران را به “باد” داده است.

واقعیت جهان واقعا موجود نشان می دهد که بیشتر کشورها، از ژاپن تا روسیه، از هندوستان تا چین، و… همگی دریافته اند که جهان پس از فروپاشی بلوک شرق به “پایان تاریخ” نرسید. پایان تاریخ به این معنا که در آن “اتحادیه اروپا” الگویی شده باشد برای همه تا هریک از اعضای جامعه جهانی، با انتقال بخشی از حق حاکمیت خود به یک مرجع قانونی جهانی( شبیه به پارلمان اروپا)، بر اساس حقوق بین الملل، در همزیستی و صلح، به حل و فصل اختلافات بپردازند و از سیاست “زور” پرهیز کنند و نهادها را جانشین جنگ نمایند. به نظر می آید تا آن مرحله هنوز راهی بسیار سخت و طولانی در پیش است.
پس از چین، روسیه، ژاپن، و…، هندوستان نیز به این نتیجه رسید که واقعیت روند جهانی تشکیل یک”مرکز مدیریت”واحد برای امور دنیا نیست، بل در روابط بین الملل، در بر روی همان پاشنه سیاست “زور ورزی” سده نوزده و بیست می چرخد. راهی را که اروپا توانست تقریبا تا نیمه آن برود، اما در همانجا، در نیمه راه متوقف ماند.

هندوستان نیز، از سال ۱۹۹۱ به بعد، سیاستهای خود را نه بر اساس “قدرت استدلال”، که استدلال با “قدرت” بنا کرد و شروع به توسعه قدرت جهانی و بویژه منطقه ای خود کرد و همچون سایر نمونه ها نشان داد که تجارت و جهانی شدن سرمایه الزاما به معنای چشم پوششی ملل از میل به “ابر قدرتی”،(حتا در سطح منطقه) نمی شود، بل برعکس.

در نتیجه، امروز ما در کنار یک ابر قدرت جهانی(فعلا بی رقیب، آمریکا)، چند قطب بزرگ قدرت جهانی(نه ابر قدرت، اروپا، روسیه، چین، هندوستان، ژاپن، و.. )، باضافه قدرتهای کوچک منطقه ای داریم که همگی در پی کسب قدرت و نفوذ و اعمال هژمونی بیشتر خود از راه سیاست”زور ورزی”اند، نیروهایی که با تمامی تفاوتهایشان در اساس به دو قطب تقسیم می شوند: جوامع باز و جوامع بسته. دمکراسیهای پارلمانی متکی به حقوق بشر و انواع و اقسام نظامهای آتوکرات. از نظام واپس- و تامگرای ج.ا.ا. تا روسیه که توسط پوتین مانند زمان تزار اداره می شود.

این حکومتها، از روسیه و چین تا ج.ا.ا.، نه به دمکراسی و حقوق بشر یا حقوق شهروندی ، بل تنها به برآورد نیازهای ابتدایی شهروندان خود می اندیشند تا از این راه همچنان بر مسند قدرت بمانند. هر چند شکل سازماندهی اقتصاد آنها عمدتا(یا کم و بیش) بازار آزاد است، اما از آزادیهای سیاسی و حقوق شهروندی خبری نیست. انتخابت در این کشورها نه دمکراتیک است، نه آزاد و نه سالم. هدف، برگزاری انتخاباتی است که موئید حکومتگران باشد، مثل جمهوری اسلامی یا روسیه و چین، انتخابات را” مهندسی” می کنند.

در ج.ا.ا، رهبر مذهبی نظام، به عنوان نماینده امام پنهان، تمام امور را در دست دارد. در روسیه، پوتین و در چین کمیته مرکزی حزب کمونیست چین. در تمام این کشورهای غیردمکراتیک، از جمله ج.ا.ا.، نظام قضایی نه نهادی مستقل برای برقراری داد، که ابزاری در دست حکومتگران برای سرکوب مخالفان و تحکیم قدرت حکومتگران است. نه از آزادی اندیشه و بیان خبری است و نه از آزادی احزاب و کانونهای مستقل شهروندی، از احزاب تا جوامع مدنی. در تمام این کشورها رسانه های صدا و سیما در انحصار حکومتگران است. تمام این نظامهای آتوکرات آموخته اند در حین استفاده از بازار آزاد، آزادیها را سرکوب کنند.
دنیای امروز به سوی کشاش میان این دو جبهه: دنیای دمکراتیک متکی به حقوق بشر و جهان غیر دمکراتیک (با الگوهای متفاوت) پیش می رود و (فعلا) خواهد رفت (نگاه کنید به نمونه گرجستان یا اوکرائین). در دوران جنگ سرد، کشاش میان دو سیستم بود، با دو نگاه متفاوت به جهان. امروز تعیین کننده سیاست در چین و روسیه نه جهان بینی، بل پراگماتیسم محض برای حفظ قدرت است. روابط مناسبات اقتصادی همگی(کم و بیش) همان مناسبات سرمایه د اری است، اما دو سیستم کاملا متفاوت سیاسی. یکی باز و دیگری بسته. مدل چین و روسیه می تواند برای بسیار از کشورهای جهان الگوی موفقی باشد از ترکیب اقتصاد آزاد با جامعه بسته سیاسی، بدون سختگیریهای ایدئولوژیک. وجوه مشترک حکومتگران آتوکرات روسیه، چین، جمهوری اسلامی، و… در وجود نظمی غیر دمکراتیک است تا حکومتگران هر چه خواستند بکنند و ببرند. آنها می خواهند هر کشوری نظم برآمده از “فرهنگ” خویش را داشته باشد. سرکوب آزدایها را با “سنت”فرهنگی جامعه خویش توجیه می کنند. اگر کشوری”اسلامی” است و به زنان حقوق مساوی در برابر قانون نمی دهد، ندهد. اگر حقوق بشر به رسمیت شناخته نمی شود، نشود. زیرا، دو (چند) سیستم “ارزشی” متفاوت، در یک نظم چند قطبی حاکم است.
از نگاه”غرب” (دمکراسیهای مدرن)، پس از فروپاشی دیوار برلین، رقابت دیگر نه میان دو “حقیقت”، که پذیرش تنها “ارزشهای جهانی” (حقوق بشر) است. چین همچنان بر سازماندهی حکومت بر اساس “مرکزیت دمکراتیک” خود مانده است، روسیه (و کشورهای حاشیه، قزاقستان، تاجیکستان، و…) راه را برای هرگونه تغییرات دمکراتیک و آزادی ها بسته اند و حکومتهای “اسلامی” مدعی “حقیقت مطلق” دیگری شده اند که بنابر تجریه ۳۵ سال اخیر، همه چیز هستند، مگر انسانی و دمکراتیک.
به علاوه ، ما در آفریقا و خاورمیاته با یک پروسه اضمحلال حکومتهایی رو برو هستیم که محصول دوران استعمار و تقسیمات پس از جنگ جهانی اول و دوران جنگ سرد هستند. آن پروسه ای که در اروپا در سده هژده، نوزده ونیمه اول سده بیست اتفاق افتاد، یعنی جنگ میان ملل و اقوام گوناگون، جنگهای دینی- مذهبی و… که سدها میلیون کشته و آواره برجای گذاشت، اکنون در این مناطق تازه شروع شده اند و به نظر می آید که منطقه حداقل در ده سال آینده در گیر چنین جنگهایی باشد: اضمحلال حکومتها و بعضا تجزیه کشوها (سوریه، لیبی، عراق، افغانستان، سودان، افریقای مرکزی، و…) جنگ میان ادیان و مذاهب (عراق، سودان، افریقای مرکزی، سوریه و…) جنگ میان شیعه و سنی یا اسلام با سایر ادیان یا دگراندیشان. این پروسه، قفقاز و آسیای میانه را نیز در بر خواهد گرفت.

ایران برسر دو راهی است. ایران که در دورانی دور یک ابر قدرت بود، در دویست سال گذشته حدود ۶۰% از اراضی خود را از دست داد و با قرداد ناک دارسی، اشغال جنوب و شمال کشور توسط قوای متفقین و نیز کودتا علیه حکومت ملی محمد مصدق، دوران بسیار سخت تحقیر و شکست را گذراند وبا انقلاب دوباره سربلند کرد. اما با استقرار حکومت واپسگرای اسلامی و شکست سیاستهای راهبردی اش، از صدور انقلاب اسلامی به کشورهای منطقه و جهان تا فتح اورشلیم از راه کربلا، از اقتصاد اسلامی تا تروریسم جهانی اش، از حق”انرژی هسته ای” تا شکست کامل در سیاست مسلح شدن به بمب اتمی، و…، امروز دوباره بر سر دو راهی ایستاده است.

ایران دارای تمام پیش شرطهای لازم برای تبدیل شدن به قدرت منطقه ای هست. تنها باید دو مانع اساسی را از سر راه بردارد: یکم، حکومتی ملی(قوای حکومت ناشی از اراده ملت است و نه امامت)، دمکراتیک و آزاد را به جای “ولایت فقیه” بنشاند، و دوم دست از دشمنی بی خردانه با “غرب”بردارد. کلید سربلندی و پیشرفت ایران درست در نزدیکی، همکاری و همراهی، با دنیای باز و مدرن است.
ایران نه ابر قدرت دوران دور پیش است، و نه می تواند( و نه خواهند گذاشت) بدون برطرف کردن این دو عامل اساسی، نقشی تعیین کننده در منطقه، بهع نوان قدرت، برتر بازی کند. ج.ا.ا. تاکنون علیه”غرب”، و در کنار حکومتهای آتوکرات بوده است.

ایران کشوری بزرگ با ملتی با سابقه فرهنگی حدود پنج هزار ساله است که باید در منطقه نقش تاریخی خود را بازی کند. پرسش این است: با- یا بدون”غرب”( عمدتا آمریکا). بدون آمریکا( و متحدان بویژه اروپایی اش) نمی شود. زیرا، یکم، اروپا در نهایت یار و یاور آمریکا است. و دوم، دور تا دور ایران دوستان آمریکا نشسته اند، دوستانی که عمدتا سنی مذهب اند و آمریکا هر زمان که لازم باشد می تواند، برای خنثا کردن قدرت نظامی ایران، سلاحی برتر و بهتر در اختیار دوستانش قرار دهد(که تاکنون داده است) و از این راه تمام سرمایه گذاریهای تسلیحاتی ایران را با یک اقدام ساده از میان ببرد و از این راه ایران در رقابت با کشورهای منطقه به مسابقه تسلیحاتی(متعارفی) کشانده شود که بازنده(استراتژیک) خواهد بود. زیرا ایران نه توان تکنیکی و نه سرمایه لازم و نه زیربنای اقتصادی-علمی لازم برای چنین رقابتی(با آمریکا) را دارا است. بعلاوه، راه قدرت و سربلندی یک ملت تنها نظامی نیست، به ژاپن یا آلمان یا اتحادیه اروپا بنگرید، که چگونه اقتصاد، علوم و تکنیک آنها را تبدیل به قدرت جهانی کرد.
باخت مفتضحانه “سیاست اتمی” ج.ا.ا. یک نمونه کوچک آن است. ج.ا.ا. حداکثر پس از حمله آمریکا به عراق متوجه شد که برای ایستادگی در برابر آمریکا و یاران منطقه ای اش، نیازمند بمب اتمی است. زیرا دید، ارتشی را که او در مدت هشت سال نتوانست از پای درآورد، آمریکا درمدت سه هفته به عمرش پایان داد. پس، مصمم به ساخت “بمب” اتمی و موشکهای دور بردی شد که توان حمل کلاهک اتمی داشته باشند تا از این راه بتواند بالقوه در برابر آمریکا و هم پیمانان جهانی و منطقه ای او ایستادگی کند تا(شاید) از این راه موفق شود، به عنوان قدرت بزرگ منطقه، به خواسته های خود(بیش ازهمه حفظ حکومت ملایان) برسد، که نشد. مذاکرات ژنو و “نرمش قهرمانانه” نشان داد که ج.ا.ا. تسلیم محض شده است.
ایران بدون هم پیمانی راهبردی با دو نیرو، آمریکا(اصولا “غرب”) درسطح جهانی، و اسرائیل در منطقه، نه می تواند و نه خواهند گذاشت، قدرت منطقه ای شود. ایران برای ایفای نقش خویش به عنوان یکی از کهن ترین ملل منطقه، نه در دشمنی با “شیطان بزرگ و کوچک” می تواند قدرت مسلط منطقه شود و نه با حکومت دینی- مذهبی شیعه. کشورهای دور تا دور ایران و منطقه عمدتا سنی اند و رهبری یا هژمونی یک حکومت شیعه را نخواهند پذیرفت. هیچ کشور سنی مذهبی حکومت ملایان ایران را قبول ندارد، از جمله بنابر دلایل و اختلافات دینی- مذهبی که ریشه تقریبا هزار و چهارسد ساله دارند. اختلاف میان این دو جریان اسلامی بسیار قوی تر از آن است که حکومت هایش بتوانند از آن چشم پوشی کنند. ایران تنها با یک حکومت غیر دینی- مذهبی، با نظامی دمکراتیک، در دوستی و هم پیمانی با غرب، با دنیای مدرن، بویژه آمریکا، درهم پیمانی با اسرائیل و بعضا ترکیه، توان ایفای نقش تاریخی خود در منطقه را خواهد داشت.
با گذر از حکومت مذهبی و استقرار یک حکومت ملی، با از میان رفتن تبعیض های اساسی حقوقی- قانونی میان شهروندان ایران، تازه پیش شرط وحدت ملی ایرانیان به دست خواهد آمد و ساکنان ایران، از زن و مرد، شیعه و سنی، یا آذربایجانی و کرد، از مسلمان و نامسلمان تا خداباور و خداناباور، با حقوقی یکسان در برابر قانون(عدالت سیاسی) احساس همبستگی ملی خواهند کرد و حاضر خواهند بود هزینه های لازم برای پیشرفت و سربلندی خود، برای رفاه و عدالت در منطقه را بپردازند.
دوستی با “غرب”، ما را با دنیای دمکراتیک و باز پیوند خواهد زد. این دنیا، از اتحادیه اروپا تا آمریکا، از ژاپن تا اسرائیل، می تواند در تمام زمینه ها یار و یاور ما باشد. تکنولوژی و سرمایه آنها می تواند رشدی برفراز رشد چین و روسیه برای ما به ارمغان آورد تا از این راه مشکلات بیکاری و فقر را حل کنیم. باید از تجربیات سایر ملل آموخت، روسیه و چین و… پس از چندین دهه دشمنی بی فرجام با “امپریالیسم”، سرانجام در سیاست راهبردی خود تجدید نظر کردند و وارد همکاری با دشمنان دیروز خود شدند.
سی و پنج سال تجربه ج.ا.ا. در دشمنی با “غرب” چه دست آوردی برای ما داشته است؟ انتخاب”غرب”، انتخاب راهبردی جامعه باز در برابر جوامع بسته است که با تمام کمبودهایش، شانسی برای تصحیح دارد. تمام نیروهای مترقی ایران(از جمله چپ آزادیخواه و دمکرات منش) باید با انتخاب یک جامعه باز پیش شرط لازم برای تعمیق و گسترش آزادیها و عدالت بیشتر را فراهم کنند، وهر کدام در جای خود، بسته به طبقه ای که خود را به آن “متعهد” می دانند. بدون دوستی با “غرب”، حتا با کمک چین و رسیه نیز ما موفق نخواهیم شد به مقام مطلوب خود در منطقه دست یابیم.
آن کسانی که به نبرد “دون کیشوت” وار با غرب (سرمایه داری،”امپریالیسم” آمریکا) پرداخته اند و در خفا و عملا از ارتجاعی ترین حکومتها دفاع می کنند، مرتجعانی هستند که به نام مبارزه با آخرین مرحله سرمایه داری، “امپریالیسم”، مدافع ارتجاعی ترین و عقب مانده ترین روابط و مناسبات سرمایه داری شده اند. روسیه، چین، جمهوری اسلامی و اتحادیه اروپا، همه “سرمایه داری” اند، اما این کجا و آن کجا.
ایران نمی تواند نقش قدرت بزرگ منطقه ای را با حکومت شیعه به انجام رساند. حکومت فعلی انسجام درونی یک ملت را از هم گسسته است. جهان اهل سنت، رهبری ایران (حاکمیت شیعیان) را نخواهد پذیرفت. دنیای اسلام، دنیای تنها مذاهب گوناگون نیست. حکومتهای ملی با ساکنان مسلمان رنگانگ شکل گرفته اند که عمده آنها همپیمانان “غرب”اند، از اندونزی تا مراکش، از فیلیپین تا آذربایجان و…، دنیای اسلام چند گروهک حماس یا حزب الله نیست.

اگر ما راه یک حکومت دمکراتیک و متکی برحقوق بشر و راه آشتی با “غرب” (جهان مدرن) را نرویم، و هم پیمان با چین و روسیه و دیگر قدرتهای “بسته” بمانیم، برای چندمین بار در تاریخ شانس پیشرفت و سربلندی خود را از دست خواهم داد و هیچ روشن نیست که اصولا بتوانیم یکبار دیگر سر بلند کنیم.

دنیا، در سی و پنج سال حکومت ج.ا.، دچار تغییرات و دگرگونیهای عظیمی شده است که با سده نوزده و نیمه اول سده بیست اصولا و از بنیاد قابل قیاس نیست. سیاست و اداره کشور دگم نیست، همه چیز در حال تغییر است. ملتی به خواست خود خواهد رسید و با سربلندی به زندگی ادامه خواهد داد که در تناسب با دگرگونیها گام بردارد.

جنگ”دون کیشوت” وار مسلمانان بنیادگرا با مدرنیسم، جهانی شدن، و گویا “کاپیتالیسم” با شکست کامل پایان خواهد گرفت، دیر یا زود. مدرنیسمی که گویا (بنابر ادعای آنها) محصول دنیای “غرب”، محصول جهان مسیحیت و یهودیت است. این نبرد، نبرد میان اسلامگرایان بنیادگرا با دنیای مدرن، اثری بر روی جهانی شدن و حرکت رو به رشد جهان مدرن، و در نهایت نبرد میان دو نیروی عمده دنیای کنونی، نبرد میان جوامع دمکرات با آتوکرات، نبرد میان جوامع باز و بسته، نخواهد داشت. سده بیست و یکم، سده رقابت میان این دو نیرو است و قدرتهای بزرگ یکی از دو سو را انتخاب کرده اند یا می کنند. هندوستان که در دوران جنگ سرد”بی طرف” و بیشتر متمایل به شوروی بود، اکنون به عنوان یک قدرت بزرگ در کنار اردوگاه دمکراسیها قرار گرفته است.

ج.ا.ا.، به عنوان یک نظام بنیادگرای اسلامی، باید بداند که “سنت” در برابر “مدرنیسم” هیچ شانسی برای ادامه زندگی نخواهد داشت. برگشت به”سنت” حرکتی است واپسگرا که شکست را از همان تولد در شکم دارد. بنیادگرایان، که خود را به مدرن ترین سلاحها تجهیز کرده اند تا “مدرن” را از میان ببرند، نبرد را پیش از شروع باخته اند. قوی ترین، پیشرفته ترین، و ثروتمندترین ملل جهان در(کم و بیش) چارچوب مناسبات اجتماعی- اقتصادی- تکنیکی مدرن و جهانی عمل می کنند. تمام این ملل ادغام فرهنگها و راه و روش زندگی ای را پیرفته اند که نماد دوران مدرن است. اتحادیه اروپا متشکل از ۲۸ کشور، با ملیتهای گوناگون، فرهنگهای متفاوت، دین و مذهب متضاد، زبان و آداب و رسوم رنگارنگ است. ۲۸ کشوری که حق حاکمیت ملی خود را، بعضا، به نفع “اتحادیه اروپا” کنار نهاده اند تا شرایط همزیستی مسالمت آمیز انسانها در کنار هم را فراهم سازند.
دنیای مدرن، (از جمله) یعنی رهایی جنسیتی- سیاسی- اقتصادی زنان، ضعیف شدن اقتدار کلیسا و مسجد( دین و مذهب)، قدرت یابی خرد بر ایمان، شکل گیری انسان خود بنیاد، رشد سکولاریسم از پائین و بالا، آزادی اندیشه و بیان (حتا در نقد دگمهای سنت و دین ومذهب).

بنیادگرایان اسلامی می خواهند چرخ رو به پیش تاریخ را به عقب برگردانند، آب در هاونگ می کوبند. نمی توان به ۱۳۹۲ سال پیش برگشت، حتی اگر دنیا به ما اجازه چنین کاری را بدهد، که نخواهد داد. هیچ یک از قدرتهای بزرگ دنیا، نه آمریکا یا اتحادیه اروپا، نه کانادا یا استرالیا یا سایر کشورهای دمکراتیک، و نه حتا نظامهای آتوکرات چین و روسیه و… چنین برگشتی را اجازه نخواهند داد. بعلاوه، اکثریت ملل بویژه خاورمینه(زادگاه اصلی بنیادگرایی اسلامی) خواهان مناسبات مدرن و دمکراتیزه شدن جوامع خود هستند و نمی خواهند به “سنت” برگردند. خواست تساوی حقوقی در برابر قانون از سوی زنان ایران، نه نتیجه نگاه به “غرب”(غرب زدگی)، که محصول رشد معرفت زنان در درون جامعه است. حقوق شهروندی و حقوق بشر یا دمکراسی و آزادیها نه نگاه به غرب(غربزدگی)، که محصول رشد معرفت و خواسته های شهروند ایرانی است.

امروز، در جهان، یک ابر قدرت جهانی(آمریکا) وجود دارد با چندین قدرت بزرگ جهانی(اتحادیه اروپا، بریتانیا، روسیه، چین، ژاپن، هندوستان) و کشورهایی که می خواهند در مناطق خود نیروی بزرک منطقه باشند(ایران، ترکیه، مصر، اسرائیل، و…). در چنین دنیایی، با یک ابر قدرت جهانی، و چندین قدرت جهانی، و چند قدرتی که می خواهند در مناطق خود بازیگر اصلی باشند، دو ترکیب ساختار سیاسی وجود دارد: کشورهای دمکراتیک و کشورهای غیر دمکراتیک.

تمام کشورهای آزاد (دمکراسی های پارلمانی متکی به حقوق بشر)، از اتحادیه اروپا تا هندوستان، از استرالیا تا کانادا، از ژاپن تا کره جنوبی، و نیز از کشورهای خلیج فارس تا آمریکای جنوبی و… همه در کنار آمریکا خواهند ماند. و در کنار آمریکا یا با او بودن به این معنا نیست که به سیاستهای آن انتقادی نگاه نکنند و راه مستقل نروند. اما واقعیت تناسب قدرت در دنیا چنین است که حتا اتحادیه اروپا نیازمند چتر حمایتی آمریکا است. حتا کشورهای منطقه، همچون اردن، مصر، ترکیه، اسرائیل، عربستان سعودی، مراکش، شورای همکاریهای و هماهنگی خلیج فارس و…، همگی در کنار آمریکا هستند.
کشورهای اهل سنت، به دلیل دینی- مذهبی – تاریخی نه تنها هرگز تن به رهبری ج.ا.ا، به عنوان نیروی برتر منطقه، نخواهند داد، بل اصولا نگران اند. آمریکا، پس از یازده سپتامبر، دارای پایگاههای نظامی در افغانستان، قرقیزستان، پاکستان، تاجیکستان، ازبکستان، در اروپا، در بلغارستان، گرجستان، مجارستان، لهستان، رومانی، فیلیپین، چیبوتی، عمان، قطر، عراق و… است. ج.ا.ا. هیچ کس را ندارد، و در شرایط بحرانی، نه چین و نه روسیه، هیچ یک حاضر نخواهند شد به خاطر ج.ا. روابط خود را با آمریکا یا”غرب” به خطر بیاندازند.

یاران ج.ا.، از سوریه گرفته تا حماس و حزب الله، اصولا در سیاست جهانی وزنه ای که به حساب آیند، نیستند. آنها ابزار کار این و آن در بده بستانهای کوچک منطقه اند. باضافه، سوریه دارد تبدیل به گردابی برای ج.ا. می شود: مخارج سنگین، تلفات انسانی، و انتقال جنگ شیعه و سنی به کشور”مادر”. “جیش العدل” در سیستان و بلوچستان ایران گروگان می گیرد و خواهان آزادی زندانیان در سوریه می شود. دخالت در جنگ سوریه یکی دیگر از اشتباهات راهبردی ج.ا.ا. است که تبدیل به گردابی سهمگین برای او است که با پرداخت هزینه ای سنگین(از سوی ملت) مجبور به ترک آنجا خواهد شد.
نظم جهانی تنها محصول ایده خوب یا بد این یا آن نهاد یا کشور نیست، محصول تناسب قدرت در جهان است. نظم جهانی دوران جنگ سرد نتیجه تقسیم قدرت پس از پایان جنگ دوم جهانی بود. همچنانکه فروپاشی امپراتوری عثمانی و تقسیم آن به مناطق نفوذ فرانسه، بریتانیا و آمریکا، نتیجه تناسب قدرت پس از جنگ جهانی اول بود. نظم امروز نیز در تناسب با قدرت و نفوذ کشورهای قدرتمند خواهد بود، کشورهای دمکراتیک و غیردمکراتیک.

برای ایران باید تصمیم گرفت یا با کشورهای دمکرات، یا غیر دمکرات، عمدتا روسیه و چین. برای پیشرفت و ترقی، برای سربلندی و رفاه ، برای آنکه بتوانیم به نیروی قدرتمند اقتصادی- سیاسی- فرهنگی و نظامی منطقه تبدیل شویم، باید به جهان باز و دمکراتیک بپیوندیم.
پیوستن به جهان باز، یعنی گذر از نظام تامگرای ولایت فقیه، آشتی با مدرنیسم، با دنیای باز و غرب، ساختن جامعه با ساختار دمکراتیک حکومت و اتکاء به اعلامیه جهانی حقوق بشر. اگر این راه را نرویم، باز هم عقب خواهیم ماند.

تماس با نویسنده: Dastmalchip@gmail.com

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)