مدرسه فمینیستی: با تبریک به جنبش زنان و به زنان ایران:  هشتم مارس روز جهانی زن مبارک.

ساعت نزدیک به  سه بعداز ظهر هشتم مارس  2013، برای شرکت در جشنی که به مناسبت همین روز، از طرف یک نهاد فرهنگی فمینیستی، در یکی از حومه های پاریس برگزار می شد سوار مترو شدم، یک ساعت طول کشید تا به محل بر قراری برنامه رسیدم. در راه  زنان بسیاری را دیدم که  خود را زیبا آراسته بودند تا در برنامه و جشن هایی هشتم مارس در پاریس شرکت کنند.

در برخی از واگن های مترو زنان و دختران، جلوه خاصی بخود داده بودند، به گونه ای که حاضرین  را بیاد هنر کوبیسم و هنرمندان  این جنبش هنری در سده ی بیستم می انداختند، جنبشی که  مدرنیسم در هنر را  به همراه خود آورد، این  زنان  و دختران با رنگهای  آبی، زرد، قرمز، قهوه ای  خاکستری  و سبز، لباس های چهل تکه ای  برای خود دوخته و پوشیده بودند  و هر یک سبد هایی پر از گلهای رنگارنگ بدست  داشتند،  و این گلهای زیبا را  به  مسافران زن  و مسافران مرد با گفتن تبریک  به مناسبت هشتم مارس  هدیه می دادند، و بدین شکل پسندیده، حضور انسانی و زیبای زنانه را در هستی رنگارنگ   به نمایش  می گذاشتند.

در این روز زنان بیش از روزهای دیگر در خیابان ها و در کافه ها دیده می شدند، صدای آنان  همراه با بحث و گفتگو های زنانه  و گاهی خنده های بلند و شاد فضای  شهر پاریس را، با روز های دیگر متفاوت نموده بود، آنان حتی از فرصت  با هم بودن در مترو  استفاده کرده،  به بحث و  تبادل نظر از دیدگاه های مختلف می پر داختند.

من که مانند همیشه و همه جا، بیشتر دوست می دارم یک شنونده باشم تا یک گوینده، گوش به صداها و کلام ها سپردم. گوش به بحث و گفتگوهایی دادم  که درباره  تئوری و نظریاتی بود از بزرگان علم و دانش و فلسفه، که توسط زنان، نه در دانشگاه و یا در جلسه های رسمی بلکه میان زنانی در مترو در گرفته بود.

زنی  به اعتراض روی به چند تن از زنان همراهش می گفت: دست کم گرفتن زنان یکی از بارزترین وجه مردانه ی سنت فلسفی ماست و هگل هم خود در این خصوص دستی بر آتش داشت. دیگری در تایید دوست خود بیان می داشت، مگر نه اینکه او ـ هگل ـ  نظریاتی درباره زیر دست بودن زن دارد، و روابط زنان و مردان را به مثابه رابطه خواجه و بنده به تصویر می کشید، و خانم دیگری میان کلام دوست خود می دوید، بگو بگو که… گفته است چون روابط  درون خانواده روابط  خصوصی است، زنان نمی توانند از این روابط فراتر روند!؟

….

با شتاب خود را به برنامه و جشن هشتم مارس رساندم، سالن پر از زنان و تعدادی انگشت شمار از مردان بود، همگی گوش به سخنان خانمی می دادند که داشت درباره سیمون دوبوار صحبت می کرد:

«زمانی که جنس دوم انتشار یافت، سوء تفاهم هایی علیه او ـــ سیمون دوبوار ـــ بر انگیخته شد، دوبوار می نویسد: به بهانه  وقاحت من و در برابر این به اصطلاح وقاحت  ـــ انتشار کتابم ـــــ کارناوال هایی از لمپنیسم به راه افتاد! قصه و هجویه ها مرتب  از “اعضای جنس اول ” بدستم می رسید: ارضاء نشده، سرد مزاج، اهل جماع طولانی و دردناک، حشری، و حتی  در پنهان به من پیشنهاد می شد که حاضرند سرد مزاجی ام را درمان کنند و همه این ها با کلمه های زشت و شرم آور، برایم ارسال می شد و شدت این عکس العمل ها و پستی شان مرا نگران بر جای گذاشت…»

سپس بحث  و جدال پر سرو صدایی بر سر نظریات سیمون دوبوار در سالن در گرفت.

….

به خیابان که رسیدم،  باران  می بارید، همان بارانی که مرا با خود می برد،  می برد به دنیای  شکل ها و اندیشه ها، به دنیای احساس ها و عاطفه ها، به زمین و به هوا، به کهکشان ها و من روی این باران راه می رفتم، و باران روی فکرهایم می نشست، روی اندیشه هایم قدم  می زد، چشمانم را  تر می کرد و صورتم را خیس، و من زیر این باران به خودم می اندیشیدم، به زنی می اندیشیدم  که… و شعر خود را که در کتاب شعرم ــ «آب فکر می کرد» ــ چاپ شده را با صدای بلند برای باران خواندم:

– اولین جنس مشروع تاریخم

– سپیدارها

– در دستان من به من نزدیکند

– چون آغاز باران

– چون آواز تقرب

– و چون تبی که به دریای اندیشه می ریزد

– من  آواز پرنده ای را که به ما خیلی نزدیک است

– احساس می کنم

– و آرامش گنجشک ها را

– و حدوث شب را میان پلک هایم

– و انسان را که تا بلوغ خورشید در جستجوی عشق است

– اولین جنس مشروع تاریخم

– در انتظار آن که سحر بشکوفد

– با گلوی سرخ فریاد می کشم

– من که درد نفرت را آن چنان تحمل کرده ام

– کجاست عشق

– تا با شکوهش بپاخیزد

– چون خورشیدی و بتابد

– بر این اسکله های تشنگی!

– از عشق هم چیزی بگویید از عشق نه از نفرت!

– پیش از آن که انسان

– حضور آشتی و

– معجزه عشق را فراموش کند.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)