روزی حقیقت تصمیم گرفت از قصر بازدید کند، قصر خود هارون الرشید!
حقیقت با خود زمزمه کرد :
– الله اکبر! خداوندا وقتی می خواستی زن را بیافرینی، خیال آفریدی:
– چرا که نه؟ حوریان بسیاری در بهشت موعود پیامبر هستند، زیبارویان بسیاری هم در بهشت های زمینی هستند، در حرم خلیفه. در بهشت آسمانی، من آخرین حوری نیستم، شاید در حرم خلیفه، بین زنان متعدد عقدی و صیغه ای او، اولین باشم. کدام دری درخشانتر از لبهای من است که نفسش چون نسیم نیمروزی است؟ پاهایم خوش تراش و پستان هایم مانند دو زنبق است که گویی هر کدام خالی خونین بر خود دارند. چه خوشبخت است مردی که سرش را به سینه هایم بچسباند. چه رویاهایی که نخواهد دید. چهره ام چون ماه شب چهارده درخشان است. چشمانم چون الماسهای سیاه می درخشند و کسی که در لحظه شور به چشمانم از نزدیک بنگرد – و او هر شخص مهمی هم که باشد – خود را چنان بی اهمیت و حقیر خواهد دید که به ناچار به خود تسخر خواهد زد! خداوند مرا در لحظه لذت خود آفرید و من اصلا نغمه ای برای خالق هستم.
حقیقت اراده کرد و داخل قصر شد. پوشاکش تنها زیبایی اش بود.
بر دروازه قصر، نگهبانی پیر، با ترس، او را بازداشت:
– خانم اینجا چه می خواهی؟ تو که حتی فراموش کرده ای روبنده ات را بپوشی.
– می خواهم سلطان قدر قدرت و قوی شوکت، هارون الرشید را ببینم، پادشاه و خلیفه مان را، حاکم بزرگ مان را.
حکومت تمام جهان از آن خداوند یکتاست.
– همه چیز به اراده خداوند است. نام تو چیست؟ آیا بی حیا؟
– نام من حقیقت است. من از توهین تو ناراحت نمی شوم ای گزمه! حقیقت معمولا بی حیایی نامیده می شود، همانطور که دروغ را حیا می نامند! برو و خبر آمدن مرا بده.
خبر آمدن حقیقت که پیچید، در قصر خلیفه ولوله ای برپا شد. جعفر، وزیر اعظم، متفکرانه گفت:
– معمولا ورود او باعث خروج عده زیادی است. و تمام وزیران خطر را دریافتند. جعفر گفت:
– ولی او زن است! رسم ما این است که امور ما را کسانی کفایت کنند که از امر مربوط هیچ نفهمند! بدین سبب امور زنان نزد ما به خواجگان سپرده است.
و جعفر رو به خواجه اعظم – حافظ آرامش و افتخار و سعادت پادشاه جهان- کرد و گفت:
– عالیجناب خواجه اعظم، زنی بسیار غره به جمال خویش بدینجا آمده. او را از درگاه دور دارید. مواظب باشید که این واقعه در قصر خلیفه اعظم روی می دهد. او را چنان برانید که اقتضای قوانین درگاه است. تمام امور می باید در نهایت دقت و متناسب با شؤون درگاه انجام گردد.
خواجه اعظم به آستان درگاه رسید و با چشمان بی فروغش که هیچ برقی از شور زندگی در آنها نمی درخشید ، به زن عریان نگریست و پرسید:
– آیا شما می خواهید حضرت خلیفه را ملاقات نمایید؟ لیکن حضرت ایشان نباید شما را در این وضعیت ببینند.
– چرا؟
– با این هیات می توان به آن دنیا رفت یا از آن دنیا آمد ، اما در این دنیا با چنین وضعی شایسته نیست ظاهر شدن.
– حقیقت تنها آنگاه حقیقت است که عریان باشد.
– سخن تو زیباست، مثل قانون! لیک خلیفه فراتر از قانون است، فرزندم، و تو را عریان نخواهد پذیرفت.
– خداوند مرا بدین هیات آفرید ای خواجه اعظم. خود را از قضاوت امر خدا بازدار و کفر مگو! ابلیس هم غره شد و داوری کرد تا از پرستش بازماند.
– مرا سر آن نیست که داوری کنم و یارای آن نیست که عصیان ورزم آنچه را الله تعالی آفرید. لیک الله شلغم را هم خام آفرید فرزندم، ولی مردم قبل از تناول آن را می پزند . الله گوشت بره را هم مملو از خون آفرید ولی مردم قبل از صرف طبخش می کنند. الله تعالی برنج را چون استخوان سخت آفرید، ولی مردم آن را می پزند و با زعفران عجین می کنند و بعد نوش جان می کنند.حال به من بگو فرزندم ، اگر کسی شلغم یا گوشت بره را خام یا برنجدانه های سخت را نپخته بخورد و بهانه کند که الله تعالی اینها را خام آفریده ، در باره چنین شخصی چه باید گفت؟ باید در باره زنی که عریان است و خود را نمی پوشاند هم همان را گفت .
– شلغم ، گوشت بره ، برنج! ( حقیقت این کلمات را با صدای بلند و نه چندان محترمانه ادا کرد) اما سیب، گلابی، صیفی جات معطر …آیا مردم اینها را هم می پزند و می خورند ای خواجه اعظم؟
– خواجه اعظم تبسمی کرد ( چنان که خواجگان دانند آن سان تبسم کردن را و غوکان ) و گفت:
– از خربزه و هندوانه پوستش را می کنند، از سیب و گلابی هم همینطور، شاید تو هم مایل باشی با تو همین رفتار را بکنند…
حقیقت شتابان گریخت.
هارون الرشید که متوجه ماجرا شده بود از خواجه اعظم ( نگهبان آرامش، افتخار و سعادت خود ) پرسید:
– صبح بر دروازه قصر با چه کسی سخن می گفتی؟ صدایت چندان آرام نبود! چرا تمام قصر هیجان زده بنظر می رسید؟
خواجه اعظم عرض کرد:
– ضعیفه ای، بی حیایی، خودستایی، به اینجا آمده بود تا حضرت خلیفه را زیارت کند. لیک چنان خودپسند بود که جرات کرد در هیاتی بیاید که خداوند او را آفرید!
– از درد ترس می زاید و از ترس حیا ! اگر آن زن بی حیا است برابر قوانین با او رفتار نمایید.
وزیر اعظم، جعفر، در حال زمین ادب بوسید و عرض کرد:
– ما اراده عالی را قبل از آنکه از دهان مبارک جاری گردد به انجام رساندیم و با آن زن درست همان کردیم که اراده مبارک است.
و سلطان در حالی که نگاه لطفش را نثار وزیر باخردش می کرد تکبیر گفت: الله اکبر!
***
– الله اکبر! خداوندا وقتی می خواستی زن را بیافرینی سرسختی را آفریدی.
حقیقت را دوباره شوق رفتن به قصر فراگرفت. قصر خود هارون الرشید.
حقیقت لباسی از مویینه خام بر تن کرد، طنابی به میان بست، عصایی به دست گرفت و دوباره به سوی قصر شد.
این بار با لحنی بیرحمانه به نگهبان گفت:
– من اتهام هستم، به نام الله از تو می خواهم که بگذاری خلیفه را زیارت کنم.
و نگهبان با ترس ( نگهبانان همیشه وقتی که غریبه ای به قصر نزدیک می شود می ترسند ) نزد وزیر اعظم دوید و گفت:
– قربان، دوباره همان زن ! او با لباسی مویینه خود را پوشانده و این بار خود را اتهام می نامد. اما از چشمانش دانستم که او همان حقیقت است.
وزرا به شدت بیتاب شدند. چه بی احترامی ای به بارگاه؟! آمدن به قصر آن هم بی اجازه وزرا ؟
– جعفر گفت: آه! او اتهام است. این امر به مفتی اعظم مربوط می شود.
او مفتی اعظم را فراخواند و تکریم نمود:
– خرد تو حافظ ما باد! لطفا مطابق رافت و قواعد درگاه عمل نما.
مفتی اعظم نزد زن رفت، تعظیمی کرده گفت:
– پس تو اتهام هستی؟ هر قدم تو بر زمین مبارک باد . برو و هنگامی که موذن اذان می گوید با مؤمنانی که برای عبادت به مسجد می آیند بیا. من منبر به تو می سپارم و تو مؤمنان را متهم نما! جای تو مسجد است.
– ولی من فقط می خواهم خلیفه را زیارت کنم.
– فرزندم، ملک چون درختی است سترگ که ریشه در ژرفای خاک دارد. خلق برگهایند که درخت را می پوشانند و پادشاه گل است که تاج درخت است. ریشه ها، تنه، برگها و همه چیز تنها برای آن است که این گل شکوفا بماند، معطر بماند و درخت ملک را زیبا نماید. این اراده و خلقت خداوند است. سخنان تو، کلمات اتهام، به مانند آب حیات است. هر قطره این آب مبارک است. لیک هرگز شنیده ای، فرزندم، که آب را بر گل پاشند؟ آب را بر ریشه می پاشند. ریشه را تر کن تا گل شکوفاتر شود. برو ریشه را آب بده فرزندم! من امنیت و سلامت تو را ضامنم. جای تو در مسجد است. میان مؤمنان سلیم. برو اتهام را آنجا به کار بند.
حقیقت در حالی که اشک می ریخت از نزد مفتی مهربان رفت.
هارون الرشید از مفتی اعظم پرسید:
– صبح، بر دروازه قصر من، به نرمی و مهربانی – مثل همیشه – ، با که سخن می گفتی؟ چرا در قصر اضطراب مشاهده می شود؟
مفتی اعظم زمین ادب زیر پای خلیفه را بوسید و عرض کرد:
– چون همه در قصر مضطرب بودند من آرام و ملایم سخن می گفتم. دیوانه ای به قصر وارد شده بود، پوشیده در مویینه ای! می خواست حضرت شما هم همان بافه خام را بر تن کند. حتی تصور آن هم باعث خجالت است. آیا شایسته است که حکمران بغداد و دمشق، بیروت وبعلبک، چنان پوشیدنی بدوی بر تن کند؟ این کفران نعمت های خداوند است . چنین گمان باطلی را فقط دیوانگان برند.
خلیفه به مفتی گفت:
– راست می گویی . اگر آن زن دیوانه است به او ترحم نمایید لیکن چنان عمل کنید که او نتواند کسی را گمراه کند.
جعفر فورا به میان آمد و عرض کرد:
– ای پادشاه عالم ، هر کلمه حضرتت نیایشی است برای ما بندگان. درست همان کردیم با آن زن که اراده خلیفه است.
و هارون الرشید نگاهی از سر سپاس به آسمان انداخت که بندگانی چنان حکیم نصیب درگاه او گشته بود و لب جنباند: الله اکبر!
***
الله اکبر! آفریدگارا هنگام آفریدن زن حیله هم آفریدی!
و حقیقت را باز شوق دیدار قصر فرا گرفت. قصر خود هارون الرشید .
حقیقت، دستور داد که برایش شالهای رنگارنگ هندی، حریر لطیف بروسا و پارچه های زربفت اسمیرنه بیاورند. از ماچین کهربا و از پرندگان بسیار کوچک رنگی – که از فرط کوچکی مثل مگسهای طلایی بودند مقابل عنکبوت- پر، برگرفت، با الماسهایی بسان قطرات درشت اشک ، با لعل هایی مانند قطرات خون ،با مروارید های رنگارنگ که مانند اثر بوسه می درخشید، با یاقوت کبود که گویی پاره ای از گنبد دوار است ، خود را آراست. و با این وضع، غرق در نور و سرور ، دست افشان و پای کوبان، در حالی که چشمهایش برق می زد و برای مردانی که او را چون نگین در میان گرفته و به سخنان او با قلبی منقبض گوش می دادند از افسانه ها و افسون های خویش حکایتها می کرد ، وارد کاخ شد.
– من افسانه ام! من افسانه ام ! رنگارنگ چون قالی ایران، چون چمنهای بهاران، چون شالهای هندوان، به طنین دستواره هایم ، به جرنگ جرنگ خلخال هایم، گوش فراسپارید که آوای آن همچون آوای زنگوله های طلایی برجهای چینی امپراتور چین است. در باره او هم برایتان افسانه ها خواهم گفت. الماس هایم را ببینید، شبیه اشک هایی است که شاهزاده خانم زیبایی در فراق محبوبش ریخته باشد. محبوبی که برای خاطر شاهزاده به آن دنیا سفر کرده تا هدیه ای درخور شان شاهزاده برایش بیاورد.
من برایتان از زیباترین شاهزاده خانم جهان حکایت خواهم گفت و از محبوب او که بر گردنش بوسه گاهی باقی گذاشت به زیبایی این مرواریدهای گلگون و چشمانش را برقی گرفت به درخشش و سیاهی این مرواریدهای سیاه.
من از مغازلات آنان برایتان خواهم گفت، از نوازشهای شبانه، وقتی که آسمان چون این یاقوت کبود بود و ستارگان چنان می درخشیدند که این نقطه های الماس بر دیبای من.
من می خواهم خلیفه را – که خداوند با لطف بی پایانش به ازای هر حرف نامش به او دهها سال عمر عنایت فرمایاد و این را مضاعف گرداناد و باز مضاعف گرداناد – زیارت کنم تا برایش از نخلستانهایی بگویم که پرنده هایی به خردی مگسهای طلایی بر فراز عشقه های درهم تنیده پای نخلها پرواز می کنند. تا برایش از شیرهای نجاشی پادشاه حبشه بگویم، از فیلهای راجه یاپور ، از زیبایی تاج محل ، از مرواریدهای فرمانروای نپال…من افسانه ام ..افسانه صد رنگ.
نگهبان که شیفته افسانه های آن زن شده بود فراموش کرد که مراتب را به عرض وزیر برساند.
اینک از پنجره های کاخ همه افسانه را دیده بودند و به یکدیگر نشانش می دادند:
– ببین افسانه آنجاست ! افسانه صد رنگ !
و جعفر، وزیر اعظم ، در حالی که ریشش را می خاراند ، با تبسم گفت:
– این زن می خواهد به زیارت خلیفه بیاید، هدایتش کنید. بگذارید بیاید. ما نباید از خیال بترسیم. کسی که خنجر می سازد از ساخته خویش نمی هراسد!
هارون الرشید چون همهمه شادی را در قصر شنید پرسید:
– آنجا چه خبر است؟ بر آستان و در اندرون کاخ؟ این همهمه چیست؟
– افسانه آمده است. افسانه پر از افسونها، افسانه ای که اینک همه در بغداد به او گوش می سپارند، از جوان تا پیر، و از شنیدن عجایب او سیر نمی شوند. افسانه اینک به سوی تو آمده است ای فرمانروای عالم !
– خداوند یکتا فرمانروای عالم است. من هم می خواهم همان را بشنوم که رعیت من می شنود. افسانه را به نزد من بیاورید.
و تمام درها و دروازه های عاج کاری و صدف کاری شده برروی افسانه گشوده شد.
افسانه در میان تعظیم و احترام درباریان و غلامان بر زمین افتاده ، بر هارون الرشید وارد شد. هارون افسانه زیبا را با تبسمی شادمانه پذیرا شد.
و حقیقت در هیات افسانه با خلیفه روبرو نشست.
هارون با تبسمی پر از ملاطفت گفت:
– سخن بگوی فرزندم، گوشم با توست!…
***
– الله اکبر ! خداوندا تو حقیقت را آفریدی . حقیقت را شوق دیدار قصر فرا گرفت . قصر خود هارون الرشید ؛ حقیقت همیشه به هدف خود می رسد ! قسمت!
ولاس دوروشویچ

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)