به نام خداوند یکتا و توانا و به سنت رسول (ص ) و به نام سلطان و امیر شهر بغداد، خلیفه تمام مؤمنان و بنده با اخلاص خداوند، هارون الرشید ، ما مفتی اعظم بغداد این فتوای مقدس را اعلان می نماییم:
بدینوسیله آنچه را شرع مقدس در دل ما قرار داده به اطلاع عموم می رساند؛
گناه روی زمین گسترده شده و ملک ها، سرزمین ها و انسان ها به سبب اسراف و تبذیر و لهو و لعب به نقصان ابدان و نسیان الله گرفتار و در شرف اضمحلالند. لیکن اراده ما بر این است که از شهر ما بغداد عطر تقوی به آسمان صعود نماید، همچنان که بوی خوش فواکهه الوان اشجار آن و اذان گوشنواز موذنان آن به آسمان بلند است.
البته مبرهن است که نفوذ شر به این عالم به واسطه نسوان است. آنان دستورات دین مبین را که مبتنی بر قناعت و اخلاق حسنه است به دست فراموشی سپردند. آنان، من الفرق الی الاقدام، خود را به زیورآلات و آرایه ها، سنگین و رنگین می کنند. روبنده شان چنان نازک و شفاف شده که گویی دود بخور است. اگر خود را با پارچه های گرانبها بپوشانند، گویی فقط برای نمایان ساختن برجستگی های اغواگر و دینربای جسمی آنان بردوخته شده است. آنان ابدان خویش را – آفریده خداوند متعال را- گویی ابزاری می پندارند فقط برای اغوا و وسوسه و گناه.
این وضع موجب می گردد لشگریان ما شجاعت خود را با دیدن آنان از دست بدهند و تاجران ما سرمایه خود را! پیشه وران ما دیگر رمق حرفه خود ندارند و زارعان ما را دیگر میلی به زمین نمانده است.
بدین سبب ما بر آن شدیم تا این نیش زهرآلود را از مار اغوا برکنیم.
به همه باشندگان بزرگشهر با شکوه بغداد اعلام و اعلان می نماییم که منبعد :
– هر گونه رقص، آواز، و موسیقی در بغداد ممنوع است.
– هر گونه خنده و شوخی و تفریح ممنوع است.
– نسوان هنگام خروج از منزل باید از فرق لغایت پاها کاملا پوشیده در پوشیدنی یی از کرباس سفید باشند.
– به آنان اجازه داده می شود تنها دو سوراخ تنگ مقابل چشمان خود بگشایند تا موقع عبور از شوارع عامدا و قصدا به مردان تنه نزنند.
– به همه نسوان، کهنسال و جوان، زشت و زیبا، موکدا اعلام می گردد اگر حتی انتهای انگشت کوچک آنان نپوشیده مشاهده شود، این عمل به منزله تحریک عمدی و قصد نابودی تمام مردان مدافع بغداد تلقی شده به این اتهام دستگیر و محاکمه و به رجم محکوم خواهند شد.
– این فتوی یک قانون لازم الاجرا و برابر قوانینی است که خود خلیفه امیرالمؤمنین هارون الرشید امضا فرموده باشند.
به منه و کرمه . مفتی اعظم بغداد. شیخ حذیف !
جارچیان با طبل و شیپور و بوق و کرنا این فتوی را در بازارها و اسواق و شوارع و شارستانها، و حتی چشمه های بغداد با صدای غرا قراءت کردند .
فی الحال آوای نغمه ها و آوازها، سرودها و ترانه ها، جشن ها و شادی ها، دست افشانی ها و پایکوبی های شهر بزرگ و غرق در نور و سرور بغداد خاموش شد. گویی شور و نشاط زندگی به یکباره از بین رفت. گویی طاعون بر بغداد فرود آمد . سکون و سکوت گورستان بر تمام شهر حاکم شد.
زنانی که از خیابان ها می گریختند درست مثل اشباح بنظر می رسیدند. از سر تا پا پوشیده در کرباس سفید یکدست، با دو سوراخ در برابر چشمان . حتی از ورای آن دو سوراخ هم می شد ترس و اضطراب را در چشمان آنان دید.
بازارها خالی شدند. خنده و شادی پر کشید. در شارستان ها از نقالان حکایات دلنشین خبری نبود.
مردم همیشه چنینند. اگر برآشوبند می دانند چگونه برآشوبند و اگر بخواهند اطاعت کنند چنان اطاعت می کنند که حتی تنفر شرطگان را نیز بر می انگیزند!
هارون الرشید دیگر شهر شادمان و پررونق خویش را بازنمی شناخت . دلگیر بود. به مفتی اعظم فرمود؛
– ای شیخ حکیم، بنظر ما می رسد که فتوای تو زیادی سخت و صعب باشد.
– قربانت گردم فرمانروای عالم، قانون و سگ هر دو باید سخت و صعب و بیرحم باشند تا مردم از آنها بترسند.
– هارون احترام او را بجا آورده گفت:
– شاید حق با تو باشد ای شیخ حکیم.
***
درست در همان زمان در نقطه ای دور ، در شهر قاهره ، شهر شادی و شور و سرور و نشاط و شادمانی، شهر رونق و گردش و سرخوشی، شهر نغمات آسمانی و ترانه های طربناک ، شهر رقص رقاصه هایی که روبنده شان به نازکی ابرهای سفید بود، رقاصه جوان و زیبایی بود بنام شادی. خداوند گناهان او را – که ایجاد شادمانی در مردمان بود- بیامرزاد! او در هیجدهمین بهار عمر خود بود.
شادی شهره رقاصان قاهره بود و رقاصان قاهره شهره رقاصان دنیایند.
شادی درباره رونق و آبادانی و ثروت و مکنت بغداد زیاد شنیده بود.
تمام دنیا راجع به امیر مؤمنان خلیفه بزرگ هارون الرشید ، ناصیه نورانی او ، جمال بیمثالش و مهمتر از همه سخاوت و بخشندگیش حرف می زدند.
شهرت خلیفه به گوشهای زیبای شادی هم رسیده بود و او تصمیم گرفت به بغداد سفر کند و نزد هارون الرشید بیاید تا چشمهای او را از رقص خود محظوظ کند. شادی با خود گفت؛ سنت ما ایجاب می کند که هر مؤمن و مؤمنه ای از بهترین و مهمترین دارایی خود تحفه ای به خلیفه تقدیم نماید. من هم باید از بهترین دارایی خود تحفه ای تقدیم نمایم؛ رقص خود را.
شادی تمام لباسها و زیورآلات خود را برداشت و عازم سفری طولانی شد.
اما کشتی ای که او با آن از اسکندریه عازم بیروت بود تا از آنجا به بغداد برود در دریا دچار طوفان شد. گردباد و گرداب های هول مسافران را دچار زوال عقل ساخت.
شادی هم بخاطر آن عارضه، لباسهای رقص خود را بجای لباسهای معمولی بر تن کرد! مسافران او را با انگشت به همدیگر نشان داده می گفتند؛ آن زن را ببین دیوانه شده!
ولی شادی پاسخ می داد: مرد برای زندگی به شمشیر نیازمند است و زن به لباس! زن اگر فقط یک دست لباس مناسب داشته باشد مرد بقیه چیزها را برای او فراهم می کند!
عقل شادی دوباره با زیبایی او برابر شد. او می دانست که همه چیز از روز ازل در لوح محفوظ ثبت شده است ؛ قسمت!
کشتی به صخره های ساحل خورد و در هم شکست . شادی به ساحل پرت شد و زنده ماند.
شادی الحمد گویان با کاروانی که از بیروت به بغداد می رفت همراه شد.
ساربان ، انگار لطیفه ای می گوید ، به شادی گفت: با این وضع به سوی مرگ می روی. در بغداد بخاطر لباست حتمآ سنگسار می شوی.
– من در قاهره هم همینگونه لباس می پوشیدم ولی آنجا کسی حتی یک گل هم به من نزد.
– چون در آنجا مفتی ای به تقوای شیخ حذیف ندارید که چنین فتواهایی صادر کند.
– آخر جرم من چیست؟
– می گویند لباسهای تو مردان را تحریک می کند که به خیالات بد فروافتند .
– آیا من مسوول خیالات بد دیگران هستم یا مسوول خویش؟
– خب برو اینها را به شیخ حذیف بگو.
شادی شبانه با کاروان وارد بغداد شد. تنها در تاریکی و خلوت خیابانهای خالی از زندگی بغداد سرگردان بود که از خانه ای نوری دید و بر کوبه دروازه آن خانه کوفت.
خانه مفتی اعظم شهر بود. درست مثل اینکه در کوچ پائیزه ، بلدرچین ها مستقیما به دام شکارچیان بیفتند.
مفتی اعظم، شیخ حذیف، نخوابیده بود. او بیدار نشسته درباره تقوای مؤمنان می اندیشید و فتوای جدیدی می نوشت. فتوایی صعبتر از فتوای قبل.
مفتی وقتی صدای کوبه در را شنید گوشهایش تیز شد. با خود گفت:
– ممکن است خود حضرت خلیفه ، هارون الرشید ، باشد. او بیشتر شبها خواب ندارد و در شهر می گردد.
مفتی اعظم با این تصور برخاست و در را گشود. اما با تعجب و وحشت به عقب پرید.
– یک زن؟! یک زن در خانه من؟ در خانه مفتی اعظم؟ این وقت شب؟ آن هم با این سرووضع ؟
شادی تعظیم غرایی کرد و گفت:
– عموجان ، ناصیه اساتید و ریش محترمان داری. می دانم که آدمی معمولی نیستی. آن زمرد ، به رنگ نبوی (ص )، که بر عمامه داری مرا بر این گمان می دارد که در برابر مفتی اعظم بغداد ، شیخ محترم و معروف و عاقل ، شیخ حذیف ، حفظه الله تعالی ، قرار دارم. عموجان مرا بسان برادرزاده ای پذیرا باش. من از قاهره می آیم . مادرم نام مرا شادی گذاشت. پیشه ام رقص است ، اگر بشود این هنر را پیشه نامید. من به بغداد آمده ام تا چشمان امیرالمومنین را با رقص خود محظوظ نمایم. اما سوگند می خورم که قبلا چیزی راجع به فتوای صعب تو نشنیده بودم. البته اقرار دارم که فتواهای عالمی چون حضرتعالی حتمآ صحیحند چون از علم شما برخاسته اند. اگر به دلیل غفلت، لباس من با فتوای شما مطابق نیست، از این بابت عذر می خواهم ای مفتی اعظم و عاقل.
– خداوند عالم عظیمتر و عاقلتر است! درست است، نام اصلی من حذیف است. مردم لقب شیخ به من دادند. و فرمانروای بزرگ ما ، خلیفه اعظم، هارون الرشید، – که خود به هر سمتی از هر کس شایسته تر است و هر امری را از هر کسی بهتر می داند – مرا به سمت مفتی خویش نصب فرمود. بخت با تو یار بود که در خانه مرا زدی نه در خانه رعیتی ساده را. چون او بخاطر فتوای من می بایست تو را فورآ به شرطه می سپرد یا ممکن بود حتی خود راسا، تو را سنگسار کند.
شادی وحشت زده پرسید: – شما با من چکار خواهید کرد؟!
– من؟ هیچ! فقط به جمال تو نظر خواهم کرد. قانون مانند سگ است ، غریبه ها را می گیرد ولی به خودی ها دم تکان می دهد. درست است که فتوای من محکم است ولی به یاد داشته باش که آن را من صادر کردم! اینجا را خانه خود بدان، راحت باش، برادرزاده!
اگر هم می خواهی نغمه ای سر کنی، سر کن. اگر هم می خواهی پایی بکوبی، بکوب!
اما وقتی طنین زنگهای دایره بلند شد، مفتی اعظم ترسید.
– آرامتر! مردم می شنوند. اگر آن قاضی لعنتی بفهمد که یک زن خارجی نیمه شب داخل خانه من، مفتی اعظم، گردیده…! وای بر من. درباریان را بگو. می گویند مار، مار را نمی گزد، لیکن این درباریان همیشه در حال بدگویی علیه همدیگر هستند تا همدیگر را ساقط کنند… مفتی وقتی این کلمات را می گفت در دل با خود می اندیشید:
– این زن مسلما زیباست و من خوشوقت خواهم شد اگر او را سوگلی حرم خود گردانم. اما احتیاط را نباید از دست داد… مفتی اعظم محتاط باش… تبهکار را باید به قاضی سپرد! بگذار تا برای او هم برقصد. اگر قاضی او را مجرم دانست و حکم به مجازات داد عدالت اجرا شده است. فتوای من تا بحال حتی یک بار هم اجرا نشده و قانونی که اجرا نشود سگی است که نمی گیرد، دیگر کسی از آن نمی ترسد. و اگر قاضی را خوش آمد و او را بخشید نیش مار لعنتی کشیده شد!
خوشا بحال متهمی که قاضی شریک جرمش باشد.
و مفتی اعظم فورا یادداشتی بدین مضمون به قاضی القضات نوشت:
” ای قاضی القضات بغداد ، تبهکاری را برایت می فرستم که نقض فتوای مرا کرده . لطفا چون طبیبی که خطرناکترین امراض را وامی کاود و خود از خطر ابتلا نمی هراسد، جرم این زن را بازپرس. بعینه او را مشاهده نما و اجازت فرما در حضور تو باز مرتکب جرم خود گردد که از آن ابایی ندارد؛ رقص! اگر او را مجرم تشخیص دادی ، عدالت را اجرا کن و اگر گمان بردی که مستوجب رأفت است مطابق قاعده لطف عمل نما و بدان که عدالت بر زمین زاده شد اما زادگاه رأفت آسمان است!
قاضی القضات شهر نیز بیدار بود. او برای پرونده هایی که فردا باید رسیدگی می کرد حکم صادر می نمود تا بندگان خدا مدت زیادی در عدلیه معطل حکم خود نشوند.
وقتی شادی را نزد او آوردند یادداشت مفتی را ملاحظه کرده با خود گفت:
– ای افعی پیر. حتمآ خودش فتوایش را نقض کرده می خواهد مرا هم به گناه بیاندازد. و بعد سرش را بلند کرد و به شادی گفت:
– پس تو زن خارجی، به دنبال عدالت و مهمان نوازی هستی؟ بسیار خوب. ولی اگر می خواهی شاهد عدالت من باشی نخست باید با همه جرایم تو آشنا شوم؛ برقص ، بخوان و همه اعمال مجرمانه ای را که بلدی در حضور من مرتکب شو. مواظب باش که پیش قاضی هستی ، پس چیزی را پنهان نکن. صحت حکم تو به این امر وابسته است.راجع به مهمان نوازی، باید بگویم که این سجیه حسنه تمام قاضیان است. قاضی ها معمولا مهمانان خویش را بیشتر از آن نگه می دارند که مهمانان آرزو می کنند!
و بدین ترتیب بود که در خانه قاضی القضات شهر بغداد نیز آن شب صدای دایره شادی بالا گرفت .
مفتی اعظم اشتباه نکرده بود. هارون الرشید آن شب نیز مطابق معمول بی خواب شده در خیابانهای بغداد می گشت و بر روزگاران شکوه و رونق آن حسرت می خورد و از خود می پرسید آیا این همان بغداد شاد و شلوغ و بیغم است که لحظه ای نمی آرامید و مردم تا سحرگاهان شادمانی می کردند؟ اکنون از خانه ها فقط صدای …خروپف می آید.
***
ناگهان ضربان قلب خلیفه تندتر شد. صدای دف و دایره زنگی می شنید. عجیب بود ولی صدا از خانه مفتی اعظم می آمد . بعد از مدتی همین صدای شادمانی از خانه قاضی القضات نیز بلند شد. هارون تبسمی کرد و با خود گفت: – همه چیز در نهایت خود است در این شهر به غایت کامل! درست هنگامی که فتنه خوابیده است تقوی به شادی مشغول می شود.
و هارون به قصر برگشت و در این فکر بود که چه اتفاقی در خانه های مفتی اعظم و قاضی القضات افتاده است؟!
او نمی توانست تا صبح صبر کند. هنگامی که نخستین پرتوهای آفتاب بر بغداد تابید، به تالار شیر درآمد و به قضاوت نشست.
وقتی بر اورنگ خلافت نشست، پشت سر او محافظ تا بن دندان مسلح وی – پاسدار افتخار و قدرت او- ایستاد. سمت راست خلیفه، مفتی اعظم نشست. عمامه مفتی با زمردی گرانبها – سبز به رنگ نبوی (ص )- تزیین شده بود. سمت چپ خلیفه، قاضی القضات نشست. عمامه قاضی با لعلی گرانبها – به رنگ خون تازه – مزین بود. خلیفه لبه شمشیر را لمس کرد و گفت:
– به نام خداوند یکتا و توانا، افتتاح قضای عالی را اعلام می داریم. ان شاء الله قضاوتی عادلانه و رحیمانه ، به اوصاف الله تعالی ، جریان خواهد یافت.
زهی سعادت برای آن دیار که می تواند آرام بخوابد چون می داند مسوولان بیدارند. دیشب بغداد آرام خوابید ، چون برای امنیت و آسایش آن سه تن بیدار بودند ؛ من خلیفه، مفتی عاقل و قاضی استوار.
مفتی گفت: – من فتوای جدیدی صادر می کردم !
قاضی گفت: – من به امور مربوط رسیدگی می کردم !
هارون الرشید شادمانه فریاد کرد: و چه مسرت بخش است چنان غرق انجام وظایف گردند که گویی به نوای دف و دایره می رقصند !
مفتی گفت: من متهمی را می آزمودم .
قاضی گفت: من هم متهمی را می آزمودم .
هارون الرشید احسنت گفت : پس صد برابر خوشبخت است آن دیار که در آن حتی نیمه شب نیز به جرایم رسیدگی می شود. ما هم چیزهایی راجع به این متهمه می دانیم ! ساربانی که این متهمه با کاروان او به بغداد رسید تصادفا ما را در خیابان دید و از مراتب امر ما را مطلع نمود. ما امر فرمودیم متهمه را بازداشت نمایند و او اینک همینجاست. متهمه را بیاورید !
شادی را که آوردند از ترس می لرزید و به پای خلیفه افتاد.
هارون الرشید به او گفت: ما می دانیم کی هستی و همچنین می دانیم که از قاهره آمدی تا با رقص خود چشمان خلیفه را محظوظ نمایی. لیکن بهترین تحفه ات را بیهوده به سوی ما آوردی، چون خلاف فتوای مفتی اعظم ما عمل کردی و باید محاکمه شوی.
برخیز فرزندم و به آرزوی خود جامه عمل بپوشان : مقابل خلیفه مرتکب رقص شو. ان شاء الله خلیفه نابود نخواهد شد، زیرا قبل از او مفتی اعظم و قاضی القضات نیز با دیدن تبهکاری های تو نابود نشدند. و شادی شروع کرد به ارتکاب رقص.
مفتی اعظم رقص را تماشا کرد و چنان که خلیفه بشنود غرغر کرد:
– وای چه گناهی ! این زن فتوای مقدس را زیر پا گذاشت.
قاضی القضات نیز رقص را تماشا کرد و چنان که خلیفه بشنود غرغر کرد:
– وای چه جنایتی ! هر قدم این زن مستوجب مرگ است.
خلیفه مدتی نگاه می کرد و چیزی نمی گفت، محو گناه شادی شده بود. پس از مدتی سر برآورد و گفت:
– ای تبهکار، از شهر گناهان زیبا، قاهره، آمدی به شهر سخت و صعب و صلب و متعصب و متقی و پرهیزگار بغداد که چه؟! مگر نمی دانی که اینجا تقوی حاکم است؟ تقوای واقعی نه ریایی ! تقوی طلاست و ریا پشیزی که الله به ازای آن هیچ نمی دهد مگر مجازات و نابودی. نه زیبایی تو و نه مصیبت هایی که بر سرت آمد هیچکدام دل قاضیان را نرم نخواهد کرد. تقوی متعصب است و ترحم نمی شناسد. التماس نکن و بیهوده دستانت را به خواهش اغماض بسوی قاضی و مفتی ، و نیز بسوی من، دراز مکن که عفوی در کار نیست. مفتی اعظم ما بگوید حکم این تبهکار که فتوای او را نقض کرده چیست؟
– مفتی اعظم تعظیمی نموده گفت: – سنگسار !
– ای قاضی القضات حکم تو چیست؟
– سنگسار !
من هم می گویم سنگسار ! چون عمل تو خلاف فتوای مقدس بود. تو باید بیدرنگ در همین مکان سنگسار شوی !
چه کسی اولین سنگ را پرتاب خواهد کرد؟ خود من ، خلیفه شما. من اولین سنگی را که بیابم بسوی تو پرتاب خواهم کرد.
هارون به اطراف نگریست، عمامه از سر برداشت و نگین جواهرات عمامه را ، که الماسی بزرگ و درخشان و گرانبها بود ، از عمامه کند و بسوی شادی انداخت. الماس به پای شادی افتاد !
خلیفه رو به مفتی اعظم کرد و دستور داد: دومی تو هستی ای مفتی اعظم. عمامه ات را زمردی بزرگ ، برنگ سبز روشن، رنگ نبوی (ص ) ، آراسته است. چه سرنوشتی را برای تکه ای سنگ می توان تصور نمود بهتر از آنکه با آن تبهکاری مجازات شود؟
مفتی اعظم عمامه از سر برداشت، زمرد را کند و بسوی شادی پرتاب کرد. زمرد به پای شادی افتاد.
– اینک نوبت توست ای قاضی، وظیفه تو سخت صعب است. لعلی که بر عمامه داری برنگ خون درخشان است. تو نیز وظیفه ات را بجا آور.
قاضی عمامه از سر برداشت. لعل آن را کند و بسوی شادی انداخت. لعل به پای شادی افتاد. هارون آنگاه به شادی گفت: ای زن ، این سنگهای قیمتی را بعنوان مجازات خود بردار که سزاوار آنی . آنها را بعنوان مرحمت خلیفه ، رافت مفتی اعظم و عدل قاضی القضات به یادگار داشته باش. اینک برو !
***
می گویند که رسم گوهرافشان کردن زنان از آن زمان مانده است!
خلیفه رو به مفتی کرد و گفت:
– ای شیخ حذیف ، مفتی اعظم ما، امیدوارم ناهار امروز پلوی خود را با اشتهای فراوان میل کنی چون من فتوای تو را بجا آوردم .
– بله قربان ! لیکن من این فتوی را کان لم یکن می کنم. چون زیادی سخت است !
– چطور؟ مگر تو نمی گفتی که قانون مثل سگ است ، هر قدر سخت تر باشد مردم بیشتر از آن می ترسند !
– بله قبله عالم، لیکن سگ باید فقط غیر خودی ها را بگیرد. اگر سگی خودی ها را بگیرد باید زنجیرش کرد !
و این بود قضاوت هارون الرشید برای رضای الله یکتا و رحیم.

نویسنده: ولاس دوروشویچ
ترجمه به اسپرانتو: نیکلا هوهلوف
ترجمه به فارسی: نواب مظفری بلوچی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)