سیخمه: جلیقه ای که زنان کرد بر روی کراسها (پیراهنهای) بلندشان می پوشند.

صدای سکه ها داشت از روی سیخمه( ۱) می افتاد. چشمهای سبز گلباخ به آنسوی پرده ی توری سفید رفته بود. خطهای آفتاب از لای سوراخهای ریز پرده ی تور، خودشان را به روی گچ دیوار رسانده بودند. سایه ای از گلهای سفید پرده ی تور روی دیوار افتاده بود.
صدای مظهر خالقی از یکی از شبکه های ماهواره ای کردی پخش می شد. تلویزیون کوچک، پای دیوار آنطرف مال بود. بهار و زمستان توی آن از روستاهای کردستان می گذشت. مظهر خالقی روی تصاویر روستاهای نشسته به برف و باران، ترانه کردی « هاتی ئاواتی دێرین» را می خواند. دخترها شانه به شانه صدای آوازش از کنار سنگچین باغ می گذشتند. باد روی کراسهای رنگی و بلند تنشان موج انداخته بود. گلباخ جرات کرد و پرده را کنار زد. صدای سکه ها از پایین سیخمه اش بلندشد. روزهای قبل از ترس سالم جرات نداشت پرده را کنار بکشد. به سمتش که می رفت ترس به جانش می افتاد. یواشکی گوشه ای از پرده را لا می زد و به کوه که کمی دور بود نگاه می کرد. سالم هر بار از یال کوه بالا می کشید و به سمت کردستان عراق می رفت. چندگونی بار به پشتش می بست. طوریکه پشت گونیها گم می شد. گلباخ فقط بسته های گونی را می دید که عین مورچه روی تن کوه راه می روند. مورچه ها از لبه پنجره به سمت بیرون راه باز کرده بودند. از پشت پایه های فلزی آینه شمعدانِ عروسی اش به روی بسته کبریت می رفتند. از روی کبریت زود دور می شدند و خود را به بیرون می رساندند. هر بار می خندید و با صدای آرامی می گفت: آخه توی این مال (۲) آذوقه نیه (٣) که شماها بَه کول بگیرین و ببرین وه (۴) مالتان.
زود چشمش را از مورچه ها گرفت. دوباره نگاهش به سمت کوه رفت که سر بزرگش از سنگ سفید بود و تنش پر از گیاههای سبز. آن کله سنگی و سفید، توی فصلهای باران و برف، پشت ابر و مه می ماند. مه خودش را پایین می کشید و دور تن کوه می چرخید. پیدا کردن سالم از پشت پنجره سخت می شد. لای ابر و مه گم می شد. سالم تنها نبود. همیشه رفیق راه داشت. وقتی می فهمید آمده اند که صدای زنگ قاطرها توی آبادی می پیچید. زنگها انگار توی دلش می لرزیدند. هر بار که صدایشان را می شنید ترس و خوشی همراه هم کنج دلش می نشستند. به هم می زدند. هر کدام جای بیشتری می خواستند. خوشی از آمدن مردش با یک لبخند کمرنگ خودش را نشان می داد. ترس اما با گامهای سنگینش می آمد. گوش می ایستاد تا ببیند این بار صدای جیغ از کدام خانه ممکن است بیرون بریزد. هر از چندگاهی جنازه یکی را با خود می آوردند. توی سر و تن جنازه همیشه پر از گلوله بود. به پا نمی زدند. نمی خواستند زنده بماند. طوری می زدند انگار به جنگ تانک رفته اند. جنازه سوراخ سوراخ سالم را بارها توی خواب دیده بود. با صدای جیغ خودش از خواب می پرید. هر بار تا بیاید بفهمد که خواب است، مشت سالم با لرزه های همراهش به تنش کوفته می شد.
: چیه کُس گندیده؟ بازم کیر می خوای؟ یه بار بست نبود؟
به کبودی پای چشمش دست کشید. بالای قد بلندش توی آینه شمعدان افتاده بود. این کبودی از مشت بعد از کابوسهای شبانه نبود. یکی از ریملها را یواشکی از بار سالم درآورده بود. پای آینه به مژه های بور و بلندش کشید. خواست غافلگیرش کند. فکر کرد سالم اگر ببیند حتماً خوشش می آید. داشت کارش تمام می شد که سر سالم جلوی نور لامپ را توی آینه گرفت. به پشت برگشت. خواست به سالم بگوید جُوانه؟(۵)
توی دهانش ماند. مشت سالم پای چشمش نشست. با کف هر دو دست روی صورتش را پوشاند. گیسهای بلند و بورش توی دستهای سالم کشیده شدند. تن شب را صدای جیغهایش خراشید. همه می دانستند سالم دوباره چیزی بهانه کرده و به جان گلباخش افتاده است. لگد زد. نه یک بار و دوبار. چندبار به پهلوها و تن زن لگد زد. مثل همه شبهایی که لگدش زده بود. آنقدر که یادش رفت انگشتهای پای راستش نیستند. درد را که به پایش کشاند روی زمین نشست. پایش را توی دوتا دستهایش گرفت. صدای گریه اش بلند شد. گلباخ دستهایش را به دور تن سالم حلقه کرد. سرش را مثل همیشه به سینه هایش چسباند. گریه هر دویشان توی هم قاطی شد. چقدر بدش آمد از گونیهای باری که سالم گوشه مال چیده بود. این بار وسایل آرایش، صابون و عطر و ادکلن از کردستان عراق آورده بود. فردایش یکی با نیسان برای بردن بارها می آمد. نگاهش روی تن گونیها راه رفت. توی دلش ماند. خواست بگوید: یعنی یه ریمل از این بار کم بشه چقدر ضرر می کنی؟ … من جلوی خودت به مژه هام ریمل کشیدم. مردی هم که اینجا نیست بخوا ببینه.
هیچ نگفت. حرفش را پیش خودش نگه داشت. چشمش را از گونیها گرفت. صدای گریه سالم قطع شده بود. سمت نگاهش به پرده تور بود. شاید هم به شب آنسوی پرده و کوهی که توی شب پیدا نبود. کوهی که آنها را بالا نمی برد. تا بوده به زمینشان زده است. خانه پدر توی فصلهای ریواس و شِنگ بهانه برای یواشکی دیدن هم زیاد داشتند. سالم با گله گوسفندش پای کوه چشم به راه گلباخ می ماند. با هم از روی پل چوبی می گذشتند. رودخانه از زیر پل چوبی با صدای آوازش همراهشان می شد. تا غروب، کیسه های گلباخ پر از ریواس می شد. گله سالم هم حسابی از گیاه روی تن کوه خورده بود. تمنا را دم غروب توی چشم میش و بزش می شد دید. دست مهربانی می خواستند تا به نوک پستانهایشان برساند و شیر جمع شده را توی بایه خالی کند. آنقدر برای زندگی باهم عجله داشتند که منتظر آمدن بهار نشدند. توی زمستان، دست گلباخ را از پدرش گرفت و به مالش آورد. همه خوشی شان توی همان زمستان سرد بود. زیر کرسی و توی بغل گرم سالم. برف زیادی روی پشت بامشان نشسته بود اما باکیشان نبود. چون مالشان گرم بود. سالم قوت بازوهای جوانش را به پارو می داد و برفها را پایین می کشید. آخرهایش با چند گلوله برف پایین می آمد. گلباخ را گوشه مال گیر می انداخت. از یقه کراس بلند و گلدارش دست می برد و برف را به سینه های گرم گلباخ می مالید. صدای جیغش در می آمد. با کف دستهای سردش به صورت گلباخ می زد. مثلا شوخی اش بود. رد انگشتهایش را روی پوست آفتاب سوخته اش جا می گذاشت و می گفت: هیش! ژن اینقدر قیژه (۶) نمی کنه.
نگاهش را با تعجب و خیلی کوتاه از چشمها و چانه سالم می گذارند. می دانست نباید خیره شود. سالم خوشش نمی آمد.
: برف سردَ می ذاری توی …
با دست به سینه هایش اشاره کرد و ادامه حرفش را گفت: کشیدم می زنی تا قیژه نکنم؟!
با کف دستش روی دهان و لبهای سرخ گلباخ گذاشت. گوشت گردن جوان و باریکش را لای دندانهایش گرفت و محکم فشار داد. جیغهای گلباخ از دردِ فشارِ دندانها روی گردنش از پشت دست سالم، خفه به گوش رسیدند. اشک از گوشه چشمهایش پایین سرید. مثل قطره ای که از نوک شاخه خیس پایین می ریخت. با دیدن اشکهای گلباخ اول کمی با تعجب نگاهش کرد بعد بلند بلند خندید. دست برد زیر سرش و آن را بالا آورد و به سینه خودش چسباند تا صدایش کمتر بلند شود و دیگران نشنوند. آخرین شوخی سالم با گلباخ توی آن زمستان همزمان با آخرین برف بود. شانه گلباخ محکم به استکانهای خالی چایی توی سینی خورد. شانه کراس سرخش پاره شد. خون روی سرخی کراس قد کشید و بزرگتر شد. سالم تا بلندش کند چند قطره از خون روی پانتول خاکی رنگش نشسته بود. با همان آخرین برف جنازه پدر گلباخ را هم کولبرها به آبادی آوردند. برف زیادی روی تنش بود. مادر آنقدر گریه کرد که چشمهایش کم سو شدند. ندید و آتش تنور به لباسهایش رسید. تا مردم برسند، زن دیگر نمی توانست جیغ بکشد.
هنوز سالم توی بغلش بود. بوی خستگی می داد. دستش را آرام به صورت سالم کشید. ریشهایش را همان شب زده بود. خودش چراغ را گذاشت زیر بشکه تا آب گرم شود. آب را سرد و گرم کرد و روی دست سالم ریخت. نوک انگشتهایش را آرام از روی گونه سالم بالا برد. به چشم راستش که رسید انگار خون توی رگهای دستش می لرزید. پوست انگشتهایش سرد شد. اگر به چشم راست که دیگر نمی دید دست می زد شاید به سالم احساس خوبی دست نمی داد. اگر بی توجه می گذشت از کنار چشمی که انگشتهای باریک و بلندش را نمی دید شاید سالم دلخور می شد. آن چند انگشت رفته پای راست و این چشم که بالا و پایینش به هم چسبیده، همیشه برزخ گلباخ بوده اند. نگاه و دستهایش که به اینها می رسید نمی دانست چطوری باید رفتار کند تا سالم چیزی به دل نگیرد. نمی دانست چگونه باید نگاه کند و یا چگونه باید به آنها دست بزند. زندگی اش که به این دو قسمت از تن سالم می رسید عین قفل محکمی بود که کلیدش را در جایی خیلی دور گم کرده اند. قفلی که بنا نیست هیچ گاه باز شود. دست می زد حتما فحش می شنید. حتما سالم می گفت: «چیه سگباب؟! برات سخته مِردَت (۷) پاش ایطوریه؟!». اگر هم رد می شد، نگاه نمی کرد و دست نمی زد این بار سالم می گفت: چیه بابته گاییدم؟! می ترسانمت؟! حالت وَه هم می خوره؟!
دستش را با ترس و لرز به بالای ابروهای سالم رساند. چند چین روی پیشانی اش افتاده بود. انگشتهایش را لای چینها لغزاند. معلوم بود هنوز درد دارد. نه آنقدر که نتواند تحمل کند. شاید هم می خواهد فکر کند سالم دردی ندارد تا اینطور خودش کمتر عذاب وجدان بگیرد. چشمهایش میان مال چرخیدند و دوباره به آنسوی پنجره رفتند. خاطرات خوش از این سو و آن سوی پنجره رفته بودند. مادر میان شعله ها انگار از آنطرف پنجره توی شب جیغ می کشید. صدای جیغهایش داشت به این سوی پنجره توی گوشهای گلباخ می رسید. گلوله نیروهای مرزی وسط مغز بابا نشسته بود. کولبرها از یال کوه پایینش آوردند. باری همراهش نبود. نیروهای مرزی آن را برده بودند. هر بار چندگالن نفت یا گازوئیل به کردستان عراق می برد. از آنطرف هم چیزی برای فروش به کردستان ایران می آورد. درآمدشان همین بود. توی زمستانها سخت تر می شد. پدرش با رفتن گلباخ هم توی زمستان برای همین موافقت کرد. یک نان خور کمتر، بارَش را سبک تر می کرد. یک لقمه نان و پنیر توی دست بابش بود. دست مشت شده با نان و پنیر کردی لای آن همانطور خشک شده بود. خون زیادی روی انگشتهای بابا و نان و پنیر توی دستش ریخته بود. گفتند موقع نهار خوردن با گلوله از پشت سر زدنش. نهارش را تمام نکرده بود. همان اولین لقمه ها شلیک کردند. سالم حواسش بود از گلباخ پنیر کردی نخواهد. یاد بابایش می افتاد. به جای پنیر دانه دانه اشک لای نانش می ریخت. زمستان انتهای تن خودش را به بهار مالاند.
صدای رعد و برق هر دویشان را توی بغل هم لرزاند. دستهای گلباخ داشت بازوهای سالم را مالش می داد. دستش را به پشتوین (٨) سالم رساند و آن را از دور کمرش باز کرد. پشتوین سیاه را به سرپنجه پای راستش بست. خون مثل آبی بود که از لوله آفتابه بیرون می ریخت. انگشتها معلوم نبود به کجا پرت شده بودند. با تیکه هایی از پنجه پای راست پریده بودند. گم بودند لای خاک به هم ریخته. هر تیکه از گوشت تن گوسفندها به سمتی پرت شده بودند. تن بعضی از بره ها سالم بود اما از ترس مرده بودند. سالم آنقدر جیغ زد که از هوش رفت. زیر باران تندی که تازه شروع شده بود، سوار قاطر یکی از مردهای آبادی به لب جاده رساندنش.
کله سنگی کوه توی تن ابر و مه رفته بود وقتی صدای بلند انفجار، آبادی را انگار لرزاند. جیغ همه از پنجره توی مال گلباخ ریخت. لای صداهای بلند اسم سالم را شنید. یکی از بیرون فریاد زد: گلباخ مردم می گن سالمه.
گلباخ خودش را تند به پشت پنجره رساند. یکجایی دود از تن سبز کوه بلند شده بود. فقط دود بود. چیزی از سالم و گوسفندهایش پیدا نبود. ابرها خیال باریدن داشتند. از مال بیرون زد. خودش را به مردم رساند و از آنها گذشت. صدای نفسهایش را توی کوچه های خاکی می شنید. انگار دیوارهای کاه گلی داشتند با گلباخ نفس می کشیدند و صدای نفسشان را توی گوشهایش می ریختند. گلویش می سوخت و سینه هایش محکم به هم کوبیده می شدند. سالم زیر کرسی وقتی توی بغلش بود برایش تعریف کرد. زنی می خواسته که دلش را بلرزاند. صدای سکه های روی سیخمه و قدمهای گلباخ همان لرزشها را با خود آورده بودند. اولش شک کرده بود. خواسته که از خیر گلباخ بگذرد اما کم کم فهمیده بود که دل کار خودش را کرده است. نتوانست مقابل چشمهای سبز زن و مهربانی اش مقاومت کند. هر شب صدای خنده های آرام و زر زر سکه های روی سیخمه ی تن گلباخ توی گوشهایش بود. بالشت را توی خواب بغل می کرد انگاری گلباخ است. همه اتفاقی بینشان توی خواب می افتاد. حتی دست می برد و درپی (۹) و تونکه (۱۰) گلباخ را در می آورد. رطوبت لای خشتک پانتولش جا باز می کرد. به جان گوسفندهایش قسم خورده بود اگر نتواند به چنگش بیاورد حتما جایی زمینش بزند و ترتیبش را بدهد تا گلباخ تن به زندگی بدهد.
گلباخ زودتر از همه خودش را به سالم رساند. اول از همه توی سرش کوبید. سالم اصلا نفهمیده بود چه شده است. همیشه می گفت: اول دنگ (۱۱) بلند توی گوشم ریخت. بعد دیدم خاک به هوا بلند شد. هیچ جارَ ندیدم. هر خاک بود. هر خاک دیدم. دنگ گوسفندهارو از پشت خاک می شنیدم. کمی بعد درد زیادی از پنجه پای راستم به استخونهام رسید. نگاه که کردم دیدم نوک پلای (۱۲) پای راستم رفته. از همونجا دیدم انگشتهام نیست. دست که زدم دیدم انگشتهای پام پریدن.
مین با بارانهای قبلی پایین آمده بود. بره ها از ترس مرده بودند. چندتا گوسفند هم هنوز داشتند فرار می کردند. مردم جمعشان کردند. چندتا را خرج پایش کرد. یک گوسفند نر برایشان باقی ماند. نه می توانست شیر بدهد نه گوسفند ماده ای همراهش بود که به آن بپرد و دلخوش کنند چندی بعد حتما بره به دنبال خود می اندازند. همراه طلاهای گلباخ داد و یک قاطر خرید. با بقیه کولبرهای آبادی، جنس به کردستان عراق می برد و از آنجا هم جنسهایی دیگر به کردستان ایران.
سینه های گلباخ زیر سر سالم داغ شده بودند. انگشتهایش لای موهای سالم می لغزیدند. شیشه های پنجره را رعد و برق لرزاند. سالم سرش را بلند کرد. مچ پای راست خودش را گرفت. اخم هایش را توی هم برد و گفت: جاهاره بنداز.
انگشتها را زود از لای موهای سیاه و فرفری سالم درآورد. باید عجله می کرد. می دانست فقط یک لحظه تاخیر دوباره به قبر باب و دایش می ریند. فحشها تنش را می لرزاند. از رعد و برق بدتر بودند. دلش نمی خواست بشنود. کتکها را آنقدر خورده بود که دیگر تنش سِر شده بود ولی فحشها هیچ وقت برایش قابل تحمل نبود. دوتا تشک با رویه زرد کنار هم انداخت. گلهای سبز و سرخ و آبی زیادی روی زردی پارچه با برگهای ریز به هم وصل شده بودند. بالشت نازکی را برای سالم گذاشت. خودش یه بالش پر پشم برداشت. سالم پشتوینش را از روی کراس و پانتول باز کرد. کراس سیاهش را درآورد. تن خسته اش را آرام سمت تشک برد و روی آن دراز کشید. گلباخ لحاف را رویش انداخت. پشتوین و کراس سالم را برداشت و کنار رختخوابش گذاشت. لحاف خودش را هم روی تشکش انداخت. یک پارچ قرمز پر از آب کرد و بالای سرشان گذاشت. کلید برق را زد. کراس سبزش را درآورد. کمر درپی سبزش را کمی شل کرد. پایین ژیر کراسی سبز را روی درپی انداخت. آرام خودش را زیر لحاف برد و کنار سالم دراز کشید. سرش کمی بالاتر از سالم بود. سالم از بالشت پُر خوشش نمی آمد. انگار همیشه تلاش داشت سرش را جایی در پایین دست قایم کند. نباید در بلندی قرار می گرفت. بلندی برایش نقطه تیررس بود. گلوله سریع پیدایش می کرد. ترسی که کم کم توی کوه به جانش افتاد اما به خانه و همه جای زندگیش رسید. چندبار جان سالم به در برده بود. آخرین بار هم قرار بود گلوله توی مغز سرش بنشیند اما قاطر که از صدای گلوله ترسیده بود یک قدم به جلو برداشت. گلوله چشم قاطر را داغان کرد و توی وسط کله اش نشست. خون از سوراخ سرش بیرون زد. سالم فرصت فرار و پنهان شدن پشت یک تکه سنگ را پیدا کرد. قاطر همراه بار افتاد توی دره. صدای گلوله ها قطع شد اما صدای بار و تن قاطر که به دیواره سنگی دره می خورد هنوز به گوش می رسید. صدای سقوط قاطر و بارهای روی آن تمامی نداشت. همیشه همراه سالم بود. حتی توی خوابهایش. بعد از قاطر مجبور شد بارها را به پشت خودش ببندد. درآمدش کمتر از قبل شد. نمی توانست اندازه قاطر بار ببرد. می گفت: هر روز که بار می بندم انگار مرگ توی بار می شینه. با من قدم بر می داره. راه میاد تا بالاخره کجا به گلوم چنگ بندازه.
راه رفتن هر روزه با مرگ اصلا ترسش را نریخته بود. همه کارها را با عجله انجام می داد. انگار مرگ همانجا و همان لحظه است. باید بگریزد. تنش را باید به جای امن برساند اما هیچ جا برایش امن نیست. دستش را آهسته به کمر درپی گلباخ رساند. پوست تن گلباخ کمی لرزید.
: چیه دایَته گاییدم گرگ دیدی؟
گلباخ هیچ نگفت. حتی وقتی درپی را پایین کشید و پاهایش را بالا داد و سوارش شد اصلا جرات نکرد که بگوید مواظب بچه باش نیفته. یواشتر.
سالم قبل از اینکه کارش را شروع کند صدای نفسهای بلندش در آمده بود. آنقدر عجله کرد که گلباخ بی هیچ حس لذتی فقط درد ضربه های تندش را فهمید. چند قطره عرق از سالم روی سینه هایش و جای درد چندگاز روی گردنش همه چیزی بود که به جا ماند. سالم کنارش افتاده بود. یکی از دستهایش را روی پستانهای لخت گلباخ انداخته بود. انگار داشت توی سر زن نفس می کشید. بچه به پهلوهای گلباخ لگد زد. دیگر حتی به بودن آن هم نمی توانست دلخوش کند. لگدهای سالم هر روز محکم تر و فحشهایش تندتر می شدند. جسم و روحش کنار سالم زخمهای عمیق برداشته بودند. یک وقتهایی صدایی توی سرش می گفت: چقدر پوست کلفت شدی!

پشت پنجره با صدای رعد و برق روشن شد. بچه محکم تر لگد زد. انگاری ترسیده بود یا منتظر دستهای مادرش که روی پوست شکم برآمده اش بکشد تا آرامش کند. خطهای سفیدی از رعد و برق روی آسمان آبادی و پشت پنجره توی شب کشیده می شد. آنقدر خط انداخت تا صدای باران درآمد. تا شب خودش را به صبح برساند، صدای باران از پشت پرده تور توی مال می ریخت.
بارش باران تا خود صبح چیزی را از زندگی گلباخ نشسته بود. زخمهایش به جا مانده بودند. تنش زخمی و جای دندانهای سالم روی گردنش می سوخت. آفتاب داشت تری را از تن آبادی و کوه می گرفت. سالم خروسخوان به کوه زده بود. گفته بود این دفعه با پول بار چند متر پارچه کلفت گل گلی می خرد تا برای پنجره یک پرده بدوزد. آن پرده تور سفید اذیتش می کرد. نمی خواست توی مالش دیده شود. بالای قد بلند گلباخ توی آینه شمعدان عروسی اش افتاده بود. چشمهایش رفتند تا کوهی که آفتاب صبحها و ماه توی بعضی شبها از نوک آن بیرون می زدند. جای مشت سالم پای چشمش درد می کرد. هیچ وقت تنش بدون این کبودیها نبود. سالم همیشه می خندید و می گفت: خره برات یادگاری درست می کنم تا برگردم.
صدای مظهر خالقی از توی تلویزیون دست دوم به وسطهای ترانه کردی اش رسیده است. گالن نفت را از روی زمین پای پنجره بلند کرد. نفت را بعد از چند لحظه مکث روی سرش خالی کرد. کبریت را با چند مورچه سیاه رویش از پشت آینه شمعدان عروسی اش برداشت. قطره های نفت از موها و آستین لباسش به روی بسته کبریت می ریخت. مورچه ها دست و پا می زدند توی نفت روی پوست دستهایش. چندبار کبریت کشید و روشن نشد. شوره داشت از نفت خیس می شد. حرصش درآمد. سر کبریت داد کشید: سگباب روشن شو دیگه. روشن شو. قحبه باب بگیران خودته، بگیران.
توی چشمهای سبزش اولین جرقه های کبریت نشست. شعله داشت به چشمهایش نزدیک و نزدیک تر می شد. بلند بلند خندید. بوی سوختن گوشت و موهای بور و بلند توی دماغش ریخت. مظهر خالقی ترانه کردی اش را تمام کرده بود. زنهای کرد داشتند توی تلویزیون کوچک با قاب مشکی اش سرچوپی می رفتند. شعله به شکم گلباخ رسید. بچه داشت تند تند به شکمش لگد می زد. پرده تور سفید را با چنگالهایش کشید. صدای جیغهایش دور دستمالهای دست سرچوپی کش می چرخید. همه فحشهایی که توی دلش مانده بود را یکجا گفت: سالم سگباب! پدرته دادم خر گایید! سالم قحبه دایه. سالم چلاق. خر کور. ریدم قبر اول و آخرت. ریدم تو چالی اون چشم کورت.
دود سیاه همراه جیغهای گلباخ روی سفیدی پرده تور نشست. پرده داشت توی دستهای آتش جمع می شد. آتش به بارهای سالم رسیده بود. سیم برق جرقه می زد. تلویزیون خاموش و روشن می شد. صدای ناصر رزازی همراه دسته سرچوپی توی تلویزیون می چرخید. صدا رفت. دسته چوپی سیاه شد. با قطع جرقه های سیم، دوباره صدای ناصر رزازی و تصویر زنهای سرچوپی کش توی تلویزیون آمدند. آتش تمام تن تلویزیون را توی بغل گرفته بود. سرچوپی کش ها توی آتش می سوختند. آتش به جان کراسهای سرخ و آبی و سبز دسته سرچوپی افتاد. دود انگار توی گلوی ناصر رزازی گیر کرد. جیغهای گلباخ تمام شد. مخمل سرخ به سکه های داغ سیخمه چسبیدند. سیخمه مچاله شد روی استخوانهای سینه گلباخ که از آتش سیاه بودند. آفتاب از پنجره به سیاهی روی دیوار می تابید.

*ترجمه فارسی برخی لغات کردی:
۱: سیخمه: جلیقه ای که زنان کرد بر روی کراسها (پیراهنهای) بلندشان می پوشند.
۲: مال: هم به اتاق گفته می شود و هم به خانه.
٣: نیه: نیست
۴: وه: به
۵: جُوانه: قشنگ است.
۶: قیژه: جیغ
۷: مِردَت: شوهرت
٨: پِشتوین: شالی که مردان کرد به دور کمر می بندند.
۹: درپی: زیر شلواری
۱۰: تونکه: شورت
۱۱: دَنگ: صدا
۱۲: پِلا: کفش

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)