مثل بقیه چیزهای چینی، این داستان هم حکیمانه ترین، پرمعنی ترین و آموزنده ترین داستان است ! انسانها به تفنگ می مانند . از ته پر می شوند. هر چقدر هم مسوولان تعلیم و تربیت بگویند که باید آدمها را از طرف سر با عقاید خوب پر کرد ، حاکمان دنیا اصرار دارند که باید آدمها را از پشت، حتی پایینتر، پر کرد. چنانکه معلوم است چینی ها پایین ترین نقطه را پیدا کردند؛ عقاید خوب را با ضربات نی خیزران به پاشنه شهروندان ، بدانان تلقین می کنند. خب، چرا درست پاشنه؟ ظاهرا به این علت که هنگام تنبیه ، روح، خود را در پاشنه پا مخفی می کند. خب، حالا که روح در پاشنه پا مخفی شده ، چرا همانجا درسهای لازم را با ضربات نی خیزران دریافت نکند؟!
پسر آفتاب ، برادر مهتاب ، پدر همه ستارگان آسمان ، فاتح همه اقوام روی زمین ، شاه شاهان ، امپراتور امپراتوران ، تزار تزاران ، سلطان سلطانان ، امیر امیران ، خان خانان ، فغفور فغفوران ، سرور اعظم و اعلم و اقدار و افخم ، جناب اعلیحضرت خاقان چین ، چینگ چانگ ، بر تخت خاقانی تکیه زد و از سر لطف یک بار برای شورای خواجگان انتصابی دست تکان داد . خاقان مدتی در اندیشه شد و پس سخن آغاز نمود. طنین صدایش چون زنگ ناقوسهای ظریف طلا بود:
– ما اراده فرمودیم از جزییات زندگی روزمره مردممان باخبر شویم. از میان همه خواجگان انتصابی ، تونگ لی به مردم نزدیکتر است. چون او رییس پلیس است. ریاست توزیع مایحتاج با اوست . پاسداری از اخلاق حسنه هم با اوست. او احتیاج مردم را به برنج و ضربات خیزران برآورده می نماید . برخیز تونگ لی و بدون هراس از پاشنه های خود به ما بگو که حال مردم چین چگونه است؟
همه خواجگان انتصابی انگشتان خود را به نشانه احترام به خاقان بلند کردند .
تونگ لی برخاست و پس از بجا آوردن ۴۷۲ تعظیم ، برسم معمول، عرض کرد:
– ای فرزند آسمان ! مه فشاند نور و سگ عوعو کند. همانطور که سگ جرات می کند در نور مهتاب عوعو کند ، این بنده سگ کمترین هم تمام جرات خود را جمع کرده با اجازت و اشارت اعلیحضرت جسارت سخن در حضور بخود داده ، همچون کرمی ساده که چیزی جز راستی ندارد و دروغ بلد نیست چون دروغ را باید اندیشید و گفت و این کرم بیمغز آن قدر عقل ندارد که دروغ بگوید و دروغ را آدمهای عاقل می سازند لیک برای ما بندگان بیخرد راستی فرض است به عرض می رسانم:
– پکن با نانکین در جنگ است . نانکین با کانتون می جنگد . کانتون با شانگهای … ضمنا تمام چین از وضعیت شکوفایی برخوردار است. شکوفایی چین تا بدان حد است که تمام شیاطین بیگانه دارند خودشان را از حسادت می خورند. فقط همین یک نکته کافی است خدمت آن سرور فرزانه عرض گردد که مرغان ما اینک تخم طلا می گذارند !
حضرت خاقان امپراتور از تعجب فریاد کشید ! صدایش مثل زنگ ناقوسهای نقره ای بود :
– واقعا ؟! تخم طلا؟! ولی این فقط در افسانه ها امکان دارد.
تونگ لی برسم خواجگان انتصابی ۳۷۲ تعظیم بجا آورد و عرض کرد :
– بله قربانتان گردم. این فقط در افسانه ها امکان دارد ؛ در سرزمین شکوفایی افسانه ای ؛ چین ! اگر مقام عالی خاقانی نبود عرض می کردم خودتان به بازار سری بزنید و اوضاع خوب کشور را از نزدیک ملاحظه بفرمایید. هر تخم مرغ یک سکه طلا می ارزد . در کشورهای دیگر مردم باید از بام تا شام کار کنند تا یک سکه گیرشان بیاید . ولی اینجا؟ یک قدقد بلند مرغانه و یک سکه طلا! یک قدقد یک سکه ! یک قدقد یک سکه !
تمام خواجگان انتصابی انگشت حیرت بلند کردند . تنها حکیم چی سان گفت :
– آنجا که مرغها خوشحالند معمولا انسانها گرفتارند !
اما خاقان اعظم با اشارتی خاقانی چی سان را ساکت فرموده افزود :
– حکیم معظم ما ، چی سان ، بسیار خردمند است ! پس تو ای تونگ لی ، به همین علت لازم نیست چندان توجهی به او بکنی ! خرد به همین دلیل در زمین وجود دارد که عیش را منغض نماید ، درست مثل ابر تیره در آسمان که جلوی خورشید را می گیرد. همانگونه که تو گفتی تونگ لی ؛ قدقد یک سکه ، قدقد یک سکه ! قدقد یک سکه ، قدقد یک سکه ! … و تمام خواجگان انتصابی به وجد آمده دم گرفتند : قدقد – یک سکه ! قدقد – یک سکه !
سابقه نداشت قبل از آن جلسات شورای عالی خواجگان انتصابی تا به این اندازه شادمانه برگزار شده باشد. امپراتور خاقان فغفور دستور فرمود زنگها را به صدا درآورند . پس افزود:
– ما ختم جلسه شورای عالی خواجگان انتصابی را اعلام می نماییم. شورای عالی خواجگان انتصابی محل ملالت ، نگرانی و خواسته هاست . ما قلبا از شرکت در این جلسات خسته کننده و ملال آور بسیار شادمان و خوشحالیم . اکنون بمناسبت این واقعه فرخنده برای تمام مردم پکن جشنهای عمومی بمدت سه روز با برنامه های سرگرم کننده و آتش بازی و چراغانی اعلام می نماییم !
و شورای عالی خواجگان انتصابی با صدای بلند تصویب کرد: قدقد – یک سکه ! قدقد – یک سکه !
حضرت امپراتور ، خاقان فغفور ، با شادی و مسرت به باغ خود بازگشت ، اولین نوچه ای را که دید بمناسبت این عید سعید از رتبه ۱۴ به رتبه یک ارتقا داد ، نوزاد شیرخواره فرزند ارشد خود را به درجه ژنرالی مفتخر کرد و حتی از اینها هم بیشتر ، نشانهای اژدها را ، خلعت های الوان با کلاه های منگوله دار، مثل نقل و نبات پاشید و قدم زنان به کلبه خلوتگاه چی سان رسید که در میان گلهای باغ قرار داشت و حکیم را با این فرمایشات گهربار مورد تفقد قرار داد :
– من حکیمان را تنها از دور دوست دارم. از فاصله نزدیک نمی دانم با آنها چگونه سخن بگویم. به شما حکیمان نه می شود نشان اژدها اعطا کرد نه رتبه و مقامی. نه خلعت زرد شما را خوشحال می کند نه آبی . حتی منگوله هم برای شما جالب نیست.
چی سان حکیم پاسخ داد : – ای امپراتور معظم و با شکوه ، اگر مرحمت عالی فقط ده تخم مرغ به بنده عطا بفرماید ، بنده در زبان چینی عبارتی برای تشکر نخواهم یافت.
حضرت خاقان امپراتور با تعجب پرسید: – چطور؟ تو؟ حکیم ما؟ فقط با ده عدد تخم مرغ خوشحال می شوی ؟ با هدیه ای به این کوچکی؟
چی سان گفت : – مگر حکیمان غذا نمی خورند؟ بنده افتخار داشتم قبلا هم خدمتتان عرض کنم آنجا که مرغها خوشحالند معمولا انسانها گرفتارند. خوب است که با یک قدقد یک سکه طلا تولید شود لیکن در این صورت انسانها از گرسنگی خواهند مرد !
امپراتور با ناامیدی داد زد : اژدهایان تونگ لی ملعون را از میان بردارند ! او، مرا ، فرزند آسمان را ، به حد یک مرغ مرغدانی تنزل داد ! من، سرور صدها میلیون آدم ، مثل یک مرغ خانگی داد می زدم ؛ قدقد یک سکه !
حضرت امپراتور چنان ناراحت شد که حتی از یاد برد دستور دهد تخم مرغها را برای حکیم بیاورند . بسرعت به قصر رفت ، دستور داد جشن و شادی و آتش بازی و چراغانی عمومی متوقف شود و شورای عالی حکومتی دوباره تشکیل گردد تا به امری بسیار مهم و ضروری و فوری رسیدگی شود.
شورای عالی حکومتی فورا تشکیل شد. امپراتور بیقرار بود و صدایش مثل غرش طبل بود :
– تونگ لی ملعون ، امروز به ما گزارش داد که وضعیت چین عزیز ما عالی و شکوفاست در حالی که مملکت عملا در شرف نابودیست ! مرغان مملکت ما تخمهای طلا میگذارند هر یک به ارزش یک سکه طلا ، در حالی که حکیمی چون چی سان ، مایه مباهات و افتخار و زینت مملکت ، باید از گرسنگی بمیرد؟! فکر کنید نوادگان ما، باستان شناسان،…چه خواهند گفت؟ تاریخ چه خواهد گفت؟ ” چینگ چانگ! در زمان فرمانروایی او ، حکیم معروف و خردمند این امپراتوری آسمانی ، چی سان ، مایه مباهات و افتخار و زینت مملکت، از گرسنگی مرد !” یا از یک کودک هشت ساله در مدرسه می پرسند: ” علت شهرت امپراتور چینگ چانگ چیست؟” و اون ناقلا هم پاسخ می دهد : ” این است که در زمان حکومت او خردمندان از گرسنگی می مردند ، بعنوان مثال در زمان حکومت او مشهورترین فیلسوف چین ، چی سان ، از گرسنگی مرد .” و معلم هم بجای اینکه او را تنبیه کند میگوید “بسیار خوب “! نام من از کتاب پیشینیان حذف خواهد شد. نام من مایه ننگ و عار نسلهای بعدی چین خواهد شد. ببین با لاف زدنت مرا به چه وضعی انداختی، تونگ لی لعنتی ؛ قدقد – یک سکه طلا !
تونگ لی از ترس پاشنه هایش ۶۳۷ تعظیم بجا آورده گفت:
– اگر به این خرفت، پسر پدرم ، اجازه صحبت داده شود، کلمه ای عرض کنم امپراتورا .
– بخاطر لطف نامتناهی مان اجازه دادیم. می توانی یک بار دیگر فضا را با نفسهایت بیالایی . حرف بزن ببینیم نالایقترین کرم از میان کرمانمان چه می خواهد بگوید.
تونگ لی در حالی که تعظیمش تا پاهای امپراتور رسیده بود عرض کرد:
– ای فرزند آسمان ، فتنه هم اکنون برای العین قابل مشاهده است . هر دانه تخم مرغ یک سکه طلا ارزش دارد . فقط باید پاشنه های مقصر را در این فتنه پیدا کرد.
و همه خواجگان انتصابی تصدیق کردند که سخنان تونگ لی با قواعد امپراتوری آسمانی مطابق است . اما حکیم چی سان گفت : -فقط باید دقت شود پاشنه هایی که واقعا مقصرند پیدا شوند.
تونگ لی با فریادی از تحسین و تأیید گفت : ایدون است و ایدون باد ای حکیم فرزانه و بزرگ . گویی خرد، خود از دهان تو سخن می گوید ! باید بر پاشنه درست ، بر خود پاشنه درست و مربوط ، زد ! ولی پاشنه کی را مقصر گرانی تخمها بگیریم ؟ معامله تخمها در روستاها دست چه کسانی است ؟ روستاییان! پس پاشنه آنان مقصر است . باید حقایق عالی با چوب خیزران بدانان تعلیم داده شود تا تخم مرغ ارزان گردد.
امپراتور هم نظر تونگ لی را تأیید کرد: – توصیه تو بنظر می رسد عاقلانه باشد تونگ لی ، دستور بده اجرا گردد ! و تونگ لی دستور داد.
هفت بیشه خیزران صرف تعلیم دهاقین چین گردید تا یاد بگیرند برای یک تخم مرغ چه مبلغی باید درخواست نمایند؟ افاقه نکرد. تخم مرغهای چین ارزان نشد که هیچ گرانتر هم شد و در بازار به دو سکه رسید ! یک سکه برای خود تخم مرغ ، یک سکه هم برای تعلیم با خیزران . چانکشها می گفتند ضربه خیزران تعلیمی بر پاشنه نباید از خود تخم کمتر بیارزد !
امپراتور که چندی حکیم فرزانه را نمی دید سراغ او را گرفت . حکیم چی سان در کلبه میان گلها ، بر بستر احتضا ر آرمیده و از گرسنگی در شرف مرگ بود. امپراتور فغفور از او عیادت کرد و بر بالین چی سان ناامیدانه غرولند کرد: حتی این روش بکرات آزموده ضربات تعزیری خیزران هم افاقه نکرد . حکیم آخرین قوتهای خود را جمع کرد و بنجوا گفت : ای پسر آسمان ! بر پاشنه درست نزدند ! امپراتور فرمان داد فورا شورای عالی حکومتی تشکیل گردد . و شورای عالی حکومتی فورا تشکیل گردید .
امپراتور خاقان سخن آغاز نمود ( صدایش مانند چای یخ کرده بود ) : ای خواجگان عالیرتبه ، آشکارا به شما بگوییم که ما از حکیمان خوشمان نمی آید . آنها اسباب زحمتند. آه که چقدر با این رعیت ساده ما فرق می کنند. رعیت ناحکیم ما زندگی خودشان را می کنند و وقتی لحظه مرگ فرا می رسد به آسانی و آرامی می میرند و کاری به کار کسی ندارند. اما خداوند ما را حفظ فرماید تا یک حکیم مشهور هم در پناه ما قرار گیرد ، مسوولیت بزرگی است در برابر نسلهای آینده . اگر حکیم بمیرد فورا چون و چراها شروع می شود؛ به چه علت ، چرا، چگونه …؟ حکیم چی سان دارد می میرد. تخم مرغ هم همچنان گرانتر می شود . حکیم هیچوقت تا بدین حد به جاودانگی نزدیک نبود. تمام اقدامات تو ، تونگ لی، بیهوده بود !
– تونگ لی ۸۳۷ تعظیم ، برسم مرسوم، بجا آورده عرض کرد: – ای فرزند آسمان ، تقاضا دارم جگر مقدس خود را خون نکنید . مام وطن به جگر مبارک نیازمند است. فتنه آشکار است ؛ قیمت بالای تخم مرغ! چاره هم معلوم است؛ چوب خیزران! اشتباه در اجرا پیش آمد ؛ خیزران ها بر پاشنه های درست اصابت نکردند !
– بله بله ، حتی چی سان حکیم هم بر ” پاشنه های درست ” تاکید داشت.
– من ، فرزند بیخرد پدرم، خوشبختم که نظرم با نظر حکیم معروف یکی است . معنی اش این است که از الان ضربات خیزران باید به پاشنه صحیح بخورد . ما به پاشنه های دهقانان چوب زدیم در حالی که هر معامله دو سر دارد؛ آن که گران می خرد و آن که گران می فروشد ! مردم پکن با چه استدلالی برای هر تخم مرغ دو سکه می پردازند؟ آنها با این کارشان هم باعث گران شدن قیمتها می شوند و هم حرص و طمع روستاییان را برمی انگیزند و از این طریق باعث می شوند اخلاق عمومی روستاییان فاسد گردد. تمامشان باید خیزران بخورند تا دیگر مرتکب چنین گناهی نشوند. مبارزه با حرص و آز واجب است اما ضرورت مبارزه با اسراف هم کمتر از آن نیست.
امپراتور به وجد آمده فریاد زد: – تونگ لی ، پیشنهاد تو مبتنی بر تمام قواعد منطق و عدالت است . تونگ لی، دستور بده !
خواجه خزانه متذکر شد: – اینبار به ترکه های خیزران بیشتری نیاز است.
حضرت امپراتور با لحنی رمانتیک فرمودند: یعنی ما خیزران را هم از رعیت خود دریغ داریم؟!
و در تمام بازارهای پکن مبارزه با اسراف و تبذیر و گرانفروشی و حرص و آز شروع شد. این مبارزه سه روز طول کشید، سه روز تمام. روز چهارم هر تخم مرغ را به چهار سکه می فروختند. البته هیچکس جرات نداشت تخم مرغ را آشکارا خرید و فروش کند. این معامله از زیر دامن صورت میگرفت و به همین دلیل قیمت هم دوبرابر شده بود.
چی سان حکیم نمی توانست شخصا به بازار برود و خدمتکارش را فرستاد. خدمتکار بسیار دیرتر از معمول بخانه بازگشت ، آن هم روی انگشتان پا! بیچاره نمی توانست عادی راه برود ! و بجای چهار تخم مرغ هم فقط یکی خریده بود.
حضرت امپراتور که همیشه نگران جایگاه خرد و حکمت بود به عیادت حکیم چی سان به خانه او آمد و متوجه شد که دیگر رمقی برای حکیم نمانده است.
حکیم با انگشت ، پاشنه هایش را نشان داد و گفت: – دوباره اشتباهی زدند…
امپراتور شروع کرد گریستن و گفت: – چی سان ، خردمند ، عظیم، آموزگار، لطفا شجاع باش، نمیر، خواهش می کنم یک روز دیگر طاقت بیار. به اژدهایان سوگند می خورم که تا فردا همه چیز درست شود . بهای این کار فقط سر تونگ لی ملعون است !
و امپراتور فرمان داد فورا شورای عالی حکومتی تشکیل گردد . و شورای عالی حکومتی فورا تشکیل گردید . فرزند آسمان خشمگین بود. چشمهایش برق می زد. صدایش مثل تندر بود. فریاد زد:
– تونگ لی ملعون ، آماده باش آن پیاز گندیده که جسارت ورزیده کله اش نام نهادی بر دار شود . چی سان بزرگ دارد می میرد و تاریخ آماده است نام ما را به ننگ بیالاید !
تونگ لی به پاهای امپراتور افتاد و التماس کرد: – ای فرزند آسمان، آیا فرقی می کند که این کله بی ارزش من امروز یا فردا فروافتد؟ فقط یک روز دیگر فرصت دهید ای سرور همه جهان ، سوگند می خورم که تا فردا پاشنه صحیح را به چوب ببندم. ما درباره همه پاشنه های مظنون تحقیق کرده بودیم جز مظنون اصلی ! تخم از کیست؟ از مرغان! پس باید پاشنه های آنها را به چوب بست تا دیگر تخمهای گران نگذارند .
تمام اعضای شورای عالی حکومتی با شنیدن این راه حل ساده ، روشن و عادلانه لبریز از شعف و رضایت شدند.
امپراتور فرمود: تونگ لی دستور بده. و تونگ لی دستور داد.
سراسر روز در سراسر چین سر و صدای مرغها و آدمها در هم آمیخت . مردم مرغان را می گرفتند، میان دو پای خود می فشردند و با چوب خیزران بر پاشنه های مرغان بینوا می کوفتند…
فردای آن روز دیگر مرغی تخمی نگذاشت .
امپراتور که بسیار ترسیده بود ، به عیادت چی سان ، به کلبه او در میان گلهای باغ رفت . چی سان در حال نزع بود. همه قوای باقیمانده خود را جمع کرد و با تبسمی خردمندانه به امپراتور ، که گریان پای او را بدست داشت ، رو کرد و گفت:
– ای فرزند آسمان ، برای شما مهم است که تاریخ در باره شما چه خواهد گفت؟ نگران نباشد. چیز بدی نخواهد گفت بلکه خواهد گفت: ” چینگ چانگ امپراتور خوبی بود. نیتش همه خیر بود. فقط یک بدبیاری داشت ؛ همیشه بر پاشنه ناصحیح می زد.” با اینهمه ناراحت نباشید ای فرزند آسمان ! این سرنوشت اغلب امپراتوران جهان است؛ آنها همیشه بر پاشنه ناصحیح می زنند.
چی سان خردمند این بگفت و جان به جان آفرین بازداد .

از : ولاس دوروشه ویچ Vlas Doroshevich
برگردان: نواب مظفری بلوچی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)