بله بله، این داستان درست به همین نام است: ” روزی که شلوار حسن افتاد “. و اینک شرح ماوقع:
روزی روزگاری در بزرگشهر باشکوه بغداد، تاجری معروف و بسیار ثروتمند زندگی می کرد . نامش چه بود؟ هنگامی که هنوز بر سینه مادر بازی می کرد ( بهشت واقعی سینه مادران است ) مادرش او را چنین نامید:
– حسن سرخوش !
حسن ؛ جوان، زیبا، عاقل و ثروتمند بود. بسیار ثروتمند. پس چه چیزی کم داشت؟ خودش گمان می کرد که فقط یک همسر کم دارد. ( بگویی سرت می آید ! )
زیباترین دوشیزه شهر را یافتند و برای حسن نامزد کردند.
این دوشیزه خانم، بسیار …. بسیار…
آه ، نه، واژه ها برای وصف او مناسب نیستند…
آنقدر زیبا که شاید فقط موسیقی بتواند او را وصف نماید.
و در یک کلمه آنسان زیبا بود که…که…که… محبوب تو آقای محترم!
و همچنین محبوب تو خانم محترم!
( با این وصف من امیدوارم همه سلیقه ها را رعایت کرده باشم )
حسن همه بغداد را به جشن عروسیش دعوت کرد.
آشپزهای بغداد که سوروسات عروسی را تهیه می دیدند ناگهان کشف مهمی هم کردند؛ اینکه آنها بهترین و قابلترین آشپزهای تمام دنیا هستند.
میان گله های گوسفندان هم این شایعه افتاده بود که آخرالزمان شده و حسن دستور داده که همه بره ها را سر ببرند و بریان کرده پسته آجین کنند.
تنقلات و مزه ها و شیرینی ها و شربت ها و حلواها و مرباهایی که از گلبرگها و شکوفه های زردآلو و بادام و هلو تهیه شده بود، خلاصه از همه خوردنی های خوشمزه و نوشیدنی های رنگارنگ ، آنقدر فراوان بود که مراسم عروسی حسن را به یکی از شادترین و شلوغترین و باشکوه ترین عروسی های بغداد تبدیل کرده بود. بعضی زنها از حسادت می گریستند، ولی چون در خوردن شربت و شیرینی و حلوا و مربا زیاده روی کرده بودند اشکهایشان شیرین بود. دخترخانمها هم فقط شکرنبات هایی را که از برگهای یاس و بنفشه درست شده بود می خوردند و نذر می کردند تا شوهر نکردند به غذای دیگری لب نزنند.
سر مردان از ساز و آواز گیج بود. پای جوانان از رقص کوفته بود. برای مسن ترها و مهمانان عالیرتبه، آب آتشین (حرام است نامش را بگوییم ) آورده بودند تا هم سر و هم پایشان را سنگین کرده بیشتر در مراسم نگه دارند…
نیمه شب شد. زمان وصال فرارسید. در عروسی های شرقی ، مهمانان،، تا فتح الفتوح داماد را نبینند نمی روند !
زنان، عروس را تا حجله هدایت کردند. با خنده و شوخی لباس های عروسی را ازتن عروس خانم درآوردند و او را بر تخت زفاف ، آراسته و محاط در توری های رنگارنگ ، قرار دادند و خود از اطراف و اکناف به کمین نشستند.
حسن هم با ساقدوشان خود از طرف دیگر به سوی حجله می رفت.
حسن چنان گام برمی داشت که شایسته جوان عاقلی چون او بود؛ شجاعانه ، شادمانه ، ولی با تانی و آرام . زیرا حسن می دانست که آدم عاقل بسوی دو چیز نباید با شتاب برود؛ مرگ و ازدواج!
زندگی بدون شتاب ورزیدن ما هم چون تیر می گذرد، پس چرا شتاب ورزیم؟
حسن آهسته و آرام بر قالی صد نقش مقابل حجله محاط در توری های رنگارنگ نشست و آرام و آهسته به تبریکات و شادباشهای دوستان پاسخ داد و هنگامی که برمی خواست تا به حجله وارد شود به دوستان خود گفت:
– احترامات فائقه مرا بپذیرید دوستان دوران جوانی ام، اینک با شما و زندگی مجردی خداحافظی می کنم.
حسن به آرامی یک قدم بسوی حجله برداشت.
اما …در آن لحظه …شلوار …حسن …افتاد!
صدای خنده حضار مثل رعد ترکید. پیرزنها قاه قاه می خندیدند. دوشیزگان سعی می کردند صدای خنده شان را کنترل کنند و خنده شان شبیه صدای زنگوله شده بود. مردان از خنده روی فرشهای کف اتاق غلت می زدند.
عروس خانم که از لای توری های حجله همه چیز را مشاهده کرده بود ، با صدای بلند می خندید و برای اینکه حضار صدای خنده های دیوانه وار او را نشنوند النگوهایش را جرینگ جرینگ به صدا درمی آورد. همه می خندیدند و حسن ، مات و مبهوت، با زانوانی لخت و شلواری بند باز شده و پایین افتاده ، ایستاده بود و نمی دانست چکار کند. حتی پاهایش هم از خجالت سرخ شده بود. بدون اینکه بداند چکار می کند با دو دستش شلوارش را بالا کشید و از خانه پرید بیرون. بسوی حیاط دوید و اولین اسبی را که ازآن مهمانان در حیاط دید سوار شد و با پاشنه هایش محکم بر پهلوهای حیوان کوبید و زد به خیابان. از خانه همچنان توفان خنده شنیده می شد.
خوشبختی ما انسانها به چه چیزهای بی اهمیتی بازبسته است؟!
حسن دیوانه وار می تاخت ، بی هدف، بدون اینکه بداند به کجا می رود. فقط به سمت نگاه خود می تاخت و مدام به حیوان هی میزد !
پگاه فردا به سواد دمشق رسید.
***
می گویند نان غربت تلخ است. حقیقت ندارد. نان غربت نه تلخ است و نه شیرین . نان غربت اصلا مزه ندارد. غربت اصلا نانی برای غریب ندارد!
حسن، غریب و وامانده، بدون حتی یک سکه مسی، خود را در ولایت غربت یافت. در غربت از هر دروازه ای سگی بسوی تو واق می کند. انگار که دزد دیده است. هر دروازه ای منتظر توست تا به محض اینکه بکوبیش درست مقابل بینی ات با صدای ترق بسته شود. در غربت هر سنگریزه سنگفرش خیابان گویی قصد دارد به سرت اصابت کند. در غربت فقط تکدرخت است که شاخسارش را به تو تعارف می کند؛ ” لطفا بفرمایید خود را دار بزنید!”
***
حسن با ترس و نگرانی در این شهر غریب، اطرافش را می پایید و با همین حال وارد بازار شد. اسب جان به لب رسیده اش را ، که این همه راه او را آورده بود، فروخت و با پول آن یک کیسه بادام بوداده خرید. کیسه را بدوش گرفت و راه افتاد. هر پنجره بزرگی را که می دید با میله های خراطی شده محصور است می دانست که پنجره حرمی است. می ایستاد و داد می زد:
– این منم. فروشنده ای از دوردست . من در جستجوی دندانی هستم که در سفیدی با مغز بادامهای من برابری کند. آی کجاست آن خانوم که دارای سفیدترین دندان است ؟
از پشت میله های چوبی صدای زنانه ای می آمد :
– می ترسیم که بادامهای تو دندان ما را بشکند!
حسن با ادب و احترام جواب می داد: – نترسید بانو. بادامهای من، وقتی با لبان غنچه شما برخورد کنند ، خود از حسد خواهند ترکید! حتی لازم نیست به بادامهای من گاز بزنید چون وقتی دندانهای سفید شما را ببینند خود از رشگ تکه پاره خواهند شد!
قبل از ظهر تمام بادام فروخته شده بود. حسن پول را شمرد و با آن پرتقالهای ریز خونی خرید.
– کجاست در این شهر لبهای غنچه واقعی که با پرتقالهای خونی من رقابت کند؟
و باز از پشت میله ها صدای زنانه ای بگوش می رسید که می پرسید:
– آیا پرتقالهای تو به اندازه کافی آبدار هستند؟
– آه بانو، پرتقالهای من تماما از رشگ ، اشک خواهند شد اگر فقط لبان شما را لمس نمایند.

آفتاب هنوز در بلندای آسمان بود که پرتقالهای حسن هم تماما فروخته شد.
به همین ترتیب حسن چیزهای بسیار دیگری هم خرید و فروخت؛ از آجیل و میوه تا شیرینیهای جورواجور و در بازار شناخته شد و اعتباری کسب کرد و کم کم بجای دوره گردی برای خودش مغازه ای دایر کرد و مشغول تجارت جواهرات شد.
هر دوشنبه – که مطابق رسم محلی، فقط بازار زنان بود – حسن همه جواهراتش را به معرض دید می گذاشت و با خنده ای مکارانه از لای ریش مجعدش می گفت:
– ای بانوی زیبا، ای بانوی زیبا ! دوست داری که منبعد روی گونه های شما هیچ اشکی ننشیند؟ این گوشواره ها را بخرید. به الماس هایش بنگرید، درست مانند اشک است. اشک زینت زنان است ، این سرنوشت است و از آن گریزی نیست. قسمت ! پس این گوشواره ها را بخرید تا دیگرهیچگاه قطرات اشک بر گونه های شما ندرخشد. سرنوشت را بخرید !
اگر اشکها می توانند روی گوشهای شما بدرخشند ، چرا باید چشمهای شما را تر کنند ؟!
– ای بانوی زیبا، ای بانویی که در زیبایی بی رقیبی ! لازم نیست چیزی بخری، فقط نگاه کن. فقط ببین. فقط با یک نگاه شما این فیروزه به پاره ای از آسمان بدل گردیده است. به محبوب خود بگو این سینه ریز فیروزه را برای تو بخرد تا پاره ای از آسمان را بر سینه معشوق خود تماشا کند.
– این یاقوت کبود را تماشا کنید. گویی پاره ای از ژرفا و آبی دریا است.
– این لعل را بنگرید. مثل یک قطره درشت خون تازه است. حتی در تاریکی مطلق هم می درخشد. خانم زیبا، ای خانم بسیار زیبا، از عاشق خود بخواه که یا دریا یا قطره خون درخشان را به تو هدیه دهد. در یک قطره خون اغلب توفان هایی هست سهمگین تر از دریای ژرف و بیکران.
– ای زیبارویان ، ای زیبارویان ، این مرواریدها را بنگرید، مرواریدها!
– من از مروارید می ترسم، مروارید یعنی اشک !
– فقط کوچکش، بانو ! فقط مرواریدهای خرد اشک می آورند. مرواریدهای درشت هیچگاه گریه آور نبودند .
حسن، با این شوخی ها و لطیفه ها ، با این روحیه شاد و گفتگوهای سنجیده توانست تجارتش را توسعه دهد و روزبروز ثروتمندتر شود. بزودی به یکی از مشهورترین چهره های شهر تبدیل شد. آوازه شهرت او حتی به گوش سلطان دمشق هم رسید.
سلطان واقعی الله است. لا اله الاالله ، الله اکبر ! سلطان دمشق حسن را خواست. با او گفتگو کرد. عقل و تدبیر او را پسندید و از جمله به او چنین گفت:
– مشکلترین کار برای یک سلطان انتخاب وزیر است.
حسن با تعظیمی غرا عرض کرد : – در این باره حکیمانه ترین تصمیم ها را حضرتعالی می گیرید سرور من. لیکن اگر منظور عالی نظر شخصی بنده است عرض می کنم که این امر چندان هم مشکل نیست. تاملی بفرمایید که روش معمول چیست؟ کسی بعنوان وزیر برگزیده می شود، به مردم اعلام می گردد که ” وزیری عاقل و با تدبیر برگزیده شده و مردم باید از او اطاعت کنند وگرنه سرشان قطع خواهد شد! ” چرا این بار بروش دیگری عمل ننماییم؟ بجای اینکه فردی را از قبل انتخاب کرده مقام وزیر و شان عاقل به او تفویض کنیم، بیاییم فردی معمولی ، و در واقع عاقل، را بعنوان وزیر انتخاب کنیم !
سلطان سر به علامت تأیید تکان داده گفت:
– خیلی آسان است! چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ آدم عاقلی را انتخاب و وزیرش نماییم ! حسن ، تو آدم عاقلی هستی ، پس تو را وزیر می نماییم.
– سمعا و طاعتا !
و حسن وزیر بزرگ سلطان شد. وزیری عاقل، خیر و عادل . خوبان دوستش داشتند و بدان از او می ترسیدند. قوانینی که وضع می کرد مورد پسند مردم بود. همه مردم دمشق با تعجب می گفتند: – ببین، چه وزیری داریم. او نه اشرافزاده است و نه از سران، فقط یک آدم عاقل معمولی است !
ده سال به همین ترتیب گذشت. روزی سلطان دمشق، وزیر محبوبش را صدا کرد و گفت:
– حسن، مبارک باد آن روز که توفان حوادث، تو را از وطنت کند و به اینجا آورد. مبارک باد شریعت ما که به ما سنت غریب نوازی آموخت. ده سال است، حسن، که من به مشورتهای تو توجه و به اراده تو عمل می کنم و همه اش به خیر دمشق بوده است. اینک از تو می خواهم به سخنان من گوش کنی و به خواست من عمل نمایی. گوش کن حسن، دیگر برای من چندان وقتی نمانده که به توصیه های تو عمل نمایم. راه من بسوی گور کوتاه تر از آن است که حتی بتوانم سالهای گذشته ام را به یاد بیاورم. من دمشقم را تحت تدبیر تو چنان خوشبخت می بینیم که مایلم این سعادت تا آخرین روزهای عمر تو تداوم یابد. گوش کن حسن، من وارثی ندارم. دختر نازنینم را به زنی به تو می دهم و تو را سلطان دمشق میکنم. بشنو و اطاعت کن!
حسن زمین ادب را به پای سلطان بوسید و عرض کرد:
– شنیدن کلام شما موجب اطاعت است سلطان! ( الله یکتا سلطان همه است ، هیچ سلطانی بجز سلطان سلاطین نیست ) ولی سلطان سلاطین – الله تعالی – به من چنین امر فرموده:
– حسن، دمشق زیباست. ولی میهن تو بغداد است. زیبارویان در عالم فراوانند، لیک هیچ رویی به زیبایی چهره پرچین مادر نیست. آن که گمان دارد بهتر است در غربت سلطان باشد تا در دیار خود شهروندی ساده، نه درخور سلطانی غربت است نه شهروندی ساده میهن خود .
چنین فرمود به من سلطان سلاطین ، الله، و وقتی که سلطان سلاطین چیزی بگوید دیگر سلاطین باید اطاعت نمایند.
سلطان خشمگین شد و به حسن گفت: – ای بنده، چنین اراده سلطان خود را بجا می آوری؟ من می خواستم تو را سعادتمند کنم. و من حتمآ تو را سعادتمند خواهم نمود. آنچه را اراده فرمودیم باید محقق گردد !
این نقطه ضعف همیشگی همه مستبدان است. مطمئنند که می توانند مردم را نه تنها معروف، ثروتمند و قدرتمند کنند، بلکه می توانند آنان را خوشبخت نمایند.
سلطان برای اینکه حسن را خوشبخت کند دستور داد او را دستگیر کنند.
اما حسن گریخت. اسبش را زین کرد، همیانش را پر از سکه های طلا کرد و شبانه بسوی بغداد تاخت .
درست مثل ده سال پیش، این بار هم حسن لاینقطع تاخت و اسب را حتی برای لحظه ای هم متوقف نکرد و هنگامی که اولین پرتوهای خورشید از پشت کوه ها تابید خود را پشت دروازه بغداد دید.
بنظرش رسید که عطر درختان و گیاهان هیچ کجا به هوش ربایی آن بغداد نیست و مناره های هیچ کجا به قامت و راستی بغداد نه ! از اسب پایین پرید ، زانو زد و خاک وطن را بوسید.
پیرزن گدایی کنار همان دروازه نشسته و موهای نوه اش را شانه می زد. نوه با دیدن حسن به مادربزرگش گفت: – ببین مادربزرگ، آن آقاهه چکار می کند، دارد زمین را می خورد؟
پیرزن پاسخ داد: – زمین را نمی خورد بلکه می بوسد، ساکت شو دخترک ابله، این به تو مربوط نیست، ساکت. شاید آدمی است که وطنش را زیاد دوست دارد. شاید هم مست است. در هر دو حالت ما باید از او دوری کنیم. این کار او چرا اینقدر باعث خجالت تو شده؟ تو که سنی ازت گذشته !
– دخترک متأثر پرسید: – مگر من چند سالم است مادربزرگ؟
– در یازدهمین سالت هستی. تو درست همان سالی بدنیا آمدی که شلوار تاجر معروف ، حسن، در مراسم عروسیش از پایش افتاد !
تمام خاک وطن انگار خار شد و صورت حسن را خراشید . سریعا بلند شد.
– الله اکبر ! ای الله متعال و رحمان و رحیم . مردم تقویم خود را بر پایین افتادن شلوار من بنا کردند و سالهای خود را از آنجا حساب می کنند ! این دخترک که حتی سن و سال خود را هم نمی داند، اینک می داند که ده سال پیش، شلوار من، حسن، از پایم افتاد !
من دو بار زندگی کردم، هر بار از نو شروع کردم، فقیر بودم ثروتمند شدم، در اوج قدرت بودم، بر مملکتی حکم می راندم، قوانین عاقلانه و عادلانه می گزاردم، مردم خوشبخت و راضی بودند، می توانستم حتی سلطان شوم…
ولی حالا، این پیرزن گدا، که دارد موهای نوه کذاییش را شانه می زند، به هیچ وجه نمی تواند فراموش کند که ده سال پیش شلوار من از پایم افتاد…
حسن پرید پشت اسب، لگامش را کشید و بسرعت در راستای نگاه خود تاخت .
و این بود آن چیزهایی که حسن در باره مردم آموخت.
تمام چیزها را در باره مردم خدا می داند !

نویسنده: ولاس دوروشویچ
ترجمه به اسپرانتو: نیکلا هوهلوف
ترجمه به فارسی: نواب مظفری بلوچی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)