خدابرخی از خداباوران که به خوبی می دانند دلیل و استدلالی برای اعتقاد به وجود خدا و دیگر خرافات مذهبی ندارد، برای توجیه عقاید باطل خود به این ادعا متوسل می شوند که عقل تنها منبع شناخت نیست یا تنها منبعی نیست که ما در زندگی می توانیم به آن اتکا کنیم.

وحی به عنوان یک منبع شناخت:

اصل عقلانیت حکم می کند که هیچ چیزی را نپذیریم مگر اینکه دلیل کافی و روشن برای پذیرش آن داشته باشیم. اگر ما این اصل را زیرپا بگذاریم، در این صورت می توانیم هرچیزی را بدون دلیل بپذیریم و حتی چیزهای متناقض را. برای مثال، اگر قرار باشد ما بدون دلیل به الله و پیامبرش محمد اعتقاد بیاوریم، چرا بدون دلیل به بودا، یهوه، بعل یا زئوس اعتقاد نیاوریم؟ بنابراین با عدم رعایت این اصل، از دایره عقل خارج خواهیم شد.
برخی از خداباوران مغلطه می کنند که عقل تنها منبع شناخت نیست بلکه وحی هم هست. انسان به تنهایی نمی تواند مسیر زندگی خودش را بیابد و نیازمند وحی الهی است. بسیار خوب، از کجا می توانیم بدانیم که یک وحی در واقع الهی است و از سوی موجودی مانند خدا نازل شده است؟ مگر نه اینکه در این مورد باز هم در نهایت باید عقل حکم کند؟ بنابراین تصمیم بر اینکه فلان ادعای وحی درست است خیر، باز هم بر عهده عقل است. اگر کسی با موجودی متافیزیکی جلوی من ظاهر شود یا معجزه ای انجام دهد مشخصا من آماده ام که بپذیرم او از قدرت خارق العاده و شناختی مانند وحی برخوردار است. در نهایت عقل و حواس من است که تصمیم گیرنده است. هیچکدام از مسلمانان، مسیحیان و یهودیان تاکنون معجزه ای ارائه نداده اند و تنها داستان هایی شنیده اند که پیامبرانشان صدها سال عمر داشته، ماه را به دو نیم تقسیم کرده و یا دیوانگان را شفا داده اند و نابینایان را بینا کرده اند. آنها بدون دلیل و مدرک چنین خرافاتی را پذیرفته اند. اما اگر قرار است بدون دلیل، این اساطیر را باور کنیم، چرا اساطیر مصر، ایران، یونان و بین النهرین را باور نکنیم؟ بنابراین در نهایت عقل است که تصمیم گیرنده است.

ایمان به جای عقل:

برخی(خصوصا عرفا) ادعا می کنند که انسان در زندگی به چیزی نیاز دارد که به آن بتواند اتکا کند و به آن ایمان داشته باشد. عقل هیچ بنیان و پایه ای برای ایمان فراهم نمی کند اما انسان نیازمند ایمان داشتن به یک موجودی فراتر از خود است. این قبیل افراد در عمل اعتراف می کنند که برای اعتقاد و ایمان راسخ شان به خدا، هیچ دلیلی ندارند اما آنرا می پذیرند چون به آن نیاز دارند. بنابراین ایشان چون دوست دارند که چیزی مانند خدا (که در واقع نقش پدر را برای آنها ایفامی کند) وجود داشته باشد،به همین خاطر وانمود می کنند که چنین چیزی وجود دارد. این مانند این است که چون من دوست دارم در یک قصر با خدم و حشم فراوان زندگی کنم، وانمود کنم که در قصر زندگی می کنم. چون دوست دارم شاهزاده باشم، وانمود کنم که شاهزاده ام و مانند شاهزاده ها رفتار کنم و به دیگران دستور بدهم. آیا این چیزی جز شیزوفرنی و جنون است؟ این افراد مانند دیوانگان رویا را با واقعیت اشتباه می گیرند. در واقع، آنها به لحاظ عقلی موجوداتی نابالغ اند که به وجود یک پدر برای اتکا و توسل در زندگی نیاز دارند و از اینرو زمین را با مادر ، فلک را با زهدان مادر اشتباه گرفته گویی با مرگ به وصال پدر خود می رسند. عرفا اگرچه خدا را به پدری مهربان یا معشوق تبدیل می کنند و به مذهب جنبه ای شاعرانه و زیبایی شناسانه می بخشند، اما به هیچ وجه نباید اسیر توهمات ایشان شد. در واقع توهمات زیبا، می تواند بسیار خطرناک و مصیبت آور باشد. ایشان موجوداتی ناعقلانی، منزوی و منفعل باقی می مانند که به وضعیت خفت آور موجود تن در می دهند و مانند بره ای رام هستند که اسیر سرنوشت خود شده اند. این نگاه شاعرانه و صوفیانه به جهان، در عمل دور از شان انسان بالغ و عاقل است که می خواهد مسیر زندگی خود را بر دوش بگیرد و برای آینده خود و آیندگان مسئولیت بپذیرد.

احساس درونی:

برخی از متالهین و فیلسوفان مذهبی در گذشته (مانند لرد شافتسبوری) هنگامی که از استدلال برای اثبات وجود خدا ناتوان می ماندند، وجود خدا را به عنوان یک حس درونی مطرح می کردند. آنها ادعا می کنند که اگرچه ما نمی توانیم خدا را با حس بیرونی ادراک کنیم و هیچ دلیل و مدرکی برای وجود چنین هیولای موهومی وجود ندارد، اما خدا را می توان با یک حس درونی احساس کرد. این نظریه در واقع یک نوع راه فرار از حیطه عقل و استدلال است. ادعا می کنند که خدا را در قلب خود احساس می کنند، اما قلب در اینجا به جز استعاره چه می تواند باشد؟ آیا منظورشان همان اندامی است که خون را در رگ های ما به جریان می آورد. در آنجا جز بافت و سلول چه می تواند باشد؟ اگرچنین حسی وجود داشته باشد، پس همه و نه فقط خداباوران باید بتوانند چنین ادراک درونی داشته باشند در حالیکه چنین نیست. من هر قدر تلاش می کنم چنین حسی را نمی یابم. کسی مانند افلاطون ممکن است بتواند ادعا کند که ما اشکال هندسی را در جهان خارج نمی بینیم بلکه آنها را شهود می کنیم. هرکسی حداقل می تواند قبول داشته باشد که درکی از اشکال هندسی دارد. اما هیچ کسی درکی از خدا ندارد. آنها چگونه خدا را احساس می کنند در حالیکه قادر به توصیف ویژگی های آن نیستند؟ وقتی صحبت از احساس کردن چیزی می کنیم، یعنی حداقل یک ویژگی آن چیز(رنگ، شکل، بو، طعم، سختی و …) توسط حس ما درک می شود. این چه حسی است که هیچ ویژگی را ادراک نمی کند؟ از کجا می دانیم که این به اصطلاح حس درونی، امری واقعی و نه موهوم را ادراک کرده است؟ از کجا معلوم که حس درونی شما نه خدا بلکه شیطان را ادراک می کند؟ از کجا می دانید که یهوه، الله، مسیح یا زئوس را ادراک می کند؟ مسلم است که این تنها مغلطه ای است برای گریز از استدلال و تفکر عقلانی.
عقل تنها وسیله شناخت ماست و در نهایت این عقل است که حکم می کند چه چیزی درست و چه چیزی غلط. ابزار شناخت عقل نیز حواس انسان است و منبع شناخت نیز جهان بیرونی است(شاید بتوان پذیرفت که ما بدون نیاز به جهان بیرونی بتوانیم قضایای ریاضی یا هندسی را بفهمیم و یا اصول منطق را که البته این بین فیلسوفان محل بحث است). به لحاظ منطقی، وجود خدا متناقض نماست زیرا نمی توان موجودی بی نهایت را تصور کرد که ویژگی های انسانی داشته باشد چرا که لازمه این ویژگی ها برخورداری از محدودیت است. به لحاظ عقلی، ما نمی توانیم وجود خدا را بپذیریم چون هیچ دلیل کافی و روشنی برای پذیرش آن نداریم. به لحاظ علمی،فرضیه وجود خدا پذیرفته نمی شود چرا که هیچ گواه و مدرکی دال بر وجود خدا نیست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)