یادداشت ۲۵

 

 

توضیح ضرور:

 طی هفته نهم دربیست وچهارمین وبیست وپنجمین، جلسه دادگاه حمید نوری (عباسی)،درسالن ۳۷ دادگاه مرکزی شهراستکهلم پایتخت سوئد روزهای دوشنبه دوازدهم (۱۲) مهربرابرچهارم(۴)اکتبروسه شنبه سیزدهم(۱) برابرپنجم(۵) به جرم مشارکت درکشتارزندانیان سیاسی درتابستان ۱۳۶۷، کارخود را به پیش برد.

درصبح روزدوشنبه خانم سارا روزدار،خواهرعادل روزدار،زندانی سیاسی اعدام شده درکشتارتابستان۶۷ درزندان گوهردشت باحضوردردادگاه وعصر دوشنبه چهارم اکتبرآقای حسن گلزاریازطریق ویدئوازکانادابه‌عنوان شاهد وشاکی دردادگاه بعنوان پانزدهمین شاکی وشاهد بعد ازآقایان:

۱-ایرج مصداقی۲- نصرالله مردانی۳- مهدی برجسته گرمرودی ۴-همایون کاویانی ۵- سیامک نادری۶- محسن اسحاقی ۷-رمضان فتحی ۸- مهدی اسحاقی ۹- علی اکبربندلی(اکبربندعلی) -۱۰مسعود اشرف سمنانی۱۱- سولمازعلیزاده ۱۲- احمدابراهیمی ۱۳- فریدون نجفی آریا ۱۴- خانم ساراروزداردراین دادگاه بوده اند واظهارات خود را بیان داشته اند.                                                       دراین یادداشت اظهارات حسن گلزاری زندانی سیاسی سابق ساکن کانادا که ازطریق ویدئواسکایپ اولین روزدوشنبه با دادگاه را یادداشت می کنم  و ادامه آنرا دریادداشت بعدی جای می دهم . !

فرازهایی ازحسن گلزاری از شاکیان و شاهدان دردادگاه حمید نوری!

*- حسن گلزاری گفت :«من توی انفرادی بودم و نمی‌دونستم آن پایین چی می‌گذره. می‌شنیدم که بیرون سر و صدا میاد بعد از ساعت ۱۰ شب. وقتی تاریک می‌شد سر و صدای پاسدارها می‌آمد که صلوات می‌فرستادند و “یا حسین” می‌گن. مرگ بر منافق و مرگ برکمونیست می‌گن. بعد دقتم بیشتر شد و متوجه شدم که کامیون‌ها هر شب می‌آمدند. شب بود و من تصویررنگی تو ذهنم نیست. صداهایی که می‌آمد و پرت می‌کردند توی کامیون. بعدها فکر کردم که این جنازه‌های بچه‌ها بوده که هر شب می‌آمدند و می‌بردند و قطعا همین بوده. حداقل یک ساعت این قضیه [رفت و آمد ماشین‌ها] طول می‌کشید. کامیون‌های بزرگ بودند. فکر می‌کنم کامیون‌هایی که حمل گوشت می‌کنند بود.»

*- حسن گلزاری می‌گوید: حتی وقتی از انفرادی به بند دو منتقل شد بعد از چند روز مجددا به تمام زندانیان گفتند:«چشمبند بزنید و اینبار تصور همه این بود که می‌برند اعدام‌مان کنند».

 

*-آقای حسن گلزاری می‌گوید:« درآن زمان پس از آنکه از او خواستند کسی را لُوبدهد ونپذیرفت، به همان آمفی تئاتری منتقل شد که درروزهای قبل آنجا اعدام می‌کردند ودرآنجا حمید عباسی برای جابه جا کردن زندانی ازلباس اوراگرفته وگفته “شما نجس هستید” و نباید به شما دست زد.»

 

*- حسن گلزاری در پاسخ ، پرسش دادستان:توازکجا می دانید که هرشب دهها نفراعدام می شدند؟ گفت:هریکی ودو روزدرمیان ،آن کامیون یخچال دارمی آمد، و من طبقه سوم بودم وهفت تا هشت متربا این کامیون فاصله داشتم. من ته کامیون را نمی دیدم بلکه سرکامیون را می دیدم. اینها هرچند دقیقه یکبار صلوات می فرستادند وجسمی را درون کامیون می انداختند و”مرگ برمنافق” می گفتند. بعد یک صدایی می آمد. من جنازه را ندیدم.بعد ها این رافهمیدم که اینها هرروزه ، اعدام می کردند،حدس وگمانم اینکه این جنازه بچه ها بوده است.

*- حسن گلزاری می گوید: سی(۳۰) تا چهل(۴۰) نفرمارا صدا زدندو به اطاقی بردند.چشم بند داشتیم.ما آنجا ایستادیم واحساس کردیم که بوی گازبه اطاق می آید. یکی ازبچه به اسم”مصطفی”، چون درایران است من – فامیلش رانمی گویم – ،ممکن است برایش خطرباشد.من به “مصطفی”گفتم؛ می خواهند با گازما راخفه کنند؟ خیلی لحظه ی غم انگیزی بود.”مصطفی” به من گفت: می دانی چکارکنیم .نفس عمیقی بکشیم واینجوری بمیریم،بهتراست.نیم ساعتی ما را آنجا نگه داشتند ودوباره به داخل بند برگرداندند.

*- حسن گلزاری می‌گوید: حمید نوری (عباسی) زندانی را که دراین لحظه به آقای گلزاری گفته بود “نترس اعدام نیست”، به شدت مورد ضرب وشتم قرار داده است. حمید عباسی ازجمله کسانی بود که به پاسدارها دستورمی داد.»

*- حسن گلزاری می گوید: سی(۳۰) تا چهل(۴۰) نفرمارا صدا زدندو به اطاقی بردند.چشم بند داشتیم.ما آنجا ایستادیم واحساس کردیم که بوی گازبه اطاق می آید. یکی ازبچه به اسم”مصطفی”، چون درایران است من – فامیلش رانمی گویم ،ممکن است برایش خطرباشد. من به “مصطفی”گفتم؛ می خواهند با گازما راخفه کنند؟ خیلی لحظه ی غم انگیزی بود. “مصطفی” به من گفت: می دانی چکارکنیم .نفس عمیقی بکشیم واینجوری بمیریم،بهتراست.نیم ساعتی ما را آنجا نگه داشتند ودوباره به داخل بند برگرداندند. همین! دادستان به اومی گوید:می دانم ومی دانم که اتفاقات زیادی درطی این سال ها که درزندان بودی،برایت افتاده است،ولی مامتاسفانه نه امکانات ونه وقتش داریم که تمامآنهارا مرورکنیم!

*******

فضای عمومی اظهارات حسن گلزاری ازکاناداوازطریق ویدئواسکایپ،اولین روزدوشنبه!

رئیس دادگاه،قاضی ساندر:امروزآقای حسن گلزاری راازطریق لینک ویدئوی اسکایپ ازکانادا با خودمان داریم.

حسن گلزاری به دادگاه بدوی استکهلم خوش آمدید،من اسمم توماس ساندرو رئیس دادگاه هستم.

 حسن گلزاری: من هم تشکرمی کنم وممنونم!

حالاروند کاررا برایتان توضیح می دهیم.دادستان ها که اینجا نشستند،اول ازشما سئوال میپرسند ولی وکلای دیگری هم هستند که ممکنه ازشما سئوال داشته باشند،ازجمله وکلا ی مدافع حمید نوری!

برای اینکه کارراسهل تربکنیم.شخصی که ازشما سئوال می کند،خودش را به شمامعرفی می کند که چکاره است.درآن شرایط تصویرآن شخص را می گذاریم تا طرف مقابل تان را ببینید.

درشروع دادگاه بحث برسرداشتن ماسک بود.نماینده قوه قضایی کانادا برآن بود که شاهدباید،ماسک داشته باشد.رئیس دادگاه برآن بود که ما خواهان این هستیم که شماماسک نداشته باشید.به هررونماینده قوه قضائیه کانادا رضایت ندادوحسن گلزاری باماسک سخن گفت ودادگاه رضایت داد.

ابتداءوکیل مشاورشما”بنت هسلبری”درمقدمه صحبت می کندونقش ومشاهدات و تجربیات شمارا معرفی می کند.

وکیل مشاورگلزاری صحبت می کند:این بازجویی درباره حسن گلزاری است که متولد سال ۱۹۶۲است ودرلیست ما درپیوست(B)۱۲است.حسن درآن شرایط هرچه کهبود،هوادارمجاهدین بودوبه خاطرفروش نشریه سازمان مجاهد، دستگیرشد.اودرتاریخ هیجدهم(۱۸) شهریور۱۳۶۰برابرنهم(۹) سپتامبر  ۱۹۸۱ دستگیرشدودوسال حکم گرفت،حسن آن هنگام ۱۹سال داشت وداشت دوره دبیرستان رامی گذراندودیپلم خودرامی گرفت.درسال ۶۰که دستگیرشد، حکم دو(۲)سال زندان رابه اودادندوآن اولین وآخرین جریان دادرسی بودکه درحق اوانجام شدولی بعد ازآن،حکم اورابالابردندوبه دوازده(۱۲)سال رساندند.هردو حکم مورداشاره رادرزندان قزل الحصاربه اودادند.ولی بعدازاین درزندان گوهر دشت،یک حکم دیگری به مدت هشت(۸)سال هم درحق اوصادرمی شود. این تغییرسال مجازات زندان واضافه کردن حکم زندان ها،بدون تشکیل دادگاه،بلکه تنهابه اوابلاغ می کردند.نامبرده دردوزندان مختلف بوده است.چهار(۴) سال درقزل الحصاروچهار(۴)سال هم درگوهردشت گذراند!

حسن دربهار۸۵به زندان گوهردشت آمدو دربیست(۲۰)شهریور۱۳۶۸برابریازدهم(۱۱) سپتامبر۱۹۸۹ آزاد شد.حسن ازاواخرسال ۲۰۰۶به کانادا فرارکرد ودرآنجا زندگی می کند.حسن هم قبل،هم حین وهم بعدازاعدام ها با حمید نوری ارتباط داشته است.ازجمله:حمیدنوری اورابه اطاقی برده که نزدیک به “راهروی مرگ”بوده است.حسن راازبندیک درتاریخ دهم(۱۰) مرداد،برابراول اگوست بردند.این باراولی بود که بعدازظهرآنروز،اول اگوست اورا به”هیئت مرگ” بردند.آنگاه که من وحسن با هم صحبت می کردم،اویاد آورشد که  ساکن منطقه گوهردشت است.به همین دلیل اسامی اشخاص زیادی را درخاطرداردولی یادش نمی آید که آنها راکجا شنیده،اینکه اززندان گوهردشت بودند یا نه،چون بیشتراسامی که می شناسند دررابطه با تهران هستند.آنگاه که درباره موکل های ما دردوران اعدام ها درزندان گوهردشت پرسیدیم،که اسامی آنهاچه کسانی بوده اند؟ایشان ازشماره(B)۲،نصرالله مرندی،شخصی که دردوره اعدام هابوده، یادکردند.نفردیگریراازهمان لیست(B)۱،به نام ایرج مصداقی را می شناسدکه اوراازبعدازدوران اعدام ها ملاقات کرده است.جداازمطالب بالا،حسن هم به مانند اشخاص دیگر،بعدازاین دوره حالش بسیاربد بوده است.درکل حسن با روانشناس هم درایران وهم درکانادا تماس داشته است.می توان گفت که حسن از هشت سال گذشته تاحالابه روانشناس مراجعه کرده وبه طورمرتب دارو مصرف کرده است.من ازدونفرنام خواهم بردکه نقش ویژه ای دراتفاقات “راهروی مرگ”دارند،اسم خواهم بردوهمچنین یکی ازاعضاء”هیئت مرگ”یاد خواهم کرد. یک نفردستیاردادستان،به نام فاتحی است ودیگری خود داستان به نام نیری یکی ازاعضاء “هیئت مرگ”است.هردونامبرده، مسئولیت منطقه دور گوهردشت، که کرج می گویند،به عهده داشته وحسن گلزاری هم ازهمان منطقه است.                                                                                             رئیس دادگاه ازوکیل مشاورشاکی تشکرکردند.اعلام داشت:حالابازجویی ازحسن گلزاری شروع می شود وما تصویرراروی دادستان خواهیم انداخت.به اطلاع برسانم؛کل بازجویی هم فیلمبرداری با تصویروصداخواهد شد.حالانوبت دادستان است.

دادستان:سلام حسن،من اسمم”مارتیناوینسلو”،یکی ازدودادستان این پرونده هستم.ابتداء به شکل کوتاه به روند کاری ونحوه پرسش هاتوضیح می دهم.اینکه ازطریق لینک ویدئوداریم حرف میزنیم،خودش یک چالش بزرگی است.من پرسش هایی زیادی ازشمادارم.بنابراین خوشحال می شوم که به پرسش هام خوب دقیق بشوید وپاسخ های شما،محدود به پرسش های من باشد. اول یک سری، سئوال می پرسم وبعد فرصت می دهم که خودتان آزادانه حرف بزنید. این نکته هم خیلی مهم است که دریابیم چه چیزی راخودت دیدی وشاهدش بودی وچه چیزی را ازدیگران شنیدی!ما فقط می خواهیم بدانیم چه چیزی را خودت دیدی وشنیدی!

دادستان:ابتداء اظهارات وکیل مشاورتان راکنترل بکنیم. آنگونه که متوجه شدم شماراکه ۱۹ساله بودیددرسال ۱۳۶۰دستگیرکردند.درسته؟

حسن گلزاری: کاملا درسته !

دادستان:دلیلش اینه که شما برای سازمان مجاهدین روزنامه فروخته بودید؟

حسن گلزاری: درسته!

دادستان:ابتداء حکم دوسال زندان برایت بریدند؟

حسن گلزاری: درسته!

دادستان: فهمیدی که به چه دلیلی برای دوسال زندان محکوم شدید؟

حسن گلزاری:آن زمان گفتند:به دلیل فروش نشریه وپخش اعلامیه،تورا دستگیر کردیم. آنچه به من گفتند،همین بود!

دادستان:توخودت این حکم رادیدی،شخصی به توابلاغ شدیا کتبی به دستت دادند؟

حسن گلزاری: نه خیر، شفاهی اعلام شد!

دادستان:بعد آنگونه که شنیدم این حکم دوسال به ۱۲سال تغییر پیدا کرد؟

حسن گلزاری: درسته!

دادستان:این دفعه دلیل تغییرش چه بوده است وچرا اینگونه شد؟

حسن گلزاری:بعدازدوسال،من رابه اطاقی درقزل الحصاربردند وبه من گفتند:آیا زندانیانی درداخل بند هستند،برعلیه ما صحبت می کنند یا نه؟ من گفتم:نه ومن چیزی نشنیدم.با من کمی به تندی برخورد کردند ومن را به بند برگرداندند.بعد ازمدتی “فاتحی” که داستان کرج بود، به بندآمد وگفت که به شما۱۲سال حکم دادیم و بروتا آخرعمرت درزندان بمان،حکم ۱۲ساله ای که به من دادند،درآن اطاق تنها “رئیسی” بوده که الان رئیس جمهوروشخص “فاتحی” بوده است !

دادستان:بعد این حکم به هشت(۸) سال بدل شد، این به چه بستگی داشت؟

حسن گلزاری:من دوسال قبل ازآزادی درسال ۱۳۶۶،شخصی به اسم”سیاری”، که ازدادیارهای کرج بود، درزندان گوهردشت من راصدا زدوگفت:حکم زندان تو، به هشت(۸) سال بدل شده است. همین!

دادستان : ولی نگفتند که چرا این تغییرپیش آمد؟

حسن گلزاری: نه نگفتند!

دادستان:من آنگونه که متوجه شدم،شما خودتان ازمنطقه گوهردشت هستید،آیا این همان منطقه ای هست که زندان همان جا است؟

حسن گلزاری:دقیقا همان جا است!

دادستان:اینجورکه فهمیدم تودربهار۱۹۸۵برابر۱۳۶۴به گوهردشت آمدی؟ قبل ازآن درکدام زندان ها بودی؟

حسن گلزاری : من درزندان قزل الحصاربودم !

دادستان: یادتان هست درکدام بند ها بودید؟

حسن گلزاری: آری یادم است!آمدم گوهردشت،به مدت یکماه درانفرادی بودم.بعد ازمن پرسیدند؛می خواهی به جهاد بروی یا نه؟ من قبول نکردم. یک مقداراذیتم کردند ومرا زدند. بعد ازیکی یا دو روزآمدند ومرا به بندهشت(۸) بردند. وحدودا به چهار (۴)ماه دربند هشت (۸) ماند.بعد حول موضوع کوچک که مادروپدروخواهرکوچکم که به ملاقات من آمده بودند وآن اینکه من درکابین ملاقات راجع به اذیت وآزاروشکنجه های که درداخل بندصورت می گرفت به آنها گفتم.البته ماهیچ گاه درملاقات ازاین برخوردها نمی کردیم،ولی مطلبی را مادرم گفت ومن هم کنترلم راازدست دادم وبرایشان تعریف کردم.حول همین صحبت ها مادروپدروخواهرم را دستگیرکردندومن راهم به کرج بردند وپنج تا شش روزاذیتم کردندوحسابی زدنم،دوباره به انفرادی بردندوشش(۶) ماه در انفرادی بودم بعد ازانفرادی درآوردند ومن را به بند نه(۹) بردند.دقیق حضور ذهن ندارم،اواخرمن را به بند یک بردند وحدودا ده (۱۰) روز قبل ازاعدام ها، تعدادی ازما را ازبند یک صدا زدند وبا کتک زدن ما را به روبروی بند جهاد بردند.- دلیل کتک زدن هم این بود- که ما نمی خواستیم به روبروی بند جهاد برویم!بعدازبندجهاد فکرنکنم که ده(۱۰) روزی بیشترطول کشیده باشد که اعدام ها شروع شد!بعد ازروزدادگاه ام که مرا به “هیئت مرگ”بردند، ازآنجا من را مستقیم به بند انفرادی بردند و- حضورذهن ندارم- حدودا دوماه بودم.دوباره من را به بند دوبردند.بعدازآن چند بند فرعی عوض کردند به طوری که هی ازاینجا به آنجا می بردندتا بیستم(۲۰) شهریورمن داخل یک بند فرعی بودم که بعد از آنجا آزادم کردند.

حسن گلزاری:اجازه هست که من نکته ای به نقل ازوکیل مشاورم رااصلاح کنم؟ نکته اینکه؛اسم آن فردی که وکیلم”نیری” و”فاتحی” برد. شخص”نیری” درست است،اسم نفردوم “نادری” است نه “فاتحی”!     

دادستان:خوبحالابرگردیم،به بندهای زندان گوهردشت که شماآنجا هابودید!خوب ازآن بخش صحبت می کنیم که گفتی:حدودا ده(۱۰) روزقبل ازاعدام هاشروع بشود،ازجمله اسم توراخواندند.آن موقع خودت هم دربند یک بودی؟بعدازآن تو را به بندی که روبروی جهاد بود،بردند.یعنی وقتی که اعدام ها انجام می شد،تو آنجا بودی،درست است؟  

حسن گلزاری: درست است!

دادستان:یعنی وقتی که اعدام ها انجام می شد تودرآنجا بودی. درست است؟حالا چند اسم راکنترل می کنیم تا ببینم توآنها رامی شناسی یا نه!

حسن گلزاری: بفرمائید !

دادستان: احمد ابراهیمی ؟

حسن گلزاری: نخیر، یادم نمی اید!

دادستان: همایون کاویانی ؟

حسن گلزاری: اسمش یادم می اید ولی حضورذهن دقیق ندارم!

دادستان: نصرالله مرندی را می شناسی، درسته؟

حسن گلزاری: بله ، می شناسم !

دادستان: کجا با ایشان آشنا شدیدیا تماس برقرارکردد؟ آیااورا دیدید یا چی؟

حسن گلزاری: بله ، ما دربند یک با هم بودیم!

دادستان: اوهم یکی ازافرادی بوده که درون بند، روبروی جهاد بردند؟

حسن گلزاری: نه، من اسم دونفررافکر کنم که اشتباه گفتم.”ابوالحسن مرندی” را به روبروی بند جهاد بردند،”نصرالله مرندی” نبود!

دادستان:یادت نمی اید که “نصرالله مرندی” راکجا ددی وکجا با اوآشنا شدی؟

حسن گلزاری: چرا،من گفتم؛ که دربند یک با ایشان بودم .

دادستان:ببخشید، پس حواس من کمی پرت بود! خوب میرویم سرآن قسمت که خودت ازادانه هرچه که خواستی برایمان تعریف کن.خاصه که ما درباره دوران اعدام تا بعدش داریم صحبت می کنیم.ازآنجا شروع می کنیم وبه مروربه جلو می آییم!

حسن گلزاری: ما آنگاه که دربند یک بودیم، جنگ ایران وعراق تمام شد. ما را حدودا- حضور ذهن ندارم- چهل (۴۰) تا پنجاه(۵۰) نفری می شدیم، با کتک زدن به روبروی بند جهاد بردند. آنموقع روزنامه های خود جمهوری اسلامی رایک تادوتا را به ما می دادندویک تلویزیون هم داشتیم .آمدند اینها را جمع کردند. من خبرنداشتم که دارند اعدام می کنند وفکرمی کنیم بچه هایی با هم زندگی می کریم هم خبرنداشتیم که اعدام ها شروع شده است.اکثریت ما با این ذهنیت که مارا بعد ازجنگ آزادکننند،هست!ببینید الان سی وسه(۳۳) سال ازآن جریان گذشته،بعد آمدند حدودا بیست(۲۰) ما راصدازدند- مطمئن نیستم که گریدور بوده باشد-به درون اطاقی بردند.درواقع”حمیدعباسی” با سه تا چهارتا پاسداربودند که داخل بندآمدوماراصدا زد.پاسدارها اسامی شان “عادل”، “علی”، “تورج”بودند.- الان من حضورذهن ندارم- چهارتا پنج تا پاسداربا حمیدعباسی بودند. حمید عباسی اسامی حدودا بیست(۲۰) نفرمارا صدازد وبه آن اطاق بردند. که چیزی حدود یک تا دقیقه طول کشید که”فاتحی” دادیارکرج بود. دستش را به پشت گردن من انداخت ویک فحشی هم داد وگفت:« کثافت پا شو»،من رابه درون یک اطاقی بردوگفت:«چشم بندت را بردار»،وبعدباپنج(۵)تاشش(۶) تا آخوند و چند پاسدارمواجه شدم،که اسامی آنها راخدمت تان خواهم گفت.من از آخوند ها که آنها را می شناختم،شروع می کنم .    

دادستان: خیلی ممنون شروع کن!

حسن گلزاری:”ابراهیم رئیسی”دادستان کرج بود که دراساس حکم دوازده(۱۲) سال من رااوداده بود.” نیری”،”پورمحمدی”،”مقتدایی”،”شوشتری”بودکه او لباس شخصی تن اش بود.”نادری”بود که دادستان کرج ، درآنجا نشسته بود.بعد دوتا سه تا پاسدارهم بودد که من الان حضورذهن ندارم که اسامی شان را ببرم. شخص”فاتحی”که من را به اطاق آورد، خودش رفت. به من گفتند: بنشینم روی صندلی.چشم بندم رابرداشتم وروی صندلی نشستم.ازمن اسم من وپدرم را پرسیدند. سومین سئوالشان این بود که اتهام توچیست؟ من گفتم:« منافقین»، گفتند که باید این را بنویسی واضفه کنی که جمهوری اسلامی را هم قبول داری!من ال گفتم: نمی نویسم.انوقت”شوشتری”بلند شدوبه طرف من آمد.با خودکارمرتب روی دستم میزدوکاغذی هم با خودش آوردومدام اصرارمی کردکه باید بنویسی. چند تا چک وتوسری – که تقریبا بیست تا سی ثانیه – بیشترطول نکشید هم به من زد.من هم گفتم:من که کاری نکرده بودم. یک نشریه فروخته ویک اعلامیه پخش کرده بودم،شماالان هفت(۷)سال من رانگه داشتید.بعدازهفت(۷) سال من را آوردیدومی گویید؛ چیزی باید بنویسم،آخه برا ی چی من بایدبنویسم؟ “نیری” برگشت وروبه”شوشتری”کردوگفت:حاجی بیا بشین،می بینی که نمی نویسد!ولی “شوشتری”ول کن نبود.مدام خودکاررابه سرم میزد ومی گفت:باید بنویسی ، بنویسی وهی مدام اصرارمی کرد.واقعیتش من یک درصدبه این اوضاع و احوال شک کردم وبرام خیلی غیرمعمول بودومن دراین فاصله ی مدام اعتراض  می کردم.یکی ازآخوندها- که الان یادم نمی آدکی بود-گفت:«زبان سرخ،سرسبزرادهد برباد» راشنیدم ونهایتا من تصمیم گرفتم ونوشتم. دوباره به من گفتند:« چشم بند بزن»، من را به طبقه سوم انفرادی بردند. تا شش وهفت روزاول انفرادی ام،نمی دانستم دارند،اعدام کنند. بعدازشش وهفت روز، یکی ازافراد سلول بغلیم به من”مورس”زدوگفت:«دارند اعدام می کنند وچند روزی است که اعدام ها شروع شده است»،من راپاسداری به نام”عادل” به آن سلول انفرادی برد.”عادل”همسایه مادرم وپدرم درگوهردشت بودومن اورامی شناختم. ولی من نمی دانم به چه دلیلی من رابه آن سلول انفرادی برد- الان دارم می گویم – که چرا این را می گویم! دلیلم این است که دراین انفرادی یکی ازکرکره هاش کاملاخم بود ومن می توانستم بیرون راکاملا ببینم.- چون من درگوهردشت برزگ شده بودم – درخیابان سیزدهم (۱۳) گوهردشت، یک چرخ فلک بود.من هرشب آن چرخ فلک را می دید،که مردم برای تفریح میروند.-هرچند من مردم را ازدورنمی دیدم- درفاصله دویا سه کیلومتری من درانفرادی با آن چرخ فلک،داشتند هرشب داشتند،دهها نفررااعدام می کردند.هفتتاهشت روزبعد ازاینکه آن فرد – که من اورا نمی شناسم- به من”مورس”زد که دارند اعدام می کنند،من ازپائین سروصداهایی می شنیدم که مرتب صلوات می فرستادند و مرگ برمنافق می گفتند.بعدازاینکه دوستم ازطریق “مورس”گفت که دارند اعدام می کنند، من دقتم را بیشترکردم تا ببینم درحیاط چه خبراست؟ آن نرده ای که گفتم کمی خم بود، من خودم راازآنجا کمی بالامی گرفتم وگوشه ای ازحیاط را من می دیدم.درفاصله یکی ویک روزدرمیان کامیونی می آمد ازآن کامیون های یخچال دار،معمولاشب بودو- من دقیق نمی دیدم-درفاصله ده(۱۰) تایازده(۱۱) شب بود.بعد که اینها شعارمی دادند،صدا می آمد،انگارچیزی رابه داخل کامیون پرت می کنند.من هیچ موقع جنازه دوست هایم راندیدم ولی حدس می زنم همین جنازه هایی بود که اینها اعدام می کردندواین بچه هارا،شبها می آمدند وبرای دفن می بردند.تقریبا در آن مدت انفرادی- مطمئن نیستم- دویا سه بارمن را برای بازجویی بردند،با چشم بند بودم ولی صدای”لشکری”،”حمیدعباسی”، پاسدار “تورج” و”عادل” رامی شنیدم.ازمن همان سئوال های تکراری رامی کردند که باید یکی را معرفی کنی، کی ها برعلیه ما حرف میزدند.ازاین نوع سئوال ها،دو باره طبق معمول آن هفتتاهشت سالی که من درزندان بودم،ما رامیزدند ودوباره به داخل انفرادی،برمی گرداندند.تقریبا اواخرشهریوربود. من یک صدایی شنیدم که صدای “لشکری”بود.عین”حسن گلزاری” که زنده است.درب انفرادی را باز کردند و”لشکری”،”حمیدعباسی”ویک پاسداربه اسم”فرج”ویک پاسداردیگربه اسم”جواد”به درون آمدند.”لشکری”گفت: هیچ حرف دیگری نمی زنی ،فقط یک سئوال ما را جواب بده.« می آیی برویم مصاحبه تلویزیونی بکنی یا نه». من گفتم :«حاجی من نمی توانم جلوی تلویزیون صحبت کنم.»،حمید عباسی گفت: « چطورشما سخنران های خیلی خوبی هستید،چطورنمی توانی جلوی تلویزیون حرف بزنی»!بعد مثل همیشه یک سری زدن راشروع کردند.به من گفتند:« بنشین مثل آدم درست وحسابی فکرکن،ما دوباره به سراغت خواهیم آمد»بعد از چندروزدیگرآمدند ومن را برداشتند به بند دوبردند. بعددربنددوبود که من متوجه عمق جنایت شدم.دیدم صد ها تن ازبچه ها نیستند. می خواهید- بقیه را- ادامه بدهم ؟       

دادستان: آره؛ می تونید دنبال کنید!

حسن گلزاری:بعدازهفت تاهشت روز،دربنددو،تعداددوازده(۱۲)ازبچه های “عیاران”رابرای اعدام بردند.رهبرآنها “شیخ صفی الدین”بود.بعد ازآن مدتی که من دربند دو بودم.اینها چندین بارمارابرداشتند وبرای بازجویی بردند. یکی از مهمترین آنها، یک شب آمدند وبه همه بچه ها گفتند: چشم بند بزنید وما را به داخل یک سالن خیلی بزرگی بردند.درب را بازمی کردند ویکی ویکی بچه ها راصدامیزدند.مثلامی گفتند:فلانی بیاید.فکرکنم؛من درنوبت پنجاه(۵۰)یا شستمی (۶۰) نفربودم.همه ماتصورمان براین بود که ایندفعه ما را برای اعدام می برند. چیزی که خاطرم مانده،اینکه بچه ها می گفتند:«دیگه تمام کنیم وبگذاریم بریم».شروع کرده بودند،خیلی آرام دونفروسه نفربین خودشان شعرمی خواندند وسرودمی خواندندولی خیلی آرام!چون به احتمال زیاد فکرمی کردیم که این دفعه باید یک نفررا لُو بدهیم وبچه هاییکه هشت(۸) سال زندان بودند این کاررا به راحتی نمی کردند.نفرپنجاهمی(۵۰)یاشستمی (۶۰) من بیرون رفتم.من را به داخل اطاقی بردند.درآن اطاق چشم بند داشتم ونمی دیدم ولی صدا ها را می شنیدم .”لشکری”سئوال می کردوفقط یک سئوال می کردگفت:« فقط باید اسم یک نفررا بگویی که درداخل بند برعلیه ما صحبت می کرد یا الان می کند».من گفتم:«من کسی را نمی شناسم.»بیشترازیک دقیقه هم طول نکشید ومن را بیرون بردنددریک راه پله ای نگهداشتندوبعدازهفتتاهشت دقیقه سه یا چهارنفرراهمراه من آوردند.وبعدحمیدعباسی، پیراهنم را گرفت وگفت:« شما نجس هستید ونباید دست ما به شما بخوره»،بعد ما را به طبقه اول بردندو آرام و آرام به شما “آمفی تاتر”ی که یکی ودوماه قبل اعدام کرده بودند. من خود شخصا درآن لحظه فکر می کردم که دیگرآخرین لحظه است.شاید برای شما جنبه احساسی داشتت باشد ولی اجازه می خواهم که یک نکته ای راداخل پرانتربگویم.      

دادستان:بفرمائید!

حسن گلزاری:من درآن لحظه یاد مادرم افتادم که بعدازهفت(۷) سال باید، بیاید جنازه ام را ببرد. منتهی آن لحظه،لحظات خطرناکی است که ممکنه آدم خیانت بکنه،من سری تصویرمادرمراازذهنم بیرون بردم وفکرکردم که به خاطرآرمان هام، که به خاطرنجات میلیون ها انسان، من درزندانم.به خاطرمیلیون ها انسانی که دراین دنیا دررنج وعذاب هستندوتوانستم یک انرژی جدیدپیدا کردم وفکرمی کردم که دوتاسه دقیقه دیگربایداعدام بشوم.حمیدعباسی که داشت آن سه یا چهارنفررابه سمت آمفی تاترمی برد،من یکباره همه آن پنجاه وشصت نفری که قبل ازمن برده بودند راشنیدم.یکی ازبچه ها که من قبلا یادم رفته بود به وکیلم بگویم.اسمش”مجید شمس”بود.من با”مجید”خیلی رفیق بودیم.برگشت وازآن دوراززیرچشم بند،اورامی دیدم. حمیدعباسی آن لحظه به طرفش رفت، و ریختند روی سرش وحدودهفت تا هشت دقیقه اورا میزدند. ما آنجا تا نزدیک هایی صبح ایستادیم وبقیه بچه هاراهمینجوری می آوردند.بعد طبق معمول آن هفت وهشت سال دوباره مارازدندومارابرداشتندوبه داخل بندبردند.یک مورددیگررا بگویم. اجازه است.!

دادستان:خیلی ممنون ازاین توضیحات وسیرماجرا،حالامن چند تا سئوال کنترلی ازشما دارم.من می خواهم به این اتفاقی که تعریف کردید که چهل وپنجاه نفرآدم راازبند یک می برند. شما تعریف کردید که جنگ تمام شده بودواینکه شما را کتک تان زدند وبه بخش روبروی جهادبردند.

حسن گلزاری:کاملا درست است!

دادستان:شمامی توانید به من بگویید که این بند جهاد،چگونه بخشی ودرکجای زندان قرارداشته است؟

حسن گلزاری:بندجهاد،جایی بود که بچه ها به آنجا می رفتند وکارمی کردند و یک سالنی بود ودربیرون آن سه طبقه ای بود که ما درآن زندگی می کردیم.من هیچ وقت داخل جهاد نرفتم و نمی دانم داخلش چی بود۱

دادستان:وقتی می گوئید؛ بیرون این سه طبقه بود،منظورتان چی است؟

حسن گلزاری:یک حیاط ویک محوطه بسیاروسیعی درزندان گوهردشت بودو یک بخشش به نام سالن جهاد معروف بود.مثلا من که مدت ها دربند هشت بودم.بچه ها به ما می گفتند،آن سالنی که آنطرف است،آن بند جهاد است. داخل بند جهاد یک سری اززندانیانی بودند که زیرشکنجه آنها راخرد می کردندومی براندند وبه بند جهاد می بردند.اصلاحا بچه هایی که سرموضع بودند به بند جهاد نمی رفتند،مگراینکه آها را با کتک می بردند، ولی ما را با کتک به درون بند جهاد نبردندبلکه روبروی بند جهاد بردند!

دادستان:حالااین بخش که شمارابردند که روبروی بند جهاد است،آیا درطبقه همکف است یا طبقه دیگری است؟

حسن گلزاری:طبقه همکف است !

دادستان:حالاما کمی جلوتر مرویم و به آن اتفاقی که شما فکرمی کنید دهم(۱۰) مرداد بوده است!شما می توانیداین را تعریف کنید، این آدم هایی که می آمدند چه جوری بودند و کی ها بودند؟

حسن گلزاری:کدام آدم ها،آنهایی که ازبند یک به روبروی بندجهاد بردند یا از روبروی بند جهاد به سوی اعدام بردند،کدام شان راتوضیح بدهم؟

دادستان:ببینید شما گفتید: که حمیدعباسی با سه تاچهارپاسدارمی آیند

حسن گلزاری:بله ، آن روبری بند جهاد بود که ما را برای اطاق اعدام بردند.

دادستان:خوب ببینم که من درست فهمیدم، شما آن موقع جزء یکی ازاین گروه بیست نفری هستید که شما را روبروی بند جهاد بردند. درسته؟

حسن گلزاری:بله ، درست است.

 دادستان: خاطرتان می اید که این چه موقعی از روز بود؟

حسن گلزاری:بین دوازده (۱۲) تا سیزده (۱۳) بود!

دادستان:ممکنه که کمی درباره آمدن حمید عباسی درسلول تان توضیح بدهید؟

حسن گلزاری:بله،حمیدعباسی باچهارتا پنج تا پاسداربه داخل بندآمدندوخود عباسی آن لیست بیست نفره را خواند.منتهی من حدودا نفرچهارم تا پنجم بودند که مرا صدا زد. دم درب که رفتم گفت: چشم بند خودت را بزن وبیرون برو!

 دادستان :حالا این حمید عباسی به بند شما می آید، شما کجای بند هستید که می توانید ایشان را ببینید؟ این را برای توضیح بدهید.

 حسن گلزاری: درب رابازمی کردند وبه داخل بند می آمدند وجلوی درب داخل سالن ایستاد. بعد گفت:همه جمع گردند بعد تک به تک بچه ها راصدا می زدو می گفت:چشم بند بزن وبیرون برو وپاسداردستت را می گرفت وبیرون می برد.او لیستی در دستش بود وازروی لیست نام ها را می خواند. دوباره بیست نفری را پشت سرما آوردند.

دادستان:آیا این بند روبروی جهاد،خود یک سالن بزرگ است یا به اطاق های دیگری تقسیم شده است؟

حسن گلزاری:نه داخلش اطاق واطاق بود ولی یک سالن بزرگی هم داشت. بچه هاراازبند های مختلف به آنجا آورده بودند وما شش تاهفت روزبیشترآنجا نبودیم. بعدش هم ما را بردند وبعدهم اعدام ها شروع شد!

دادستان:حالادرتاریخ دهم مرداد،شمابه خاطرداریدکه چند نفردربخش شما بودند؟

حسن گلزاری:الان حضورذهن ندارم.شاید حدود ۱۵۰نفرمی شدیم!

دادستان :خوب الان این گروه بیست نفری که شما هم جزء آنها هستید.آیا شما این افراد رامی شناختید؟یعنی با آنها آشنایی داشتید.اهل کجا هستند.اسامی شان و مشخصات شان چیست؟

حسن گلزاری:بله، من هفت سال با تعداد زیادی از آنها زندگی کرده بودم .

دادستان :خوب درمورد اعضاء این گروه ، شما چی ها می دانستید؟

حسن گلزاری:خوب چون اتهامم مجاهدین بود، من با بچه های مجاهدین زندگی می کردم . چند تا ازبچه های چپ هم با ما بودند.

دادستان :شما می گوئید که هفت سال با هم بودیم.آیاشما تمام مدت هفت سال،تمام بیست نفربا هم بودید؟                                                                                                                                                                                       

حسن گلزاری: نه با همه شان نه ، با یک تعدادی. چون بچه های کرج بودند.آن بیست نفربیشتربچه های زندان کرج بودندکه من هفت سال،بابیشترشان پنج سال، شش سال وهفت سال می شناسم!

دادستان:ایا می دانید برای این گروه چه اتفاقی افتاد؟

حسن گلزاری:من به انفرادی رفتم ونمی دانستم چه بلایی سربچه هاآمده است.بعد ازاینکه ازانفرادی درآمدیم.شنیدیم که بچه هارااعدام کردند.نه اینکه همه آن تعدادی رااعدام کردند وتعدادی هم زنده ماندند!

دادستان:حول این بیست نفربفرمائید؛کی ها اعدام شدند وکی ها زنده هستند؟

حسن گلزاری:اول من آنهایی که ماندند- دقیق می دانم- بگویم کی هاهستند. “انوشیروان رستم پور”،”کمال”زنده ماند- متاسفانه فامیلی اش یادم نیست-،”احمد جعفری”زنده ماند،”حسن فرمانی”زنده ماند،”ابوالحسن مرندی”هم زنده ماندوبچه هایی که اعدام شدند.”علی شاکری”،”محمد فرمانی”اعدام شد.”موسی کریم خواه”اعدام شد.”مهران صمد زاده”اعدام شد.”محمود نوروزی:اعدام شد.”

رئیس دادگاه:من قبلاهم گفتم؛به ظاهراینگونه به نظرمی آیدکه ایشان نشستند وازروی لیستی اسامی رامی خواندیا چیزی را نگاه می کند وازروی آن می خواند. به چشم اینگونه می آید!

حسن گلزاری: نه / نه . پلیس اینجا هست ومی توانید ازاوبپرسید! من آن اسامی راکه دارم می گویم، می نویسم!از روی ذهنم می گویم ومی نویسم.اگرایراد دارد، می توانم ننویسم.

رئیس دادگاه:.ببینید وکیل آقای نوری می گوید:شما وقتی حرف میزنید،احساس ما این است که شما به کاغذی نگاه می کنیدواسامی را می خوانید.ولی من برآنم: که باید به وکیل وشاکی اعتماد کرد.وکیل نوری به ظاهرحدس می زند که سند نشد!برای من یک کاغذ سفید آوردند . ببینید!!

رئیس دادگاه:ما باید به همین حد رضایت بدهیم.آن شخصی که آنجا است،بگوید: که این ادعا ها درست است.همین هم کافی است وقضیه حل است! رئیس دانا از ناظردادگاه کانادا پرسید: می توانی برای ما بگویید که ایشان ازروی چیزی می خواند؟ اوپاسخ داد نه، ولی تنها یادداشت می کند.

رئیس دادگاه:توضیح داد؛خیلی ممنون.مابا شاکی اعتماد داریم ولی چون دیگرانی اعتراض کردند،مامجبورشدیم که بپرسیم.همین حد کافی است ولطفاادامه بدهید!

دادستان:داشتی ازلیست بیست نفره ای که اعدام شدند می گفتی،ادامه بدهید!

حسن گلزاری:حدودا”علی شاکری”،”محمدفرمانی”،”موسی کریم خواه”، “مهران صمدزاد”،”محمود نوروزی”،”مهران بیغم”،”احمد نعلبندی”،خیلی از این اسامی که گفتم،بچه های کرج بودند که من شش وتاهفت سال بااینها زندگی کردم.وقتی چهارمین یاپنجمین نفر،من راصدازدند.بعد که مارا بردند به آن سالن بردندوبعد به “اطاق مرگ”بردند.من درآن اطاق این ها زیرچشم بنددیدم.چون جابجایی ما قبل ازاعدام ها،فاصله اش همه اش هفت وتا هشت روزقبل ازاعدام ها بود، برای همین ممکنه من یک یا دواسم رااشتباه کنم. من حضور ذهن دقیق ندارم.برای من بعد ازسی وسه(۳۳) سال داره اتفاق می افته، ممکنه تاریخش دقیق نباشد.منتهی صد درصد این بچه ها اعدام شدند. من بعداز آزادی سراغ بعضی از خانواده رفتم و انها را دیدم. 

دادستان:از”محمدفرمانی”برای دادگاه می گویم؛که بدانند،اسمش کجاست ؟ در لیست(E) صفحه۱۱۰آمده است.توگفتی که حمید عباسی به درون بند آمدو از روی لیستی که داشت به خواندن اسامی پرداخت واین راگفتی که زیاد هم مطمئن نیستی که تاریخ اش دقیق باشد ولی گفتی که دهم(۱۰)مرداد بود.سئوال من این است،درآن تاریخ توچه آشنایی با حمید عباسی داشتی وچقدراورا می شناختی؟

حسن گلزاری:حمید عباسی را من صد ها باردرزندان گوهردشت دیده بودم.

دادستان:منظورت چی است،چه جوری اورا صد ها باردیدی؟

حسن گلزاری:ازآخرشروع کنم!

دادستان:نه، وقتی که می گویی بیشترازصدها باراورا دیدی، به ما بگو، که کجا ها دیدی؟مثلاهرچند وقت یکباردیدی؟ که این همه باردیدی؟

حسن گلزاری:من چهارسالی که دربندهای مختلف گوهردشت بودم. دربند هشت،دربند نه،دربند یک وشش ماهی که درانفرادی بودم.بعدازلشکری ناصریان که نفرات رده اول زندان گوهردشت بودند.نفربعدی همیشه حمید عباسی بود که به پاسداران دستورمی دادند که چکاربکنند وچکارنکنند. رده سازمانی اش رامن مطلقا نمی دانم،نحوه برخوردی که باپاسداران ودیگر ماموران می کرد،فکرمی کنم که نفردوم زندان گوهردشت بود.

بعنوان مثال؛ماوقتی غذای دستجمعی می خوردیم،ماوسط بند سفره می انداخیتم، این طرف وآنطرف سفره صدها نفرمی نشستیم وباهم غذا می خوردیم.بارها و بارهاحمیدعباسی باچندتاپاسداربه داخل بندآمدند.می پرسید؛امروزمسئولین غذایی شماکی ها هستند؟چون مادرزندان تقسیم آدم ها می کردیم.می گفتیم ده روزفلانی هاوده روزفلانی ها…،نوری صدا می زدوآنها رابیرون می بردندوبه شدت کتک می زدندوبه بندبرمی گرداندند.می گفتند:حق غذای دستجمعی خوردن نداریدوباید تک تک بنشینید وغذا بخورید. !

دادستان:دررابطه با شناختت ازحمید عباسی،یک مثال ازجمع شدن وغذا خوردن تان زدید.خوب ادامه بدهید.

حسن گلزاری:خوب همه اینها به دستورحمیدعباسی رخ می داد. برمی داشتند سفره غذاراپرت می کردندوغذا را پخش می کردند وباکابل میزدند.باروبارهااین صحنه هادیده شدند.

دادستان:خوب فهمیدم.توگفتی که درجه وسمت حمید عباسی را نمی دانستی.آیا موقعیت ناصریان ولشکری را می دانستی ، آنها چه کاره بودند؟

حسن گلزاری:ببینید آنها که به ما نمی گفتند،ما توی خودمان می نشستیم . ناصریان رئیس زندانه، بعد لشکریانه وبعدی هم حمید عباسی است. ولی آنها من یادم نمی آید که بیاید بگوید: من رئیس زندانم !

دادستان:خوب حالامیرویم حول آن صحنه مرگ که تورابردندپیش”هیئت مرگ”ونزداین آخوندها هستی.توگفتی؛که یک پروسه درونی درتوبود که برای خودت حلاجی می کردی ،بعد تصمیم گرفتی که امضاء بکنی .

حسن گلزاری: بله، درسته !

دادستان:آیا یادت می آید که چه نوشتی؟

حسن گلزاری:آره یادم می آید!

دادستان: می توانی توضیح بدهی؟

حسن گلزاری:گفتم که “منافقین”رامحکوم می کنم وبعددوباره”شوشتری” شروع به زدن من کرد.گفت:این کافی نیست،باید بنویسی که جمهوری اسلامی را قبول دارم!من تلاش دارم که ننویسم.چرا باید بنویسم؟ من کاری به کسی ندارم . یکی از این آخوند ها گفت: ؟«زبان سرخ ، سر سبز دهد بر باد »، که بعد من قبول کردم وآنرا هم نوشتم !

دادستان:این کاررا کجا انجام می دهید،همانجایی که  این آخوند ها نشسته اند ؟

دادستان:حالا کمی جلوتر، آنهم در دل اظهارات شما می رویم،شما را به انفرادی می برند وتومی توانی ازدل کر کره هایی که کمی خم شده اند، می توانی بیرون را ببینی!

حسن گلزاری:یکی از کرکره ها اینجوری شده بود.

دادستان:حالامن یک مطلب رامی خواهم کنترل کنم،اگرمن درست متوجه شده باشم.گفتی ازفاصله دوتا سه کیلومتری یک چرخ فلک را می توانستی ببینی. بعد من اینجوری فهمیدم که گفتی آنجا یعنی جائیکه چرخ فلک است، داشتند دهها نفراعدام می شدند؟

حسن گلزاری:نه ، نه ، نه !

دادستان: خوب توضیح واضح تر بدهید!

حسن گلزاری:ببینید چرخ فلک دو تا سه کیلومتری بود.اون بیرون زندان و داخل یک پارکی بود. آن کامیون هاییکه شب می آمدند، جنازه ها را می بردند، پای دیوارآن ساختمان بودند که من درانفرادی آن بودم.

دادستان:توازکجا می دانید که هرشب دهها نفراعدام می شدند؟

حسن گلزاری:هریکی ودو روزدرمیان ،آن کامیون یخچال دارمی آمد، و من طبقه سوم بودم وهفت تا هشت متربا این کامیون فاصله داشتم. من ته کامیون را نمی دیدم بلکه سرکامیون را می دیدم. اینها هرچند دقیقه یکبار صلوات می فرستادند وجسمی را درون کامیون می انداختند و”مرگ برمنافق” می گفتند. بعد یک صدایی می آمد. من جنازه را ندیدم.بعد ها این رافهمیدم که اینها هرروزه ، اعدام می کردند،حدس وگمانم اینکه این جنازه بچه ها بوده است.

دادستان:فهمیدم .ادامه می دهیم.خوب حالا ازپیش این ملاها برگشتی وتورا به سلول انفرادی بردند.

حسن گلزاری:من یک نکته ای را بگویم:من آن مثال چرخ فلک را که به شما گفتم. منظورم مقایسه زندگی بود با این جنایتی که دراین پائین داشت صورت می گرفت.

دادستان: گفتی وقتی دراین سلول انفرادی بودی، دوتا سه بارتورا برای بازجویی بردند.بعد اسامی آدم های مشخصی راهم آوردی که درزندان کارمی کردند و آنهاهم همان سئوال ها را ازتوپرسیدند.حالاکه به آن فکر می کنی،اولین باری که آمدند وتورا برای این نوع بازجویی ها بردند،کی بود؟

حسن گلزاری:بعد ازاینکه به انفردای آوردند ،حدودا دوازده(۱۲)یا سیزده(۱۳) روزبعدش بود.منتهی من دیگرآن موقع می دانستم که دارند اعدام می کنند.یکبار دیگر- الان واقعا من حضورذهن ندارم – چند روزبعدش بود.

دادستان:اولین بارش،کی ها بودند،کی ها مشارکت داشتند،چه سئوال هایی کردند. چه جوری این کارراانجام دادند،چه یادت می آید؟

حسن گلزاری:همه این موارد، من باچشم بند بودم – واقعا الان یادم نیست- یکی ازپاسدارهاآمد وازپشت دریچه انفرادی به من گفت:«چشم بند بزن»،بعددرهمان طبقه، من را به اطاقی برد.آنجا من را به روی صندلی روبه دیوارنشاندند.بعد صدای لشکری یا حمیدعباسی- من الان حضورذهن ندارم- گفت:چشم بندت را یه کم بالا بزن،بعد یک خودکاردستم داد ویک کاغذ هم بودوبعدگفت:هرچه اسم که برعلیه ما حرف میزنند وتوبلد هستی، بنویس. فقط همین . نزدیک ده(۱۰) تا پانزده(۱۵) دقیقه من آنجا بودم وطبق معمول همیشه میزدند، دیگرچه بگویم.مثل همیشه،چک زدند،مشت زدند وفحش دادند وبعد ازده دقیقه به انفرادی بردند!

دادستان:آنگونه که من متوجه شدم،حافظه توبرای انتقال این اتفاقات اخیر،خیلی اشکارنیست که چه جوری بوده است؟!

حسن گلزاری: نه، چون درانفرادی بودم، متاسفانه آره هیمنطوراست !

دادستان:خوب یک بارش راکه تعریف کردی،گفتی که درشهریورماه بوده است.صبر کن تا بگویم که توچه گفتی؟ توگفتی:لشکری سراغت آمد وگفت : هنوزتوزنده ای؟!

حسن گلزاری: آره ، آن آخرهای شهریوربود.

دادستان:آن را هم به حساب همان دوتا سه باری که تورا برای بازجویی بردند باید شمرد یا اینکه دو تا سه باردیگربازبردنت؟

حسن گلزاری:نه ، نه ، با آن سه باربود!

دادستان: خوب حالابرگردیم برویم،غیرازدودفعه ای که تورا برای بازجویی به سلول انفرادی بردند.یادت می آیدکه ازکارمندان آنجاچه کسانی دراین بازجویی ها دخیل بودند ومشارکت داشند؟

حسن گلزاری:به مانندهمیشه لشکری وحمیدعباسی که نفراول ودوم بودندولی ناصریان با من هیچ موقع برخورد نداشت.سه تا چهارنفرپاسداربودند ازقبیل: “علی”،”تورج”،”عادل” بودند.

دادستان:تو گفتی که دوبارحمیدعباسی ولشکری دربازجویی ها دخیل بودند.یادت می آید که اشتراک عمل آنها چه بود،عباسی چه کارکرد ولشکری چه کارکرد؟

حسن گلزاری:درداخل اطاق که بودم،یادم است که یکبارلشکری ازمن سئوال و جواب کرد.اومی گفت:کسانیکه برعلیه ما حرف میزنند ، باید اسامی شان را بنویسی،ولی باردوم هردو(عباسی ولشکری) باهم بودند.همین سئوالات؛توباید بنویسی- این همه سال درزندان بودی- دراین بند بودی درآن بندبودی- یعنی هیچکس برعلیه ما حرف نمی زند؟!

دادستان:دردفعه دوم که الان گفتی،یعنی هردونفرشان درسئوال وجواب هاازتو، دخیل بودند؟

حسن گلزاری: کاملا درسته!

دادستان:خوب حالامیرویم روی این آخرین مورد یعنی شهریورماه.تودرسلول انفرادی هستی.دوپاسداری که به نزدت می آیند یکی”تورج”است ودیگری”جواد “است!

حسن گلزاری: نه “فرج”،”تورج”و”جواد”، من نمی دانم وحضورذهن ندارم.

دادستان:یعنی این دونفرمی آیند توراازسلول انفرادی بیرون بیاورندیاحمید عباسی هم همراه آنها است؟!

حسن گلزاری:حمیدعباسی- لشکری وآن دوپاسداراسم شان یادم است وبقیه را مطمئن نیستم ولی سه تاچهارپاسداردیگرهم بودند!

دادستان:یعنی می گویی همه باهم آمدند، حمید عباسی- لشکری ودوتاسه پاسدار؟

حسن گلزاری: دقیقا همین ها بودند!

دادستان:وقتی اینهاواردسلول ات می شوند،آیا توچشم بندداری یاچه جوری است؟

حسن گلزاری:نه ، نه ،آن دفعه چشم بند نداشتم،درب رابازکردند وواردشدند.

دادستان:توگفتی که لشکری گفته است؛ که من جواب یک سئوال رامی خواهم؟ این مکالمه دردرون سلول ات است یا توراجای دیگری بردند؟

حسن گلزاری: درداخل سلولم صورت گرفت‍!

دادستان:بعد گفتی که کتک ات زدند؟

حسن گلزاری:بله!

دادستان:آیا می دانی که چه کسانی تورا کتک زدند؟

حسن گلزاری:یادم نیست.همه شان میزدند. به زمین انداختند ومیزدند ومیزدند!

دادستان: گفتی؛بعدازچند روزتورا به بند دوبردند.آنجا است که متوجه می گردی که صدها تن ازبچه ها نیستند؟

حسن گلزاری:کاملا درست است!

دادستان:می خواهم کنترل کنم، توقبلا دربند دوبودی؟

حسن گلزاری:نخیر!

دادستان:بازگفتی؛ درزمانیکه دربند دوبودی، بازهم چند بارتورابرای بازجویی بردند؟

حسن گلزاری:چند بار؟یکبارکه همان شب،تک به تک بچه ها رابردندو گفتند:اسم یک نفررابگو.بعدمن می خواستم، ادامه بدهم که شما موضوع دیگری را پیش کشیدید. می خواهید من ادامه بدهم .

دادستان:نه،من سئوال می پرسم؛آن دفعه دومی که هنوزنگفتی،ازلحاظ زمانی کی است؟

حسن گلزاری:مارابعدا به فرعی بردند.فکرکنم دوتا سه ماه بعد ازشهریورباشد.

دادستان:یادت می آید که ازکارمندان آنجا،چه کسانی دراین بازجویی مشارکت داشتند؟

حسن گلزاری: بله ، بله!

دادستان:چه کسانی بودند؟

حسن گلزاری:لشکری وهمین حمیدعباسی بود.یک جوادهم بود – الان یادم آمد -، آن اسمی که بردید “جواد”بود.عادل وعلی هم بودند.ولی – من جزئیاتش یادم نیست- که هردفعه کدام یک ازاینها بودند ولی همیشه روسای اینها لشکری وتورج بودند.اجازه بدهید که من یکی ازاینها را بگویم:چون ازنظرمن خیلی مهم است.یک روزآمدندوحدودسی(۳۰) تا چهل(۴۰) نفرما را صدا زدند.

دادستان:اول بگودرچه زمانی است؟

حسن گلزاری:سه یا چهارماه بعد ازاعدام ها!

دادستان:حالا اگرمی خواهی بگویی، خیلی مختصربگو!

حسن گلزاری: اکی کوتاه می گویم : سی(۳۰) تا چهل(۴۰) نفرمارا صدا زدندو به اطاقی بردند.چشم بند داشتیم.ما آنجا ایستادیم واحساس کردیم که بوی گازبه اطاق می آید. یکی ازبچه به اسم”مصطفی”، چون درایران است من – فامیلش رانمی گویم – ،ممکن است برایش خطرباشد.من به “مصطفی”گفتم؛ می خواهند با گازما راخفه کنند؟ خیلی لحظه ی غم انگیزی بود.”مصطفی” به من گفت: می دانی چکارکنیم .نفس عمیقی بکشیم واینجوری بمیریم،بهتراست.نیم ساعتی ما را آنجا نگه داشتند ودوباره به داخل بند برگرداندند. همین!

دادستان:می دانم ومی دانم که اتفاقات زیادی درطی این سال ها که درزندان بودی،برایت افتاده است،ولی ما متاسفانه نه امکانات ونه وقتش داریم که تمام آنها را مرورکنیم.حالایک سری سئوالات درباره این دوستت “مجید شمس” دارم. این همان اتفاقی است که شما را یکی و یکی به بیرون می آورند؟

حسن گلزاری:بله!

دادستان: حالامی دانید، زمان این رخداد کی بود؟

حسن گلزاری: حدودا یک ماه ونیم یا دوماه بعد ازشهریور!

دادستان:بعد گفتید شما را به یک سالن بزرگی بردند؟

حسن گلزاری: بله!

دادستان:شما قبلا دراین سالن قبلا بودند یا می دانستید چه سالنی است که شما را بردند؟

حسن گلزاری:نه من درآنجا نبودم!

دادستان:بعد شما گفتید که چشم بند داشتید،علیرغم اینکه چشم بند داشتید،می دانستید که شخص لشکری است که سئوالات راازشما می پرسد.

حسن گلزاری:بله ، صدای او را می شناختم !

دادستان: شما می توانید برای من توضیح بدهید که چه چیزی دراین صدا شاخص است که شما می گوئید؛ این صدا، صدای لشکری است ؟

حسن گلزاری:کسی که چهارسال یک صدارامی شنود،نمی تواند تشخیص بدهد؟ ما چهارسال با اینها بودیم وصدایشان راهرروز، دوروزدرمیان وسه روزدر میان میشنیدیم.اینها می آمدند ومی رفتند .صدایشان را می شنیدیم.

دادستان:شما گفتید؛که حمید عباسی هم آنجاست وپیراهن شما را می گیرد!

حسن گلزاری: آری اوپیرهنم را گرفت وگفت؛ بیا ،شما “نجس”هستید!

دادستان:این عین همان سئوال قبلی است.شما ازکجا می دانید که این آقایی که لباس شما را می کشید، اوحمیدعباسی است؟

حسن گلزاری:من قبلاهم گفتم؛ما یک نخی را درچشم بند مان می کشیدیم ومی توانستیم بیرون را تا حدی ببینیم!

رئیس دادگاه:تذکرمی دهد که لطفاازخودتان حرکت کنید.اینکه ما اینطوری می کردیم … از آن بگذریم. آن کاری که خودتان کردیدرا توضیح دهید. ما می خواهیم که شخص شما چه کردید.کاری به کاردیگران نداریم!!

حسن گلزاری: شخص من صدای لشکری را شنیدم و شخص من ازچشم بند که نخ اش راکشیده بودم، حمید عباسی را دیدم .

دادستان:بعد گفتید؛ که شما را به یک طبقه یک می برند.بعد شما را به آمفی تاتری که اعدام ها انجام شده بود

حسن گلزاری:به آن سمت داشتند می بردند.من سعی داشتم. داخل آمفی تاتر نبردند.به آن سمت داشتند می بردند.

دادستان:حالاکه شما را به آن سمت می برند. آیا می دانی که پیشترها درآنجا اعدام انجام شده است ؟

حسن گلزاری: بله، تمام بچه ها زندان می دانستند، باها همه شنیده بودند.

دادستان:شما چه شکلی مطلع شده بودید؟

حسن گلزاری: من همان روزاول که ازانفرادی به بند رفتم، بچه هایی که زنده مانده بودند انها رادربند دیدم.اولین کسی را که به من گفتند، یادم است “داود حیدری”هست که اعدام شد. من که رابطه صمیمی طی این هفت(۷) سال با داوود حیدری داشتم. بعد به اطاقی رفتم که “هوشنگ رحیمی”،”عباس رحیمی”،دوتاداداش هادرآنجا بودند.این هارامن ازقدیم پنج وشش سال پیش اززندان قزل الحصارمی شناختم.فضا، فضای خوبی نبود وهمه اش گریه وزاری بود.یادمان می افتاد وکنترل مان را ازدست می دادیم.

دادستان: خوب شما الان این کاغذ رانوشتید وبه انفرادی آمدید.آنموقع شما مطلع شده بودید که اشخاصی را که شما می شناختید، اعدام شدند؟

حسن گلزاری: نه، نه ! من درانفرادی بودم چیزی نمی دانستم . یعنی نمی دانستم کی ها اعدام شدند.می دانستم دارنداعدام می کنند ولی نمی دانستم کی ها هستند.

دادستان:خب حالا این دو،سه باری که درانفرادی هستید،شما رابرای بازجویی می بردند،آن وقت، آیا این فکربه شما دست داد که من راهم اعدامم بکنند؟

حسن گلزاری:اصلا وقتی دوستم “مورس”زد وگفت؛ دارند اعدام می کنند،بعد شب ها هم آن کامیون می آمد وآن سروصدا که شرح دادم، من مطمئن شدم که دارند اعدام می کنند. منتهی من دوشرط را برایم گذاشته بودند قبول نکنم:یکی مصاحبه تلویزیونی ودومی هم آدم فروشی!آنجائیکه روی کاغذ نوشتم؛ منافقین را محکوم می کنم وجمهوری اسلامی راقبول دارم،گفتم؛ آسیب این عمل به خودم میرسد

دادستان:بحث من اینه که وقتی شما درسلول انفرادی بودی،این وحشت را داشتید که مرگ درکمین شما است؟

حسن گلزاری:صددرصد ولی با خودم گفتم؛ای خدامن که توراقبول ندارم،ولی آن دنیا اگربیام وتوباشی،اول یقه تورامی گیرم و درآن دنیاهم دشمنت خواهم بود. کاملا آماده بودم، خیلی غم انگیزه ولی آره!

دادستان:برای حسن ختام قضیه یک سئوال،کنترلی دارم؛ حول موضوع این آقای”مجید شمس”،موضوعی که ایشان قاطی آن بودند،شما این بحث را کردید که درفاصله چند دقیقه،چندین نفرایشان رامورد ضرب وشتم قراردادند.شما می توانید بگویید، این چند نفرضارب،کی ها هستند؟ 

حسن گلزاری:حمید عباسی، تورج وجوادبودند. حمید عباسی دقیقا یادم است . چون پیراهنم راگرفت وگفت:نجسی . به تودست نمی زنم ،بیا!

دادستان:حالاحمیدعباسی با “مجید شمس”چکارمی کند؟

حسن گلزاری:انداخته بودند زمین وداشتند اورامی زدند.باکابل می زدند،لگد می زدند.زدن،چه جوری می زدند؟ آنهم “داعشی”مثل جمهوری اسلامی!

دادستان: خوب، حالا روی این واقعه بایستیم، شما آنرا دیدید؟

حسن گلزاری:بله!

دادستان:آن وقت چشم بند داشتید؟گواینکه این پرسش؛ تکرارومکررات می شه، شما چه جوری می تونستی،اززیرچشم بندت،تمام این  صحنه ها را ببینی؟

حسن گلزاری:من جزء آن چهارنفربودم،حمید عباسی چون من را گرفته بود ومی کشید.وقتی”مجید شمس”گفت:«حسن نترس،اعدام نیست».حالا من نمی دانم،مجید شاهد حواسش به این حمید عباسی بنود ، شاید این حرف را نمی گفت.چون بعدها من هیچ وقت” مجید شمس”راندیدم ولی می دانم زنده است و اعدام نشد!حمید عباسی من راول کردوبه طرف”مجید”رفت. من این صحنه را اززیرچشم بند،آن نخی را که کشیده بودم،می دیدم .  

دادستان:حالا می توانی فاصله بین خودت واین صحنه ضرب وشتم را،بگوی؟

حسن گلزاری:این فصله، بین شش تا هفت متر!

دادستان: بعد گفتید که حتی خود شماهم کتک خوردید!

حسن گلزاری:نه، من را آنجا کتک نزدند.

دادستان جلسه امروزهمین جا کافی است وفردا عصری ادامه خواهیم داد .

بر پایه‌ی یادداشت‌های پیشینم برآنم:

دادخواهی همین است! هم صدا شدن با مادران، پدران، همسران و فرزندان همه‌ی ایرانیان خفته در خاوران‌های ایران، بدون گره زدن نامِ مبارزان با وام خواهی حقوق بشری اتحادیه‌ی اروپا که نماینده‌اش در جریان مضحکه‌ی نشست قاضی مرگ ابراهیم رئیسی برتخت قوه‌ی اجرایی مهمان این جانی و حاکمیت جنایتکار بوده‌اند .

باری کارما از امروز با دادگاه و محاکمه حمید نوری در استکهلم تازه آغاز شده است، پژواک صدای دادخواهی همه‌ی مردمان رنج کشیده و داغدار، به وسعت ایران باشیم

بیست وپنجمین جلسه دادگاه حمید نوری با جملاتی ازبیان تشکرآمیزقاضی دادگاه نوری ازحسن گلزاری و دستگاه قضایی کانادا،درروزدوشنبه۰۴ سپتامبر۲۰۲۱برابر۱۲مهربا شهادت حسن گلزاری،با حسن گلزاری اززندانیان سیاسی سابق وهوادارپیشین سازمان مجاهدین برای فرداسه شنبه پی گرفته خواهدشد.

تا یادداشتی دیگر …

 

     امیرجواهری لنگرودی

amir_772@hotmail.com

لینک یادداشت های دادگاه حمید نوری دراستکهلم :

https://drive.google.com/drive/folders/1l_-DDPT0OmT6arD5agxkUrtLQkrNET6r?usp=sharing

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)