در یکی از غروب های غمگین زندان، بیست و چند ساله جوانی اهل دل و با ذوق از روستاهای لرستان که دو دانگ صدائی زنگ دار و دلنشین هم داشت، در پاسخ دلداری های من بیتی مشهور را با گویش لری لکی و در گوشه دشتستانی، به آوازی حزین خواند که هم حکایت عشق ناکام او بود و هم حکایت امید به اسارت رفته نسل ما.

بیتی که خواند مصرعی از نظامی را با مصرعی دیگر تلفیق و به داستان شیرین و فرهاد در خمسه نظامی ارجاع می دهد. بیت که در فرهنگ عامیانه جاافتاده و در مناطقی از ایران، از جمله شیراز، ضراب المثلی ساری است، با نانوشته های داستان شیرین و فرهاد بیش تر می خواند تا با روایت مکتوب.

12345

خوانده اید در خمسه نظامی که شاپور نقاشی چیره دست بود و با نقش و کلام او بود که شیرین دل به خسرو و خسرو دل به شیرین بست.

اما در نانوشته ها، سپیدی ها و میان سطرهای روایت نظامی داستان دیگری را نیز می توان خواند.

در نانوشته ها شاپور خود دل به شیرین می بندد و به کام نمی رسد اما عشق و هنر درهم می آمیزند و از درهم تنیدگی شور عشق و خلاقیت هنری، تک چهره شیرین به قلم شاپور نقاش خلق می شود.

بازآفرینی تک چهره شیرین در نگاه عاشق و قلم موی خلاق شاپور چنان زیبا است که هر کس در پرده او بنگرد به کمند عشق شیرین گرفتار می شود و از جمله خسرو که با دیدن پرده نقاشی شاپور دل به شیرین می بندد و به کام می رسد.

فرهاد مجسمه ساز نیز دل به شیرین می دهد و چون شاپور نقاش ناکام می شود. این بار نیز جادوی عشق با خلاقیت هنری درمی آمیزد و پیکره ها و حجاری های بیستون خلق می شوند.

پیش از این نوشته ام در مقاله ای که شاپور و فرهاد را در داستان نظامی نماد هنر و فرهنگ می توان دید و خسرو را نماد قدرت و داستان را از منظر چالش هنر و قدرت نیز می توان خواند و دید که نه قدرت خسرو که قلم شاپور و تیشه فرهاد است که زیبائی شیرین را جاودانه می کنند.

آخرین باری که در اوین به بند بودم بیست و چند ساله جوانی کنجکاو از روستاهای لرستان نیز از همبندان ما بود. از انگشت شمار محکومان غیرسیاسی که با زندانیان سیاسی می پرید و از زندانبانان نمی ترسید. گاه به سفره ما می آمد و گاه ما به سفره او می رفتیم و گاه در هواخوری گپ می زدیم.

در پرونده به اتهام حمله به «برادران پاسدار نیروی انتظامی» به ده سال زندان محکوم شده بود. اما در واقعیت به دختر ملائی قدرتمند بسته بود و دختر نیز دل با او داشت. پدر که دامادی کارگری روزمزد را درخور شان ملائی خود نمی دید، برادران پاسدار را می گوید که خواستگار عاشق را ادب کنند و عاشق مقاومت می کند. به عشق یار زندانی می کشید.

روزی که ملاقاتی ها به او خبر دادند که یار را به ملائی دیگر داده اند، دل شکسته کناره گرفت.

غروبی غمگین به دلداری به او گفتم که همین است این جهان به گفته حافظ: «فرهاد کش پیر بی بنیاد». گفتم «بگذر، شاید که بگذرد» که «ناکامی همزاد عشق است» و اشاره کردم به ناکامی شاپور و فرهاد و کامیابی خسرو.

با همان دو دانگ ته صدای دلنشین و گوش نواز با لهجه لری لکی و در گوشه دشستنانی به آوازی حزین خواند:

«قلم شاپور می زد تیشه فرهاد
لب شیرین به کام خسرو افتاد»

بیتی که خواند همان است که در فرهنگ عامه ثبت و ضرب المثل است. اصل بیت در خمسه نظامی جائی است که شیرین خطاب به خسرو گله می کند:

« تو ساغر میزدی با دوستان شاد
قلم شاپور می زد تیشه فرهاد»

دامنه بیت نظامی به عتاب شیرین محدود است اما بیتی که زندانی دل شکسته خواند نه فقط حکایت عشق از دست رفته او، که حکایت شکست آفرینش در برابر قدرت، چالش هنر و قدرت در این خاک هنرکش قدرت پسند و حکایت امید به اسارت رفته نسل ما را در انقلاب نیز به تصویر می کشد. حکایت آن چه نسل ما برای انقلاب و آزادی کرد و حکایت آن چه رفت بر ما در انقلابی که با استبداد همزاد و همگام بود.

من و منصور،که رخت از این جهان برکشید، هم نسل ایم.

حکایت درآمدن و توقیف ایران 

«مجله ایران»، که پس از انقلاب منتشر و در نخستین هجوم ها به آزادهای های برآمده از انقلاب توقیف شد، از منظر تنوع دیدگاه ها در نشریات ایران به «پدیده ندرت» تعلق دارد.

از عکس خانم اشرف دهقانی مسلح به کلاشینکف چریکی روی جلد و بخش هائی از سخنرانی او در کردستان شورشی ایام «بهار آزادی» بگیر تا عکس های ساموئل بکت و اوژن یونسکو روی جلد و مقاله ها در باره «تاتر پوچی»،

از نوشته های من در نقد چپ سنتی و تبیین برخی مفاهیم چپ نو بگیر تا متن های دیگران درستایش لیبرالیزم اقتصادی،

از سوگنامه به قلم منصور کوشان در مرگ غریبانه «پرویز فنی زاده» در آن سال های کبود تنهائی یخین پرویز بگیر تا گفت و گو با منوچهر هزارخانی. فضای «مجله ایران» فضای ایران آن روزگار بود.

رنگارنگی و تنوع دیدگاهی «مجله ایران»، گرچه از سرمستی پرواز در آسمان آزادی انقلاب برمی خاست اما مدیون دید باز صاحب امتیاز و مدیر مجله، منصور کوشان، نیز بود.

منصور برخلاف اغلب ماها نه سابقه سیاسی داشت و نه چپ بود. پیشینه و کارنامه فرهنگی او به حلقه «جنگ اصفهان» پیش از انقلاب برمی گشت و به نمایشنامه نویسی، نقد تاتر و کار در تلویزیون.

مدارا و تساهل با همه گرایش ها را به نظر من، هم در خود داشت و هم از «هایده» گرفته بود. هایده، همسر منصور، از خانواده ای بهائی برخاسته و مدارا و مهربانی با همگان انگار با ذات او سرشته است.

آیت الله خمینی که گفت «من آیندگان نمی خوانم»، آیندگان و تهران مصور و چند نشریه دیگر توقیف شدند و من بی کار. در همان دوره ی بی کاری بود که چند نفری از بچه های محفلی چپ، که در جبهه دموکراتیک ملی فعال بودند، مرا با منصور آشنا کردند. منصور عضو محفل آن ها نبود، با آن ها همفکر هم نبود اما با آن ها دوست بود. منصور که می خواست مجله ایران را منتشر کند مرا به همکاری دعوت کرد.

باد سرد استبداد این جا و آن جا می وزید اما فضا هنوز باز بود و شعله هائی هنوز سرکش در پرده آخر بازی می درخشیدند.

آزادی را به استبداد باخته بودیم اما زمان می برد تا دریابیم یا بپذیریم که باخته ایم. در ما شور نوشتن بود و شوق منتشر شدن. پس با شوق و شور دست به کار قمار آخر شدیم و مجله ایران منتشر شد.

سرمایه نداشتیم. قرار شد همه ما مجانی کار کنیم تا مجله راه بیافتد و بعد؟ بعد را هیچ کس نمی دانست.

کور و کر نبودیم البته. می دیدیم سایه سنگین استبداد را که در مخفی ترین لایه های فرهنگ و روان شناسی جمعی به کمین نشسته و در آشکارترین لایه های قدرت رژه می رود.

می دیدیم ته مانده های آن فضای رنگارنگ شاداب امپرسیونیستی را که می رفت تا به تاریکی مرگ منجمد جهان کافکائی تسلیم شود.

نمادهای استبداد نوآمده را هر روز در خیابان ها می دیدیم و در گردهمائی های که در راه بندان های «حزب فقط حزب الله» خفه می شدند.

بی راه نبود که شاملو انقلاب آن را با ترکیب های «ولرم، کاهلانه، آبدانه های چرکی باران تابستانی بر برگ بی عشوه خطمی، حفره معلق فریادها در هوا» توصیف می کرد و گلشیری «فتحنامه مغان» می نوشت. نه. بی راه نبود.

در و دیوار می گفتند که «بهار آزادی» در خزان استبداد نوآمده پودر خواهد شد اما نه فقط ما چند نفر که مجله ایران را منتشر می کردیم، که انگار هیچ کس نمی خواست پیروزی آسان آن سایه را باور کند که حتی پیش از انقلاب نیز دندان به بلعیدن ما تیز کرده بود.

یکی دو ماه بعد سایه، دیگر سایه نبود. سایه در هیات مجسم تک صدائی خط امام جسم شده بود، مادیت یافته بود و سرود فتح خود بر طبل اسلام ناب محمدی می کوبید. با داغ و درفش و دار و گلوله و شلاق در سخن بود و با هزار پای شتابان می تاخت. ایران سرکوب و مجله ایران هم توقیف شد.

پاتوق شادمانی و پناهگاه سرکوب

به گمانم شماره سوم یا چهارم مجله ایران بود که ازدواج من و فریده پیش آمد. عکس های عروسی، منصور و هایده و هفت هشت تا از بچه هائی را که بعدتر اعدام شدند، در لباس پلوخوری نشان می دهند.

اواخر مراسم عروسی در خانه پدر فریده تازه فهمیدم که داماد باید خانه ای داشته باشد و عروس را به خانه خود ببرد. خانه ای نداشتم. شب ها را در خانه این و آن دوست و رفیق و همبند صبح می کردم. واقعیت را نمی شد به میهمانان خانواده عروس گفت که می خواستند عروس را تا خانه داماد بدرقه کنند.

فریده و من مانده بودیم که چه کنیم که منصور گفت عروس را ببریم خانه ما و به میهمانان عروسی وانمود کنیم که خانه تو است.

عروس را بردیم خانه هایده و منصور در نبش یکی از فرعی های یوسف آباد که در شادمانی ها پاتوق ما بود و در روزهای بگیر و ببند و دستگیری های خیابانی و در ایام حمله به حزب ها، نشریات و کانون ها پناهگاه ما شد.

«ما» که می گویم «ما»ئی رنگارنگ است: از بچه های کانون نویسندگان بگیر تا بچه های چپ سازمانی یا مستقل، از جوانان نوخاسته پرشور چپ و عاقل زن ها و عاقل مردهای لیبرال و ملی بگیر تا بهائی ها، از یکی دو توده ای و اکثریتی هوادار خط امام بگیر تا بچه های مجاهد. بسیاری از بچه های عکس های خانه یوسف آباد هایده و منصور در کشتارهای ۶۰ به بعد اعدام شدند.

در همان روزهای نخست سرکوب افتاده بودیم به پاک سازی خانه ها. عکس های جمعی، کتاب ها، نشریات و اعلامیه ها را که از یادگاری های عزیز و از دانش و آگاهی به مدرک جرم بدل شده بودند، در گونی های کهنه می ریختیم و شب ها می بردیم بیابان های اطراف تهران. یکی دو شب من و منصور و هوشنگ به پاک سازی خانه منصور گذشت.

زمانه ی بازداشت ها، تعطیلی دانشگاه ها و توقیف همه نشریات مستقل بود و روزگار سرکوب همه کانون ها و اتحادیه ها و حزب ها و ترس که بر خیابان ها و خانه ها حکومت می کرد و چرخ کارخانه شکنجه و اعدام دادستانی انقلاب و بند سه هزار اطلاعات سپاه که می چرخید و می چرخید.

نود و نه و نیم درصدی که به جمهوری اسلامی «آری» گفته بودند ما «نیم درصدی ها» را نمی خواستند که یا «نه» گفته بودیم یا رفراندم اشان را تحریم کرده بودیم.

و ما نیم درصدی ها؟ ما بدل شدیم به تبعیدی های غریبه در میهنی که روزگاری میهن ما نیم درصدی ها هم بود و حالا بدل شده بود به ملک طلق امت اسلامی.

سال های زخمی شکست. در همین سال های سیاه بود که با منصور و هایده و فریده رفتیم اصفهان تا رد کنیم. چند روزی در خانه پدری منصور در اصفهان ماندیم و بعد به ناچار رفتیم جائی دیگر و این بار هر کس به سوئی.

گذشت تا گزارش هیات ٨ نفره 

گذشت و گذشت. زمانه دیگر و جامعه دیگرگون شد. آدم ها نیز. تا رسیدیم به سال ۱٣۶۴. نیم درصدی ها، که حالا نیم درصد نبودند، به تدریج از آوار مرگ و زندان و شکنجه و سکوت و وحشت سر برمی کردند.

منصور از نخستین کسانی بود که به هنگام انتشار مجله آدینه با او تماس گرفتم تا با ما همکاری کند. پذیرفت. قرار شد نقد تاتر و نقد تلویزیون بنویسد. تلویزیون آن روزگار برنامه ای قابل نقد نداشت و هیچ نمایشی قابل بحثی نیز به صحنه نمی رفت اما منصور از شماره ۱ تا ۱۰ با ادینه همکاری کرد و برخی نوشته های این شماره ها به قلم او است.

در کارنامه منصور می خوانید که مدتی سردبیر مجله دنیای سخن شد، مدتی با مجله گردون همکاری کرد، مدتی سردبیر تکاپو بود، چند ماهی پس از خروج من از ایران سردبیری آدینه را بر عهده گرفت و در تبعید جنگ زمان را منتشر می کرد و در همه سال ها شعر و داستان و مقاله می نوشت.

زلزله رودبار که رخ داد گروهی از نویسندگان کانونی جمع شدیم تا راهی بیابیم برای کمک به زلزله زدگان. در همان نشست نخست اندکی نقدینگی گردآوردیم و قرار شد با شعر و داستان خوانی در سالنی نقدینگی بیش تری فراهم کنیم که اجازه نداند. منصور در سامان دادن این گردهمائی نقشی فعال داشت.

بعدتر جمع مشورتی کانون نویسندگان شکل گرفت و منصور از همان نشست نخست از فعالان این جمع بود.

هم در همین سال ها بود که داستان بلند «محاق» او، که چند سالی در کشوهای ناشر و بررس کتاب وزارت ارشاد خاک خورده بود، منتشر شد. نقدی بر محاق و داستان نویسی منصور نوشتم که در مجله «کلک» درآمد و در کتاب «شب دردمند آرزومندی» هم هست. مکرر نمی کنم.

روزگار همکاری منصور با مجله گردون همزمان شد با ماجرای معروف به «نسل سوم».

«نسل سوم» در نگاه منصور، گرایش برخی نویسندگان و شاعران جوان بود که می خواستند خود را از سایه بزرگان نسل های پیش از خود رها کنند اما و به تدریج عناصری با نسل سوم گره خوردند که با تبلیغ سیاست ستیزی و آرمان گریزی، نقد را که از مولفه های روشنفکری مستقل بود نفی می کردند تا روشنفکری مستقل را به سازش با قدرت بکشانند یا دست بسته به فرهنگ تک صدائی تسلیم کنند.

شاملو و برخی دیگر چون او به آشکار و به صراحت به مخالفت با موجی برخاستند که عنوان «نسل سوم» را یدک می کشید. من و آدینه نیز. اما دوستی من و منصور نشکست و برجای ماند. برداشت منصور از نسل سوم تفاوت داشت با برداشت آرمان گریزان.

منصور از همان روز نخست پای ثابت و چهره فعال جمع مشورتی کانون نویسندگان بود. در همه کارها که شد از نامه در باره سعید سیرجانی تا بازنویسی منشور کانون. مجله «تکاپو» به سردبیری منصور نیز فضائی بود برای بحث های کانونی در باره آزادی بیان و مبارزه با سانسور.

جمع مشورتی کانون نویسندگان ٨ نفر: سیما کوبان، هوشنگ گلشیری، رضا براهنی، محمد مختاری، منصور کوشان، محمد محمدعلی و فرج سرکوهی را برگزید تا برای متنی که بعدها به متن ۱٣۴ نویسنده معروف شد، امضا جمع کرده و آن را منتشر کنند.

در کنار متن گزارش هیات ٨ نفره هم هست. این گزارش، که به تصویب جمع مشورتی کانون رسید، سندی است گویا از آن چه آن روزگار کردیم و آن چه در آن روزگار با ما کردند.

کوشش من در آدینه برای چاپ متن ۱٣۴ ناکام ماند. همان کردند که در مورد نامه اعتراض به بازداشت سعیدی سیرجانی. در هر دو مورد با همه احتیاط ها که کرده بودم با خبر شدند ، به چاپخانه آمدند و مجبورمان کردند که متن ها را حذف کنیم.

منصور اما توانست متن ۱٣۴ و گزارش هیات ٨ نفره را در مجله تکاپو منتشر کند.

آرتور میلر متن ۱٣۴ نویسنده را در کنگره پن بین المللی در پراگ خواند. متن در رسانه های فارسی و غیرفارسی زبان خارج از کشور منتشر شد و توجه بسیار برانگیخت. در داخل کشور نیز تکثیر و دست به دست شد.

متن ۱٣۴ سکوت ۶۰ به بعد را شکست و نماد آن بود که فرهنگ مستقل ایران از تیغ تک صدائی استبداد سیاه جان به در برده است. متن کار خود را کرد و زد به خال.

اهمیت انتشار گزارش هیات ٨ نفره در مجله تکاپو اما بستری دیگر داشت.

استبداد که پس از سرکوب سال ۶۰ برای اولین بار با اعتراض جمعی رو به رو شده بود، می کوشید تا متن ۱٣۴ نویسنده را خنثا و بی اعتبار کند.

متن چنان محکم بود که خدشه برنمی داشت. روزنامه های دولتی و نیمه دولتی به جای نقد متن به سرکوب نویسندگان متن، به ویژه هیات ٨ نفره، برخاستند تا با بی اعتبار کردن مولف، متن را بی اعتبار کنند.

از جمله وزارت اطلاعات امضاکنندگان را زیر فشار گذاشت تا امضاهای خود را پس بگیرند. چند نفری امضاهای خود را پس گرفتند.

نشریات حکومتی به ویژه کیهان و کیهان هوائی، هر پس گیری امضاء را چون فتحی بزرگ در بوق های خود می دمیدند و همراه با انواع تهمت ها و اتهامات سیاسی، شخصی، اخلاقی و خانوادگی علیه هیات ٨ نفره و جمع مشورتی کانون منتشر می کردند.

بوق های تبلیغاتی حکومتی از سال ۶۰ تا آن روزگار روشنفکران مستقل ایرانی را با دروغ ها و اتهام های ناروا بمباران می کردند و هیچ پاسخی در جائی منتشر نمی شد.

گزارش هیات ٨ نفره نخستین پاسخ منتشر شده ای بود که منطق گریزی تبلیغات حکومتی را نشان می داد.

حکومتیان که به منبرهای تک نفره و بلندگوهای انحصاری خو گرفته بودند به خشم آمدند. شعری را بهانه و مجله تکاپو را توقیف کردند.

بعد به گمانم رسیدیم به کنگره بزرگذاشت نیما در پادله که منصور هم از دست اندرکاران برگزاری آن بود و من هم از سخنرانان آن. آن چه در پادله کردیم و گفتیم پاسخی بود به تلاش حکومت برای مصادره نیما.

چندین بار من و منصور هم از احضار شوندگان و بازجوئی شوندگانی بودیم که تهدید شدیم. بدان روزگار که اسب سرکوب رهبر و رئیس جمهور وقت، آقایان خامنه ای و رفسنجانی، و یابوی خفقان وزیر اطلاعات وقت و معاون او، آقایان علی فلاحیان و سعید امامی، چهار نعله می تاختند، احضار و بازجوئی و تهدید از رخدادهای روزمره بود.

منصور پیشنهاد سفر ارمنستان را در جمع مشورتی مطرح کرد. وزارت اطلاعات، به یاری یکی از دست اندرکاران سفر، اتوبوس را در آخرین ساعت های پیش از حرکت تعویض و ما را به جای اتوبوس شرکت مسافربری بیهقی، که قرار ما بود، بر اتوبوس مرگی سوار کرد که راننده وزارت اطلاعاتی آن، حتا پس از دوبار تلاش ناکام برای پرت کردن ما به دره، تهدید می کرد که «همه شما را می کشیم».

در گرگ و میش گردنه جیران در راه آستارا به اردبیل منصور هم مثل همه ما بهت زده بود. چه کسی باور می کرد بیش از بیست نویسنده را به همین آسانی سر به نیست کنند؟

در یکی از جلسه های جمع مشورتی کار بازنویسی منشور جدید کانون نویسندگان را به پایان بردیم و ما ۱۹ نفر، چون نخستین امضا کنندگان منشور نو، آن را امضا کردیم . نشست در خانه منصور بود. استناد و ارجاع به قانون اساسی از منشور نو حذف شد. در خانه را زدند. همه ما را بازداشت و صورت جلسه های کانون را جمع و ضبط کردند.

این حکایت ها را هرکس از نگاه خود نوشته است و مکرر نمی کنم.

احمد میرعلائی را که در اصفهان کشتند نشستی برپا کردیم به یاد او. هوشنگ قصه ای خواند، من در باره معنای تاریخی انتخاب های میرعلائی سخن گفتم، منصور در باره نقش او و دیگران نیز هر یک خطی از چهره پرخط میرعلائی را ترسیم کردند. گفته ها و خوانده های آن نشست به یاری منصور در مجله ای منتشر شد.

چند ماهی پس از زندانی شدن من غفار حسینی را کشتند. از زندان که آزاد شدم در نشست جمع مشورتی در خانه منصور با هم قرار گذاشتیم در باره شعر غفار متنی بنویسیم. فرصت بی رحمانه اندک بود و من به اجبار تبعیدی شدم.

همان ماه های نخستین تبعید من بود که منصور از تهران زنگ زد و گفت که از او خواسته اند به جای من سردبیر آدینه شود و پرسید که تو موافقی؟ موافقم بودم و خوشحال. آدینه باید می ماند. منصور چند شماره سردبیر آدینه بود و آدینه توقیف شد.

به هنگام ماجرای موسوم به قتل های زنجیره ای به تصادف در نروژ بود و به ناچار ماندگار شد.

آن چه منصور کرد و نوشت را در کارنامه او می توان دید و از آن میان دو سال و اندی پیش زنگ زد که می خواهد نهادی به نام «خانه آزادی بیان» برپا کند و از من خواست نه فقط عضو که برای هیات دبیران این نهاد نامزد شوم.

گفتم که به برداشت من این گونه نهادها در خارج از کشور کامیاب نمی توانند بود، گفتم که با این فضای مسلط بر تبعیدیان ایرانی کار جمعی راه به جائی نمی برد و… موافق نبود. به خواست او که «آمدن تو به راه افتادن کار کمک می کند» پیشنهاد او را فقط برای یک دوره دو ساله پذیرفتم. در دو سالی که با منصور و چند همراه دیگر در هیات دبیران خانه آزادی بیان بودیم یکی دو گام کوچک برداشتیم. منصور در هیات دبیران کنونی نیز هست و نمی دانم کار خانه آزادی بیان بی منصور به کجا می کشد.

… و حالا که منصور رفته است
حالا که منصور رفته است چه می رود بر هایده و بچه ها که حالا جوانانی برومند و هنرمنداند.

گفتم که من و منصور هم نسل ایم. نسلی که از مناسبات پیش از اصلاحات ارضی برآمد، دگرگونی های دوران پهلوی دوم را تجربه کرد، انقلاب و سرکوب انقلاب را زیست و اکنون «در آستانه» است.

نسل ما، هرچه بود و نبود، نسلی بود که اتوریته های سیاسی، دینی، فرهنگی و فکری را نقد و نفی کرد. نسلی بود که بر قدرت شورید. قدرت ماند و ما «در آستانه» ی رفتنیم.

تکرار شد حکایت خلاقیت ناکام شاپور و فرهاد و کامیابی خسرو؟
«قلم شاپور می زد تیشه فرهاد
لب شیرین به کام خسرو افتاد» تکرار شد ؟

حکایت ناکامی شاپور نقاش و فرهاد مجسمه ساز و حکایت ناکامی نسل ما اما نه آغاز داستان است و نه پایان آن. هرچه بود و نبود و هرچه هست و نیست این هست که ما نقش خود زدیم بر سنگ روزگار.

حکایت منصور نیز پایان او نیست. پایان داستان او هم نیست که از آن شور و شوق و شیفتگی و تلاش، از مجله های توقیف شده که او در آن ها نقش داشت، از شعرها و نمایشنامه ها و داستان ها و نقدها که او نوشت، از جمع مشورتی، متن ۱٣۴ ، هیات ٨ نفره و منشور نو کانون نویسندگان و آن همه که ما کردیم و آن همه که با ما کردند، اگر نقشی بماند بر تاریخ و خطی برچهره روزگار، با نام منصور نیز همراه است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)