کنیم.
چرا انقدر پریشان احوالی؟
زندگیه دیگه… فکر کن این همه سال ولت کنن وسطِ یه سیاره | بدونِ هیچی…پریشان احوال نمیشی؟
خب چرا نرفتی از اینجا؟
مگه نخوندی کتاب رو؟
چرا…ولی خب…
برگشتم که پیشِ گُلَم باشم…
گُلت کجاست الان؟
مُرد دیگه…مگه یک گل چقدر عمر میکنه؟
پژمرد یعنی؟
نه…نپژمرد..اشتباهی یه روز نشستم روش…
بعد؟
هیچی دیگه… لِه شد…
بعدش با گل دیگهای دوست نشدی؟
اون روباه پوفیوز شرطیم کرد.
ازش دیگه خبر نداری؟
تازگی توی فیسبوک پیداش کردم…ولی خیلی فعال نیست…
خب پس در کل از زندگیت راضی نیستی…درسته؟
آره دیگه…
خب چرا به اگزپری نگفتی ببرتت جای دیگه؟
اون دیگه کارش گرفت و ما رو یادش رفت به کُل…
ای بابا… همون موقع چرا بهش نگفتی…
به همین راحتیا نیست که…نمیتونم همینجوری بلند بشم بیام زمین…ویزا میخواد…کلی کوفت و زهر مار میخواد…همین که اون موقع هم کاریمون نداشتن باید خدا رو شکر کنیم.
خب چرا پناهندگی نمیگیری؟
با پناهندگی حال نمیکنم.
پس اگزپری پیچوند…
آره دیگه…کسی دیگه حال ما رو نیومد بپرسه…
عینِ ریزعلی خاجوی…
کی؟
هیچی…خب…دقیقن کِی نشستی روی گُلِت؟
همون موقع که داستان تموم شد.
چرا مراقب نبودی؟
راستش توی زمین توی همون مزرعهی گندم یه دختری کار میکرد…خیلی ازش خوشم اومد…تا اومدیم خودی نشون بدیم | روباه گفت گمشو برگرد شهرِ خودت…فکر کنم رقیبِ عشقیم روباه رو شارژ کرده بود.
کی بود رقیب عشقیت؟
شاید خودِ اگزپری
مطمئنی یا حدس میزنی؟
چه فرقی میکنه…مهم اینه که نشد دیگه…
خب بعدش؟
هیچی…بعدش برگشتیم سیاره…خیلی عاشق و اینا بودم..دپرس…لباسام رو دراوردم…اومدم رها بازی و اینا درارم…رها خودم رو انداختم روی زمین | یهو دیدم یه چیزی داره میره توی باسنم…. دست کردم دیدم گُلَمه…هیچی دیگه…
ای بابا…چه سرنوشت تلخی داشت گلت…این همه برات صبر کرد بعدش رفت توی…
آره دیگه…سرنوشت ما هم خیلی فرق نکرد… از چند طرف رفت توی کونم.
ای بابا… پیامی برای خوانندگان این مصاحبه نداری؟
پیام که…چی بگم…ای مردم…آره…درسته خیلی چیزارو با چشمِ سر نمیشه دید | باید با چشمِ دل دید | درسته اهلی کردن خوبه…ایجاد علاقه کردن خوبه…ولی …ولی …همه با ابراز علاقه کردن اهلی نمیشن…یه وقتهایی طرف با ابراز علاقه کردن وحشی میشه… (بغض میکند)…روباه به من راز گفته بود که نهاد و گوهر را چشمِ سر نمیبیند | ولی الان همهی دنیا رازش رو میدونن…اینه این دنیا…خیلی دارم به هم ریخته حرف میزنم؟
راحت باش…
ببخشید…خیلی وقته با کسی حرف نزدم…وقتی کسی میاد باهام حرف بزنه نمیدونم از کجاش بگم…این سینه پر از حرفه…
روحانی هم همین رو میگفت.
کی؟
هیچی…ادامه بده…
آره دیگه…خلاصه… هر چیزی یه عمری داره…اون گُل حتی اگر نمیرفت توی باسنِ مبارکِ بنده ولی بالاخره یه جایی عمرش تموم میشد و میپژمرد…این یه حقیقته…هیچچیز مالِ هیچکس نیست…هیچکس به هیچکس تعلق نداره…آدم خودش به خودش به زور تعلق داره…نصفِ آدم متعلق به طبیعته…چطوری میخواد یه نفر دیگه رو متعلق به خودش ببینه؟
ولی خب میتونه قدرش رو تا وقتی هست بدونه…ازش مراقبت کنه…باهاش مهربون باشه… میتونه در مقابلش مسئولانه برخورد کنه تا آخرش…نمیتونه؟…میشد که تو نشینی رو گُلِت…تو به گلت خیانت کردی که به یکی دیگه دل بستی اون وسط…
حق با توئه…من دارم حکم کلی میدم…خودمم محسوب میشم. به قولِ روباه اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ولی روباه بعدش گفت که بخاطرِ رنگِ گلِ گندم که تو رو یادِ من میندازه دیگه غصه نمیخورم و زندگی برام زیبا تر میشه| غیر از اینه؟
همون مزرعه گندم آفَت زد یه کم بعد | اومدن خرابش کردن روش جاده کشیدن…کجای کاری برادرِ من؟
خب اون پیام آخرت که از بین رفت | نمیخوای یه پیام آخرِ دیگه بدی؟
مراقب باشین کونِتون رو کجا میذارید | یهو کون روی گُل گذاشتن همانا و کون روی زندگی گذاشتن همانا…تا جایی که راه داره تنها نباشین و کسی رو هم تنها نذارین…آقای اگزپری شما نسبت به من مسئول بودی برادرِ من…خلاصه اینکه تنهایی دردی رو دوا نمیکنه…یه جملهی خوب و واقعی داره اون کتاب که هنوز تاریخ مصرفش نگذشته | که اونم اینه “یکنفر بهتنهایی هیچچیز نمیداند”.
کیومرث مرزبان
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com



هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.