سخنان اخیر مجتبی خامنهای در دیدار پنجم آبان ۱۴۰۵ با محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، که در آن بر ضرورت پایان دادن به وضعیت «نه جنگ و نه صلح» تأکید کرده است، در کنار اظهارات مسعود پزشکیان با همین مضمون، از یک واقعیت مهم، که کمتر مورد توجه قرار گرفت، حکایت میکند.
واقعیت این است که جمهوری اسلامی مدتهاست که عملاً از وضعیت نه جنگ و نه صلح دوران علی خامنهای خارج شده است. حکومت اکنون در میانه یک جنگ قرار دارد؛ جنگی که اگرچه ممکن است در مقاطعی شدت و دامنه آن کاهش یابد، اما همچنان سایه خود را بر مناسبات سیاسی، اقتصادی و امنیتی کشور گسترده است. به این ترتیب، سخنان رهبر جدید و رئیسجمهور را فقط میتوان نوعی اذعان رسمی به پایان یافتن وضعیت پیشین دانست.
شاید این سخنان برخی را امیدوار ساخته باشد که ظاهرا دوران جدیدی پس از علی خامنه ای آغاز شده است و حاکمیت در اصول راهبردی و منطق حکومتداری خود در حال تغییر است. اما به نظر من این سخنان به معنای آن نیست که مجتبی خامنهای تصمیم گرفته است یکی از دو مسیر پیش روی جمهوری اسلامی، یعنی ادامه جنگ یا صلح و ترک مخاصمه، را انتخاب کند. اتفاقاً مواضع متناقض او در روزهای اخیر نشان میدهد که مسئله اصلی همچنان پابرجاست. از یک سو، او بر ضرورت پایان دادن به وضعیت نه جنگ و نه صلح تأکید میکند و از سوی دیگر، در پیام خود به فرماندهان ارتش و سپاه در ۹ آبان ۱۴۰۵، یعنی چند روز بعد از دیدار با محسن رضایی، لحنی کاملاً نظامی و تهاجمی دارد و خواهان آمادگی نیروهای مسلح برای پاسخ فوری و بدون محدودیت جغرافیایی به هرگونه تهدید نظامی است. او حتی بر گسترش فهرست اهداف نظامی آمریکا و اسرائیل تأکید کرده است.
این دو موضع در کنار یکدیگر نشان میدهند که تأکید بر پایان وضعیت نه جنگ و نه صلح، الزاماً به معنای انتخاب مسیر صلح نیست. به عبارت دیگر، مجتبی خامنهای هنوز همان منطق و رویکردی را دنبال میکند که در دوران پدرش نیز وجود داشت: تلاش برای حفظ موازنه میان تقابل نظامی و امکان مذاکره، بدون آنکه تصمیم نهایی درباره یکی از این دو مسیر گرفته شود.
در واقع، جمهوری اسلامی در یک پارادوکس گرفتار شده است. از یک سو، ادامه جنگ و تقابل نظامی میتواند به فرسایش بیشتر توان اقتصادی، نظامی و سیاسی حکومت منجر شود و از سوی دیگر، پذیرش صلح و ترک مخاصمه، به ویژه اگر مستلزم عقبنشینی از مواضع راهبردی و ایدئولوژیک باشد، ممکن است از نگاه بخشهایی از ساختار قدرت به معنای تضعیف اقتدار و اعتبار جمهوری اسلامی تلقی گردد. به همین دلیل، در درون حکومت همچنان دو گرایش متفاوت قابل مشاهده است: تندروهایی که ادامه جنگ و مقاومت نظامی را راه حفظ موقعیت جمهوری اسلامی میدانند و عملگرایانی که مذاکره و پایان دادن به مخاصمه را برای جلوگیری از فرسایش بیشتر حکومت ضروری میشمارند.
مسئله این است که این دو گرایش، در واقع دو برداشت متفاوت از چگونگی حفظ و بقای نظام را به نمایش می گذارند. یکی بقای حکومت را در ادامه تقابل آنتاگونیستی با آمریکا و اسراییل و حفظ منطق نظامی و ایدئولوژیک خود جستجو میکند و دیگری در کاهش تنش، توافق و فراهم کردن امکان بازسازی اقتصادی و سیاسی. آنچه تاکنون از مواضع مجتبی خامنهای دیدهایم، نشان نمیدهد که او توانسته یا خواسته است یکی از این دو منطق را در اولویت قرار دهد.
با این حال، یک تفاوت مهم میان شرایط کنونی و دوران علی خامنهای وجود دارد. در گذشته، سیاست نه جنگ و نه صلح تا اندازه زیادی به جمهوری اسلامی امکان میداد که بدون ورود به یک جنگ تمام عیار و بدون پذیرش یک توافق پایدار، وضعیت موجود را مدیریت کند. اما اکنون به نظر میرسد دولت ترامپ و دولت اسرائیل، و احتمالاً برخی دولتهای غربی، دیگر حاضر نیستند این وضعیت دوگانه و فرسایشی برای مدت نامحدود ادامه پیدا کند. آنها میخواهند جمهوری اسلامی را به انتخاب یکی از دو مسیر وادار نمایند؛ یا پذیرش توافق و تغییر در برخی سیاستهای منطقهای و امنیتی، یا مواجهه با تداوم فشارهای اقتصادی و احتمال از سرگیری حملات نظامی.
بنابراین، مسئله اصلی امروز جمهوری اسلامی صرفاً پایان دادن به جنگ نیست؛ بلکه ناتوانی در انتخاب میان دو منطق متفاوت برای بقای خود است: منطق جنگ و تقابل برای حفظ قدرت، یا منطق صلح و ثبات برای جلوگیری از فرسایش آن.
در واقع جمهوری اسلامی از وضعیت نه جنگ و نه صلح دوران علی خامنهای خارج شده است، اما هنوز از منطق سیاسی و امنیتی آن دوران عبور نکرده است. این همان پارادوکسی است که اکنون حکومت با آن مواجه است: ضرورت تغییر وضعیت، بدون آمادگی برای تغییر در منطق و شیوه حکمرانی و سیاست ورزی خود.
https://t.me/politicalphilosphy/926

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.