شهین عزیز کتابش را از لندن با پست سفارشی برایم فرستاد تا بخوانم و اگر توانستم، درباره‌اش بنویسم. این یادداشت پاسخی است به اعتماد او و تلاشی برای معرفی کتابی که روایت زندگی یک زن بلوچ را به مسئله‌ای فراتر از سرگذشت فردی او پیوند می‌زند.

«مرا ببین» (نشر گردون، برلین، بهار ۱۴۰۵) خودزندگی‌نامه زنی بلوچ است که روایت زندگی‌اش از روستاها و شهرهای کوچک سیستان و بلوچستان آغاز می‌شود و تا مهاجرت به بریتانیا ادامه می‌یابد. بنابر مقدمه نویسنده همراه دو دخترش در لندن ساکن است. شهین می‌نویسد که عمری جنگیده تا خود را «به‌عنوان یک مادر، یک ایرانی، یک مردم‌شناس، یک زن و یک بلوچ» اثبات کند. همین جمله، از همان ابتدا، جهت اصلی روایت را روشن می‌کند: تلاش زنی برای بیرون‌آمدن از «حباب کوچکی» که خانواده و جامعه پیرامونش ساخته‌اند و برای به‌دست‌آوردن حق تعریف‌کردن خویشتن.

عنوان کتاب نیز بی‌دلیل انتخاب نشده است. شهین در خانواده‌ای پرجمعیت بزرگ می‌شود؛ خانواده‌ای که در آن تولد پسر با شادی و امید همراه است. او از تولد برادرش می‌نویسد؛ از اینکه پسر در نگاه خانواده و اطرافیان وارث و تکیه‌گاه آینده به شمار می‌آید، در حالی که همین شادی، او را به حاشیه می‌راند و زیر سایه قرار می‌داد. احساسی که هر کودکی حق دارد از آن برخوردار باشد، یعنی دیده‌شدن و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن، برای او به تجربه‌ای دست‌نیافتنی تبدیل می‌شود.

سیمون دوبووار در کتاب «جنس دوم» می‌نویسد که زن به دنیا نمی‌آید، بلکه زن می‌شود. تجربه کودکی شهین هم نشان می‌دهد که این فرایند چگونه از همان سال‌های نخست زندگی و از طریق ارزش‌گذاری متفاوت بر کودکان دختر و پسر آغاز می‌شود. دوبووار همچنین نشان می‌دهد که جهان مردسالار، زن را اغلب نه به‌عنوان فردی مستقل، بلکه در نسبت با مرد تعریف می‌کند: همسر، مادر یا معشوقه. فهرستی که شهین از هویت‌های خود در مقدمه برمی‌شمرد، تلاشی برای عبور از همین تعریف‌های محدود و بازپس‌گرفتن حق تعریف مستقل خویش است.

در واقع، پیش از آنکه شهین از دیگران بخواهد او را ببینند، سال ها در تلاش بوده خودش را ببیند؛ خود را نه صرفاً در جایگاه دختر خانواده، همسر یا مادر، بلکه به‌عنوان انسانی مستقل با خواسته‌ها، آرزوها و حق انتخاب. این خودآگاهی به‌تدریج در مسیر زندگی او شکل می‌گیرد و زمینه‌ای برای به چالش کشیدن محدودیت‌هایی می‌شود که خانواده و جامعه بر او تحمیل کرده‌اند.

این تجربه دیده‌نشدن از محیط خانواده فراتر می‌رود و به مدرسه و جامعه نیز کشیده می‌شود. شهین تلاش می‌کند در کلاس‌هایی که کمتر کسی انتظار دارد دختری بلوچ در شمار شاگردان ممتاز باشد، با درس‌خواندن و اعتمادبه‌نفس برای خود جایگاهی به دست آورد. مری ولستون‌کرافت در دفاع از حقوق زنان استدلال می‌کرد که نابرابری آنان نتیجه ناتوانی ذاتی نیست، بلکه محصول ساختارهایی است که فرصت آموزش، استقلال و مشارکت را از زنان دریغ می‌کنند. مسیر تحصیلی شهین، تا رسیدن به مدرک دکترای مردم‌شناسی، نمونه‌ای از همین تلاش برای عبور از محدودیت‌های اجتماعی و بازپس‌گرفتن امکان انتخاب است.

یکی از ویژگی‌های قابل‌توجه کتاب این است که مردسالاری را نه در قالب شعارهای کلی، بلکه از خلال تجربه‌های روزمره و موقعیت‌های ملموس به تصویر می‌کشد. شهین از فضایی در سیستان و بلوچستان می‌نویسد که در آن خشونت علیه زنان، از جمله کتک‌زدن همسر، در بخش‌هایی از جامعه رفتاری عادی‌شده بود و گاه بزرگان خانواده و طایفه نیز در برابر آن سکوت می‌کردند. جودیت باتلر در توضیح چگونگی شکل‌گیری هنجارهای جنسیتی نشان می‌دهد که بسیاری از رفتارهایی که طبیعی و بدیهی به نظر می‌رسند، در واقع از طریق تکرار مناسبات اجتماعی و روابط قدرت تثبیت می‌شوند. سکوت در برابر خشونت نیز بخشی از همین سازوکار است؛ سکوتی که به‌تدریج خشونت را عادی و پذیرفتنی جلوه می‌دهد.

با این حال، شهین پدر و مادرش را نیز به تصویری یک‌بعدی از عاملان یا قربانیان سنت تقلیل نمی‌دهد. آن‌ها خود درون همان ساختار اجتماعی زندگی می‌کردند، اما در همان محدوده نیز راه‌هایی برای حمایت از زنان پیدا کرده بودند. برای مثال، مادر و دیگر زنان خانواده با گرفتن «قول بلوچی» از مردان، می‌کوشیدند تعهدی برای جلوگیری از خشونت ایجاد کنند. پدرش، نیز شخصیتی است که در روایت کتاب از برخی انتظارات رایج طایفه فاصله می‌گیرد. او با اینکه برای رفتن به مدرسه روزانه ده تا پانزده کیلومتر پیاده‌روی می‌کرد، تحصیلاتش را ادامه داد و سرانجام در بانک کشاورزی ایرانشهر استخدام شد. ازدواج او با دختری که تنها یکی دو دقیقه دیده بود نیز برخلاف انتظارات معمول طایفه صورت گرفته است. این جزئیات نشان می‌دهد که کتاب قصد ندارد جامعه را به دو قطب سنت و تجدد تقسیم کند؛ بلکه پیچیدگی روابط انسانی و امکان مقاومت و تغییر را در دل همان مناسبات به نمایش می‌گذارد.

یکی از دشوارترین بخش‌های زندگی شهین، روایت ازدواج اوست؛ ازدواجی که تنها سه روز پس از آغاز، او را راهی بیمارستان می‌کند. دختری که در خانواده‌ای سرشناس و نسبتاً نازپرورده بزرگ شده بود، با مردی ازدواج می‌کند که از نظر فرهنگی، زبان و مذهب با او تفاوت‌های عمیقی دارد. او نخستین تجربه آمیزش جنسی خود را «بدترین کابوس زندگی‌اش» توصیف می‌کند. این بخش از کتاب، یکی از تلخ‌ترین روایت‌های آن از خشونت علیه زنان و فقدان اختیار آنان بر بدن و زندگی شخصی‌شان است. نوال سعداوی در آثار خود، از جمله «چهره پنهان حوا»، نشان داده است که خشونت خانگی، ازدواج کودکان و سرکوب جنسی را نمی‌توان پدیده‌هایی جدا از یکدیگر دانست؛ این‌ها در بسیاری از جوامع در پیوند با مناسبات قدرت، سنت‌های مردسالارانه و کنترل بدن زنان بازتولید می‌شوند. روایت شهین نیز تصویری ملموس از گرفتارشدن بدن و زندگی یک زن در چنین شبکه‌ای از محدودیت‌ها به دست می‌دهد.

اما محدودیت‌ها و تبعیض‌ها به محیط خانه ختم نمی‌شوند. شهین در سازمان میراث فرهنگی مسئولیت مدیریت یک بخش کوچک را بر عهده دارد. با وجود شایستگی و توانایی حرفه‌ای، جایگاهش از همکاران مرد پایین‌تر است. او می‌نویسد که هر ضربه‌ای را در محیط بیرون از خانه به جنگ و تنش درون خانه ترجیح می‌داد. با این همه، شهر زاهدان نیز به‌تدریج برایش به فضایی تنگ و محدودکننده تبدیل می‌شود. او از وجود «سقف شیشه‌ای» سخن می‌گوید؛ سقفی نامرئی که امکان پیشرفت و دستیابی به جایگاه شایسته را از او می‌گیرد. تولد دخترش فرصتی می‌شود تا به تهران برود و مسیر تازه‌ای را آغاز کند.

نانسی فریزر در نظریه عدالت خود بر دو ضرورت تأکید می‌کند: به‌رسمیت‌شناخته‌شدن اجتماعی و توزیع عادلانه منابع و فرصت‌ها. در تجربه شهین می‌توان هر دو شکل نابرابری را مشاهده کرد؛ از یک سو، هویت بلوچ او در جامعه گسترده‌تر به حاشیه رانده می‌شود و از سوی دیگر، شایستگی حرفه‌ای‌اش به‌عنوان یک زن به اندازه همکاران مرد به رسمیت شناخته نمی‌شود. تلاش او برای معرفی فرهنگ و تاریخ بلوچ به دیگر ایرانیان و پیگیری ثبت جهانی سفال کلپورگان در یونسکو، به‌عنوان هنری برخاسته از دانش و مهارت زنان بلوچ، را نیز می‌توان بخشی از مبارزه برای به‌رسمیت‌شناخته‌شدن دانست.

در اینجا با دو لایه به‌هم‌پیوسته از تبعیض روبه‌رو هستیم: نابرابری جنسیتی در مناسبات مردسالارانه جامعه بلوچ و تبعیض قومی و مرکزگرایانه‌ای که زنان بلوچ در جامعه گسترده‌تر ایران تجربه می‌کنند. آنجلا دیویس در آثار خود نشان داده است که جنسیت، نژاد و طبقه را نمی‌توان جدا از یکدیگر بررسی کرد؛ زیرا این عوامل در تعامل با هم، تجربه‌های متفاوتی از تبعیض و محرومیت به وجود می‌آورند. تجربه شهین نیز از همین منظر قابل‌تأمل است. او هم زن است، هم بلوچ و هم زنی برخاسته از منطقه‌ای که در نگاه مرکزگرا اغلب با برچسب‌هایی چون «شهرستانی» و حاشیه‌ای شناخته می‌شود. بنابراین، تجربه او را نمی‌توان تنها با مفهوم تبعیض جنسیتی توضیح داد. این کتاب از این جهت برای جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان، به‌ویژه پژوهشگرانی که کمتر به زندگی زنان در بلوچستان پرداخته‌اند، منبعی ارزشمند و قابل‌تأمل است.

اما یکی از وجوه مهم کتاب، فراتر رفتن نویسنده از تجربه شخصی تبعیض و رسیدن به مسئله هویت و استقلال فردی است. شهین هویت خود را به یک تعلق واحد محدود نمی‌کند. او هم‌زمان مادر، زن، ایرانی، مردم‌شناس و بلوچ است و نمی‌خواهد برای پذیرفته‌شدن، بخشی از این هویت‌ها را پنهان یا انکار کند. ازدواج با مردی از جامعه‌ای متفاوت از نظر فرهنگ و مذهب نیز در همین چارچوب قابل‌تأمل است. این انتخاب را می‌توان بخشی از حق او برای تصمیم‌گیری درباره زندگی شخصی‌اش دانست؛ حقی که نباید در برابر انتظارات خانواده، طایفه یا جامعه قربانی شود.

استقلال فردی در اینجا به معنای پشت‌کردن به جامعه و هویت بلوچ نیست. مسئله این است که تعلق به یک فرهنگ و جامعه نباید به معنای پذیرش بی‌چون‌وچرای تمام قواعد و انتظارات آن باشد. زن بلوچ نیز، مانند هر انسان دیگری، حق دارد درباره ازدواج، تحصیل، کار، پوشش، روابط اجتماعی و آینده خود تصمیم بگیرد، حتی اگر انتخاب‌هایش با انتظارات رایج در محیط پیرامونش همخوانی نداشته باشد.

از این منظر، «مرا ببین» را می‌توان در پیوند با بحث گسترده‌تر درباره عاملیت زنان بلوچ خواند. عاملیت به این معناست که زن صرفاً موضوع تصمیم‌گیری، قضاوت و روایت دیگران نباشد، بلکه بتواند درباره زندگی خود تصمیم بگیرد، تجربه‌هایش را بیان کند و مناسباتی را که بر او تأثیر می‌گذارند به پرسش بکشد. زن بلوچ نباید تنها زمانی امکان سخن‌گفتن داشته باشد که از تبعیض‌های بیرونی، محرومیت منطقه یا بی‌عدالتی‌های تحمیل‌شده از سوی مرکز سخن می‌گوید. او باید بتواند درباره مناسبات درونی جامعه خود، روابط قدرت در خانواده، ازدواج، سنت‌های نابرابر و اقتدار مردان نیز پرسش کند.

در واقع، نقد مردسالاری به معنای نفی فرهنگ بلوچ نیست. فرهنگ را نمی‌توان مجموعه‌ای ثابت و تغییرناپذیر از سنت‌ها دانست که هرگونه پرسش از آن به‌منزله دشمنی با هویت جمعی تلقی شود. همان‌طور که نقد تبعیض قومی و مرکزگرایی ضروری است، نقد نابرابری‌های جنسیتی درون جامعه نیز اهمیت دارد. دفاع از حقوق و هویت بلوچ نباید به دفاع بی‌قیدوشرط از همه مناسبات و سنت‌های موجود تبدیل شود. جامعه‌ای که خواهان عدالت و آزادی است، باید امکان نقد و اصلاح مناسبات قدرت در درون خود را نیز به رسمیت بشناسد.

فصل‌های پایانی کتاب از نظر روایت و تنش داستانی، از بخش‌های برجسته آن هستند. با افزایش فشارها و بازجویی‌های وزارت اطلاعات، فضای زندگی شهین بیش از پیش محدود می‌شود. گویی سقف شیشه‌ای که پیش‌تر در محیط کار و جامعه احساس می‌کرد، این بار با ضربات نهادهای امنیتی در حال فروریختن است. در یکی از صحنه‌های تأثیرگذار، او در جلسه اولیا و مربیان مدرسه با هشداری درباره آسیب‌های احتمالی متوجه کودکان روبه‌رو می‌شود؛ با دهانی خشک و آتشی در دل به خانه بازمی‌گردد. در همان روزها، هنگامی که همسرش را به مهاجرت به انگلستان، به خاطر آینده دخترانشان، ترغیب می‌کند، پاسخ می‌شنود: «برای من مهم نیست».

سرانجام، شبی یکی از همسایه‌ها با نگرانی تماس می‌گیرد و خبر می‌دهد که مأموران به خانه‌شان هجوم برده‌اند. شهین دخترانش را از کلاس زبان انگلیسی برمی‌دارد و بی‌آنکه فرصت برداشتن حتی تکه‌ای لباس را داشته باشد، همراه آن‌ها راهی مرز پاکستان می‌شود. کمتر از چهل‌وهشت ساعت بعد، آن‌ها وارد خاک پاکستان می‌شوند. این بخش از کتاب، علاوه بر روایت یک تصمیم دشوار فردی، تصویری از وضعیتی ارائه می‌دهد که در آن ناامنی و فشار سیاسی، زندگی خانوادگی و آینده کودکان را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. مهاجرت در اینجا صرفاً جابه‌جایی از یک کشور به کشور دیگر نیست؛ گسستی ناگهانی از خانه، گذشته، تعلقات و زندگی‌ای است که نویسنده سال‌ها برای ساختن آن تلاش کرده است.

در پایان کتاب، دایره‌ای معنادار بسته می‌شود. در جلسه‌ای برای عکاسی مدلینگ، کارگردان از شهین می‌خواهد به دیوار تکیه دهد و بدنش را کمی بچرخاند. این صحنه در ظاهر ساده است، اما در پرتو تمام آنچه پیش‌تر در کتاب خوانده‌ایم، معنایی فراتر پیدا می‌کند. زنی که سال‌ها در حصار صداهای سرزنش‌گر خانواده، جامعه، سنت و طایفه زندگی کرده، اکنون می‌خواهد آگاهانه در برابر دوربین بایستد و خود را نشان دهد. او با آبرو، قضاوت دیگران و انتظارات سنتی روبه‌رو می‌شود، اما این بار قرار نیست از دیده‌شدن بگریزد. دختری که در کودکی زیر سایه برادرش قرار گرفته بود، اکنون خود تصمیم می‌گیرد چگونه و به چه صورتی دیده شود.

در این معنا، عنوان «مرا ببین» تنها درخواست یک فرد برای جلب توجه نیست؛ مطالبه‌ای برای به‌رسمیت‌شناخته‌شدن است. این درخواست هم خطاب به جامعه‌ای است که زن را در نقش‌های ازپیش‌تعیین‌شده محصور می‌کند و هم خطاب به ساختارهای گسترده‌تری که هویت بلوچ را به حاشیه می‌رانند. اما پیش از همه، این عنوان بیانگر حق زنی است که می‌خواهد خودش را ببیند، خودش را تعریف کند و اجازه ندهد دیگران تمام هویت و جایگاهش را تعیین کنند.

دوبووار بر این نکته تأکید می‌کرد که آزادی زنان امری خودبه‌خودی نیست و دستیابی به آن مستلزم عبور از موقعیت فرودستی و کسب استقلال و عاملیت است. روایت شهین نیز، با همه فراز و نشیب‌ها و هزینه‌هایی که در این مسیر پرداخته، داستان تلاش برای رسیدن به همین عاملیت است: حق انتخاب، حق سخن‌گفتن، حق تعریف خویشتن و حق حضور در جهان بدون پنهان‌کردن هویت خود.

امیدوارم «مرا ببین» مخاطبان گسترده‌ای پیدا کند و در کنار خوانندگان عمومی، توجه پژوهشگران، جامعه‌شناسان و به‌ویژه فمینیست‌های ایرانی را نیز به خود جلب کند؛ تا پژوهش‌های میدانی و مطالعات بیشتری درباره زندگی زنان بلوچ و شکل‌های درهم‌تنیده تبعیضی که تجربه می‌کنند، انجام شود. شناخت وضعیت زنان بلوچ نباید به چند روایت کلیشه‌ای یا داوری‌های بیرونی محدود بماند؛ صدای خود آنان و تجربه‌های زیسته‌شان باید در مرکز این شناخت قرار گیرد.

«مرا ببین» فقط روایت زندگی یک زن نیست؛ دعوتی است به دیدن زنانی که در سایه مناسبات مردسالارانه و تبعیض‌های قومی کمتر دیده شده‌اند. دعوتی برای شنیدن صداهایی که مدت‌ها به حاشیه رانده شده‌اند و به رسمیت شناختن حق آنان برای روایت زندگی خود. شاید مهم‌ترین پیام کتاب همین باشد: زن بلوچ نمی‌خواهد فقط موضوع روایت دیگران باشد؛ می‌خواهد خودش روایتگر زندگی خویش باشد. برای این کار، نخست باید خودش را ببیند و سپس از دیگران بخواهد او را ببینند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)