تردیدی نیست که جنگ و تنشهای جاری میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، ریشههای تاریخی و ایدئولوژیک دارند و به عمر جمهوری اسلامی بازمیگردند. جمهوری اسلامی دوران حیات خود همواره دو راهبرد کلان را دنبال کرده است: تبدیل شدن به یک قدرت هستهای و منطقهای و محو اسرائیل.
اما در کنار این واقعیت، واقعیت دیگری نیز وجود دارد که نباید نادیده گرفته شود. جنگهای جاری، از جمله جنگ اوکراین و منازعات خلیج فارس، صرفاً مجموعهای از منازعات منطقهای با علل و اهداف مستقل و تاریخی نیستند که بتوان آنها را تنها با دلایلی مانند تضاد تاریخی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل توضیح داد. همانگونه که تحولات بزرگ سیاسی در ایران معاصر نیز همواره در بستر تحولات جهانی فهمیده شدهاند.
در شرایط کنونی نیز جنگهای جاری منطقهای را در بستر فرسایش نظم بینالمللی پس از جنگ سرد و رقابت بر سر توزیع دوباره قدرت، تعیین قواعد امنیتی و شکلدهی به مناسبات اقتصادی و سیاسی جهان بهتر می توان فهمید. به این معنی که جنگ اوکراین و جنگ ایران، هر یک به شیوهای متفاوت، هم از این بحران نظم تأثیر میپذیرند و هم بر مسیر تحول آن اثر میگذارند.
در جنگهای جهانی اول و دوم، دگرگونی نظم جهانی عمدتاً از مسیر جنگ میان قدرتهای بزرگ و فروپاشی ساختارهای پیشین صورت گرفت. اما در شرایط کنونی، فرسایش نظم تک قطبی پیشتر آغاز شده و جهان وارد مرحلهای از توزیع مجدد قدرت شده است. در این مرحله، جنگهای منطقهای نیز میتوانند نقش مهمی در بازتعریف نظم جهانی ایفا کنند؛ زیرا قدرتهای منطقهای بیش از گذشته در شکلدهی به محیط امنیتی و سیاسی و اقتصادی خود نقش دارند و سهم می خواهند. بنابراین، شاید ویژگی دوران کنونی این باشد که نظم جهانی نه فقط در سطح رقابت قدرتهای بزرگ، بلکه از مسیر بازآرایی همزمان نظمهای منطقهای نیز در حال دگرگونی است.
با وجود این تحولات و واقعیتها، مشاهده میکنیم که بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی، بویژه جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی، و شاید بسیاری از ایرانیان، همچنان جنگ جاری را مستقل از تحولات نظم جهانی و منطقهای میبینند. بر همین مبنا، حمایت از جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، به ویژه حمایت از حملات هدفمند اسرائیل و وعده های بنیامین نتانیاهو درباره سرنگونی جمهوری اسلامی، همواره با این امید و آرزو همراه بوده است که جنگ به سرعت به سرنگونی و فروپاشی حکومت بینجامد. گویی جنگی مستقل میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی شکل گرفته که هدف اصلی آن صرفاً پایان دادن به حیات جمهوری اسلامی است.
در این نوع نگاه و انتظارات برخاسته از آن، دو پایه نظری و شناختی وجود دارند که چارچوب اصلی فهم این بخش از اپوزیسیون از جنگ و آینده آن را تشکیل میدهند: از یک سو، دشمنی تاریخی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی با اسرائیل و غرب، برنامه هستهای و سیاست اعلامشده آن در قبال اسرائیل؛ و از سوی دیگر، امکان بهرهگیری از قدرت نظامی خارجی به عنوان یک راهبرد، بویژه حملات اسرائیل، برای پایان دادن به حکومت اسلامی.
اما آیا برای فهم جنگ و پیامدهای آن، این دو پایه نظری کافیاند؟
واقعیت این است که مسئله فقط این نیست که جمهوری اسلامی چه سیاستهایی در قبال اسرائیل و غرب داشته و تا چه اندازه در شکلگیری این تنشها نقش داشته است، یا اینکه جنگ تا چه اندازه می تواند توان حکومت را تضعیف کند و حتی به فروپاشی آن بینجامد. به نظر من، پرسش مهمتر این است که این جنگ در بستر چه تحولاتی در نظم جهانی و منطقهای جریان دارد و بازیگران اصلی آن، هر یک، چه اهدافی را دنبال میکنند؛ بازیگرانی که مسلماً از قدرت و امکاناتی بسیار بیشتر از اپوزیسیون ایران برای اثرگذاری بر روند تحولات و رقم زدن نتایج آن برخوردارند.
میدانیم که جهان امروز در حال فاصله گرفتن از نظمی است که پس از پایان جنگ سرد و با برتری کم رقیب آمریکا شکل گرفت. البته قواعد نظم جایگزین هنوز تثبیت نشدهاند و قدرتهای جهانی و منطقهای در تلاشند جایگاه و حوزه نفوذ خود را در این شرایط بازتعریف کنند. به باور من، جنگهای جاری در اوکراین و خلیج فارس نیز جدا از این تحولات نیستند و در این رابطه اصلا نباید نقش و منافع قدرتهای جهانی به ویژه روسیه و چین و قدرتهای منطقه از جمله ترکیه و پاکستان را نادیده گرفت، قدرتهایی که مخالف هژمونی نظامی و امنیتی اسرائیل و آمریکا در منطقه خاورمیانه هستند.
بنابراین، در چنین شرایطی، آیا میتوان صرفاً به این دلیل که نتانیاهو یا دولت آمریکا خواهان تضعیف یا سرنگونی جمهوری اسلامی هستند، نتیجه گرفت که اهداف آنان با خواسته های جامعه ایران و، به طور کلی، با حق ایرانیان در تعیین سرنوشت ملی و حفظ تمامیت سرزمینی کشورشان همسوست؟ حتی اگر جنگ به تضعیف یا فروپاشی حکومت بینجامد، چه تضمینی وجود دارد که نتیجه آن، حفظ حاکمیت ملی و تمامیت سرزمینی ایران و استقرار نظمی دموکراتیک باشد؟ قدرتها و پیمانهای منطقهای در این میان چه منافع و نقشی دارند؟
این پرسشها زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکنند که به این واقعیت توجه کنیم که منافع امنیتی و ژئوپولیتیکی قدرتهای خارجی الزاماً با خواست مردم ایران برای آزادی، حاکمیت ملی و سرزمینی و حق تعیین سرنوشت خود منطبق نیست. برای مثال اسراییل در نهایت خواهان فروپاشی سرزمینی و تجزیه ایران است و کشورهایی مانند ترکیه و پاکستان و عربستان نیز یک جمهوری اسلامی به شدت ضعیف شده اما همچنان مستقر در ایران را ترجیح می دهند.
به همین خاطر، باید میان سه موضوع تفاوت گذاشت: تضعیف یک حکومت، سرنگونی آن و شکلگیری نظمی سیاسی جدید پس از آن؛ نظمی مبتنی بر حاکمیت ملی و حفظ تمامیت سرزمینی، و در شکل مطلوب، برخوردار از ساختاری دموکراتیک. این سه نه یکسانند و نه لزوماً به دنبال یکدیگر می آیند. تجربه تحولات منطقه نیز نشان داده است که برتری نظامی و حتی کنار رفتن یک حکومت، به تنهایی نمیتواند آینده سیاسی جامعه را تضمین کند. وضعیت فعلی افغانستان، لیبی و عراق شاهدی بر این مدعا است.
از سوی دیگر، اپوزیسیون ایران آن قدر قدرتمند و سازمانیافته نیست که بتواند به تنهایی مسیر این تحولات را تعیین کند. همین واقعیت، توجه به محاسبات بازیگران جهانی و منطقهای و تأمل درباره این واقعیت را ضروریتر میکند که جنگهای منطقهای، از جمله جنگ اوکراین و منازعات خلیج فارس، در بستر گذار از نظم قدیم به نظم جدید جهانی و منطقهای جریان دارند.
در واقع، پرسش این است که نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران چگونه میتوانند در شرایط تغییر توازن قدرت و شکل گیری نظم جدید منطقهای، از جمله از طریق پیمانهای چندجانبه منطقهای، به عاملی مؤثر در شکلدهی به آینده کشور تبدیل شوند؟
در غیر این صورت، ممکن است در انتظار نتیجه جنگی بمانیم که دیگران با اهداف خود آغاز کردهاند، بی آنکه از پیش اندیشیده باشیم در نظم پس از جنگ چه جایگاهی خواهیم داشت و چگونه میتوانیم در تعیین سرنوشت خود سهمی واقعی ایفا کنیم.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.