خطابه  اول: سهروردی، حلاج و مولانا؛ در جست‌وجوی حقیقت

 

۱. صبح روز ۲۳ اکتبر در شهر قونیه ،در سالن هتل ،  در جمع یاران و دوستان دیرینه ، سخنانی دربارهٔ سهروردی، حلاج و مولانا عرضه داشتم؛ سه چهرهٔ برجسته در تاریخ اندیشه و عرفان که هر یک به شیوه‌ای، درجست‌وجوی حقیقت، رهایی انسان ازجهل و تعصب و عبور از ظواهر به سوی معنا گام نهادند.

۲. سخن گفتن ازآنان، برای من تنها بازگویی اندیشه‌ها و سرگذشت‌های تاریخی نبود، بلکه فرصتی بود برای تأمل در جایگاه انسان، آزادی اندیشه و نقش خرد در شناخت هستی؛ زیرا جست‌وجوی حق و حقیقت، بدون پرسشگری، اندیشهٔ مستقل و شهامت عبور از باورهای موروثی، به سرانجامی شایسته نمی‌رسد.

۳. سرگذشت این سه چهره، هر یک با ویژگی‌های خاص خود، ما را به تأمل در نسبت عشق و خرد، ایمان و آزاداندیشی و بهای وفاداری به حقیقت فرامی‌خواند.

 

خطابه  دوم: در برابر مزار مولانا؛ دل‌نوشته‌ای حماسی و عرفانی

 

۴. ظهر همان روز، در جمع یاران و دوستان،  در آرامکاه   روبه‌روی مزار مولانا، در فاصله‌ای  بسیار کم از او، دل‌نوشته‌ای حماسی وعرفانی عرضه داشتم؛ سخنی برخاسته از شور دیدار، سوز عشق و آرزوی رهایی انسان از قیدوبندهای درونی و بیرونی، به نیروی اندیشه و خرد، در جست‌وجوی حق و حقیقت.

۵. در آن فاصلهٔ کوتاه میان  حمع دوستاندیرینه  و آرامگاه مولانا، قرن‌ها تاریخ و دریایی از اندیشه و عشق موج می‌زد؛ اما آنچه مرا به او پیوند می‌داد، نه فاصلهٔ مکانی، بلکه جست‌وجوی حقیقت و آرزوی بیداری انسان بود.

۶. در آن لحظه، کلام من صرفاً ادای احترام به نام و مزار مولانا نبود، بلکه بازتاب این باور بود که عشق، بی‌خرد و اندیشه، ممکن است در احساس محض متوقف بماند و خرد، اگر از عشق به انسان و مسئولیت در برابر حقیقت جدا شود، راه خویش را گم کند.

۷. در این نگاه،  چراغ دل است، خرد چراغ راه، و جست‌وجوی حق و حقیقت، پیمانی است که انسان آزاده تا پایان زندگی از آن دست نمی‌کشد.

 

خطابه  سوم: وداعی که پایان ندارد؛ خطابهٔ بدرود با مولانا

 

۸. روز ۲۵ اکتبر، هنگام وداع جمع ما  یاران دیرینه با مولانا، خطابه‌ای با نثری ژرف، عرفانی و حماسی عرضه داشتیم؛ وداعی که در حقیقت، نه پایان دیدار، بلکه پیمانی دوباره با عشق، آگاهی و حقیقت بود.

۹. مگر می‌توان با مولانا وداع کرد، هنگامی که بانگ نی او هنوز از جدایی‌ها حکایت می‌کند و آتشی که در جانش افروخته شد، پس از قرن‌ها همچنان در دل عاشقان شعله می‌کشد؟

۱۰. شمس از دیدهٔ مولانا پنهان شد، اما حضوری که در جان او بر جای گذاشت، در غزل‌ها و مثنوی‌اش به آفرینشی ماندگار بدل گشت. این است راز شگرف عشق که فراق را به سرچشمهٔ آفرینش و دوری را به حضوری دیگر تبدیل می‌کند.

۱۱. من نیز در آن وداع، از بارگاه مولانا به سوی زندگی بازگشتم، اما با این اندیشه که دیدار حقیقی با بزرگان اندیشه و عرفان، در ترک مزارشان پایان نمی‌پذیرد؛ بلکه از آنجا آغاز می‌شود که انسان، با دلی بیدارتر و خردی جست‌وجوگرتر، به جهان بازمی‌گردد و راه حق و حقیقت را ادامه می‌دهد.

۱۲. مزار را ترک می‌کنیم، اما اگر اندیشه و عشق در جانمان ریشه دوانده باشد، راه مولانا در ما پایان نمی‌پذیرد.

 

سخن پایانی؛ هستی هوشمند لایزال و راه بی‌پایان حقیقت

 

۱۳. در پس این سه خطابه، اندیشه‌ای بنیادین جاری است: هستی، حقیقتی هوشمند، پویا و لایزال است؛ عشق نیروی زاینده و پیونددهندهٔ آن، و خرد و آگاهی، چراغ راه انسان در جست‌وجوی حق و حقیقت‌اند.

۱۴. انسان در این پهنهٔ بی‌کران، موجودی ایستا و ازپیش‌تعیین‌شده نیست؛ در مسیر شدن، از ناآگاهی به معرفت، از ترس به آزادی و از امکان به فعلیت گام برمی‌دارد.

۱۵. از این منظر، سخن گفتن از سهروردی، حلاج و مولانا، تنها بازگشت به گذشته نیست، بلکه تأملی در مسئولیت انسان امروز در برابر خویشتن، جامعه و هستی است؛ مسئولیتی که عشق را از خرد، آزادی را از آگاهی و جست‌وجوی حقیقت را از زندگی جدا نمی‌داند.

۱۶. شاید راز ماندگاری این بزرگان نیز در همین باشد که ما را نه به تقلید از خویش، بلکه به بیداری، اندیشیدن و پیمودن مستقل راه حقیقت فرامی‌خوانند.

۱۷. هستی هوشمند لایزال، افق این جست‌وجوست؛ و انسان، با عشق، خرد و آگاهی، رهرو راهی است که در آن حقیقت نه به پایان می‌رسد و نه در انحصار کسی درمی‌آید.

 

جمال صفری

فرانکفورت،  ۵  آبان   ۱۴۰۵  / ۲۷ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی

 

 

 

خطابه  ۱ ؛نیستان و مسلخِ اسرار؛ چرا مولانا ماند و حلاج و سهروردی سرِ دار، پرواز به‌سوی ابدیت  نمودند؟

 

اگر شهاب‌الدین سهروردی (۵۴۹ ـ ۵۸۷ ق / ۱۱۵۴ ـ ۱۱۹۱ م) به خاطر بیان عریانِ «حکمت اشراق» و منصور حلاج (۲۴۴ ـ ۳۰۹ ق / ۸۵۸ ـ ۹۲۲ م) به پاسِ فریاد بی‌پرده «انا الحق» سر خود را به باد فنا دادند و به سوی ابدیت پر گشودند، جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا (۶۰۴ ـ ۶۷۲ ق / ۱۲۰۷ ـ ۱۲۷۳ م) با نبوغ بی‌بدیل خود و به مَدد پیر و مرشدش شمس تبریزی، تکنیک و زبانی را خلق کرد که توانست همان حقایق تمدنی و معنوی را، بدونِ رفتن به مسلخ فقهای قشری و متشرعان ظاهربین، جاودانه سازد. این مکانیزم نجات و رمز عبور مولانا، ریشه در یک تبارشناسی ساختاری و اجتماعی متمایز دارد که می‌توان آن را در سه لایۀ ژرف و منسجم تبیین کرد:

 

۱. تجلی شمس؛ رهایی از حجابِ فقه قشری

 

مولانا پیش از تلاقی با شمس، خود متولی بزرگ دین، فقیه، مفتی و مدرسی باوقار بود؛ او ریشه‌ای مستحکم در همان ساختار رسمی و فقهی زمانه داشت و مردم برای کسب تکلیف به او رجوع می‌کردند. شمس تبریزی هم‌چون زلزله‌ای بر این آرامشِ ظاهری فرود آمد تا تمام کتاب‌ها، فرمول‌ها و سجاده‌نشینی‌های وقارآمیز او را به آتش بکشد. شمس به مولانا آموخت که دین قشری و غوغای مدرسه، بزرگ‌ترین حجاب میان انسان و خداست؛ او مولانا را از یک «مفسر متن» به «ناظرِ نور» بدل ساخت و به وادی غریبی برد که در آن، خدا دیگر حاکمی عبوس در پسِ احکام فقها نبود، بلکه «عشق مطلق» و معشوقِ ازلی بود.

 

 

۲. سپر مردمی؛ حصار امنِ فقیه محبوب در برابر غربت عارفان بیگانه

 

یک تفاوت بنیادین و جامعه‌شناختی میان این سه چهرۀ معنوی، نوع پیوند و پایگاه اجتماعی آن‌ها با بدنه جامعه بود. توده مردم زمانه با شطحیات حلاج و فلسفه سهروردی بیگانه‌ای محض بودند و شناخت کافی از عمق جهان‌بینی آن‌ها نداشتند؛ حلاج صوفی شوریده‌حالی بود که بدون اتکا به توده‌ها در بازار مریدان فریاد می‌زد و سهروردی نیز حکیم نخبگان و فیلسوفِ خواص بود که زبانش برای عامه مردم غریب و دور از ذهن می‌نمود. این بیگانگی و عدم درک توده‌ها، دست محتسبان و فقهای تکفیرکننده را باز می‌گذاشت تا آنان را در انزوای کامل محکوم به مرگ کنند؛ همان‌طور که لسان‌الغیب در توصیف منصور حلاج می‌فرماید:

گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

اما مولانا برخلاف آن دو، یک فقیه برحق، مدرس و مقتدای توده‌ها بود که مردم از سویدای دل دوستش می‌داشتند. این پایگاه اجتماعی استوار و عشق عمیق توده‌ها به مولانا، سد حفاظتی روانی و اجتماعی بزرگی در برابر تندروها ایجاد می‌کرد؛ چرا که تعلل یا آسیب رساندن به جان او، می‌توانست به یک شورش عظیم مردمی بینجامد. فقها از مردم می‌ترسیدند و مولانا، در دلِ مردم جای داشت.

 

۳. جادوی رمز و تمثیل؛ پوشاندن سِر در برابر افشای عریان

تفاوت نهایی و سرنوشت‌ساز، در «تکنیکِ بیان» و استراتژی زبانی بود. حلاج و سهروردی سِرّ حق را هویدا و آشکار کردند، تجلی معنا را بی‌پرده ساختند و همین صراحتِ بی‌پروا، تیغِ تکفیر را صیقل داد. اما مولانا هوشمندی زبانی فوق‌العاده‌ای به خرج داد و ستاریّت سِر در جامه رمز را ترجیح داد؛ او زبانِ رمز، استعاره، هنر و داستان را برگزید. وقتی حقیقتِ عریان در لباسِ حکایت‌های عامه‌پسند (مانند قصص مثنوی معنوی) پوشانده شود، متشرعان قشری ابزاری برای تکفیر مستقیم نمی‌یابند؛ چرا که داستان لایه‌های حفاظتی توبرتو دارد. عامه مردم و حتی قشریون، سرگرم لایه ظاهری داستان می‌شدند، در حالی که مغز و باطن آن، تحجر سنتی را از درون متلاشی می‌کرد. مولانا با ابزارِ «موسیقی، شعر و سماع»، راز را در میخانه هنر مکتوم ساخت تا هیچ حاکمی نتواند عشق را اعدام کند.

 

 غایت  اشراق : بیانیه وجودی اتصال به نیستان

 

شاهکار مولانا در نی‌نامه، یک بیانیه وجودی و منشور اصالت، در برابر جدایی انسان از اصل خویش است. تحجر بدوی سنتی مایل است «نی» (انسان) را از «نیستان» (حق) جدا کند تا او را بنده احکام قشری و ظاهری سازد؛ چرا که انسانِ جداشده، میان‌تهی و پوچ می‌شود. مولانا همان حقایق ساختارشکنانه و عمیق سهروردی و حلاج را فریاد زد، اما با تکیه بر محبوبیت مردمی خود و با جادوی شعر و تمثیل، قلمرویی از «آزادی مطلق روحی» خلق کرد که تا ابد از تیغ سانسور و تفتیش عقاید در امان ماند.

 

جمال صفری

۱  آبان  ۱۴۰۵ / ۲۳ آکتبر  ۲۰۲۶

 

دیباچه: سه بُعد از نورِ مکتوم

برای درک ژرفای این جستار، باید سه ستون استوارِ عرفان اسلامی (تصوف) و فلسفه را در سیاق تاریخی قرون سوم تا هفتم هجری (نهم تا سیزدهم میلادی) مورد تأمل قرار داد:

  ۱- منصور حلاج (۲۴۴‌ـ‌۳۰۹ ق / ۸۵۸‌ـ‌۹۲۲ م): عارف شوریده‌حال و «مست» تصوف. او در تاریخ اندیشه، مظهرِ یگانگی رادیکال و بی‌کم‌وکاستِ روح انسانی با ساحت قدسی است. فریاد پرآوازهٔ او، «انا الحق»، از سوی جزم‌انگاران مذهبی آن روزگار به کفرگویی و الحاد تعبیر شد و سرانجام به مصلوب شدن و اعدام بی‌رحمانهٔ او در بغداد انجامید.

۲ – شهاب‌الدین سهروردی (۵۴۹‌ـ‌۵۸۷ ق / ۱۱۵۴‌ـ‌۱۱۹۱ م): بنیان‌گذار «حکمت اشراق». او میراث افلاطون و ارسطو را با مابعدالطبیعهٔ نور در ایران باستان پیوند داد. تبیین عقلانی و در عین حال شهودی او از کیهان به عنوان سلسله‌مراتبی از امواج نور، با مقاومت سرسختانهٔ فقیهان تندرو روبه‌رو شد و آنان حاکم حلب را به قتل مظلومانهٔ او واداشتند.

 ۳- جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا (۶۰۴‌ـ‌۶۷۲ ق / ۱۲۰۷‌ـ‌۱۲۷۳ م): پادشاه اقلیم تندیس‌گری واژه‌ها و نام‌آورترین عارف شرق در نگاه غرب. مولانا به یک تناقضِ شگفت دست یافت: او با شهود رادیکال حلاج و حکمت نورِ سهروردی هم‌افق شد، اما آن حقایق را در ظرفِ زبان جهانیِ هنر، شعر و رقص معنوی (سماع) ریخت.

در حالی که حلاج و سهروردی حقیقت مطلق را بی‌پروا و عریان فریاد زدند و این‌گونه شهیدِ شهودِ خویشتن گشتند، مولانا یک سپر حفاظتی و استعاریِ عبورناپذیر خلق کرد. این جستار به تحلیل این مهم می‌پردازد که چرا مولانا از تیغِ سانسورچیان قشری زمانهٔ خود رَست و چگونه توانست عرفان را در ساحت هنر پایدار و نهادینه سازد.

 

 

خطابه ۲ ؛ آن لحظه که شمس در جان مولانا طلوع کرد

 

این نوشته را نه به عنوان سخن گفتن درباره مولانا، بلکه به عنوان زمزمه‌ای از یک دیدار می‌خوانم؛ دیداری که شاید هر کدام از ما، به گونه‌ای، هنوز در انتظار آنیم.

گاهی در زندگی آدمی، سحرگاهی از راه می‌رسد که جهان همان جهان است؛ کوچه همان کوچه، بازار همان بازار، آدم‌ها همان آدم‌ها، اما چشم دیگر آن چشم پیشین نیست. چیزی در درون آدمی بیدار شده است؛ پرده‌ای کنار رفته و از جایی دور، صدایی آشنا به گوش جان می‌رسد. انسان نمی‌داند چه شد، فقط احساس می‌کند که دیگر نمی‌تواند به همان صورت پیشین به جهان نگاه کند.

گویی چشمه‌ای در ژرفای جان جوشیده است؛ آبی زلال که از سرچشمه‌ای لایزال می‌آید، از بستر سنگ و ریگ می‌گذرد و آوازش در میان قلوه‌سنگ‌های جان می‌پیچد. آدمی می‌ایستد، گوش می‌دهد و ناگهان درمی‌یابد که این صدا را پیش‌تر نیز شنیده است؛ شاید در کودکی، شاید در خوابی دور، شاید پیش از آنکه خود را در هیاهوی جهان گم کند.

مولانا این لحظه را چه زیبا دیده است:

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد

چون باز که برباید مرغی به گه صید

بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد

در خود چو نظر کردم خود را بندیدم

زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد

این «ماه» در خوانش عرفانی می‌تواند شمس باشد؛ اما شمس تنها مردی نبود که از راه رسید. برای مولانا، آمدن شمس، آمدن یک انسان نبود؛ آمدن یک بیداری بود. نوری بود که به جان افتاد و چیزی را که سال‌ها زیر خاکستر عادت مانده بود، شعله‌ور کرد.

در روایت‌های تاریخی و عرفانی، نخستین دیدار شمس و مولانا صورت‌های گوناگونی یافته است. در مشهورترین روایت، شمس در بازار قونیه راه بر مولانا می‌بندد و پرسشی درباره محمد مصطفی و بایزید بسطامی پیش می‌کشد؛ پرسشی که در ظاهر سخن اهل علم است، اما در ژرفای خود، آزمون جان.

سخن از این است که چگونه پیامبر می‌گوید:

«مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ »(تو را آن‌گونه که شایسته و سزاوارِ شناخت توست، نشناختیم.)

و بایزید در شور و وجد بانگ برمی‌آورد:

«سبحانی ما اعظم شأنی»

مولانا پاسخ می‌دهد: بایزید با یک جرعه، پیمانه‌اش لبریز شد؛ اما محمد دریانوش بود. هرچه از آن دریای بی‌کران می‌نوشید، تشنه‌تر می‌شد. یکی پیمانه‌ای داشت و دیگری دریایی؛ یکی از باده سرمست شد و دیگری در دریای بی‌کرانگی، هرگز سیراب نشد.

اینجا دیگر سخن از اندازه دانش نیست؛ سخن از ظرف جان است.

شمس در پاسخ مولانا، چیزی بیش از دانش می‌شنود. پشت این همه علم و فقاهت، جانی تشنه می‌بیند؛ جانی که هنوز خودش را نیافته و در جست‌وجوی آن است که از حصار دانسته‌ها بیرون آید.

مولانا نیز در سیمای این درویش غریبه، چیزی می‌بیند که در کتاب و مدرسه و منبر ندیده بود: نگاهی که او را به خودش بازمی‌گرداند.

شاید راز دیدار همین باشد؛ گاهی کسی به زندگی ما وارد می‌شود که چیزی به ما نمی‌آموزد، بلکه چیزی را که در ما بوده و از یاد برده‌ایم، به یادمان می‌آورد.

شمس برای مولانا چنین بود.

از آن پس، راه مولانا از دانستن به دیدن رفت؛ از دیدن به سوختن؛ از سوختن به عشق.

و چه رازآمیز است که این دگرگونی در بازار رخ داد؛ در میان رفت‌وآمد مردم، در میان صدای چکش زرکوبان، در جایی که زر زیر ضربه‌های پی‌درپی شکل می‌گرفت.

روزی مولانا از کنار دکان صلاح‌الدین زرکوب گذشت. صدای چکش بر سندان می‌نشست:

ضربه‌ای…

ضربه‌ای دیگر…

ضربه‌ای دیگر…

برای دیگران صدای کار بود؛ برای مولانا، صدای بیداری.

ایستاد.

گوش داد.

چکش می‌کوبید و زر می‌گداخت.

و ناگهان مولانا به چرخ آمد.

تن به حرکت درآمد و جان به سماع.

گویی چیزی در درونش می‌گفت:

بکوب!

نه بر زر، که بر دیوارهای من.

بکوب تا آنچه در قالب مانده است، از قالب بیرون آید.

بکوب تا زر ناب از سنگ و خاک جدا شود.

بکوب تا انسان از خویشتن خویش رها شود.

زرکوب نیز چکش را از حرکت بازنداشت. زر در زیر ضربه‌ها شکل می‌گرفت و مولانا در زیر ضربه‌های عشق، از خود پیشین خویش جدا می‌شد.

آن بازار، دیگر بازار نبود.

چکش، دیگر چکش نبود.

زر، دیگر زر نبود.

همه‌چیز زبان دیگری پیدا کرده بود.

مولانا با پای خود سخن می‌گفت، با دست خود می‌سرود، با گردش تن خود راز جان را بازمی‌گفت. زبان از گفتن بازمانده بود و بدن، سخنگوی روح شده بود.

آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ

این سماع، گریز از جهان نبود؛ جهان در او به حرکت درآمده بود.

انسان عاشق، هنگامی که از خود برمی‌شود، جهان را از نو می‌بیند. سنگ، دیگر فقط سنگ نیست؛ آب، فقط آب نیست؛ صدای چکش، فقط صدای چکش نیست. در هر ذره، نشانی از آن جان بی‌قرار می‌بیند که در جست‌وجوی اصل خویش است.

عشق نیرویی است که انسان را از خودِ بسته و کوچک بیرون می‌کشد و به وسعت هستی می‌برد. از صورت‌ها می‌گذرد و به معنا می‌رسد؛ از کثرت عبور می‌کند و در ژرفای وحدت آرام می‌گیرد.

مولانا می‌گوید:

هست بیرنگی اصول رنگ‌ها

صلح‌ها باشد اصول جنگ‌ها

چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد

موسیی با موسیی در جنگ شد

و مگر نه اینکه بخش بزرگی از رنج انسان از آنجاست که صورت را جای معنا می‌نشاند و رنگ را اصل می‌پندارد؟

آدمی در راه عشق، از هزار پوست می‌گذرد؛ از نام، از شهرت، از دانایی، از غرور، از «من» و از «ما». هر بار چیزی فرو می‌ریزد و چیزی تازه سر برمی‌آورد. گویی انسان هر بار می‌میرد و دوباره زاده می‌شود.

از همین روست که عشق، برای مولانا، تنها احساس نیست؛ سفر است.

سفر از خود به خود.

از صورت به معنا.

از قالب به جان.

از جان به جانان.

این سفر آسان نیست. راه، سنگلاخ دارد؛ شب دارد، عطش دارد، حیرت دارد. گاه آدمی چنان در تاریکی خود فرو می‌رود که گمان می‌کند چشمه خشکیده است. اما چشمه خشک نشده؛ تنها صدای آب در هیاهوی خویشتن گم شده است.

باید ایستاد.

باید خاموش شد.

باید گوش سپرد.

آنگاه شاید از زیر سنگی کوچک، صدای آبی شنیده شود که از هزاران سال پیش در جان آدمی جاری بوده است.

و آنجاست که مولانا می‌گوید:

 

در خود چو نظر کردم خود را بندیدم

زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد

 

تن همان تن است، اما جان دیگر همان جان نیست.

آدمی به خودش نگاه می‌کند و خویشتن پیشین را نمی‌یابد.

اینجا شاید همان لحظه‌ای باشد که انسان از دنیای قالب به دنیای جان پا می‌گذارد.

نه جهان عوض شده است، نه آسمان و زمین؛ این انسان است که دیگر آن انسان پیشین نیست.

شمس برای مولانا شاید آینه‌ای بود که او را به خودش نشان داد؛ نه آن خودی که سال‌ها می‌شناخت، بلکه آن خودِ ژرفی که زیر لایه‌های عادت، علم، مقام و نام پنهان مانده بود.

شمس او را از خودش ربود تا به خودش بازگرداند؛ از سکون ربود تا به حرکت آورد؛ از خاموشی به آواز، از قبض به بسط، از دانستن به دیدن و از دیدن به عشق.

چشمه همیشه در ما جاری است.

آب همیشه راه خود را پیدا می‌کند.

اگر سنگی بر سر راهش باشد، از کنار آن می‌گذرد؛ اگر کوهی باشد، راهی دیگر می‌جوید؛ اگر بسترش خشک شود، در ژرفای زمین فرو می‌رود و دوباره جایی سر برمی‌آورد.

جان انسان نیز چنین است.

گاهی در ظاهر خاموش است، اما در ژرفا جاری.

گاهی زندگی بر آن سنگ می‌گذارد، اما آب می‌گذرد.

گاهی هیاهوی جهان آن را از یادمان می‌برد، اما آوازش همچنان هست.

کافی است لحظه‌ای خاموش شویم.

کافی است گوش جان باز کنیم.

شاید هنوز صدای چشمه را بشنویم؛ همان آواز آبی که از بستر ریگ و قلوه‌سنگ‌های جان می‌گذرد.

و شاید آن «ماه» هنوز بر چرخ سحرگاه ما عیان شود.

شاید شمس هنوز در راه باشد.

شاید دیدار، نه در گذشته، که در همین لحظه اتفاق بیفتد؛ لحظه‌ای که انسان در خود نظر کند، خودِ پیشین را نبیند و احساس کند که تنش، از لطف آن دیدار، دوباره چون جان شده است.

آن‌گاه دیگر از دنیای قالب سخن نمی‌گوییم؛

در دنیای جان زندگی می‌کنیم.

 

جمال صفری

قونیه مزار  مولانا – ۱  آبان  ۱۴۰۵ / ۲۳ آکتبر  ۲۰۲۶

 

 

 

 

 

خطابه  ۳ ؛  وداع شمس و مولانا؛ فراق موقت، شوری جاودانه

 

 

جدایی شمس تبریزی از مولانا جلال‌الدین، یکی از سوزناک‌ترین و تأثیرگذارترین فرازهای تاریخ عرفان و ادب فارسی است. شمس با ورود به زندگی مولانا، آتشی در جان او افروخت و جهانی تازه از عشق، شور و شناخت در برابرش گشود. مولانا که پیش از دیدار شمس، عالمی نامدار و فقیهی برجسته بود، با این دیدار دگرگون شد و شور عاشقانه‌ای در جانش زبانه کشید که در شعر، موسیقی و سماع او جلوه‌گر شد. اما این پیوند ژرف از حسادت و مخالفت برخی مریدان و اطرافیان در امان نماند و سرانجام شمس قونیه را ترک کرد. پس از بازگشتی کوتاه، بار دیگر رفت و در سال ۶۴۵ هجری قمری ناپدید شد؛ سرنوشتی که درباره آن روایت‌های گوناگونی وجود دارد.

مولانا با رفتن شمس، بی‌قرار و آشفته شد؛ گویی چراغی که جهان درونش را روشن کرده بود، ناگهان از برابر دیدگانش ناپدید شده بود. در جست‌وجوی یار، راه سفر در پیش گرفت و حتی پسرش سلطان ولد را برای یافتن شمس به دمشق فرستاد، اما جست‌وجوی او به نتیجه‌ای قطعی نرسید. این فراق، با همه تلخی و رنجش، سرچشمه جوشش غزل‌هایی شد که شور عشق و سوز جدایی را در ژرف‌ترین لایه‌های جان انسان بازتاب می‌دهند. مولانا در این دوران، عشق را نه صرفاً دلبستگی به حضور جسمانی محبوب، بلکه نیرویی می‌یافت که انسان را از خویشتن فراتر می‌برد و به شناختی عمیق‌تر از هستی می‌رساند.

شور و بی‌قراری مولانا در فراق شمس را می‌توان در این دو مصراع مشهور از دیوان شمس دید:

 

«بعد از این ما را و تو را باشد میان جان حجاب

ماهِ من، دیگر مکن با عاشق مسکین عتاب»

 

شمس از دیده پنهان شد، اما آتشی که در جان مولانا افروخته بود، خاموش نشد؛ بلکه شعله‌ورتر شد و در غزل‌های دیوان شمس و بعدها در مثنوی معنوی، جلوه‌هایی ماندگار یافت. شاید راز این پیوند در همین باشد که جدایی، عشق را از میان نبرد، بلکه آن را از حضور بیرونی به تجربه‌ای درونی و آفریننده بدل کرد. شمس رفت، اما شور او در جان مولانا ماند و از دل آن فراق، جهانی از شعر، عشق و معرفت پدید آمد.

 

 

 

 

وداعی که پایان ندارد

 

چه راز شگرفی است در این سخن مولانا که دوری از اصل، آدمی را به جست‌وجوی دوبارهٔ خویش فرامی‌خواند:

 

«بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند»

 

ای تربت خورشید! کاروان دلسوختگان تو، با دلی شعله‌ور و گام‌هایی استوار، همچنان در راه است! غوغای سماع در رگ‌هایمان جاری است و بانگ حماسی نی‌نامه در گلوی ما طنین‌انداز؛ از بارگاهت برمی‌خیزیم تا پیام عشق و معرفت تو را به گوش جهان برسانیم و آتش کلامت را در جان آدمیان برافروزیم.

با تو وداع نمی‌کنیم؛ زیرا جدایی از حضور، به معنای جدایی از حقیقت نیست. جانمان در طواف ابدی این مرقد سپید باقی می‌ماند و پرچم عشق تو، که پرچم راه حق و حقیقت است، در دست رهروان برافراشته خواهد ماند؛ پرچمی که در افق بی‌کران هستی هوشمندِ لایزال، از نسلی به نسل دیگر سپرده می‌شود.

 

جمال صفری

قونیه ، ۳ آبان ۱۴۰۵ خورشیدی / ۲۵ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)