نادرشاه در مصاف با
روحانیت شیعه
وی فرزند قبیله ای از قبایل قزلباش بود که اعضای آن جزو شیعیان متعصب بشمار می رفتند و در قدرت گرفتن سلاطین صفویه نقش عمدهای بازی کرده بودند.
نادر علیرغم اینکه از دانش و درس و کتاب بهره کافی نداشت، معهذا ادیان مختلف جهان را مورد بررسی و تحلیل قرار داده بود و این امر برای نیات سیاسیاش لازم بود.
ا. ی. کالوشکین، مأمور ثابت روسیه در ایران، ضمن گزارشی در ۳۱ مه ۱۷۴۱ میلادی، خبر میدهد که نادر به نمایندگان ادیان مختلف (اسقف ارمنی، اسقف کاتولیک، ملا و خاخام) دستور داد که هر کدام از آنان کتاب مقدسشان را ترجمه کرده، به اطلاع وی برسانند. او پس از شنیدن فرازهائی از کتب ترجمه شده، خطاب به آنان میگوید:
“خداوند متعال در قلب ما بینش به وجود آورده که اختلاف بین اینهمه آئینها را بهبینیم. از میان آنها انتخاب کنیم و ایمان نوی بسازیم که هم خدا از آن خوشنود شود و هم برای ما وسیله نجاتی باشد. برای همین است که اینقدر در جهان آئینهای مختلف وجود دارد، آئین هائی که یکی دیگری را لغو میکند و هر یکی فقط خودش را ارزشمند میداند. این آئینها یکی نیستند در صورتیکه خدا یکی است و آئین هم باید یکی باشد”[۱]
مطلب فوق نشانگر آن است که نادر به یک دین و یا مذهب بخصوص قائل نبوده است. آنهائیکه با وی تماس نزدیکی داشتهاند، در مذاکرات و یا خاطرات خودشان این امر را تأیید کردهاند. “بازن” طبیب دربار او خاطرنشان میسازد که شاه در تلاش برپاساختن مذهب جدیدی بوده است[۲]. این مطلب را “هان وی” تاجر انگلیسی نیز که در زمان نادر در ایران زندگی کرده است، تأیید میکند. در حقیقت نادرشاه یک آئین واحد (غیرشیعه دوازده امامی) را برای مملکت ایران و حتی منطقه، لازم میدانست و این امر را به دو طریق پیش بینی کرده بود. طریق اول عبارت از این بود که مذهب جدیدی بسازد و آن را جزو یکی از مذاهب اسلام، بر سلطان عثمانی و مفتیان سنّی مذهب بقبولاند و بدینوسیله اختلاف بین ایران و همسایگاناش را از بین ببرد. وی این مطلب را در قوریلتای مغان[۳]، بعنوان یکی از شرایط پذیرش سلطنت اعلام داشت و ما در صفحات آینده در این مورد سخن خواهیم گفت.
طریق دوم عبارت از این بود که مذهب سنّت را به صورت مذهب رسمی ایران درآورد و بدینوسیله به اختلاف دو قرنی کشورهای منطقه پایان بخشد.
بنا بر منبع گذشته: و. براتیشف در آوریل ۱۷۴۲/ صفر ۱۱۵۵ از دربند گزارش میدهد که نادر فرمان داده تمام شیعیان، مذهب سنّی را قبول کنند. متن فرمان را براتیشف نتوانسته بدست بیاورد، بدین جهت او در گزارش خود فقط مضمون آن را شرح داده. بر اساس همان فرمان آمده است که:
“نزاعها، دشمنیها، کینهها و خونریزیها علت دیگری بجز تفسیری که از قوانین دین به عمل میآید ندارد، توجه کردن به این تفسیرها که همیشه نادرست بودهاند، سبب خوشنودی است.”
زیرا در زمان پیغمبری محمد (ص) بجز سنّی فرقه دیگری نبوده است، چنانچه فکر سالم حکم میکند برخی تفسیرهائیکه بطور پراکنده در میان ایرانیان وجود دارد، بطور کلی باید از میان برود[۴].
استقرار یک آئین واحد (غیرشیعه) در منطقه (و نیز در داخل ایران) از چند جهت به صلاح نادرشاه بود، اولاً اختلاف مذهبی مزمن چند قرنی بین ایران و همسایگان سنّیاش را برطرف میکرد و این امر برای ادامه زمامداری یک پادشاه (تازه به قدرت رسیده) حیاتی است و شخص باهوشی مانند نادر از درک چنین مطلبی نمیتوانست عاجر باشد. ثانیاً همانطوریکه میدانیم یکی از علل قدرت و نفوذ پادشاهان صفویه در بین مردم، توسعه و گسترش مذهب شیعه دوازده امامی بود. زیرا از نظر مردم، شاهان صفوی از سلاله پاک امامان مقدس بودند و از این بابت به عنوان ستون شیعه بشمار میرفتند و لذا بستگی مردم به آنان بدون قید و شرط بود و بهمین دلیل در آن تاریخ که هنوز لااقل دو شاهزاده از بازماندگان صفویان در قید حیات بودند، رواج شیعه بعنوان مذهب رسمی مملکت، ادامه زمامداری وی و فرزندانش را مشکل و حتی غیرممکن میساخت. زیرا امکان این امر فراوان بود که به محض ضعف قدرت خاندان افشار، مردم شیعه مذهب کشور، آنان را بعنوان پادشاهان غاصب به کنار گذاشته، سر بر آستان مرشدان سابق خویش بهسایند.
وی بخوبی میدانست که امنیت و آرامش و استقلال فعلی مملکت مدیون شمشیر اوست و از این امر تمام مردم ایران آگاهی داشتند. هنوز مردم فراموش نکرده بودند که چگونه کشورشان آماج حملههای گروهی از افغانان قرار گرفته بود. آنان فراموش نکرده بودند که چگونه در نتیجه محاصره پایتخت، مردم در نهایت خفت و خواری، به خوردن گوشت حیوانات غیرحلال و حتی اجساد هموطنان خویش پرداخته بودند و آنگاه قدوم (نامیمون) مهاجمین را گرامی شمرده بودند و با اینهمه، از قتل و کشت و کشتار آنان خودداری نشده بود. همچنین فراموش نکرده بودند که در این وانفسای غوغای داخلی، همسایگان از آب گلآلود ماهی میگرفتند بطوریکه شمال ایران را روسها، غرب ایران را عثمانیها و شمال شرقی ایران را ازبکها آماج حملات خویش قرار میدادند و مردم مملکت را به عزای عزیزانشان مینشانیدند. به تمام دلایل فوق، مردم اینک نادرشاه را بعنوان سرداری بلندپایه و رهاننده کشور و یگانه عامل افتخار و سرافرازی خودشان میشمردند. نادر بخوبی بر این امر واقف بود و میدانست که ایرانیان مخالفتی با درخواستهای وی نخواهند کرد و بهمین دلیل تصمیم گرفت تا ضمن برگزاری قوریلتای مغان، به نیّات خود جامه عمل بپوشاند و تکلیف خودش را با مردم کشور، با سپاهیان، با سفرای خارجی و بالاخره در مقابل تاریخ روشن سازد.
در نوروز سال ۱۱۴۸/۱۷۳۶ بدستور نادر، اجتماعی بنام قوریلتای مغان در دشت مغان بعمل آمد. این گردهمآئی باشکوه با شرکت مجتهدان، امامان جماعت، قاضیان، اسقفان، بیگربیگیان، خوانین و امیران فئودال، سران قبایل چادرنشین، کلانتران، عده کثیری از کدخدایان و عده دیگر (که تعداد کل آنان به بیست هزار نفر میرسید) تشکیل شد[۵].
در این اجتماع نادر شرایطی را جهت پذیرفتن سلطنت به حاضران و نیز مردم ایران پیشنهاد کرد که مهمترین آنها استقرار مذهب جدیدی بنام مذهب امام جعفر صادق بجای شیعه دوازده امامی بود. شاه جدید در مورد تغییر مذهب چنین گفت:
“این مذهب شیعه که مغایر نیاکان بزرگ ماست، باید متروک گردد. اما چون حضرت امام جعفر ابن محمد صادق علیهالسلام امام راستین است، ایرانیان میتوانند در فروعات شرعیه از آن حضرت پیروی کنند…”[۶]
آنگاه اضافه کرد که مردم بایستی از مراسم شادی و سرور و اعیادی که بخاطر حضرت علی برقرار میکنند، چشم بپوشند و از لعنت کردن خلیفههای سه گانه سنیّان خودداری نمایند. بدنبال این پیشنهادات، نادر یادآوری کرد که هر کس از اجرای این مقررات خودداری کند باید منتظر “بیمهری شاه”[۷] باشد.
شاید اگر سلطان عثمانی با این پیشنهاد شاه جدید موافقت میکرد، وی میتوانست مذهب اختراعی خود را در ایران برقرار سازد و ممکن بود که سرنوشت شیعه دوازده امامی در کشور ما بنوعی دیگر قلم بخورد. ولی چنین نشد. نه تنها دربارسلطان مذهب نادرشاه را رد کرد، بلکه:
“… شیخالاسلام ترکیه فتوائی داده بود که اعتقادات ایرانیان مخالف اسلام است و بنابراین ریختن خون آنها اقدامی مشروع و خداپسندانه است”[۸].
ولی این امر از قصد نادرشاه در مورد پایان دادن به قدرت ملایان جلوگیری نکرد. در مبارزه مختصری که جهت بکرسی نشاندن پیشنهاداتاش بین او و علما اتفاق افتاد، شیخالاسلام اصفهان خپه شد![۹] آنگاه میرزا عبدالحسین (ملاباشی) که جرأت مخالفت با پیشنهادات نادر کرده بود، به تیر دلدوزی گرفتار شد و:
“… دیگر علمای شیعه چون با این «برهان قاطع» روبرو شدند، دم فروبستند و از بیان عقیده خودداری کردند”[۱۰].
سپس نادر خود هیئت روحانیتی به سلیقه خویش معین کرد. از آن جمله آخوندی بنام علی اکبر، بعنوان ملاباشی و آخوند دیگری بنام میرزا ابوالقاسم کاشانی به مقام صدر انتصاب شدند.
نادر با آلت دست قرار دادن روحانیان، تلاش پیگیری جهت انجام مقاصد مذهبی خویش به عمل آورد. از جمله علی اکبر “ملاباشی” و میرزا ابوالقاسم کاشانی “صدر” در مذاکرات استانبول (که جهت تصمیمگیری در مورد پیشنهادات قوریلتای مغان تشکیل شده بود) شرکت کرده از مقاصد و نیّات شاه دفاع نمودند![۱۱] مدتی بعد نیز با اشاره شاه:
“مجمع علمای سرتاسر کشور به ریاست علی اکبر ملاباشی (تشکیل شده) … فتوای سال ۱۷۳۶ را که به تأسیس مذهب جعفری و به اجتناب اجباری تمام ایرانیان از لعنت کردن مخصوص شیعیان مربوط میشد تأئید گردید”.
از آنجا که علمای شیعه در طول بیش از دو قرن گذشته صاحب املاک اوقافی قابل توجهی شده بودند (که ارزش آنها بیش از یک میلیون تومان برآورد شده بود[۱۲]) لذا چشم طمعکار و تیزبین نادر بسوی آن جلب شد. ضبط زمینهای وقفی برای نادر دو فایده در بر داشت: یکی آنکه مقدار اراضی دولتی را افزایش میداد و تحکیم قدرت مرکزی را بیش از پیش فراهم میساخت و دیگر اینکه پایگاه مالی روحانیت را از بین میبرد و بدینوسیله قدرت و نفوذ آنان را از آنچه که بود کمتر میکرد. نادر برای انجام این منظور، پس از پایان کنگره به قزوین رفت. وی:
“… علما را فراخواند و از آنها پرسید: عواید اوقاف به چه مصرف میرسد؟ آنها گفتند: خرج علما و مدارس و مساجد میشود… نادر گفت: مسلماً خدا از مردانی چون شما ناراضی نیست! (است؟) نزدیک پنجاه سال بود که مملکت رو به انحطاط میرفت تا آنکه سربازان فاتح ما وضع را به حال اول بازگردانیدند. این سربازان علمایی هستند که ما مدیون آنانیم. بنابراین عواید اوقاف باید به آنها اختصاص یابد…”[۱۳].
شبی که نادر در سراپرده خویش در فتحآباد خبوشان به ضرب شمشیر تنی چند از سرداران خود به قتل رسید (یازدهم جمادی الاخر سال ۱۱۶۰/۱۷۴۸) از شوکت و جلال علمای شیعه در سراسر ایران هیچ باقی نمانده بود.
[1] ک. ر. اشرفیان م. ر. آرونوا، دولت نادرشاه افشار، ترجمه حمید امینی، ص ۱۵۶.
[۲] همان بالا، ص ۱۵۵.
[۳] قوریلتا از زبان مغولی بمعنی اجتماع عظیم میباشد (معین).
[۴] ک. ز. اشفریان … همان گذشته، ص ۱۶۰-۱۵۹.
[۵] پیکولوسکایا و دیگران، همان گذشته، ص ۶۰۱-۶۰۰.
[۶] الگار، همان گذشته، ص ۶۲-۶۱ به نقل از میرزا مهدیخان استرآبادی “جهانگشای نادری” چاپ عبداللـه انوار.
[۷] ک. ز. اشرفیان، همان گذشته، ص ۱۵۷ به نقل از ج. هان وی (انگلیسی)، ص ۳۴۴-۳۴۳.
[۸] اشرافیان، همان بالا، ص ۱۵۹.
[۹] الگار، شیعی گری و ایران در سده هژدهم، ص ۲۹۲ George Foster “سفری از بنگال به انگلیس” (لندن ۱۷۹۸)، ص ۲۳۸.
[۱۰] راوندی، همان گذشته، ج ۲، ص ۴۴۱.
[۱۱] اشرفیان و …، همان گذشته، ص ۱۵۹-۱۵۸.
[۱۲] مشکور، همان گذشته، ص ۳۰۹.
[۱۳] راوندی، همان گذشته، ج ۳، ص ۴۹۱، به نقل از رستمالتواریخ، ص ۴۰۷.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.