در سیاست، لحظاتی وجود دارند، یا حتی به صورت کاذب و مصنوعی به وجود آورده می شوند، که جامعه را در برابر یک انتخاب دشوار قرار می دهد: «یا این یا آن»؛ یا «با ما هستید یا با دشمن ما»، «دشمن دشمن من دوست من است» و یا «انتخاب بین بد و بدتر» در جریان رای گیری های جمهوری اسلامی. در چنین لحظاتی، گویی دیگر فرصت بسیار کمی برای پرسشگری، تردید و بررسی تناقض‌ ها وجود دارد. کنار زدن نظام و یا جریان سیاسی حاکم  که مانع تغییر شده است آن اندازه اولویت پیدا می کند که هر پرسشی درباره نیروی رقیب و یا آلترناتیو، به تضعیف مبارزه تعبیر می‌شود.

اما چرا درست در لحظاتی که بیش از هر زمان دیگری به داوری مستقل نیاز داریم، به تعلیق آن تن می‌دهیم؟ و یا چرا حتی خود شرایط بحرانی را مورد ارزیابی و مورد تردید قرار نمی دهیم که آیا این شرایط به طور مصنوعی و کاذب برای ترس از تغییر یا نگرانی از تضعیف نیروی رقیب یا آلترناتیو درست نشده است؟ و در نهایت، چرا در این شرایط بحرانی (حال واقعی یا غیر واقعی) ضعف‌ ها و حتی خطرهای احتمالی نیرویی را که از آن حمایت می‌کنیم، نادیده می‌ گیریم و یا پرداختن به آنها را به آینده موکول می‌کنیم؟

تاریخ معاصر ایران نمونه‌های متعددی از این وضعیت را پیش روی ما می گذارد. در انقلاب ۱۳۵۷، بخش‌هایی از روشنفکران و نیروهای سیاسی، با وجود تفاوت‌ های جدی در اهداف و جهان‌ بینی، در مخالفت با سلطنت به هم نزدیک شدند. برخی از آنان درباره دیدگاه‌ های خمینی، اقتدار روحانیت و پیامدهای حکومت دینی شناخت و نگرانی‌ هایی داشتند، اما تصور می‌کردند مسئله اصلی در آن مقطع، پایان‌ دادن به سلطنت است و می‌توان درباره شکل حکومت آینده بعداً تصمیم گرفت.

در تجربه‌های سیاسی بعدی نیز، به شکل‌های متفاوت، با چنین منطقی روبه‌رو بوده‌ایم: گاه سازمان یا رهبری سیاسی به نماینده انحصاری مبارزه تبدیل می‌شود و نقد آن، تضعیف جبهه مبارزه تلقی می گردد؛ گاه نیز در شرایطی که جامعه از وضع موجود به ستوه آمده است، حمایت از یک چهره سیاسی چنان اهمیتی پیدا می‌کند که پرسش درباره ماهیت قدرتی که ممکن است در آینده شکل بگیرد، به حاشیه می‌رود.

واضح است که این تجربیات از نظر تاریخی و سیاسی یکسان نیستند و نمی‌توان انگیزه همه حامیان خمینی، رجوی یا رضا پهلوی را مشابه دانست و یا حتی خود این رهبران را همسان فرض کرد و در یک ردیف قرار داد. اما در شیوه مواجهه با هر حکومتی، پرسشی مشترک وجود دارد: آیا صرف مخالفت با آن، به‌ خودی‌ خود برای اعتماد کردن به نیرویی که در برابر آن قرار گرفته و مفروض است که آن نیرو از توانایی جانشینی برخوردار است، کافی است؟

به نظر من یکی از دلایل گرفتار شدن در این انتخاب‌ های دوگانه این واقعیت است که در شرایط بحران (واقعی یا کاذب)، معمولا هدف فوری بر سایر معیارهای داوری غلبه می‌ کند. برای مثال وقتی رهایی از جمهوری اسلامی به مسئله اصلی تبدیل می‌شود، هر چیزی که به تحقق این هدف کمک کند، ارزشمند و هر چیزی که مانع آن به نظر برسد، مزاحم تلقی می‌شود. در این وضعیت، معمولا پرسش از ماهیت نیروی جایگزین به آینده موکول می‌شود. گفته می‌شود اکنون وقت این بحث‌ها نیست؛ ابتدا باید از شر وضع موجود خلاص شویم و سپس درباره آزادی، دموکراسی و حدود قدرت تصمیم بگیریم. و یا خشم و نفرت از جمهوری اسلامی به حدی است، که گاه گفته می شود هر حکومت دیگری بیاید بهتر از حاکمیت فعلی است.

اما آیا می‌توان میان وسیله مبارزه و نظمی که قرار است پس از آن ساخته شود، چنین فاصله‌ای ایجاد کرد؟ آیا روشهایی که برای کسب قدرت به کار می‌گیریم، در شکل‌گیری مناسبات قدرت آینده بی‌ تأثیرند؟ و اگر روی آوردن به یک رهبر یا جریان سیاسی برای رهایی از شر حکومت فعلی به نتیجه مطلوب نرسید، آیا نسلی که چنین انتخابی کرده است، خود را خواهد بخشید؟ یا ما بار دیگر وارد چرخه باطل انتخاب های دوگانه می شویم؟ 

دلیل دیگر برای گرفتار شدن در انتخاب‌های دوگانه، ترس از شکست و بازگشت به وضعیت پیشین است. کسی که سال‌ها برای تغییر یک نظم سیاسی مبارزه کرده یا هزینه داده است، ممکن است هر انتقادی به نیروی مخالف آن نظم را خطری برای کل پروژه تغییر بداند. البته این ترس همیشه بی‌ اساس نیست. در شرایط واقعی بحران، اختلاف‌ های سیاسی ممکن است به پراکندگی نیروها بینجامند و فرصت‌هایی را برای تداوم وضع موجود فراهم کنند. اما از این واقعیت همیشه نمی‌توان نتیجه گرفت که هر نوع اختلاف‌ نظر یا نقدی زیانبار است. ضمن اینکه همیشه شرایط آنگونه که گفتمانهای غالب تفسیر می کنند شاید آن اندازه هم بحرانی نباشد، و چه بسا برای مرزبندی غیر قابل عبور بین دوست و دشمن، بحران به صورت مصنوعی و کاذب نیز ساخته شده است.

البته مسئله فقط ترس از شکست نیست. گاهی رهبر سیاسی به نماد امید، هویت یا آرمانی تبدیل می‌شود که هوادار نمی‌خواهد آن را از دست بدهد. در این وضعیت، نقد رهبر دیگر صرفاً نقد یک فرد نیست؛ ممکن است به‌ صورت حمله به آرمان یا امیدی تجربه شود که فرد به آن وابسته است. ما این گونه واکنش را در برخی از هواداران رضا پهلوی می بینیم، که هر نقدی را برابر با نفی همه آرمانها و الگوی مورد نظر خود از نظام سیاسی آینده می بینند و حتی گاه پا را فراتر می گذارند و هر نقدی را مترادف با حمایت از جمهوری اسلامی تعبیر می کنند. 

در نتیجه، رابطه میان هدف و وسیله وارونه می‌شود. فرد ابتدا از رهبر حمایت می‌کند، چون او را وسیله تحقق آرمان خود می‌داند؛ اما به‌ تدریج از آرمان خود دفاع می‌کند، چون آن را با رهبر گره زده است.

در چنین وضعیتی، ممکن است فرد همچنان خود را آزادی‌ خواه، دموکراسی‌ طلب یا مدافع حقوق مردم بداند، اما درباره حدود اختیار رهبر مورد حمایت خود پرسش نکند. تناقض میان ارزشهای اعلام‌شده و رفتار رهبر نیز با ارجاع به ضرورت‌های زمانه، خطاهای اطرافیان یا خطر دشمنان توجیه می‌شود.

البته جا دارد در اینجا اضافه کنم که در سیاست نمی‌توان همیشه همه گزینه‌های مطلوب را در اختیار داشت. گاهی باید میان گزینه‌های ناقص انتخاب کرد و گاهی نیز تصمیم‌ نگرفتن، به معنای کمک به تداوم وضع موجود است. بنابراین، مسئله را نباید به این صورت طرح کرد که هر انتخابی میان دو گزینه، نادرست است. مشکل زمانی پدید می‌آید که انتخاب تاکتیکی به تعهدی نامحدود تبدیل شود؛ زمانی که از ما خواسته می‌شود برای مقابله با یک خطر، خطر دیگری را نادیده بگیریم یا برای حفظ وحدت، حق نقد و داوری مستقل خود را کنار بگذاریم.

و در نهایت یکی از مشکلات ما این است که تجربه‌های تاریخی را بیشتر از منظر پیروزی و شکست نیروهای سیاسی بررسی می‌کنیم تا از منظر شیوه شکل‌گیری و اعمال قدرت. می‌پرسیم چرا یک رهبر اشتباه کرد، چرا یک سازمان شکست خورد یا چرا یک جنبش به هدف خود نرسید؛ اما کمتر می‌پرسیم چه مناسباتی میان رهبران، هواداران و نیروهای اجتماعی شکل گرفت که امکان نقد و مهار قدرت را محدود کر؟ ما این پدیده را در سازمان مجاهدین به ویژه پس از شکست عملیات فروغ جاویدان شاهد بودیم. زمانی که اعتماد کورکورانه و پیروی مطلق از رهبر مجاهدین، بسیاری را به مسلخ گاه کشاند و پس از آن نیز به جای نقد رهبری، نیروهای بازمانده را به نقدهای ایدئولوژیک و تاسف بار از خود کشاند.

و سرانجام،  مهم‌ترین درس تاریخ معاصر ما، به باور من، این است که مخالفت با یک قدرت، لزوماً به معنای برخورداری از ظرفیت دموکراتیک نیست. کنار زدن یک حکومت و ساختن نظمی که در آن قدرت پاسخ‌گو، محدود و قابل تغییر باشد، دو مسئله متفاوت‌اند.

پرسش این نیست که در شرایط بحرانی چگونه می‌توان از هرگونه انتخاب دشوار پرهیز کرد. پرسش این است که چگونه می‌توان انتخاب کرد، همکاری کرد و برای تغییر جنگید، بی‌ آنکه حق نقد و داوری مستقل را قربانی ضرورت‌های مقطعی کنیم. آیا می‌توان برای رهایی از یک قدرت اقتدارگرا مبارزه کرد، بی‌ آنکه در این مسیر، اصول و معیارهایی را که قرار است قدرت آینده را دموکراتیک کنند، موقتاً کنار بگذاریم؟ پاسخ به این پرسش، یکی از شرط‌های اساسی خروج از چرخه تکرار شونده سیاست در ایران است.

https://t.me/politicalphilosphy/894

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)