هر گروه سیاسی تازه تأسیس دیر یا زود با یک پرسش ساده اما بسیار تعیینکننده روبهرو میشود: «ما که هستیم و برای چه تشکیل شدهایم؟»
در میان مخالفان جمهوری اسلامی، معمولا، دو پاسخ بیش از همه شنیده می شود و دو رویکرد کلی قابل مشاهده است: ۱)«ما برای ایجاد یک آلترناتیو سیاسی برای جمهوری اسلامی تشکیل شدهایم« و یا متواضعانه تر، «تلاش می کنیم زمینه های ایجاد چنین آلترناتیو را فراهم آوریم و به سهم خود به فرایند آلترناتیو سازی کمک کنیم » ۲) «ما برای ایجاد ظرفیتهای اجتماعی و سیاسی، کمک به جنبش های اجتماعی و با هدف هماهنگی ها و همکاری های لازم برای گذار از جمهوری اسلامی شکل گرفتهایم.»
تفاوت این دو پاسخ و این دو رویکرد، حتی اگر در نهایت در هدف نهاییِ گذار از جمهوری اسلامی مشترک باشند، فقط در واژهها نیست. در پس این دو رویکرد، دو برداشت متفاوت از سیاست و نحوه شکلگیری قدرت سیاسی وجود دارد.
در رویکرد اول، یک گروه سیاسیِ تازه تاسیس از همان ابتدا، یا خود را شایسته آلترناتیو بودن می داند و یا مدعی است که برخوردار از پتانسیل تبدیل شدن به یک آلترناتیو است و می خواهد در راستای آلترناتیو سازی تلاش کند؛ و برای این منظور گروه سیاسی مزبور، طبیعتا، میکوشد برای اهداف و تشکیلات خود و آلترناتیو مورد نظرش پایگاه اجتماعی و سیاسی ایجاد کند و شبکه سازی نماید.
در رویکرد دوم، نقطه آغاز و هدف اولیه، ساختن ظرفیتهای سازمانی و تشکیلاتی و تقویت پایگاههای اجتماعی از طریق جلب اعتماد و شبکه سازی است؛ و اگر آلترناتیوی هم در این فرایند شکل گیرد، محصول طبیعی این فرایند مشارکتی خواهد بود. به عبارت دیگر اراده معطوف به قدرت و آلترناتیو سازی در این رویکرد عامل تعیین کننده و اصلی نیست.
اما در کنار این دو رویکرد، گروههای تازه تأسیس معمولاً با پرسش سومی هم مواجهاند: «استراتژی ما چیست؟» یعنی از چه راهی میخواهیم به هدف برسیم؟ سرنگونی انقلابی، انقلاب توده ای، گذار تدریجی و آرام از طریق فشارهای اجتماعی و سپس مذاکره و انتقال قدرت؟ فروپاشی؟ و یا ترکیبی از اینها؟
البته دغدغه تدوین استراتژی و آلترناتیوی سازی در برخی از گروههای تازه تاسیس امر تازه ای نیست. در سنت چپ و انقلابی قرن بیستم، و در ایران بهویژه در دهههای ۴۰ تا ۶۰ خورشیدی، تقریباً هر سازمان سیاسی فعالیت خود را با زنجیرهای از تعیین تکلیفهای نظری آغاز میکرد: ماهیت رژیم چیست؟ ماهیت جامعه چیست؟ دشمن اصلی کیست؟ جامعه در چه مرحلهای از مبارزه قرار دارد؟ و بر اساس این تحلیل، استراتژی و تاکتیک سازمان چیست؟ در چنین سنتی، سازمانی که از ابتدا استراتژی روشنی نداشت، سازمانی بی خط مشی و فاقد جدیت سیاسی تلقی میشد.
امروز اما به نظر میرسد بخشی از این میراث همچنان در فرهنگ سیاسی ما باقی مانده است. حتی در میان نیروهایی که از افکار انقلابی و ایدئولوژیهای آن دوران فاصله گرفته اند، به نظر می رسد فقط شکل واژهها تغییر کرده اند و منطق تا حدی همان منطق قبل است. به این معنی که گروه تازه تأسیس احساس میکند باید هرچه زودتر تکلیف خود را روشن کند؛ سرنگونی طلب است یا گذار طلب، اصلاحطلب است یا انقلابی، و سپس نیروهای دیگر را نیز بر اساس همین برچسبها طبقهبندی میکند و در پی ائتلاف و تشکیل جبهه برمی آید.
اما واقعیت این است که تاریخ با استراتژیهای ما و قرارهایی که بین خود می گذاریم قرارداد ندارد. تاریخ انقلابها و گذارهای سیاسی پر از لحظههایی است که هیچکس آنها را دقیقاً پیشبینی نکرده بود. بسیاری از تحولات بزرگ، زمانی رخ دادهاند که حتی ناظران حرفهای نیز احتمال وقوع آنها را نمیدادند.
تجربه های گوناگون نیز نشان می دهد که ترجیحات واقعی مردم همیشه در رفتار ظاهری و لحظه ای آنها منعکس نمیشود و همین امر میتواند زمان تغییر را برای ناظران و حتی برای خود مردم غیرقابل پیشبینی کند.
در ادبیات گذار دموکراتیک نیز مسیر گذارها الزاماً از پیش طراحیشده و ثابت نیست و نتیجه نهایی اغلب از تعامل نیروهای مختلف، تصمیمهای متقابل آنها و رخدادهایی به وجود میآید که هیچیک از بازیگران به تنهایی قادر به کنترل آنها نیستند. در واقع، هیچ نوع گذاری قابل الگوبرداری کامل نیست و عینا تکرار نمی شود.
مسئله دیگری نیز وجود دارد که شاید برای فرهنگ سیاسی ایران اهمیت بیشتری داشته باشد. در سنتهای انقلابی، استراتژی فقط یک برنامه عملی نبود؛ بخشی از هویت سیاسی نیز بود. اختلاف درباره تاکتیک خیلی زود به اختلاف درباره «خط» تبدیل میشد و اختلاف درباره خط نیز میتوانست به انشعاب منجر شود. بنابراین، اگرچه داشتن استراتژی لازم است، اما اطمینان و اصرار بیش از حد به یک مسیر واحد میتواند به نقطه ضعف و اختلاف تبدیل شود.
برای مثال، این منطق هنوز هم گاهی دیده میشود. کسی که «سرنگونی» را تنها راه نمیداند، ممکن است سازشکار تلقی شود و کسی که درباره امکان تغییر تدریجی و مرحله ای سخن میگوید، ممکن است سادهلوح یا حتی همدست حکومت و اصلاح طلب خوانده شود.
در این حالت، استراتژی دیگر ابزاری برای رسیدن به هدف نیست؛ تبدیل به معیار وفاداری سیاسی میشود. و اینجاست که گروهی که برای تغییر یک ساختار اقتدارگرا شکل گرفته، ممکن است ناخواسته همان منطق را در درون خود بازتولید کند: یک حقیقت سیاسی، یک خط سیاسی و در نتیجه یک مرکز تصمیمگیری.
حال با توجه به مباحث بالا شاید بتوان رابطه سه مفهوم آلترناتیو، ظرفیت و استراتژی را بهتر فهمید. گروهی که از «آلترناتیو» آغاز میکند، معمولاً ناچار است خیلی زود به پرسش «چگونه به قدرت برسیم؟» پاسخ دهد. در نتیجه، استراتژی نیز به سرعت به بخشی از هویت گروه تبدیل میشود.
اما گروهی که از «ظرفیتسازی» آغاز میکند، الزاماً به چنین انتخاب زود هنگامی نیاز ندارد. اگر هدف، ایجاد ظرفیت اجتماعی و سیاسی برای گذار دموکراتیک باشد، بسیاری از راهکارها در شرایط و سناریوهای مختلف همچنان ارزش خود را حفظ میکنند: ساختن شبکه، ایجاد اعتماد، آموزش نیرو، تولید برنامه، ارتباط با جامعه، تمرین همکاری میان نیروهای متفاوت و ایجاد سازوکارهای دموکراتیک در درون سازمان، جبهه و شبکه خود.
در مورد آلترناتیو نیز به گمان من، مسئله این نیست که آلترناتیو نباید ساخته شود. مسئله این است که وظیفه آلترناتیو سازی را نباید بیش از ظرفیت واقعی گروه به آن نسبت داد. آلترناتیو زمانی معنا پیدا میکند که نیرویی بتواند در درجه نخست در یک پروسه عمل سیاسی و اجتماعی، اعتماد نسبی و قابل اتکا ایجاد کرده باشد، نیروهای مختلف را حول قواعدی روشن به همکاری وادارد، برنامهای برای آینده داشته باشد و نشان دهد که نه فقط برای گرفتن قدرت، بلکه برای توزیع و مهار قدرت نیز آمادگی دارد.
حال از همین زاویه میتوان سه پرسش گروه سیاسی نوپا را دوباره صورتبندی کرد:
۱- چه کسی هستیم؟ این پرسش مربوط به هویت سیاسی است.
۲- چه چیزی میسازیم؟ این پرسش مربوط به ظرفیت سیاسی و اجتماعی است.
۳- از کجا به کجا میرویم؟ این پرسش مربوط به استراتژی است.
در رابطه با پاسخ به سوالهای فوق خطای احتمالی آن است که پاسخ هر سه پرسش را از روز نخست قطعی و نهایی بدانیم. بنابراین شاید برای یک گروه نوپا، فروتنانهتر و در عین حال واقع بینانه تر آن باشد که هدف را روشن، ارزشها را ثابت، ظرفیتسازی را محور و استراتژی را باز و قابل بازبینی نگه دارد. در این صورت، آلترناتیو دیگر نقطه شروع نیست؛ میتواند نتیجه فرایندی باشد که طی آن اعتماد، سازمان، همکاری و ظرفیت سیاسی ساخته شده است.
و مهمتر از همه، چنین رویکردی این امکان را فراهم کند که گروهی که برای دموکراسی مبارزه میکند، از همان ابتدا شکل رابطهاش با قدرت را نیز دموکراتیک کند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.