آنچه تحت عنوان «جنگ داخلی» (Civil War) شناخته میشود، پدیدهای است که در درون نظامهای «دولت-ملت» امکان وقوع مییابد. به عبارت دیگر، تا پیش از شکلگیری نظامهای دولت-ملت—بهویژه پس از پیمان معروف «صلح وستفالی» در اروپا—جنگها عموماً میان دولتشهرها (مانند جنگهای پلوپونزی بین آتن و اسپارت، جنگ تروا یا دولتشهرهای ایتالیایی پیش از رنسانس) یا میان امپراتوریها و کشورهای متخاصم درمیگرفت. عهدنامه وستفالی یک اصل مقدس را بنیان گذاشت: حاکمیت مطلق سرزمینی و منع مداخلۀ قدرتهای فراملی (مانند پاپ یا کلیسای مقدس) در امور داخلی کشورها. این اصل بعدها با پیوند خوردن به جنبشهای ناسیونالیستی قرنهای هجدهم و نوزدهم، پدیده «دولت-ملت» را متولد کرد.
از همین زاویه، «حق انحصاری دولت در اعمال زور» در درون نظام دولت-ملت مشروعیت مییابد و درست از همین مسیر است که دلالت مفهوم «مشروعیت» اهمیت پیدا میکند. آنچه یک دولت-ملت را به عنوان واحد سیاسی یکپارچه «پایدار» میسازد، همین مفهوم مشروعیت است. مشروعیت در واقع سنگ زیرینی است که هر نظام سیاسی—اگر بخواهد از پایداری و تعادل دینامیک برخوردار باشد—بر آن بنا میشود. به بیان دیگر، مشروعیت، کارکردی است که هر سه ساحت دولت، ملت و عنصر پیونددهندۀ آنها یعنی «نظم سیاسی» (و نه لزوماً نظام سیاسی) را متعادل و پایدار میدارد. در فقدان مشروعیت، نه دولتی در کار خواهد بود و نه ملتی؛ ملت و دولت دو ساحت کاملاً مجزا نیستند، بلکه دو قطب از یک پیوند سیاسیاند که بدون یکدیگر عملاً معدوم میشوند یا فرو میپاشند. بروز و پدیدار این مشروعیت را میتوان در مدلهای سیاسی گوناگون توضیح داد، اما آنچه بیشتر در نظامهای لیبرال-دموکراسی رایج است، تجلی مشروعیت به مثابه یک «قرارداد سیاسی-اجتماعی» است؛ ایدهای که جوانه زدن آن به دوران روشنگری اروپا بازمیگردد.
در نتیجه، بررسی برهههایی که مشروعیت یک نظام دولت-ملت از دست میرود، حائز اهمیت میشود. چند روز پس از فاجعه دیماه سال گذشته، در یادداشتی از دو نوع سلب مشروعیت سخن گفتم که توجه به آن را همچنان حیاتی میدانم:
۱. سلب مشروعیت سیاسی:
در این وضعیت، دولت و ملت هنوز استمرار دارند، اگرچه پیوند میان آنها به شدت تضعیف شده است. ملت هنوز خود را به عنوان یکی از قطبهای واحد سیاسی بازشناسی میکند، اما دیگر دولت مستقر را نماینده مشروع خود برای انجام وظایف متعارفش نمیداند. با این حال، پیوندی که هنوز ملت و دولت را به عنوان دو قطب مجزا در یک نظم سیاسی حفظ میکند، همان «حق انحصاری دولت در اعمال زور» است. آحاد جامعه همچنان یک منبع واحد را برای اعمال زور به رسمیت میشناسند. در این شرایط، «نظام سیاسی» به معنای مألوف خود فروپاشیده و از ایجاد رابطه دینامیک با ملت عاجز است و خود «امر سیاسی» ممتنع میشود (پیشتر درباره امتناع سیاست یا سیاستورزی اسطورهای در ایران مطالبی نوشتم). آنچه پیوند میان دولت و ملت را برقرار نگه میدارد، اعمال زور آشکار است (زور به جای اقتدار)؛ زوری که «نظم سیاسی» را پابرجا میدارد—نظمی که به آحاد مردم کمک میکند تا روابط میان خود را تا حد زیادی قابل پیشبینی و معقول نگه دارند.
۲. سلب مشروعیت حقوقی:
در این مرحله، آحاد مردم دیگر دولت را به عنوان تنها مرجع اعمال زور به رسمیت نمیشناسند و به همین دلیل، کانونهای متعدد و متکثری برای اعمال زور شکل میگیرد. اگر اعمال زور از سوی گروههای مختلف متخاصم سازماندهی شود و هدف آن دستیابی به قدرت سیاسی یا تبدیل شدن به تنها مرجع رسمی و صاحب حق انحصاری اعمال زور باشد، با وضعیت «جنگ داخلی» روبرو میشویم. در این شرایط، عقلانیت سیاسی دچار اختلالی شدید شده و جامعه وارد وضعیتی آشوبناک میشود. همزمان، «ملت» و «دولت» فرو میپاشند و نظم سیاسی پیشگفته نیز مختل میگردد.
در مقایسه با شرایط امروز ایران—بهویژه پس از کشتار آن دیماه هولناک—جامعه تا حد زیادی به مرحله سلب مشروعیت حقوقی از نظام سیاسیِ فروپاشیده نزدیک شد. اگر دولت از زور خود نه برای برقراری نظم سیاسی، بلکه دقیقاً برای برهم زدن این نظم استفاده کند، دیگر از مشروعیت لازم برای برخورداری از حق انحصاری اعمال زور برخوردار نیست. اما کشتار دیماه ساحت دیگری را نیز در درون نظام سیاسی (که اکنون به یک «فرقه» تبدیل شده) فعال کرد: کارگزاران این نظام پس از این کشتار، عملاً خود را به مثابه یک «فرقه حکمران» بازشناسی میکنند، به طوری که خودآگاهی آنان به پذیرش خویشتن به عنوان یک فرقه حاکم تغییر یافته است.
در اینجا دو وضعیت متناقض در درون فرقه حکمران ظهور کرده که هر دو، شروط بقای آن محسوب میشوند:
- از یکسو، خواستار تجدید پیوندهای خود با جامعه هستند و این کار را از طریق یارگیری از میان نیروهای خاکستری یا سلبریتیهایی انجام میدهند که دارای منافع خاص در استمرار «نظم سیاسی» موجود هستند. توجیه این نیروها (علاوه بر منافع ویژه) این است که اقدام آنها از تغییر فاز واحد سیاسی و ورود آن به یک جنگ داخلی جلوگیری میکند.
- از سوی دیگر، ساحت دوم که به همان اندازه اهمیت دارد، «اعلان جنگ» به ملت است. علت آن نیز روشن است: فرقه حکمران به دلیل سازماندهی و در اختیار داشتن منابع متعدد، دست بالا را در یک جنگ داخلی خواهد داشت. نکته مهم این است که این اعلان جنگ علیه ملت، عملاً از طرف فرقه حکمران صادر شده و از یک وضعیت ذهنی به وضعیتی عینی و واقعی تبدیل شده است. آنها صراحتاً اعلان میکنند که برای به دست گرفتن قدرت، خونهای زیادی دادهاند و اگر فرقه دیگری (که در واقع همان ملت است) خواستار قدرت است، باید آن را از طریق خونریزی و جنگ داخلی به دست آورد. در نتیجه، اعلان جنگ پیشاپیش از سوی فرقه حکمران صادر شده است.
البته هیچ ملتی به استقبال جنگ داخلی نمیرود و اساساً «تجویز» یا «عدم تجویز» جنگ داخلی، کاری عبث و محدود به حوزههای کودکانه روشنفکری است. حقیقتاً متوجه نمیشوم آن بخش از بدنه جامعه که دلبسته امر روشنفکری است، چگونه هنوز نشنیده که «خدا مرده است»؛ و اینکه امر روشنفکری در حد بازیهای کودکانهای است که صرفاً برای اوقات فراغت و پس از صرف غذایی شکم پرکن مناسب است! وقوع یا عدم وقوع جنگ داخلی یک امر طبیعی مربوط به «بقا» است، نه مربوط به «عقل». مسلماً درختان برای جوانه زدن در بهار، حلقه روشنفکری تشکیل نمیدهند؛ همانگونه که جامعه در وضعیت انقلابی منتظر توصیههای عقلانی نمیماند (پیشتر درباره عقل و ذات پارادوکسیکال آن نوشتم). اما میتوان به یک موضوع اندیشید: چرا جامعه ایران در آستانه چنین وضعیتی، خواستار رهبری فردی با مشخصاتی ویژه شده است؟
این نوع اندیشیدن نه تجویزی، بلکه توصیفی است—تنها کاری که عقل میتواند خود را به آن مشغول سازد و در دنیای کودکانه خود با خلق امر موهومی به نام «حقیقت»، خود را شادمان کند. علت را میتوان اینگونه بیان کرد: رهبری در این وضعیت میتواند یک «افق اخلاقی» ترسیم کند—دقیقاً در وضعیتی که اخلاق نیز فروپاشیده است (باز هم امری پارادوکسیکال)—تا دامنه خشونت را محدود سازد. به این ترتیب، مهمترین وظیفه یک رهبر در چنین شرایطی، ترسیم افق اخلاقی برای نیروهای وفادار به خود است تا به مثابه ابزار کنترلی از ریزش و فروپاشی تمامعیار ملت جلوگیری کند.
به بیان دیگر، در غیاب دولت، ملت، رهبر اپوزیسیون را به صورت مجازی به عنوان قطب دیگر خود برمیسازد تا بتواند «دیالکتیک وجودی» مورد نیاز برای استمرار بقای خویش را تأمین کند. ترسیم این افق اخلاقی توسط رهبری، از یکسو با مهار دامنه خشونت، مانع از فروپاشی کامل ساختار اخلاقی و اجتماعی ملت میشود، و از سوی دیگر با حفظ انسجام درونی، شرطی ضروری برای پیروزی ملت در مبارزه علیه فرقه حکمران خواهد بود.
در چنین وضعیتی است که روی آوردن مردم به فردی از خانواده پادشاهی پهلوی، نه حاصل یک توصیه و تجویز روشنفکرانه یا اقدامی واپسگرایانه، بلکه یک «انتخاب طبیعی» برای بقاست. پیشتر به تفصیل چرایی این انتخاب طبیعی را توضیح دادهام؛ با تضعیف رکن گفتمان اسلامگرایی شیعی، آنچه به صورت طبیعی برای جامعه ایران باقی ماند، دو رکن «ایرانگرایی باستانی» و «باور به ارزشهای جهان مدرن» است—دو رکنی که خانواده پهلوی نمایندگان طبیعی آن در تاریخ معاصر ایران بودهاند. به این ترتیب، اقبال عمومی به فردی از این خانواده، نه محصول یک محاسبۀ صرفاً عقلانی، بلکه یک انتخاب طبیعی بود که دستبرقضا آزمون تاریخی خود را نیز پس داده است.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.