در سالگرد جنبش زن زندگی آزادی مباحث بسیاری پیرامون این جنبش و اصولا جنبش های اجتماعی و سیاسی اعتراضی در ایران صورت گرفت. در این مباحث به نظر من یک شکاف بسیار جدی بین «جنبش اجتماعی و سیاسی اعتراضی» در هر مقطع از تاریخ معاصر ایران با «ترجمان سیاسی و مقوله رهبری» این جنبش ها که توسط جریانات مختلف سیاسی فرموله و تبیین می شدند، مشاهده می گردد.
در نگاه اول شاید جنبشهای اعتراضی ایران از پیش از ۸۸ تا امروز، مجموعهای از رخدادهای پراکنده به نظر برسند که هر بار با یک بهانهی متفاوت سر برآورده و سپس فروکش کرده اند. اما اگر از سطح هر رخداد فاصله بگیریم و به لایه های زیرین تر نگاه کنیم، تصویر دیگری پدیدار میشود؛ تصویری که من می بینم، یک زنجیرهی به هم پیوسته است که هر حلقه اعتراضی، محصول انباشت حلقهی پیش از خود می باشد. به سخن دیگر، یک فرایند انباشتی و پیوستهی دیده می شود که در مقاطع مختلف به اشکال مختلف ظاهر شده است. و آنچه که در این رابطه پیوسته بوده است همانا فرایند انباشت تجربه، تکمیل حافظه تاریخی، تکامل ارزشها و مطالبات، قدرت و تاثیرگذاری شبکههای اجتماعی و شیوههای مقاومتاند که از یک موج به موج بعدی منتقل شدهاند. برای مثال گذار بازگشت ناپذیر از امکان اصلاح نظام جمهوری اسلامی تا تحولات ساختاری، تغییر قانون اساسی و در نهیات عبور کامل از آن، گذار از مطالبات صنفی به مطالبات سیاسی و خارج از توان و خواست جمهوری اسلامی.
اما شوربختانه همین پیوستگی، زمانی که هر مقطع از جنبشهای اعتراضی توسط نیروهای سیاسی مخالف به یک راهبرد و رهبری سیاسی ترجمه می شود، و به دنبال آن، هر نیروی سیاسی تلاش می کند روایت و گفتمان خود را بسازد، به سرعت ناپدید میشود. به گونه ای که می توان گفت سطح اجتماعی و اعتراضی جنبش یک پیوستگی تکاملی نشان می دهد؛ اما ترجمان سیاسی آن توسط برخی از جریانات سیاسی مدعی رهبری و یا دخالتگری در تحولات سیاسی ایران، آونگ وار نوسان میکند و گاهی از یک سر طیف به سوی دیگر طیف متمایل می شود.
واقعیت قابل تامل در این رابطه این است که جنبش های اعتراضی در ایران در طول زمان و به تدریج از خواسته های رادیکال و از مطالبات تحول طلبانه سرانجام به خواست گذار و عبور از کلیت نظام جمهوری اسلامی رسیده اند، فرایندی که هیچگاه ناپیوسته و آونگی نبوده، بلکه فرایندی انباشتی و پیوسته که در مقاطع مختلف به اشکال متفاوت ظاهر شده است، بوده است؛ زنجیره ای که گسستنی نبوده است و تداومی نهفته در درون خود را نشان می دهد.
اما شوربختانه وقتی از جامعه به میدان رهبری سیاسی مخالفان میرسیم، این انباشت ناپدید میشود. برای توضیح این پدیده می توان توالی رهبری در سه موج اخیر را میتوان اینگونه ترسیم کرد؛ حضور با خاستگاه داخلی رهبری، غیاب رهبری و سرانجام رهبری که در خارج کشور زیست می کند و قصد هدایت جنبش از خارج را داشت. سه نوع از رهبری سیاسی که بارزه اصلی آن ناپیوستگی و حتی تضاد ماهوی است. جنبش سبز، رهبری حاضر و داخلی داشت که در وفاداری به چارچوب نظام محصور ماند. جنبش زن، زندگی، آزادی فاقد رهبری متمرکز و نماینده سیاسی واحد بود و این را بسیاری یک نقطه قوت در واکنش مستقیم به شکست الگوی پیشین می دانستند. اما یکی از مهمترین ترجمانهای سیاسیِ مطرحشده برای جنبش دی ۱۴۰۴، رهبری رضا پهلوی بود که می خواست از خارج کشور و با اتکا به حمایت های بین المللی تا مرز دخالت های خارجی جنبش را رهبری کند و یک انقلاب (که بعدا «انقلاب شیر و خورشید» نامید شده) رقم بزند، که به نظر من این ترجمان خاص نیز در واکنش به خلأ رهبری در موج اعتراضی سال ۱۴۰۱ بود.
وجه مشترک هر سه ترجمان سیاسی از جنبش های اعتراضی سال ۸۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴، یک چیز است: آنچه منتقل شده، نه ساختار و بافتار رهبری است و نه سازمان، بلکه به نظر می رسد فقط تشخیص عیب موج قبلی بوده است. به عبارت دیگر این یک حافظهی منفی است که منتقل شده است و جامعه سیاسی و شاید نخبگان سیاسی یاد گرفته اند چه چیزی کار نکرده است. مضاف بر اینکه این یادگیری نیز در فضای فکری و ایدئولوژیک هر جریان سیاسی معنا و بازتاب خاص همان جریان را پیدا کرده است.
به سخن دیگر، ترجمان سیاسی خاصی که که هر جریان سیاسی داشته است در جهت مخالف شکست پیشین حرکت کرده است، نه به سوی ساختن چیزی که روی آن بتوان بنا کرد. نتیجه، یادگیریای است که در سطح تاکتیک باقی میماند، نه در سطح بازبینی مفروضات ایدئولوژیک و تاریخی.
در نتیجه می توان گفت نیروی سیاسی، شکست موج پیشین را نه از یک نقطهی خنثی، بلکه از دریچهی همان خاستگاهی میبیند که پیشاپیش به آن وابسته است؛ جریان ملیگرا، شکست را در غیاب یک روایت وحدتبخش ملی میبیند. جریان چپ یا عدالتخواه، آن را در غیاب مطالبهی طبقاتی میبیند. جریان سلطنتطلب، آن را در غیاب یک نماد تاریخی متمرکز میبیند. هر جریان، تفسیر خود از شکست را بر اساس همان جایگاهی میسازد که از پیش برایش تعیینکننده بوده، و سپس با همان تفسیر، ارادهگرایانه میکوشد پروژهی سیاسی خودش را، نه یک ارزیابی مشترک را، بهجای الگوی شکستخورده بنشاند.
این همان نقطهای است که تشخیص عیب، بهجای تبدیلشدن به یادگیری جمعی، به رقابت میان چند تفسیر موازی و غیرقابل جمع تبدیل میشود. چون هر تفسیر از خاستگاه ایدئولوژیک خودش بیرون نمیآید، محصول آن نیز نه یک نهاد یا قاعدهی مشترک برای کل اپوزیسیون، بلکه یک پروژهی رقیب است که باید در برابر سایر پروژههای رقیب، دوباره از صفر جای خود را باز کند. به همین دلیل، رهبری موج قبلی هرگز به زیرساخت رهبری برای موج بعدی بدل نمیشود؛ چون اصلاً قرار نیست بدل شود. هر جریان، بازسازی جهان را از دریچهی خودش میخواهد، نه تکمیل تجربهی جمعی را.
بنابراین مسئلهی جنبشهای اعتراضی ایران را نباید فقط در غیاب نهادهای میانجی و جامعه مدنی سازمان یافته خلاصه کرد؛ آن غیاب، شرط لازم است اما کافی نیست. علت کافی، اصرار هر جریان سیاسی بر تفسیر انحصاری واقعیت از دریچهی خاستگاه خودش است؛ اصراری که تشخیص مشترک از شکستهای پیشین را به تشخیصهای موازی و رقیب تبدیل میکند و اجازه نمیدهد سرمایهی سیاسی هر موج، در موج بعدی ذخیره شود. جامعه تجربه را انباشته میکند؛ سیاست آن را تفسیر میکند؛ اما چون نهاد مشترکی برای تبدیل تجربه به یادگیری سیاسی وجود ندارد، هر جریان تجربه را به سود روایت خود باز تفسیر میکند.
https://t.me/politicalphilosphy/873

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.