« کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»
مولانا جلالالدین
گاهی خطرناکترین سخن سیاسی، فریادی آشکار برای نابودی یک سرزمین نیست؛ بلکه سخنی است که
ویرانی را در جامه آبادانی، بمباران را در لباس نجات و وابستگی را به نام آزادی به مردم عرضه میکند.
در چنین لحظهای، نخستین وظیفه انسان ایرانی آن است که در هیاهوی تبلیغات، قدرت تشخیص خود را
از دست ندهد و از خویش بپرسد: اگر برای آزادی یک ملت، خانه آن ملت را ویران کنیم،
این چه آزادیای است؟ اگر برای نجات مردم، خود مردم را قربانی کنیم، این چه نجاتی است؟ و اگر برای
ساختن آینده ایران، امروز ایران را به میدان بمب و موشک و آتش تبدیل کنیم، این چه میهندوستیای
است؟
این پرسشها تنها پرسشهایی سیاسی نیستند؛ پرسشهایی اخلاقی، تاریخی و حقوقیاند. زیرا در تمدن
ایرانی، سیاست هیچگاه از اخلاق و داد جدا نبوده است. از خرد و داد در شاهنامه فردوسی تا حکمت
سعدی، از اندیشه خیام تا سلوک عطار و مولانا و زبان اعتراض و آزادگی حافظ، رشتهای دیرپا در
فرهنگ ایران دیده میشود:
قدرت هنگامی مشروعیت دارد که در خدمت انسان، داد و آبادانی باشد؛ نه آنکه انسان را قربانی قدرت کند.
انتشار اخیر استوری یاسمین پهلوی درباره مقایسه ژاپن و کوبا، بهدلیل اشاره مستقیم آن به ژاپن پس از
بمباران اتمی، واکنشهایی برانگیخته است.
رسانههای مختلف این پیام را چنان تفسیر کردهاند که گویی میتوان بمباران اتمی ژاپن را در کنار مسیر
توسعه آن کشور، بهعنوان رابطهای معنادار قرار داد.
۲
۲
من در اینجا حتی فراتر از نیت صاحب آن استوری میایستم و خودِ منطق این مقایسه را به پرسش
میکشم.
زیرا اگر از این تصویر چنین نتیجه گرفته شود که «ژاپن بمباران شد و سپس پیشرفت کرد»، با یک
مغالطه تاریخی روبهرو هستیم.
ژاپن بهرغم فاجعه جنگ بازسازی شد، نه بهسبب بمب اتمی.
هیروشیما و ناکازاکی نماد پیشرفت نیستند؛ نماد یکی از هولناکترین فجایع انسانی قرن بیستماند.
ژاپن پس از جنگ، با آموزش، سازمانیافتگی، دانش، سرمایه انسانی، بازسازی اقتصادی و تصمیمهای
تاریخی مردم و دولت خود دوباره ساخته شد؛ نه بهوسیله بمبی که بر سر انسانها فرود آمد.
بنابراین نباید تاریخ را به یک فرمول تبلیغاتی ساده تقلیل داد:
بمباران ← ویرانی ← پیشرفت
چنین رابطه علت و معلولی سادهای وجود ندارد.
اگر کسی بخواهد از چنین تصویری برای توجیه حمله به ایران استفاده کند، باید پاسخ روشنی بشنود:
ایران ژاپنِ روی صفحه یک کتاب تاریخ نیست؛ ایران خانه میلیونها انسان زنده است.
کودک ایرانی، بیمار ایرانی، کارگر ایرانی، دانشجوی ایرانی، کشاورز ایرانی، استاد دانشگاه، پرستار،
پزشک، راننده، سرباز و مادر ایرانی، ابزار آزمایش هیچ پروژه سیاسی نیستند.
هیچ تاجی ارزش خاکستر شدن ایران را ندارد.
هیچ قدرت سیاسی حق ندارد جان مردم ایران را وثیقه بازگشت خود به قدرت کند و هیچ دولت خارجی نیز
حق ندارد به بهانه مبارزه با یک حکومت، سرنوشت یک ملت را به بمب و موشک بسپارد.
اینجاست که باید میان مخالفت با حکومت و دفاع از ایران مرزی روشن و اصولی کشید.
۳
۳
میتوان مخالف جمهوری اسلامی بود؛ میتوان خواهان تغییر نظام سیاسی بود؛ میتوان استبداد را
محکوم کرد و برای آزادی، انتخابات آزاد، عدالت، حاکمیت قانون و حقوق شهروندی مبارزه کرد.
اما هیچیک از این خواستهها مجوز تبدیل ایران به میدان جنگ قدرتهای خارجی نیست.
میتوان با حکومت مخالف بود، بیآنکه با ایران دشمن شد.
این اصل، در تاریخ معاصر ایران نیز سابقهای روشن دارد.
استقلال؛ ستون آزادی
راهی که دکتر محمد مصدق در سیاست ملی ایران نمایندگی کرد، بر یک اصل بنیادی استوار بود:
حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش و نفی وابستگی به قدرتهای خارجی.
مصدق استقلال را در برابر آزادی قرار نمیداد؛ استقلال را شرط امکان آزادی سیاسی و حاکمیت ملی
میدانست. ملی شدن صنعت نفت نیز تنها یک دعوای اقتصادی نبود؛ مسئله اصلی، حق ملت ایران برای
تصمیمگیری درباره منابع، سرزمین و آینده خویش بود.
«موازنه منفی» در معنای تاریخی خود، نفی سلطه قدرتهای خارجی بود؛ نه انزواطلبی و نه دشمنی با
جهان.
ایران میتوانست با جهان رابطه داشته باشد، اما نمیبایست سرنوشت خود را به اراده هیچ قدرت خارجی
واگذار کند.
این اصل امروز نیز اهمیت خود را از دست نداده است.
استقلال ملی به معنای بستن درهای ایران به روی جهان نیست؛ به معنای آن است که کلید خانه ایران در
دست ایرانیان باقی بماند.
آزادی نیز بدون حاکمیت ملی، استقلال سیاسی و حق تعیین سرنوشت، بهآسانی میتواند به نامی زیبا برای
وابستگی تبدیل شود.
زر، زور و تزویر
۴
۴
در همین چارچوب، مواضع علنی برخی ایرانیانی که در هنگام بمباران ماموطن، به رقص، آواز و شراب
و… از عموهایشان ترامپ و نتانیاهو تشکر میکنند نیز باید با دقت و انصاف سیاسی بررسی شود.
آنچه باید نقد شود، نه زندگی خصوصی افراد، بلکه موضع سیاسی آنان در قبال مداخله و اقدام نظامی
قدرتهای خارجی علیه ایران است.
اگر جریانی سیاسی ادامه فشار و اقدام نظامی خارجی را وسیلهای برای سرنگونی حکومت بداند، باید
پرسید:
مرز میان مبارزه سیاسی و وابستگی سیاسی کجاست؟
و اگر چنین سیاستی، آگاهانه یا ناآگاهانه، تمامیت ارضی و انسجام ملی ایران را در معرض خطر قرار
دهد، مسئولیت تاریخی و سیاسی آن چیست؟
البته نقد سیاسی هنگامی اعتبار دارد که حتی درباره مخالف خود نیز حقیقت را قربانی خشم نکنیم.
مسئله اصلی همینجاست:
وقتی یک جریان سیاسی برای رسیدن به هدف خود به قدرت نظامی بیگانه امید میبندد، استقلال کجا
میایستد؟
وقتی سرنوشت ایران را به تصمیم واشنگتن یا تلآویو گره میزند، حاکمیت ملت چه جایگاهی خواهد
داشت؟
و هنگامی که بمباران کشور بهعنوان یکی از راههای «نجات» تصویر میشود، حق مردم ایران برای
زندگی، امنیت و تعیین سرنوشت خود چه میشود؟
اینجاست که مفهوم زر، زور و تزویر آشکار میشود.
زر، قدرت را میخرد؛
زور، شهرها را ویران میکند؛
و تزویر، گاه ویرانی را با واژههای زیبا به مردم میفروشد.
اما تاریخ ایران از این سهگانه کم ندیده است.
فرهنگ ایران در برابر آن، واژههایی بزرگتر دارد:
خرد، داد و آزادی.
۵
۵
فردوسی در شاهنامه، ایران را صرفاً قطعهای از خاک نمیبیند؛ ایران سرزمین خاطره، زبان، فرهنگ و
مسئولیت تاریخی است.
ایراندوستی در شاهنامه، ستایش کورکورانه قدرت نیست؛ پیوند انسان با سرزمینی است که هویت و
حافظه تاریخی او را ساخته است.
از همین رو، دفاع از ایران نباید به معنای تقدیس هیچ حکومت و قدرتی تعبیر شود.
ایران فراتر از حکومتها
بمب، مخالف و موافق نمیشناسد.
آتش، سلطنتطلب و جمهوریخواه نمیشناسد.
موشک، اصلاحطلب و انقلابی نمیشناسد.
ویرانی، پرچم نمیشناسد.
وقتی آتش بر شهر فرود میآید، نخست خانه مردم میسوزد.
این همانجاست که معنای «نفس امّاره» در خوانش اخلاقی و عرفانی آن آشکار میشود: آنجا که میل به
قدرت، انتقام، شهرت یا بازگشت به قدرت چنان بر انسان غلبه میکند که جان دیگری دیگر دیده نمیشود.
در برابر آن، «نفس مطمئنّه» ایستاده است؛ انسانی که حتی در مبارزه سیاسی نیز مرز حق و باطل را گم
نمیکند، آزادی را با استقلال معاوضه نمیکند و برای پیروزی سیاسی، انسان را وسیله نمیسازد.
عطار در جستوجوی حقیقت، انسان را از خودخواهی عبور میدهد؛ مولانا انسان را به بازگشت به
اصل خویش فرامیخواند؛ حافظ پرده تزویر را کنار میزند؛ سعدی کرامت انسان را در مرکز اخلاق
اجتماعی قرار میدهد و خیام، در برابر کوتاهی عمر، ما را به پرهیز از غرور و فریب قدرت
فرامیخواند.
این میراث برای امروز ایران فقط میراث ادبی نیست؛ بخشی از دستگاه اخلاقی و فرهنگی ماست.
آزادی بدون استقلال، میتواند به وابستگی تبدیل شود؛ مخالفت بدون مسئولیت، میتواند به ویرانگری
برسد؛ و سیاست بدون اخلاق، میتواند انسان را به ابزار قدرت دیگری تبدیل کند.
دفاع از میهن و حمایت معنوی و مادی از قوای مسلح ایران
۶
۶
اما ایران امروز مسئولیتی بزرگتر نیز در برابر ما میگذارد.
اگر سرزمین ایران مورد تجاوز خارجی قرار گیرد، مردم مسئول و میهندوست ایران حق دارند و وظیفه
دارند از سرزمین خود دفاع کنند.
حمایت ملی از مدافعان سرزمین، به معنای چشمبستن بر خطاهای هیچ نهاد یا حکومتی نیست؛ به معنای
تقدیس قدرت نیز نیست.
سربازی که در برابر تجاوز خارجی از مرز ایران دفاع میکند، از خانه یک حزب دفاع نمیکند؛ از
خاک ایران دفاع میکند.
باید روشن بماند:
در این لحظه حساس که حیات ایران در خطر است، اولویت دفاع از ایران و نیروهای مسلح ایران است.
میتوان فردا برای تغییر حکومت مبارزه کرد؛ اما اگر امروز ایران ویران شود، فردای آزادی نیز چیزی
جز سرزمینی زخمی برای ما باقی نخواهد ماند.
دفاع از تمامیت ارضی ایران، از منظر حقوق بینالملل نیز دفاع از یکی از اصول بنیادی نظام بینالمللی
است: حق ملتها در تعیین سرنوشت و اصل منع توسل به زور علیه تمامیت ارضی و استقلال سیاسی
کشورها.
بنابراین، مخالفت با تجاوز خارجی نه دفاع از استبداد است و نه تأیید عملکرد حکومت؛ دفاع از یک اصل
عمومی و ملی است.
ایران، خانه مشترک ماست
ایران نه ملک یک خاندان است، نه غنیمت قدرتهای خارجی، نه میدان آزمایش ایدئولوژیها و نه
قربانی جاهطلبی سیاستمداران.
ایران از همه حکومتها بزرگتر است.
ایران از همه خاندانها بزرگتر است.
ایران از همه جریانهای سیاسی بزرگتر است.
حکومتها میآیند و میروند؛ اما ایران با زبان و فرهنگ و حافظه تاریخی خود باقی میماند.
این همان حقیقتی است که در شاهنامه فردوسی با شکوهی اسطورهای و در ادبیات کلاسیک ایران با
زبانهای گوناگون تکرار شده است:
۷
۷
سرزمین را نمیتوان ملک شخصی قدرت دانست.
ایران تنها جغرافیا نیست؛ مجموعهای از انسانها، فرهنگها، زبانها، خاطرات، شهرها، روستاها،
کوهها، رودها و میراثی است که نسلهای بیشماری آن را به ما سپردهاند.
ازاینرو، اگر نیروهایی در بیرون یا درون کشور سیاستهایی را دنبال کنند که نتیجه آن تضعیف استقلال
یا تمامیت ارضی ایران باشد، وظیفه ماست که هوشیار باشیم و در برابر آن بایستیم.
نه با نفرت؛
نه با کوراندیشی؛
نه با تقدیس قدرت؛
بلکه با آگاهی، استقلال، قانون، حق و داد.
این همان سیاستی است که میتواند میراث ملیگرایی دموکراتیک و استقلالطلبانه مصدق را با نیازهای
ایران امروز پیوند دهد:
نه وابستگی به شرق و نه سرسپردگی به غرب؛ نه تقدیس حکومت و نه واگذاری سرنوشت کشور به
بیگانه.
حقوق و منافع ملی باید معیار باشد.
آزادی، استقلال، عدالت و کرامت انسان
وطندوستی واقعی آن نیست که فقط وقتی وطن پیروز است دوستش داشته باشیم.
وطندوستی آن است که در سختترین روزها نیز ایران را بر منافع شخصی و جناحی مقدم بدانیم.
و این شاید بزرگترین آزمون نسل ما باشد.
ایران، این سرزمین کهن، توفان بسیار دیده است؛ از یورشها و اشغالها تا استبدادها و جنگها. بارها
زخمی شده، اما هر بار از زیر خاکستر، جوانهای تازه برآورده است.
امروز نیز اگر توفانی دیگر بر این سرزمین برخاسته است،
۸
۸
وظیفه ما شکستن ایران نیست؛
وظیفه ما نگهبانی از ایران است.
نگهبانی از خاک؛
نگهبانی از انسان؛
نگهبانی از آزادی؛
نگهبانی از استقلال؛
نگهبانی از عدالت؛
نگهبانی از حاکمیت ملت و حقوق شهروندی برابر؛
نگهبانی از منزلت و کرامت انسان؛
نگهبانی از بشردوستی؛
و نگهبانی از محیط زیست و حق نسلهایی که هنوز نیامدهاند.
شاید ما همیشه همه حقیقت را ندانیم؛ اما میتوانیم در جستوجوی آن باشیم.
میتوانیم مخالف استبداد باشیم و همزمان مخالف تجاوز.
میتوانیم آزادی بخواهیم و همزمان استقلال را پاس بداریم.
میتوانیم تغییر سیاسی بخواهیم، بیآنکه ایران را قربانی تغییر کنیم.
و میتوانیم از مدافعان سرزمین در برابر تجاوز خارجی حمایت کنیم، بیآنکه هیچ قدرتی را از نقد و
پاسخگویی معاف بدانیم.
این همان راهی است که میان نفس امّاره و نفس مطمئنّه، میان زر و زور و تزویر و داد و حق کشیده
میشود.
و شاید این همان جایی است که میراث رودکی، فردوسی، عطار، مولانا، سعدی، حافظ و خیام، پس از
قرنها، هنوز با ما سخن میگوید:
انسان را نباید قربانی قدرت کرد و وطن را نباید وثیقه جاهطلبی سیاسی ساخت.
۹
۹
سخن آخر
ایران را با بمب آزاد نمیکنند.
با بیگانه مستقل نمیشوند.
با ویرانی آبادانی نمیسازند.
و برای رسیدن به تاج و تخت، جان یک ملت را وثیقه نمیگذارند.
ایران را باید با آگاهی، آزادی، عدالت، استقلال، حاکمیت قانون و اراده ایرانیان ساخت.
آزادی اگر از استقلال جدا شود، ممکن است به وابستگی بدل شود؛ استقلال اگر از آزادی و حقوق انسان
جدا شود، میتواند به حصاری برای قدرت تبدیل گردد.
راه ایران، نه یکی را فدای دیگری کردن، بلکه پیوند آزادی و استقلال در چارچوب حاکمیت ملت، قانون،
عدالت، حقوق و منافع ملی است.
و اگر تاریخ روزی از نسل ما بپرسد:
«در آن روزگار که ایران در برابر توفان ایستاده بود، شما کجا ایستاده بودید؟»
پاسخ ما باید روشن باشد:
کنار ایران ایستاده بودیم؛
نه کنار تاج،
نه کنار بیگانه،
نه کنار بمب؛
کنار ایران.
پاینده ایران
جمال صفری
شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ – ۵ سپتامبر ۲۰۲۶

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.