روایت روز آخر

س. روزبه

روز آخر،
بیست‌وچهار ساعت است؛
مرزی میان بودن
و نبودن.

میان جوانی
که هنوز نفس می‌کشید
و عکسی
که فردا
بر سینه مادری می‌ماند؛
عکسی با گوشه‌های سرد
و شیشه‌ای
که هر بار پاک می‌شود،
باز هم
رد انگشتان را نگه می‌دارد.

جوانانی
که نمی‌دانستند
عقربه‌ها
به آخرین دورشان رسیده‌اند؛
در چشم‌هایشان
هنوز زندگی بود،
فردا ممکن،
و آرزو
پنجره‌ای رو به صبح.

هنوز
بوی نان تازه
از کوچه‌ها می‌آمد،
هنوز
گرمای فنجانی چای
در دست‌ها می‌ماند،
هنوز
کفش‌ها کنار در
برای رفتنی معمولی
جفت شده بودند.

اما مرگ،
در تاریکی،
ساعتش را
بی‌صدا کوک کرده بود؛
مثل ساعتی
که نیمه‌شب
روی میز می‌ایستد
و کسی
صدای ایستادنش را نمی‌شنود.

مادرانی
که نمی‌دانستند
بعضی آغوش‌ها
آخرین‌اند؛
آخرین گرمای شانه،
آخرین بوی پیراهن،
آخرین دستی
که موها را
از روی پیشانی کنار می‌زند.

و بعضی خداحافظی‌ها
سال‌ها در گوش خانه می‌مانند؛
لای صدای کتری،
میان خش‌خش پرده،
پشت دری
که هر بار باز می‌شود
دل کسی
یک لحظه
به اشتباه می‌تپد.

پدرانی
که ستون خانه‌شان فرو ریخت
و ایستادند
تا کسی
شکستنشان را نبیند؛
با دست‌هایی
که هنوز
کلید را در قفل می‌چرخاندند،
اما دیگر
توان باز کردن
هیچ دری را نداشتند.

خواهران و برادرانی
که صدایی از خانه کم شد؛
صدایی که روزی
از پشت دیوار می‌آمد،
با خنده‌ای کوتاه،
با کوبیدن دری،
با افتادن چیزی روی زمین؛
و هیچ کلمه‌ای
جای خالی‌اش را پر نکرد.

فرزندانی
چشم به دری دوختند
که باز نشد؛
ساعت‌ها
صدای آسانسور را
با قدم‌های آشنا اشتباه گرفتند،
با هر بوق تلفن
نفسشان را حبس کردند،
و چشم‌به‌راه دستی ماندند
که دیگر
بر سرشان ننشست.

شب‌ها،
چراغ راهرو
تا صبح روشن ماند؛
کفش‌ها کنار در
خاک گرفتند،
و صندلی‌ای
که کسی روی آن نمی‌نشست
آرام‌آرام
جزئی از سکوت خانه شد.

اشک‌ها
از چشم به حافظه رفتند
و آنجا
چشمه شدند؛
در صدای ضبط‌شده‌ای کوتاه،
در پیراهنی
که هنوز
بوی تن را نگه داشته بود،
در فنجانی
که کسی دلش نمی‌آمد
از روی میز بردارد.

روز آخر،
فقط روایت مرگ نیست؛
روایت زندگی‌ای است
با راه‌های نرفته،
خنده‌های نشنیده،
دیدارهای نرسیده
و فردایی
که ناگهان
بی‌فردا شد.

روایت صبحی است
که پرده‌ها کنار رفتند
اما کسی
برای دیدنش برنخاست؛
روایت نانی
که روی سفره ماند،
پیامی
که خوانده نشد،
و لباسی
که برای روزی دیگر
آویزان شده بود.

روایت کسانی است
که برای آزادی رفتند
و عزیزانی
که پس از آنان
با نبودنشان زندگی کردند؛
با جای خالی‌ای
که سر سفره نشست،
با نامی
که در فهرست تلفن ماند،
با عکسی
که هر سال
گردگیری شد
اما هرگز
قدیمی نشد.

تلخ‌ترین معنایش شاید این باشد:
هیچ‌کس نمی‌داند
کدام ساعت،
آخرین است؛
کدام نگاه،
آخرین نگاه؛
و کدام رفتن،
آغاز انتظاری بی‌پایان.

شاید آخرین نگاه
در نور کم‌رنگ آشپزخانه بوده باشد،
کنار بخار شیشه،
میان صدای قاشقی
که به لبه فنجان خورد؛
شاید آخرین رفتن
با بسته شدن آرام دری همراه بوده
و کسی
نمی‌دانسته
این صدا
تا سال‌ها
در حافظه‌اش تکرار خواهد شد.

روز آخر،
هنوز تمام نشده است:
در ساعتی که ایستاده،
در دری که باز نمی‌شود،
در چراغی که تا صبح
بی‌دلیل روشن می‌ماند،
در نامی که صدا می‌زنیم
و پاسخی برنمی‌گردد.

در گرد و غباری
که روی قاب عکس می‌نشیند،
در جای خالی‌ای
که هر بار
چشم به آن می‌افتد،
در صدای قدم‌هایی
که از راهرو می‌آیند
و پیش از رسیدن
محو می‌شوند.

روز آخر،
بیست‌وچهار ساعت نیست؛
لحظه‌ای است
که یک نفر از جهان کم می‌شود
و جهان،
با همه سنگینی‌اش،
صبح روز بعد
دوباره روشن می‌شود.

نان پخته می‌شود،
آب در کتری به جوش می‌آید،
اتوبوس‌ها راه می‌افتند،
کودکی بند کفشش را می‌بندد،
و کسی
با دستی که هنوز
از سوگ می‌لرزد،
پرده را کنار می‌زند.

نه برای آن‌که فراموش کرده است؛
برای آن‌که بداند
فقدان،
هرچقدر عمیق باشد،
نمی‌تواند
تمام پنجره‌های جهان را ببندد.

پس زندگی ادامه پیدا می‌کند؛
نه بی‌آن‌ها،
بلکه با آن‌ها؛
با نامشان در گلوی ما،
با نگاهشان در چشم‌های ما،
با جای خالی‌شان
که هر روز
شکل تازه‌ای از دوست داشتن می‌گیرد.

و قلب،
در کنار آن جای خالی،
نه از سر فراموشی،
که به احترام آن‌که رفته است،
همچنان می‌تپد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)