خبری که این روزها در فضای رسانهای ایران دست به دست میشود، تماس دولت با شماری از منتقدان و مخالفان سرشناس در خارج از کشور است؛ از جمله عبدالکریم سروش، پرستو فروهر، علی افشاری و در داخل کشور و در زندان با مصطفی تاجزاده. معیار انتخاب این افراد نیز چندان پنهان نمانده است. معاون اجتماعی رئیسجمهور صراحتاً گفته است که موضع این افراد در قبال جنگ اخیر با آمریکا و اسرائیل، یعنی مخالفت با حمله خارجی به ایران، با موضع نظام همخوان بوده است.
اما نکتهای که کمتر به آن پرداخته شده این است که شماری از همین افراد، اصل تماس یا قصد بازگشت خود را تکذیب کردهاند. علی افشاری گفته است نه تماسی بوده و نه برنامهای برای بازگشت در کار است و روایتهای مشابهی نیز درباره پرستو فروهر منتشر شده است.
این تکذیبها دستکم این احتمال را مطرح میکند که آنچه از بیرون شبیه یک ابتکار راهبردی برای بازسازی مشروعیت به نظر میرسد، هنوز فاقد پشتوانه واقعی و تعهد سیاسی روشن است؛ یا ممکن است بخشی از رقابتها و اختلافات درونی حکومت باشد، جایی که دولت پزشکیان میکوشد با نمایش گشایش سیاسی، جناح خود را تقویت کند، بدون آنکه هسته اصلی قدرت تعهد مشخصی برای چنین گشایشی پذیرفته باشد.
اما فراتر از جزئیات این ماجرا، آنچه توجه من را بیشتر جلب میکند، تکرار یک الگوی قدیمیتر و عمیقتر است؛ منطقی که میتوان آن را «سیاست همه یا هیچ» نامید. این منطق میگوید: یا باید همهچیز را به دست آورد یا اصلاً وارد بازی نشد؛ یا باید طرف مقابل را کاملاً وادار به تسلیم کرد یا هرگونه مصالحه با او را نشانه خیانت یا ضعف دانست.
این منطق فقط متعلق به حکومت نیست. در میان برخی مخالفان جمهوری اسلامی نیز، هرگونه تغییر محدود یا گشایش کوچک، بهجای آنکه به عنوان فرصتی برای گام بعدی دیده شود، به عنوان تهدیدی برای هدف نهایی، یعنی سرنگونی کامل حکومت و یا حتی خطری برای جایگاه و هویت سیاسی خود تلقی میشود.
حتی زمانی که اصل تماسهای اخیر از سوی خود افراد تکذیب می شود و با وجودیکه هنوز معلوم نیست حکومت دقیقاً چه پیشنهادی مطرح کرده است و در حالی که یک نفر و یا افرادی در داخل کشور مستقلا و بدون هماهنگی با هسته اصلی قدرت لیست افراد مورد نظر خود را پیشنهاد و منتشر کرده اند، ما شاهد واکنشهای بسیار شتابزده ای هستیم که نشانه همان منطق قدیمی و پوسیده یا «سرنگونی کامل و یکدفعه و یا هیچ» است.
اما سوی دیگر ماجرا نیز جالب است. دولت پزشکیان، اگر واقعاً بدون هیچ اقدام عملی بخواهد از اعتبار مخالفان برای بازسازی مشروعیت حکومت استفاده کند، خود نیز گرفتار همین منطق است؛ البته در جهت معکوس. یعنی میخواهد همه فایده مشروعیت بخشی گفتوگو را به دست آورد، بدون آنکه هزینه سیاسی واقعی آن را بپردازد: یک تماس تلفنی و پیشنهاد بازگشت به کشور، بدون توقف اعدامها، بدون آزادی زندانیان سیاسی، بدون تضمین امنیت قضایی بازگشت کنندگان و بدون آنکه روشن کند برای ایجاد چنین گشایشی چه تغییراتی حاضر است انجام دهد. این هم نوعی «همه یا هیچ» است، فقط از جهت معکوس: حکومت میخواهد همه فایده را ببرد، بدون آنکه چیزی از قدرت واقعی خود را واگذار کند.
البته این الگو تازگی ندارد. در آستانه انقلاب پنجاهوهفت نیز، به اشکال مختلف، منطق همه یا هیچ بر فضای سیاسی حاکم بود. بخشهایی از اپوزیسیون آن سالها هرگونه اصلاح تدریجی را توطئه دربار و تلاشی برای نجات رژیم میدیدند و حاضر نبودند میان هدف نهایی و گامهای میانی تمایزی بگذارند. از سوی دیگر، نظام پادشاهی نیز تا ماههای پایانی تصور میکرد میتواند بدون عقبنشینیهای اساسی و با مجموعهای از وعدهها و اصلاحات محدود، بحران را کنترل کند. و بسیار جالب است که بخشی از همین به اصطلاح نسل پنجاه هفت که اکنون خود و همه پنجاه هفتی را متهم می کنند، خود اکنون دچار همان منطق همه یا هیچ شده اند.
همین الگو را میتوان در دهه شصت نیز مشاهده کرد. پس از آزادسازی خرمشهر در سال ۱۳۶۱، شرایط جدیدی به وجود آمد که امکان بررسی جدی پایان جنگ را فراهم میکرد. در آن مقطع، بحث درباره اینکه آیا ادامه جنگ و عبور از مرزهای ایران میتواند هزینههای سنگینی بر کشور تحمیل کند، کاملاً جدی بود.
اما منطق «ادامه تا پیروزی نهایی» بر منطق بررسی همه گزینههای ممکن غلبه کرد. جنگ شش سال دیگر ادامه یافت و هزینههای انسانی، اقتصادی و اجتماعی سنگینی بر ایران تحمیل شد؛ در حالی که هدف نهاییِ سرنگونی نظام عراق هرگز تحقق نیافت. این تجربه نیز نشان میدهد که در سیاست، گاهی امتناع از یک راهحل ناقص میتواند به پذیرش یک نتیجه بسیار پرهزینهتر منجر شود.
در سالهای اخیر نیز همین مسئله را در مناقشه هستهای و رابطه با آمریکا دیدهایم. مذاکره در یک نظام سیاسی عقلانی نه الزاماً نشانه تسلیم است و نه الزاماً نشانه پیروزی. مذاکره ابزاری برای تغییر موازنه، کاهش هزینهها، خرید زمان، دستیابی به امتیاز و گاهی جلوگیری از جنگ است. اما در فضای سیاسی ایران، مذاکره بارها به یک دوگانه اخلاقی تبدیل شده است: یا مقاومت کامل یا تسلیم کامل. در نتیجه، حتی امکان دستیابی به یک توافق محدود و موقت نیز گاهی به عنوان خیانت به هدف نهایی رد شده است.
البته میتوان با یک مذاکره یا توافق مشخص مخالف بود و برای آن دلایل جدی داشت. مسئله این نیست که هر مذاکرهای خوب است. مسئله این است که آیا مذاکره فینفسه خیانت است؟ آیا توافق محدود الزاماً به معنای تسلیم است؟ آیا عقبنشینی تاکتیکی همیشه شکست است؟ اگر پاسخ این پرسشها همیشه مثبت باشد، سیاست عملاً از عرصه انتخابهای متعدد خارج و به بازی «همه یا هیچ» تبدیل میشود.
آنچه این تکرار چند دههای نشان میدهد، این واقعیت است که سیاست همه یا هیچ محصول یک جناح یا یک دوره خاص نیست، بلکه میتواند به یکی از آسیبهای عمیق فرهنگ سیاسی ما تبدیل شده باشد؛ آسیبی که مرز حکومت و اپوزیسیون، چپ و راست و گذشته و حال را نمیشناسد. حکومت وقتی میخواهد بدون پرداخت هزینه واقعی مشروعیت بخرد، همین منطق را دنبال میکند. بخشی از مخالفان نیز وقتی هر گشایش جزئی را بیارزش یا ذاتاً مشکوک میدانند، ممکن است ناخواسته به همان منطق نزدیک شوند.
البته واضح است که این دو را نباید از نظر مسئولیت و قدرت یکسان دانست. حکومت صاحب قدرت و مسئول سرکوب است و مخالفان در جایگاه دیگری قرار دارند. اما شباهت در منطق تصمیمگیری میتواند قابل تأمل باشد. در یک سو گفته میشود: «یا همه با ما هستند یا دشمناند.» و در سوی دیگر: «یا حکومت کاملاً میرود یا هر تغییری فریب است.» ظاهر این دو گزاره متفاوت است، اما هر دو یک امکان مهم را حذف میکنند: امکان تغییر مرحلهای.
در این رابطه لازم است میان «هدف نهایی» و «روش سیاسی» تفاوت بگذاریم. ممکن است کسی خواهان تغییر بنیادی نظام سیاسی باشد و در عین حال از توقف اعدامها، آزادی زندانیان سیاسی، بازشدن فضای رسانهای، آزادی فعالیت مدنی و بازگشت امن مخالفان استقبال کند. این اقدامات الزاماً به معنای پذیرش نظام موجود نیستند.
برعکس، ممکن است همین تغییرات کوچک ظرفیت اجتماعی و سیاسی لازم برای تغییرات بزرگتر را ایجاد کنند. هدف میتواند حداکثری باشد، اما سیاست نمیتواند الزاماً حداکثری باشد. سیاستورزی بالغ شاید دقیقاً همین باشد: حفظ افق بلندمدت، در عین استفاده از امکانهای کوتاه مدت.
از این منظر، در برابر تماسهای اخیر حکومت با مخالفان، دو واکنش افراطی ممکن است. یکی اینکه سادهلوحانه تصور کنیم حکومت تغییر کرده و باید به آن اعتماد کرد. دیگری اینکه از پیش هرگونه تماس و گشایش را توطئه بدانیم و هیچ امکانی را جدی نگیریم.
اما راه سومی نیز وجود دارد: نه اعتماد، بلکه آزمون. اگر حکومت واقعاً خواهان کاهش شکاف با جامعه و بازگرداندن بخشی از مخالفان است، چرا این دعوت را با اقدامهای واقعی همراه نکند؟ توقف اجرای اعدامها. آزادی زندانیان سیاسی. تضمین امنیت قضایی و جانی کسانی که به کشور بازمیگردند. رفع محدودیت از فعالیتهای مدنی و سیاسی مسالمتآمیز. و مهمتر از همه، پذیرش این اصل که مخالفت با حکومت لزوماً دشمنی با ایران نیست.
در چنین صورتی، بازگشت مخالفان دیگر «امتیازی از سوی حکومت» نخواهد بود؛ بلکه نتیجه ایجاد شرایطی خواهد بود که بازگشت به وطن را از یک ریسک شخصی به یک حق شهروندی تبدیل میکند. بنابراین، شکاکیت مخالفانی مانند افشاری یا فروهر نسبت به دعوت حکومت را نیز نباید لزوماً به سیاست همه یا هیچ نسبت داد. وقتی حکومت هنوز اقدام ملموس و قابل سنجشی انجام نداده است، بیاعتمادی میتواند کاملاً عقلانی باشد.
اما از آن طرف نیز، اگر روزی چنین اقدامهایی واقعاً انجام شد، رد کردن آنها صرفاً به این دلیل که «حکومت نیت خوبی ندارد»، میتواند ما را دوباره به همان دام قدیمی بازگرداند. در سیاست، همیشه نمیتوان نیت طرف مقابل را تغییر داد؛ اما میتوان رفتار او را به آزمون گذاشت و از تغییرات واقعی برای ایجاد تغییرات بعدی استفاده کرد.
شاید این همان چیزی باشد که سیاست ایران بیش از هر چیز به آن نیاز دارد: عبور از منطق «همه یا هیچ». نه به معنای دست کشیدن از آرمانهای بزرگ، و نه به معنای اعتماد سادهلوحانه به قدرت؛ بلکه به معنای شناختن این حقیقت ساده که: هر تغییر واقعی، حتی اگر کوچک باشد، میتواند به امکان تغییر بعدی تبدیل شود. و شاید پرسش اصلی امروز همین باشد: چگونه میتوان بدون اعتماد کردن به حکومت، از هر روزنه واقعی برای کاهش رنج جامعه، گسترش آزادی و افزایش ظرفیت تغییر استفاده کرد؟ این شاید آغاز نوع دیگری از سیاست ورزی باشد؛ سیاستی که نه تسلیم وضع موجود است و نه اسیر رؤیای تغییر یکباره، بلکه میکوشد هر امکان کوچک را به سکویی برای امکان بزرگتر تبدیل کند.
https://t.me/politicalphilosphy/837
https://t.me/politicalphilosphy/837

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.