حکایت جیببر و آخوند
سالهای پیش از انقلاب ۵۷ بود. آن روزها رادیو تهران برنامهای داشت که در آن با زندانیان گفتگو میکردند؛ با دزدها، جیببرها و کسانی که هر کدام برای خود داستانی داشتند و خاطرهای از زندگی پشت میلهها.
روزی، مصاحبهکننده روبهروی مردی نشسته بود که سالهای زیادی از عمرش را در زندان گذرانده بود. خودش میگفت بارها و بارها به جرم دزدی و جیببری دستگیر شده و زندان رفته است.
مصاحبهکننده از او پرسید:
— از میان همهٔ خاطراتت، یکی را که از بقیه جالبتر است برای شنوندگان تعریف میکنی؟
مرد لحظهای سکوت کرد، انگار داشت خاطرات دورش را زیر و رو میکرد. بعد گفت:
— یک روز، مثل همیشه، برای کار خودم سوار یکی از اتوبوسهای شهری تهران شدم. اتوبوس چنان شلوغ بود که جای سوزن انداختن نداشت. برای من، این بهترین موقعیت بود.
ایستاده بودم و با یک دست میلهٔ سقف اتوبوس را گرفته بودم. چشمم میان مسافران میچرخید و دنبال شکار میگشت.
درست جلوی من پیرمردی ایستاده بود؛ مردی سالخورده با کیسهای در دست، انگار تازه از خرید برمیگشت. اتوبوس آنقدر شلوغ بود که فاصلهٔ بدن من تا او، تقریباً هیچ بود.
حس ششمم گفت: «این یکی پول دارد.»
نگاهی به اطراف انداختم. هیچکس حواسش به من نبود. آرام و بیصدا دستم را به جیب پیرمرد رساندم. در همان حال، سرم را به طرف دیگر گرفتم، انگار که اصلاً کاری با او ندارم.
دستم به چیزی خورد.
یک دسته پول.
دل توی دلم نبود، اما دستم نمیلرزید. پولها را بیرون کشیدم و در یک لحظه داخل جیب خودم گذاشتم.
بعد، با هزار زحمت، خودم را از میان آن همه آدم کنار کشیدم و به سمت درِ عقب اتوبوس رفتم. نقشهام ساده بود: ایستگاه بعدی پیاده میشوم و تمام.
اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که ناگهان صدای پیرمرد بلند شد:
— ای مردم! کمک کنید! جیبم را زدهاند! به خدا پول کرایهٔ خانهام بود! همین چند دقیقه پیش توی جیبم بود! به دادم برسید!
عرق سردی بر تنم نشست.
از بدشانسی من، میان مسافران یک آجان هم بود. فوراً به راننده گفت:
— ایستگاه بعدی توقف کن، اما درها را باز نکن!
بعد رو به مسافران کرد و گفت:
— هیچکس پیاده نمیشود. باید پول این پیرمرد را پیدا کنیم.
سپس ادامه داد:
— فقط کسانی را که ایستادهاند بازرسی میکنم.
مسافران، یکییکی، دستهایشان را بالا بردند. کسی اعتراضی نداشت. آجان از جلوی اتوبوس شروع کرد و جیبها را یکییکی گشت.
هر لحظه به من نزدیکتر میشد.
حالا دیگر رنگ به صورتم نمانده بود. قلبم چنان میکوبید که خیال میکردم صدایش را همهٔ مسافران میشنوند.
با خودم گفتم: «پولها را چه کار کنم؟»
در همان لحظه، چشمم به آخوندی افتاد که چند قدم جلوتر از من ایستاده بود. لبادهای بلند به تن داشت و در ازدحام مسافران، پشتش به من بود.
فرصت فکر کردن نبود.
آرام دستم را داخل جیبم کردم، دستهٔ پولها را بیرون آوردم و در یک حرکت، آنها را داخل جیب بزرگ لبادهٔ آخوند انداختم.
نفسی کشیدم؛ نفس راحتی که انگار تازه از مرگ برگشته باشم.
نوبت به آخوند رسید.
او بیآنکه چیزی بداند، دستهایش را بالا برد و گفت:
— بفرمایید سرکار، مرا هم بازرسی کنید.
آجان با احترام گفت:
— اختیار دارید، آقا! این جسارت است.
چند نفر از مسافران هم حرف او را تأیید کردند.
اما آخوند دستبردار نبود. گفت:
— نه، عدالت باید برای همه یکسان اجرا شود. من هم باید بازرسی شوم.
با وجود این، آجان قبول نکرد.
چند نفر دیگر بازرسی شدند و سرانجام نوبت به من رسید.
دستهایم را بالا بردم.
آجان جیبهایم را گشت.
هیچ پولی پیدا نکرد.
بعد رو به پیرمرد کرد و گفت:
— پدرجان، شاید پولت را جای دیگری گم کردهای. بیخود این همه آدم را متهم کردی.
و بعد به راننده دستور داد:
— درها را باز کن!
اولین کسی که از اتوبوس پیاده شد، همان آخوند بود.
و من هم، چند قدم پشت سرش، پیاده شدم.
اما کار من هنوز تمام نشده بود.
پولهایم پیش آن مرد بود!
باید آنها را پس میگرفتم.
آخوند راه افتاد و من هم پشت سرش. چند کوچه را گذشتیم تا به مسجدی نزدیک همان ایستگاه رسید. وارد مسجد شد و به سمت حوضخانه رفت.
با خودم گفتم: «حتماً میخواهد وضو بگیرد.»
من هم وارد شدم.
نزدیک ظهر بود. حوضخانه پر از آدمهایی بود که برای وضو گرفتن آمده بودند. از دور مراقبش بودم.
آخوند لبادهاش را از تن درآورد و آن را به میخی آویخت. اما پیش از آنکه کنار حوض برود، دستش را داخل جیب لباده کرد.
ناگهان دستهٔ پولها را بیرون کشید.
خشکش زده بود.
مدتی به پولها نگاه کرد؛ پولهایی که نمیدانست از کجا آمدهاند.
من از دور نگاهش میکردم و با خودم گفتم: «حتماً حالا یاد پیرمرد بیچارهٔ داخل اتوبوس افتاده!»
آخوند پولها را دوباره داخل جیب لباده گذاشت و رفت کنار حوض تا وضو بگیرد.
فرصت من رسید.
آرام به طرف لباده رفتم. پولها را از جیبش بیرون آوردم و این بار، دوباره در جیب خودم گذاشتم.
بعد، خیلی عادی، میان وضوگیرندگان نشستم و از دور نگاهش کردم.
چند دقیقه بعد، وضویش تمام شد.
بلند شد و به سراغ لبادهاش رفت.
یک دست در جیب راست.
دستی دیگر در جیب چپ.
بعد دوباره هر دو جیب.
چهرهاش در هم رفت.
ناگهان فریاد زد:
— ای وای! پولهایم را بردند! همینجا پولهایم را دزدیدند!
همه برگشتند و به او نگاه کردند.
در همان لحظه، مردی از میان جمع گفت:
— آقای مسلمان! چرا این مؤمنینی را که برای وضو گرفتن به اینجا آمدهاند متهم میکنید؟ شاید پولهایتان را جای دیگری گم کردهاید!
آخوند لحظهای ساکت ماند.
من هم سرم را پایین انداختم تا لبخندم دیده نشود.
بعد آرام از جا بلند شدم و از مسجد بیرون رفتم.
پولها دوباره در جیب من بود.
و من با خودم فکر میکردم:
گاهی سرنوشت، برای یک جیببر هم داستانی میسازد که اگر خودش تعریف نکند، هیچکس باورش نمیکند.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.