در کلاب هاوس گدار با حضور آقایان سعید مدنی و محمدرضا نیکفر بحثی در مورد اهمیت روش مبارزه سیاسی مطرح گردید که بسیار جالب و الهام بخش این یادداشت شد.

هر جریان سیاسی معمولاً بر دو ستون بسیار مهم و آشکار خود را می سازد و در عرصه سیاست حضور پیدا می کند: برنامه‌ای که می‌گوید به کجا می‌خواهد برود، و روایتی که می‌گوید چه کسی است و چه کسی نیست. یکی از شکوه گذشته سخن می‌گوید و بازگشت به آن را وعده می‌دهد؛ دیگری از جامعه‌ای آزاد، دموکراتیک و کثرت‌گرا. این دو، محتوای گفتاری سیاست‌اند و به همین دلیل هم می‌توانند زیبا و اقناع‌کننده باشند و هم، چون اعلام آنها هزینه چندانی ندارد، در معرض تزویر و فاصله گرفتن از واقعیت قرار گیرند.

اما ستون سومی هم هست که کمتر دیده می‌شود، چون دیرتر آشکار می‌شود: روش.

روش یعنی نحوه واقعی ارتباط با مردم، چگونگی برخورد با رقبای خود در عرصه سیاست، نحوه مواجه با شکست، با اطلاعات ناخوشایند، با منتقد و با کسی که با او هم‌داستان نیست و مهمتر از همه اینها استراتژی و تاکتیک های کلان برای رسیدن به قدرت. 

به نظر من درست همین‌جاست که اخلاق سیاسی از حد شعار فراتر می‌رود و به آزمایش کشیده می‌شود. می‌توان در برنامه از کثرت‌گرایی گفت و در عمل رقیب را حذف کرد؛ می‌توان در روایت از وحدت ملی گفت و در رفتار، هرکس را که همراه نیست دشمن دانست. فاصله میان ادعا و کنش، همان جایی است که ریاکاری سیاسی آشکار می‌شود.

اما نکته مهم‌تر این است که روش صرفاً محل آزمون سیاست های بکار گرفته شد و محک رعایت اخلاق سیاسی نیست؛ خود نیز، اگر خوب دقت کنیم شکل قدرت فردا را از پیش در خود حمل میکند.

سازمانی که برای بقا به تشکیلات آهنین و رهبری متمرکز متکی بوده، حتی پس از پیروزی نیز ممکن است همان الگوی درونی را بازتولید کند؛ نه لزوماً چون برنامه‌اش چنین خواسته است، بلکه چون فرهنگ سازمانی و مناسبات قدرتش چیز دیگری را نیاموخته‌اند. جریانی که مشروعیت سیاسی خود را بیش از هر چیز بر اعتبار و خطاناپذیری یک فرد بنا کرده است نیز با این خطر مواجه است که در فردای پیروزی، به جای نهادسازی، همان تمرکز شخصی قدرت را بازتولید کند.

از این منظر، روش سیاسی را می‌توان نوعی پیش‌نمونه از قدرت آینده دانست.

تجربه گذارهای سیاسی در جهان نیز، با همه تفاوت‌هایشان، نشان می‌دهد که شیوه گذار می‌تواند بر شکل نظم سیاسی پس از گذار اثر بگذارد. مسیرهایی که با مذاکره، مصالحه و پذیرش رقیب طی شده‌اند، در مواردی زمینه بیشتری برای شکل‌گیری نظام‌های کثرت‌گراتر فراهم کرده‌اند؛ در مقابل، گذارهایی که بر پیروزی یک‌جانبه، حذف رقیب و تمرکز قدرت استوار بوده‌اند، بیشتر در معرض بازتولید تمرکز قدرت قرار گرفته‌اند. البته این رابطه جبری نیست. تاریخ به این معنا از پیش نوشته نشده است؛ آگاهی از این رابطه می‌تواند حتی در میانه راه، روش سیاسی را اصلاح کند.

اما اینجا با یک مشکل مهم روبه‌رو می‌شویم: شهروندان، برخلاف تحلیل‌گر یا کنشگر حرفه‌ای، لزوماً روش سیاسی را به همان اندازه برنامه و روایت نمی‌بینند.

البته این امر را نباید به کوته‌بینی مردم تقلیل داد. برنامه و روایت پیش از آزمون قدرت در دسترس‌اند، درباره آنها می‌توان سخن گفت و آنها را نسبتاً آسان فهمید؛ اما روش سیاسی اغلب تنها در بزنگاه‌های بحران یا در طول زمان خود را آشکار می‌کند. افزون بر این، ممکن است خودِ روایت‌سازان و برنامه‌ریزان نیز عامدانه درباره روش‌های واقعی خود سکوت کنند، زیرا برخی روش‌ها اگر پیشاپیش آشکار شوند، از جذابیت روایت می‌کاهند.

برای مثال، در اسناد و برنامه‌های منتشرشده از سوی جریان پادشاهی‌خواه به رهبری رضا پهلوی، بحث درباره چگونگی رسیدن به قدرت و مناسبات قدرت در دوران گذار، در مقایسه با حجم بحث درباره آینده مطلوب ایران، بسیار محدودتر است و در همان بخش‌های محدود نیز بر نقش رهبری او در دوران گذار تأکید می‌شود. بنابراین، برای ارزیابی این بخش از سیاست، ناظر بیرونی ناگزیر است بیش از برنامه اعلام‌شده، به عملکرد، رفتار سیاسی و مناسبات واقعی قدرت در این جریان توجه کند.

اما راه برون‌رفت از این شکاف چیست؟

نخست، روش مبارزه باید بخشی آشکار از برنامه سیاسی باشد، نه حاشیه‌ای بر آن. اگر جریانی از کثرت‌گرایی سخن می‌گوید، باید روشن کند در عمل با اختلاف داخلی، رقیب سیاسی، منتقد، شکست و قدرت چه خواهد کرد. اگر از دموکراسی سخن می‌گوید، باید بتوان از عملکرد گذشته و حال آن، شواهدی برای نحوه برخوردش با نقد، شفافیت و پاسخ‌گویی پیدا کرد. به بیان دیگر، روش نباید چیزی باشد که مردم فقط پس از پیروزی جریان سیاسی آن را کشف کنند.

دوم، نقش منتقدان و تحلیل‌گران مستقل بسیار مهم است. آنها می‌توانند بخشی از شکاف اطلاعاتی میان روایت رسمی جریان‌های سیاسی و رفتار واقعی آنها را پر کنند. وظیفه آنها صرفاً مخالفت با یک جریان یا حمایت از جریان دیگر نیست؛ بلکه باید فاصله میان «آنچه یک جریان درباره خود می‌گوید» و «آنچه در عمل انجام می‌دهد» را آشکار کنند.

سوم، جریان‌های سیاسی باید خود را به اصل قابلیت راستی‌آزمایی متعهد کنند. یعنی ادعاها و روش‌های خود را پیشاپیش تا حد امکان به گزاره‌هایی تبدیل کنند که بتوان آنها را در میدان عمل آزمود. اگر یک تاکتیک در تجربه عملی شکست خورد، یا اگر پیش‌بینی‌های یک جریان با واقعیت سازگار نبود، آن جریان باید بتواند خود را در معرض داوری عمومی قرار دهد، خطای خود را بپذیرد و روشش را اصلاح کند. اینجا پراگماتیسم سیاسی اهمیت پیدا می‌کند: وفاداری به هدف، نباید به وفاداری به یک روش شکست‌خورده تبدیل شود.

و سرانجام، باید حافظه جمعی را جلوتر از تجربه ساخت. جامعه غالباً تنها پس از تجربه تلخ یک روش سیاسی، نسبت به پیامدهای آن حساس می‌شود. اما اگر تاریخ و عملکرد جریان‌های سیاسی ثبت و مقایسه شود، جامعه می‌تواند پیش از پرداخت هزینه، درباره پیامدهای احتمالی روش‌های مختلف بیندیشد. شاید یکی از وظایف مهم روشنفکر و تحلیل‌گر سیاسی همین باشد: ساختن این حساسیت پیش از آنکه تجربه تلخ، آن را به جامعه تحمیل کند.

در نهایت، مسئله فقط این نیست که یک جریان سیاسی چه آینده‌ای را وعده می‌دهد؛ بلکه باید پرسید با چه روشی می‌خواهد به آن آینده برسد. زیرا روش فقط مسیر رسیدن به قدرت نیست؛ نخستین شکل قدرتی است که در حال ساخته‌شدن است.

https://t.me/politicalphilosphy/811

https://haghaei.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)