تقویم آرام نمی‌گیرد
س. روزبه

سه روز گذشت،
هفت روز،
چهل روز…

شش ماه شد،
هفت ماه،
و اکنون
دویست‌وچهل روز است
که تقویم
بر گرد نام‌های شما
سیاه می‌پوشد.

اما ما
هنوز آرام نگرفته‌ایم.

چگونه آرام بگیریم
وقتی جای خنده‌های شما
در کوچه‌ها خالی‌ است
و شب
هنوز با همان چکمه‌ها
از خیابان می‌گذرد؟

نه می‌بخشیم،
نه فراموش می‌کنیم؛
نه از سر کینه،
از سر عدالت.

زیرا فراموشی
پرده‌ای است
که بر دست جنایت می‌افتد
و ما
نخواهیم گذاشت
خون شما
در تاریکی پنهان بماند.

شما را کشتند
چون جوان بودید،
پاک بودید
و عدالت را
برای همه می‌خواستید.

چون مردم را دوست داشتید،
چون شب‌ها
از اندوه ظلم
خواب به چشمانتان نمی‌آمد.

چون مهربان بودید
و مهربانی
در زمانه سنگ
جرمی بزرگ بود.

چون این خاک را
نه برای گور،
که برای روییدن می‌خواستید.

چون آینده ایران را
پیش از آنکه از راه برسد
دوست داشتید.

چون هدف داشتید،
آزاده بودید
و نور را
بیش از ظلمت،
روز را
بیش از شب،
و زندگی را
بیش از مرگ
دوست داشتید.

و درست
به همین گناه
زندگی‌تان را گرفتند.

اگر فرشته بودید،
نه از آن رو
که بال داشتید؛
از آن رو
که در میان آن همه تاریکی
انسان ماندید.

خون شما
بر سنگفرش نماند؛
خطی سرخ شد
زیر واژه آزادی،
تا در هجوم شب
راه را گم نکنیم.

ای خنده‌های روشن،
ای شکنندگان شب،
ای جاویدنامان،
ای فرزندان ایران،

بدانید
در قلب ما زنده‌اید؛
در حافظه ما،
در صدای ما،
در هر گامی
که به سوی آزادی برمی‌داریم.

نه می‌بخشیم،
نه فراموش می‌کنیم؛
تا آخرین نفس،
تا روزی که ریشه ظلم
از خاک این سرزمین
کنده شود
و تاریکی
دیگر جایی
برای پنهان شدن نداشته باشد.

شما
با خون خویش
نه مرگ،
که زندگی ایران را
گواهی دادید:

ایران زنده است،
ایران خواهد ماند،
و از دل این شب
روزی
به روشنایی
برخواهد خاست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)