چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی

‌(۱)
کلاغ‌ها برگشتند به مزرعه
در غروبی سیاه،
نشسته بر سر و کول مترسک
بی‌خیال فریادِ اعتراضِ کشاورز.
آنها به مترسک‌ها عادت دارند
به های و هوی کشاورز و زنش،
به پاییز‌ها‌ی بی‌بار و برش
به زمستان‌های بی‌پایان.
اکنون سال‌هاست
کلاغ‌ها به حکومت بر مزرعه عادت دارند…

شب‌ها گرازها گله به گله
هجوم می‌آورند به مزارع
مردان و زنان
می‌کوبند بر روی تشت‌ها.
آن‌ها به صدای آن‌ها عادت دارند
گرازها به تفنگِ ساچمه زنی عادت دارند
و به محصول‌های خوشمزه‌ی مزارع هم.

ما از سر ناچاری
به هیاهوی کلاغ‌ها
به چپاولِ گرازها
             عادت کرده‌ایم
                عادت داریم.

(۲)
گاهی اتفاقی
ستاره‌ای
در دفترم چشم باز می‌کند
ولی،
من هنوز به آفتاب نقش بسته
بر جلد دفترم دلخوشم…

(۳)
همه‌ی چراغ‌ها را به شب بده!
تو کفایت می‌کنی،
این خانه را…

(۴)
غمگین‌ترین کنج جهان شد،
وقتی که تو ترکش کردی…
خانه‌!

(۵)
نگاهم کن!
حتا کاکتوس‌ها هم
به آفتاب محتاج‌اند…

(۶)
وقتی که نیستی!
به چه بهانه‌ای
به سر کوچه بیایم؟!

(۷)
اسمت،
مصادف است با بغض!
گلوگیری هنوز…

(۸)
خورشید،
از خانه‌ی ما طلوع می‌کرد
مادامی که
مادرم،
غروب نکرده بود.

(۹)
دستم را بگیر و
به روشن‌ترین نقطه‌ی جهان ببر،
کنارت!

من از ظلمت روزهای بی‌تو بیزارم.

#زانا_کوردستانی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)