شاید اولین باری که خبر توصیۀ میرحسین به خواندن رمان «گزارش یک آدم ربایی» را شنیدیم، تنها تصورمان این بود که میرحسین فقط می خواهد گوشه هایی از درد و رنجی که در دوران حصر می کشد را به ما نشان دهد. هرچند که این نتیجه، خواه و ناخواه پس از خواندنِ این شاهکار ادبی حاصل می شود و الحق و النصاف تاثیر عمیقی روی خواننده می گذارد. حتی کسانی که پیشتر رمان را خوانده بودند، وقتی با توصیۀ میرحسین دوباره به سمت «گزارش یک آدم ربایی» رفتند، تاثیرات عمیقی در روح و جان خود دریافت کردند. بازسازیِ  رنج و سختی ای که گروگان ها می کشند، چنان در این اثر به خوبی صورت گرفته است که می توان گفت تصور و درک شرایط حصر، پیش و پس از خواندن این رمان، دو تجربۀ کاملن متفاوت است. به شخصه، پس از خواندنِ دوبارۀ رمان پس از توصیۀ میرحسین موسوی، هرگز نتوانستم از تصور رنجی که اکنون، میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی می کشند، رهایی یابم. گویی عذاب وجدان تمام جانم را فرا گرفته و حداقل یکی دو بار در روز، با دیدن صحنه های روزمرۀ زندگی، رخدادهایی که در داستان اتقاق افتاده است – که گزارشی واقعی از یک آدم رباییِ سیاسیِ واقعی است- برایم زنده می شود. البته این تاثیر روحی توانسته است به کنش های من جهت مشخص و مثبتی بدهد. صادقانه بگویم، پس از خواندن این رمان، می دانم که در مقابل وضعیت رهبران جنبش سبز، چه کار باید بکنم.

اما از این مسئله که بگذریم، به نظر می رسد لایه های دیگری در این ماجرا وجود دارد که شباهت های زیادی از لحاظ وضعیت سیاسی و اجتماعی به وضعیت کنونی کشورمان دارد  و توجه به آن می تواند بسیار راهگشا باشد. چه بسا میرحسین موسوی با توجه به همین شباهت ها تاکید بر خواندن این گزارش نموده است.

همانطور که می دانید، ماجرای «گزارش یک آدم ربایی» در اواخر دهۀ هشتاد و اوایل دهۀ نود میلادی در کلمبیا رخ می دهد. زمانی که فساد ناشی از گسترش باندهای مواد مخدر، کشور را در بر گرفته  و همۀ جنبه های زندگی مردم کلمبیا را تحت تاثیر خود قرار داده است. مهمترین تاثیر چنین شرایطی  را می توان در زندگی جوانان دید. نسلی که هیچ آینده ای برای خود متصور نیست. زیرا وضعیت کشور طوری است که نمی توان حتی یک ماه دیگر را پیش بینی کرد. فضای سیاسی درگیر رقابت های جناههای مختلف است. جدایی طلبان و چریک های مخالف دولت مرکزی امنیت را از کشور زوده اند. و مهمتر از همۀ اینها، باندهای قاچاق و مواد مخدر در سرتاسر کشور پراکنده شده اند و نفوذ پیدا کرده اند. حتی رد پای رابط ها و سمپاد های تبهکاران را می توان در مجلس و دولت و قوۀ قضائیه پیدا کرد. دیگر به سختی می توان تشخیص داد که آیا قاچاقچیان و تبهکاران به داخل حکومت نفوذ کرده اند و یا این برخی از سیاستمداران و دولتمردان هستند که باندهای تبهکاری را تصاحب کرده اند؟ هر طرح سیاسی ای برای مقابله با فساد و تبهکاری شکست می خورد و آرام آرام همه متوجه می شوند که فساد دیگر بخشی از زندگی مردم کلمبیا شده است و همه مجبورند که با آن همزیستی پیشه کنند تا بلکه چرخ های زندگی شان بچرخد. این همزیستی تا جایی می رسد که جوانان، به خدمت درآمدن در باندهای قاچاق را به استخدام در دستگاههای دولتی ترجیح می دهند. زیرا پولِ کم زحمت را به راحتی می توان نزد آنها پیدا کرد. مارکز در توصیف این وضعیت می نویسد: «ماده ای بسیار تباه کننده تر از هر چیز دیگر که به غلط قهرمانانه نامگذاری گردید، به فرهنگ مملکت تزریق شد و آن پولِ آسان بود. چنین وانمود می شد که قانون بزرگترین مانع برای دستیابی به خوشبختی است. خواندن و نوشتن بیهوده و زندگیِ بهتر و امنیتِ بیشتر، در [پیروی از] روشِ زندگی جنایتکاران است تا آدمهای سالم. در نتیجه حالت فساد و تباهیِ اجتماعی، بستری مناسب برای زایش تخم جنگ بود.» تصویری که مارکز از کلمبیا می دهد، یک جامعۀ از هم پاشیده و بحرانی است. هرکسی کلاه خودش را چسبیده است و بنیادهای زندگی آنقدر سست است که کشتن برای زنده ماندن، یک توجیه عقلانی به حساب می آید. اما آیا جامعۀ کلمبیا پیش از این هم چنین بوده است؟ هرچند که شاید نتوان کلمبیا را نمونه ترین و منسجم ترین جامعۀ دنیا پیش از آن دوران برشمرد، اما به دلیل بافت سنتی اش، در طول چند سدۀ پیش از آن، از انسجام قابل قبولی برخوردار بوده است. روشنفکرانش همیشه با قلب جریانهای زندۀ دنیا در اروپا و آمریکا در ارتباط بوده اند، در ادبیات معاصر صاحب سبک بوده است و حتی در علم هایی همچون پزشکی و داروسازی چهره های برجستۀ جهانی داشته است. پس چه شده است که طی چند دهه به چنین وضعی افتاده است؟

با توجه به گزارش دقیقی که مارکز از وضعیت جامعۀ کلمبیا می دهد، می توان سه عامل اصلی برای گرفتار شدن کلمبیایی ها به ویروس فساد همه جانبه را برشمرد.

نخست دخالت خارجی- بویژه آمریکا- که باعث ضعیف شدن حکومت مرکزی کلمبیا گردیده بود؛

دوم نبود زیرساخت های اقتصادی که با توجه به شرایط جهانِ نوین، یک جامعه بتواند روی آن استوار شود و از طریق آن به حیات خود ادامه دهد؛

و سوم، سست شدن بنیادهای اخلاقیِ جامعه، در اثر فروپاشی ارزشهای سنتی و عدم زاییده شدن ارزشهای نوینی که بتوان یک جامعه را با آن قوام بخشید. این فروپاشیِ ارزشی به همراه وضعیت سخت اقتصادی، زمینۀ گسترش فساد در جامعۀ کلمبیا را پدید آورد. دخالت قدرت های خارجی در امور داخلی کشور و به طبع آن ضعیف بودنِ قدرست سیاسیِ مرکزی زمینه را برای این فساد فراهم کرد. در نتیجه این سه عامل اصلی دست به دست هم دادند و چنین هرج و مرجی بر کشور حاکم شد.

با همۀ این اوصاف، روزنه هایی برای برون رفت از این بحران وجود داشت. اول اینکه سیاست مدارانی وجود داشتند که برای درست کردنِ وضعیت کشور هر خطری را به جان پذیرفته بودند. از جملۀ آنها چند رئیس جمهور که توسط تبهکاران ترور شدند – که برخی از آنها کشته شدند و برخی دیگر نجات پیدا کردند- و یا خانواده هایشان ربوده و گروگان گرفته شدند. و همچنین روشنفکران و روزنامه نگارانی که با انتشار حقایق، تلاش داشتند تا از زهر فساد بکاهند و جامعه را اصلاح کنند. چنانچه مارکز می نویسد: «قشری که بیش از همه از این جنگِ کور آسیب دید، جامعۀ مطبوعاتی و خبرنگاری بود که یا به قتل می رسیدند یا به گروگان گرفته می شدند و یا به خاطر تهدیدها مجبور به ترک حرفۀ خود گردیدند. بین سپتامبر ۱۹۸۳ و ژانویۀ ۱۹۹۱، ۲۶ خبرنگار توسط کارتل های مواد مخدر به قتل رسیدند.»

حال به خوبی می توان وضعیت دو دهۀ پیش کلمبیا را با وضعیت فعلی ایران – البته متاسفانه-  مقایسه کرد. کمتر کسی است که با فساد در جامعۀ ایران دست و پنجه نرم نکرده باشد. هرچند که دستگاه تبلیغاتی حاکمیت، هرجا که سخن از فساد می آید، تلاش می کنند آن را در سطح فساد جنسی – که در سطح رابطۀ بین دو فرد است- تقلیل بدهد. اما همگان می دانند که فسادی که جامعۀ ایران را آزار می دهد، بسیار گسترده تر از اینهاست. وضعیت جامعۀ ایران طوری است که رابطۀ مردم با مسئولین، همچون رابطۀ بومی و اشغالگر در آمده است. اغلب شهروندان ایرانی، مسئولین و حتی دستگاه دولتی را، متجاوزین به وضعیت خود تصور می کنند. زیرا که فساد و ناکارآمدی حاکمیت و نظام اداری کشور را دشمن اصلی خود می پندارند. همانطور که در «گزارش یک آدم ربایی» می بینیم که باندهای فساد و تبهکاری، علاوه بر ربودن سیاست مداران و روزنامه نگاران، در واقع تمام آتیۀ کشور را به گروگان گرفته اند، وضعیت امروز کشور ما هم همان شرایط را تداعی می کند. حاکمیت فعلی که خود بزرگترین دسته های فساد و پولشویی و قانون گریزی را درون خود جای داده است، کشور را به ورطه ای کشانده که هیچ چشم انداز و آتیۀ روشنی برایش متصور نیست. این حاکمیت فاسد، علاوه بر زندانی کردن روزنامه نگاران و فعالین سیاسی، و حصر رهبران جنبش سبز، کل کشور را در یک وضعیت زندانی و آدم ربایی قرار داده است. هیچ کس در هیچ جا در اختیار خودش نیست و همۀ مردم همواره نوک قلم محتسبان حکومتی، چوب باطومِ نیروهای بسیج شده و یا لولۀ مسلسل نظامیانِ گهگاه قاچاچقی را در برابر خود احساس می کنند و مجبور به اطاعت از آن هستند. همچون ربوده شده ای که در یک اتاق تنگ و تاریک، اسلحۀ آدم ربا که  به سمتش نشانه رفته است را همچون فرمان الهی اطاعت می کند.  این فساد و ناکارآمدی دلیل اصلی «بحران زندگی» در مملکت ما به حساب می آید و آیندۀ کشور، بویژه آیندۀ جوانان را تیره و تار کرده است. همین مسئله زمینۀ قانون گریزی های گسترده از سوی مردم را فراهم آورده است. همانطور که یک ربوده شده، از هر فرصتی برای فرار یا صدمه زدن به آدم ربا بهره می جوید، شهروندان ایرانی، از هیچ روزنه ای در رفتن از زیر یوغِ قانونِ ناعادلانۀ کشور –که حتی همان قانون ناعادلانه هم به درستی و عادلانه به اجرا در نمی آید-  فروگذار نیستند.  بدین صورت، ما شاهد دو دسته قانون گریزی هستیم؛ یکی از طرف مدیرانِ فاسد کشور که به بهانه های مختلف از زیر بار مسئولیت خود شانه خالی می کنند و از رانت های گوناگون برای منافع شخصی یا گروهی خود استفاده می کنند. و از طرف دیگر قانون گریزی از سوی مردمی که برای ادامۀ حیاط خود چاره ای جز مبارزه با ساختار فاسد ادارۀ کشور نمی بینند؛ و گویا این مبارزه از طریق قانون گریزی میسر می شود.

در همین راستا، مسئلۀ بحرانهای عمیق اجتماعی ناشی از فروپاشی ساختارهای سنتی و عدم بوجود آمدن بنیان های ارزشیِ نوین، جامعه را با بحران های شدیدی روبرو کرده است. ساده ترین بازتاب این وضعیت را می توان در افزایش بی اندازۀ آمار جرم و بزه، و گسترش تاسف بار جرم ها و جنایت های عجیب و غریب دید. علاوه بر این، فشارهای بین المللی که معلولِ بی تدبیری مدیران سیاسی کشور است، حکومت مرکزی را در برابر گسترش این وضعیت ضعیف کرده است. حکومتی و حاکمیتی که خود یکی از عوامل اصلی چنین شرایطی است.

کار اما در همین جا پایان نمی پذیرد. «گزارش یک آدم ربایی» برای ما درسی بس آموزنده دارد: وجود یک اقلیت آزاده، با وجدان و با ایمان، می تواند کشوری را از چنین ورطۀ خطرناکی نجات دهد. زیرا که این وضعیت جنگی، تا ابد نمی تواند ادامه داشته باشد. یا به فروپاشی کامل جامعه می انجامد، یا راهی برای درمان پیدا می شود. و حالت دوم ممکن نیست، مگر با مقاومتِ زنان و مردانی که برای مبارزه با فساد، بی عدالتی و گروگان گیریِ کشور، قد برافراشته باشند؛ همانطور که شخصیت های واقعیِ این داستان مقاومت کردند، سالهای سال در حصر ماندند، اما به گروگان گیران باج ندادند. جایی که لازم بود مذاکره کردند و جایی که بخت و ایمان یاری می کرد، ایستادگی پیشه نمودند. اما هیچ گاه از آرمانهای خود کوتاه نیامدند. دست آخر، سردستۀ تبهکاران که روزی قوی ترین مرد کشور به حساب می آمد، به زیر کشیده شد و حتی زمانی که حاضر شده بود به قانون و خواست مردم تن بدهد، عجل مهلتش نداد و برای همیشه از صحنۀ زندگیِ کلمبیایی ها حذف شد.

پارسال، یکی از همکلاسی های کلمبیایی ام، ویدئویی از اخبار سراسری تلویزیون کلمبیا نشانم داد که در آن خبر توصیۀ میرحسین برای مطالعۀ «گزارش یک آدم ربایی» با آب و تاب زیاد پخش شده بود. انتشار این خبر، باعث شده بود که ماجرای بیست سال پیش کلمبیا، دوباره در این کشور زنده شود و موجب در گرفتن بحث های زیادی در رسانه های این کشور، پیرامون نتیجۀ مقاومت جامعۀ کلمبیا در آن زمان گردد. اما ورای همۀ این ماجراها، من در چهرۀ دوست کلمبیایی ام، آینده ای را می دیدم که با مقاومت میسر خواهد شد؛ و او در سیمای من، گذشته ای را می دید که با مقاومت به دست آمده بود. نیاز به سخن گفتن نبود. چشمها گویا ترین زبانها بودند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)