در یک نگاه کلی، از منظر یک ناظر بیرونی، جامعه ایران ممکن است جامعه‌ای سرشار از تناقض به نظر آید. این تناقض را حتی در میان ایرانیان مقیم خارج نیز می‌توان مشاهده کرد. بخشی از ایرانیان، با امید به رهایی از سلطه جمهوری اسلامی، از مداخله یا فشار خارجی از جمله آمریکا و اسرائیل حمایت می‌کردند؛ بخشی دیگر، در جریان تنش‌ها و جنگ‌ها، علیرغم نارضایتی‌های جدی، در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتند؛ و بخشی نیز با انگیزه‌های ایدئولوژیک یا ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی از تقابل‌های نظامی حمایت کردند. در این میان، مانند همیشه، بخش گسترده‌ای از جامعه نیز صرفاً نظاره‌گر تحولات باقی ماند.

اما اگر از منظری کلی تر به جامعه ایران بنگریم و این نگاه را در بستر تاریخی آن قرار دهیم، می‌توان گفت که بخش بزرگی از جامعه دست‌کم از سال ۱۳۸۸ به بعد در وضعیت اعتراضی و جنبشی مداوم قرار داشته است. برخی تحلیلگران این وضعیت را «وضعیت انقلابی» توصیف می‌کنند، زیرا بخش مهمی از جامعه در سال‌های طولانی احساس کرده است که نظم موجود قادر به پاسخگویی به مطالبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن نیست.

در عین حال، نشانه‌های گسترده‌ای وجود دارد که بخش بزرگی از جامعه از فضای ایدئولوژیک، بسیج دایمی و منطق انقلابی خسته شده و بیش از هر چیز به دنبال ثبات، امنیت و رفاه در زندگی روزمره است.

در نگاه نخست، این دو گزاره متناقض به نظر می‌رسند: چگونه ممکن است جامعه‌ای هم از «انقلاب» خسته باشد و هم در وضعیتی قرار گیرد که برخی آن را «وضعیت انقلابی» می‌نامند؟

پاسخ، به نظر من، در تمایز میان «انقلاب به مثابه وضعیت» و «تغییر به مثابه مطالبه» نهفته است. آنچه بخش‌هایی از جامعه از آن خسته شده‌اند، لزوماً خودِ خواست تغییر نیست؛ بلکه تداوم یک وضعیت استثنایی، قطبی‌سازی دایمی، اولویت یافتن امر ایدئولوژیک بر زندگی روزمره، و تعلیق مداوم زیست عادی است. در مقابل، مطالبه تغییر همچنان پابرجاست، زیرا بخش مهمی از جامعه احساس می‌کند نظم موجود پاسخگوی نیازهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن نیست.

به بیان دیگر، جامعه ممکن است همزمان دو خواسته داشته باشد: تغییر و ثبات. نه بازتولید وضع موجود را بپذیرد و نه از هزینه‌های یک انقلاب کلاسیک استقبال کند. این همان دیالکتیک اصلی ایران امروز است.

اگر این تحلیل را بپذیریم، پرسش اصلی دیگر این نیست که جامعه میان «انقلاب» و «عدم انقلاب» کدام را انتخاب خواهد کرد. پرسش مهم‌تر این است که آیا نیروهای سیاسی و اجتماعیِ خواهان تغییر، با آگاهی از این واقعیت که هسته سخت قدرت و ساختارهای اصلی حاکمیت در برابر تغییرات بنیادین مقاومت جدی دارند، خواهند توانست شکلی از تحول را صورت‌بندی کنند که هم پاسخگوی مطالبات تغییر باشد و هم نیاز جامعه به ثبات و زندگی عادی را تامین کند؟

پاسخ به این پرسش در درجه نخست منوط به آن است که در دام دو منطق ظاهراً متضاد گرفتار نشویم: منطقی که هر مطالبه تغییر را تهدیدی علیه ثبات تلقی می‌کند، و منطقی که هرگونه ثبات را معادل تثبیت وضع موجود می‌داند. در حالی که واقعیت اجتماعی ایران احتمالاً در میانه این دو قطب قرار دارد.

به این معنا، جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری خواهان «تغییر بدون فروپاشی» و «تحول بدون آشوب» به نظر می‌رسد. این خواسته نه محافظه‌کارانه است و نه انقلابی به معنای کلاسیک آن؛ بلکه تلاشی است برای عبور از دوگانه‌ای که دهه‌ها بر فضای سیاسی کشور سایه انداخته است.

شاید مهم‌ترین ویژگی لحظه تاریخی کنونی این باشد که مسئله اصلی دیگر صرفاً تولید شور انقلابی نیست، بلکه تولید افق سیاسی است. جامعه‌ای که از یک سو ناراضی است و از سوی دیگر از بی‌ثباتی هراس دارد، بیش از هر چیز به چشم‌اندازی نیاز دارد که بتواند میان ضرورت تغییر و ضرورت ثبات آشتی برقرار کند.

از این منظر، مسئله ایران امروز نه انتخاب میان انقلاب و ضدانقلاب، بلکه یافتن راهی برای گذار از این دوگانه تاریخی است؛ گذاری که بتواند هم خواست تغییر را نمایندگی کند و هم امکان بازگشت جامعه به زندگی عادی و قابل پیش‌بینی را فراهم آورد. این گذار، به باور من، در شکل ایده‌آل خود می‌تواند از مسیر تحول مسالمت‌آمیز، متکی بر جنبش‌های اجتماعی و مدنی سازمان‌یافته عبور کند؛ جنبش‌هایی که سال‌هاست بسیاری از فعالان مدنی و سیاسی، به ویژه در داخل کشور، بر آن تاکید داشته‌اند.

تلگرام یادداشت های حمید آقایی

وبلاگ یادداشت های حمید آقایی

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)