شاید مهمترین جمله سیاسیِ این روزهای ما نه یک شعار باشد و نه یک تحلیل، بلکه فقط این باشد:
«نمیدانیم چه خواهد شد.»
نه فقط مردم عادی، بلکه تحلیلگران، فعالان سیاسی، دولتها و حتی قدرتهای جهانی نیز در وضعیت تعلیقاند. جنگ ممکن است مجددا آغاز شود؛ و یا مذاکرات جاری بین جمهوری اسلامی و دولت آمریکا ممکن است به نتیجه برسد و آتش بس ادامه یابد؛ و یا مذاکرات شکست بخورد اما جنگ گسترده ای نیز آغاز نشود.
همچنین، بسیاری از تحلیلگران از آینده بسیار وخیم اقتصاد ایران صحبت می کنند، اما نمیتوانند با صراحت آینده را پیش بینی نمایند: آیا اقتصاد ایران سرانجام فرو می پاشد یا برای مدتی همین وضعیت ادامه پیدا می کند؟ جامعه ایران نیز شدیدا ملتهب است، اما نمی توان، با توجه به کشتار عظیم دی ماه ۱۴۰۴ و جنگ ۴۰ روزه و افزایش سرکوب و اعدام، با قطعیت گفت که آیا ما در آینده نزدیک شاهد موج تازه ای از اعتراضات مردمی خواهیم بود. تازه اگر هم موج جدیدی از اعتراضات آغاز شود، آیا جامعه ایران بار دیگر وارد چرخه جنبش-اعتراض-سرکوب و عقب نشینی خواهد شد؟
هیچکس مطمئن نیست. و دقیقاً همین «نامطمئن بودن» است که به یکی از بنیادی ترین تجربههای سیاسیِ زمانه ما مردم ایران تبدیل شده است.
گفته می شود که فلسفه سیاسی معمولاً درباره دولت، عدالت، قانون یا آزادی است و پاسخ های روشنی برای شرایط به شدت مبهم و نامعلوم ندارد. اما من با این نظریه موافق نیستم، در پسِ همه این مفاهیم، یک پرسش عمیقتر (فلسفه زیست اجتماعی انسان) وجود دارد: انسانها چگونه در جهانی زندگی میکنند که آیندهاش نامعلوم است؟
در بسیاری از دورههای تاریخی، انسانها دستکم به نوعی روایتِ پایدار از آینده باور داشتند. انقلابها وعده رهایی میدادند، ایدئولوژیها تصویری روشن از فردا ترسیم میکردند و حتی حکومتهای اقتدارگرا نیز نوعی «قطعیت» و نظم ماندگار تولید میکردند. اما انسان معاصر، بهویژه در جوامع بحرانزده و یا حتی در حال رشد، بیش از هر چیز در وضعیت تعلیق زندگی میکند. نه میتواند به آینده اعتماد کند و نه قادر است کاملاً از آن دست بکشد.
البته برخی متفکران این وضعیت را از ویژگیهای جهان متأخر میدانند؛ جهانی که در آن روایتهای بزرگ ایدئولوژیک اعتبار پیشین خود را از دست دادهاند و انسان بیش از گذشته با عدم قطعیت زندگی میکند.
جهانی به هم پیوسته و گلوبال که در آن هیچ چیز پایدار نیست و انسان مدام میان عدم اطمینان و تطبیق، مدام در حرکت است. به همین دلیل گفته می شود که در چنین جهانی، سیاست دیگر فقط مدیریت جامعه خود نیست، بلکه مدیریت اضطراب و عدم قطعیت در یک جهان به پیوسته نیز می باشد.
در اینجا لازم است به این واقعیت نیز اشاره کنم که ابهام سیاسی فقط فقدان اطلاعات نیست. گاهی همه چیز ظاهراً روشن است، اما معنای رخدادها نامشخص باقی میماند. مردم خبرها را دنبال میکنند، تحلیل میخوانند، شایعه میشنوند و ساعتها بحث میکنند، اما در نهایت دوباره به همان جمله بازمیگردند: «نمیدانیم.» این «نمیدانیم» در واقع امر فقط یک وضعیت ذهنی نیست؛ یک وضعیت کاملا وجودی است.
حتی در شرایط ابهام، زمان نیز تغییر میکند. انسان دیگر برای سالهای آینده برنامهریزی نمیکند. افقها کوتاه میشوند. زندگی به هفته بعد، حقوق بعدی، خبر فردا و بحران بعدی تقلیل مییابد. آینده از یک امکانِ قابل تصور به مهی غلیظ تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، سیاست نیز کوتاه مدت، عصبی و واکنشی میشود.
هانا آرنت در تحلیل خود از دورانهای بحران نشان میداد که انسانِ منزوی و بیافق، بیش از هر زمان دیگری مستعد پناه بردن به روایتهای قطعی است. شاید به همین دلیل است که در دورههای ابهام، شایعه، نظریه توطئه، پیشگوییهای سیاسی و میل به «منجی» افزایش مییابد و هرچه عدم قطعیت بیشتر میشود، میل به پاسخهای ساده و قطعی نیز افزایش مییابد. ذهن انسان از ابهام خسته میشود و به دنبال معنایی قاطع میگردد؛ حتی اگر آن معنا خطرناک یا خیالی باشد.
اما این وضعیت فقط به روانشناختی محدود نمی شود؛ دقیقا سیاسی نیز هست. قدرتهای سیاسی اغلب از ابهام برای ادامه اقتدار خود استفاده میکنند. وضعیت مبهم میتواند جامعه را خسته، پراکنده و محتاط کند. وقتی آینده نامعلوم است، انسانها بیشتر به بقا فکر میکنند تا تغییر. ترس از بدتر شدن، گاه جای امید به بهتر شدن را میگیرد. در این شرایط، ثبات، هرچند دردآور، ممکن است بر آزادی ترجیح داده شود. و قدرت های سیاسی به خوبی از چنین وضعیتی بهره می برند و آن را به اشکال مختلف نیز دامن می زنند. همانطور که فوکو نشان داد که سیاست مدرن فقط درباره سازوکارهای دولت و قانون نیست، بلکه درباره مدیریت خودِ زندگی نیز هست؛ درباره شیوههایی که قدرت بر بدنها، جمعیتها و امکان زیستن انسانها اثر میگذارد.
بنابراین فلسفه سیاسی در دنیای جدید، فقط درباره سازوکارهای قدرت سیاسی حاکم نیست، درباره امکانِ زیستن انسانی نیز هست. به همین علت پرسش اصلی شاید این باشد: آیا میتوان بدون یقین، همچنان اخلاقی و سیاسی باقی ماند؟ و همانطور که دولتها و قدرتها این وضعیت را بخوبی می شناسند و از آن استفاده می کنند، بی قدرتان نیز باید از آن استفاده کنند.
در اینجاست که نظریات آلبر کامو خود نمایی می کند، کامو در رمانهای فلسفی خود در مواجهه با پوچی و بیمعنایی، از نوعی «پایداری انسانی» سخن میگوید؛ اینکه انسان، حتی وقتی پاسخ روشنی ندارد، میتواند شأن و مسئولیت خود را حفظ کند. شاید معنای مقاومت در زمانه ابهام نیز همین باشد: ادامه دادن بدون اطمینان.
واقعیت دردناک این است که زندگی در ابهام، انسانها را تغییر میدهد. برخی بدبینتر میشوند، برخی رادیکالتر، برخی خاموشتر. دوستیها، اتحادها و حتی باورهای سیاسی فرسوده میشوند. آدمها به هم سوءظن پیدا میکنند، چون هیچکس مطمئن نیست چه چیزی حقیقت دارد. زبان سیاسی تندتر میشود، زیرا اضطراب اغلب خود را در قالب خشم نشان میدهد. اما خوشبختانه همانطور که تاریخ انسان بارها اثبات کرده است در دل همین وضعیت، نوعی امکان نیز وجود دارد.
وقتی آینده قطعی نیست، به این معنی نیز می تواند باشد که آینده هنوز بسته نشده است؛ و این همان امکانی است که از آن صحبت می کنیم. حتی ابهام نیز فقط منبع ترس نیست؛ منبع امکان هم هست. اگر هیچ چیز کاملاً تعیین نشده، پس تاریخ هنوز پایان نیافته است.
شاید مهمترین وظیفه اخلاقی و سیاسی در چنین زمانهای، حفظ تواناییِ فکر کردن باشد؛ حفظ فاصله از هیاهو، از قطعیتهای فوری، از نفرتهای شتابزده. شاید بلوغ سیاسی نیز از همین جا آغاز شود؛ از پذیرش اینکه هیچ فرد، حزب یا ایدئولوژیای مالک حقیقت کامل نیست و سیاست همواره در قلمرو احتمالات و داوریهای ناقص جریان دارد.
زیستن در ابهام شاید یعنی پذیرفتن این حقیقت دشوار که انسان همیشه در تاریکی نسبی تصمیم میگیرد. سیاست نیز هرگز علمِ یقین نبوده است؛ هنرِ حرکت در میان ناشناختهها بوده است. و شاید بلوغ سیاسی دقیقاً از جایی آغاز میشود که انسان بتواند بگوید: «نمیدانم چه خواهد شد؛ اما هنوز میتوانم فکر کنم، قضاوت کنم، پایدار و انسانی بمانم.»

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.