در ارزیابی ژئوپولیتیک وضعیت منطقه و نبرد اخیر میان ایران و ایالات متحده و بررسی نقش چین و روسیه، می‌توان به نکاتی دست یافت که راهبردهای اساسی طرف‌های درگیر را روشن‌تر می‌سازد:

۱. پیروزی مطلق ایالات متحده در این جنگ و روی کار آمدن دولتی غرب‌گرا در ایران، مسلماً منافع راهبردی چین در این منطقه را تضعیف خواهد کرد. ایران در چنین سناریویی می‌تواند با ایجاد همگرایی منطقه‌ای، طرح «کمربند-راه» چین را با اختلال مواجه کند، از گسترش نفوذ پکن در خاورمیانه و شمال آفریقا جلوگیری نماید و روابط بین‌الملل را به‌گونه‌ای بازتعریف کند که در آن هژمونی ایالات متحده برای چند دهه تضمین شود.

۲. شکست ایالات متحده از سوی دیگر، منجر به قدرت گرفتن بیش از پیش رژیم انقلابی ایران خواهد شد. ظهور قدرتی که بتواند معیارهای خود را بر مناسبات منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای تحمیل کند، وابستگی تهران به پکن را کاهش می‌دهد. این سناریو نه مطلوب چین است و نه مطلوب روسیه؛ اگرچه تضعیف نفوذ واشینگتن در نگاه اول به نفع رقبای شرقی است، اما شکست آمریکا در این جنگ، هژمونی بین‌المللی این کشور را با تهدیدی وجودی مواجه می‌کند که پیامدهای پیش‌بینی‌ناپذیری دارد. در این میان، روسیه ممکن است از فرسایشی شدن این نبرد برای انحراف تمرکز غرب از مرزهای شرقی اروپا (اوکراین و ناتو) سود ببرد؛ هرچند مسکو اکنون در وضعیتی قرار دارد که ترجیح می‌دهد هرچه سریع‌تر خود را از باتلاق جنگ اوکراین رها کند.

۳. در نتیجه، راهبرد چین بر این استوار شده که تا حدی به ایران کمک نظامی کند که این کشور متحمل شکست مطلق نشود، اما در عین حال چنان تضعیف گردد که به عنوان یک «کشور اقماری» در منظومه پکن باقی بماند. واشینگتن امیدوار بود پیش از سفر ترامپ به چین، مسئله ایران را به‌گونه‌ای حل‌وفصل کند که پکن نتواند از «برگ ایران» روی میز مذاکرات شی-ترامپ استفاده کند؛ اما این هدف تاکنون برای ایالات متحده محقق نشده است.

۴. اکنون در هرگونه بازتعریف از رژیم حقوقی تنگه هرمز و مناسبات منطقه‌ای، چین حتماً خواستار نقشی پررنگ‌تر برای تضمین منافع خویش خواهد بود. عدم پیروزی مطلق آمریکا، پای چین را به معادلات امنیتی منطقه باز خواهد کرد. اما آیا ترامپ به چنین نقشی رضایت خواهد داد؟ حضور رسمی نظامی یا حقوقی چین در خلیج فارس، به معنای پایان رسمی «دکترین کارتر» (تضمین امنیت منطقه توسط آمریکا) است. اگر ترامپ بخواهد هزینه‌های نظامی را کاهش دهد، شاید با نقش‌آفرینی محدود چین موافقت کند؛ اما این یک بازی «دو سر سوخت» برای هژمونی دلار است، چرا که امنیتِ تامین‌شده توسط چین، احتمالاً با «یوآن» تسویه خواهد شد.

۵. مسلماً ایالات متحده اهرم‌های متعددی در اختیار دارد تا اجازه ندهد چین از وضعیت موجود منافع حداکثری کسب کند. آمریکا می‌تواند وضعیت جنگی را در منطقه طولانی کند، هرچند این امر با اعتراض جدی اروپا مواجه خواهد شد. به نظر می‌رسد اروپا دیگر نمی‌تواند صرفاً «پشت دستِ» آمریکا بازی کند و ناچار است نقش مستقلی بر عهده گیرد که مستلزم تقویت حضور نظامی در منطقه است. اما پرسش اساسی اینجاست: آیا اروپا بدون ساختار فرماندهی ناتو، توان لجستیکی و نظامی لازم برای حضور مستقل و مؤثر در خلیج فارس را دارد؟ به نظر می‌رسد تجدیدنظر در تقویت توان دفاعی مستقل اروپایی، ضرورتی است که دیگر نمی‌توان آن را به تعویق انداخت.

۶. از سوی دیگر، چین درگیر بحران تایوان است. مطالبه نقش پررنگ‌تر در خاورمیانه ممکن است توان پکن را در گسترش هژمونی بر دریای چین جنوبی مستهلک کند. آمریکا می‌تواند با فعال‌تر شدن در شرق دور، توازنی میان جبهه دریای چین و خلیج فارس برقرار سازد. با این حال، فعالیت همزمان در هر دو جبهه می‌تواند واشینگتن را دچار «کشش بیش از حد استراتژیک» (Strategic Overstretch) کند؛ سناریویی که کابوس لجستیکی پنتاگون محسوب می‌شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)