
تنگنای مقاومت در عصر استیصال
بخش اول:
(نا)جنبش ضدجنگ در تنگنای «نیروی تجاوزگر»
نویسنده: نیما صبوری
کارگاه دیالکتیک | ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
۱. مقدمه
الف) تکرار یک چالش حلنشده بر بستری جدید
در شرایط کنونی که بار دیگر جنگی تمامعیار بر مردمان جغرافیای ایران – و بخشا خاورمیانه – تحمیل شده است بسیاری از فعالان سیاسیِ مترقی توافق نظر دارند که ایستادگی در برابر جنگ برای پایاندادن به فجایع مستقیم و غیرمستقیمِ آن باید نخستین اولویتِ سیاسی باشد. با وجود این، و بهرغم گسترش فاجعهبار ابعاد این جنگ، هنوز چشماندازی برای برپایی مقاومت مردمی علیه جنگ در داخل و خارج کشور مشهود نیست. تکثیرگفتار جنگطلبی (از سوی دولتها، هواداران دولتها، و نیروهای ارتجاعی و نئوفاشیست آمریکایی، اسرائیلی، و ایرانی) و تشدید خفقان سیاسی و سرکوبهای دولتی در وضعیت جنگیِ داخل کشور بیگمان فاکتورهای عینیِ مهمی در ایجاد این وضعیت بودهاند. اما فارغ از کارکردهای این دو فاکتور، و تا جایی که به نقش نیروهای چپ و مترقی مربوط است، بیگمان پراکندگی سیاسی و فقدان تشکلهای جمعی (سازمانیافتگی) نقش مهمی در این انفعالِ تاریخی داشتهاند. در این میان، یک چالش جانسختِ قدیمی مانع از بدلشدنِ آن همسویی در نظر به یک همگرایی در استراتژی و عملِ سیاسیِ این نیروها بوده است: اینکه ضدیت با جنگ حاضر مستلزم چه نوع موضعگیریای نسبت به جمهوری اسلامی (در پیوند با همین جنگ) است؟ چالش سیاسی یادشده در سپهر تحولات جاریِ ایرانْ نمونهی تاریخی مشابهی در تحولاتِ متاخر خاورمیانه دارد، و بهواقع در امتداد آن رخ داده است؛ جایی که تضاد رویکردها در همبستگیِ بینالمللی علیه جنگ و نسلکشیِ اسرائیل در غزه شکافهای تلخی در نیروهای چپِ مخالفِ اسرائیل ایجاد کرد؛ شکافهایی که تا امروز باقی ماندند تا در پی وقوع جنگی پردامنهتر، در شکل تازهای احیاء و تقویت شوند. در فرآیندِ مربوط به فلسطین/غزه، مسالهی اصلی این بود: در کنش ضدجنگ و ضد نسلکشی و در همبستگیِ ضدصهیونیستی با مردمان فلسطین، «با حماس چه کنیم؟». اکنون هستهی اصلی همان پرسش بدین شکل احیاء شده است: در کنش ضدجنگ و ضدامپریالیستی علیه جنگ مصیبتباری که با تهاجم نظامی آمریکا–اسراییل به ایران آغاز شده است، «با جمهوری اسلامی چه کنیم؟» متن حاضر، از خلال تامل دربارهی دلالتهای این پرسش، به نقد رویکردهایی میپردازد که جنبش ضدجنگ را به چارچوب تخاصم دولتها مشروط و مقید میکنند۱.
ب) بستر تاریخیِ معضل: جهتیابی سیاسی در فضایی قطبیشده
عروج سیاسی و گفتاری سلطنتطلبیْ شکافی تعیینکننده در سپهر اپوزیسیون جمهوری اسلامی ایجاد کرد که از تجلیهای مهماشْ دوقطبیشدن رویکردها حول مسایل/تحولاتِ جاری و چشماندازهای آتی بوده است. کارویژهی مشخص سلطنتطلبی در ایجاد چنین شکافیْ قطعیتِ تحریکآمیز و نفی و ستایشِ مطلق در گفتار و مواضع این جریان بوده است. تکثیر رسانهای این گفتار و تولید انبوه سلطنتطلبانْ زمینهی واکنشهای متقابل را فراهم کرد تا دوگانههایی از ایندستْ رایج و اثرگذار شوند: ضدیت با جمهوری اسلامی– دفاع از جمهوری اسلامی؛ ضدیت با امپریالیسم جهانی (با محوریت آمریکا و اسرائیل) – دفاع/ستایش از مداخلاتِ امپریالیستی؛ و ضدیت با جنگ – جنگطلبی. این بافتارِ سیاسی–تاریخیِ قطبیشده، در کنار پیامدهای عینی و حاد وضعیت جنگی، نحوهی مواجههی سیاسی با مسالهی تهاجم نظامی به ایران و جنگ جاری را بهطرز بارزی بهسمت شعارزدگی سوق داده است؛ جایی که مطلقنگری و نفی و طردهای سیاسی عمدتا بر پایهی خشم اخلاقی و حقانیت اخلاقی توجیه و بازتولید میشوند. در چنین بافتاری، در حالی که گفتارهایِ غالبِ له و علیه جنگ یکدیگر را تشدید کردهاند و افراد را به همصداییِ با یکی از دو اردوگاه دعوت میکنند، این پدیده هم مشهود است که روایت معینی از ضدیت با جنگ، که صرفا بر نفی قوای امپریالیستیِ مهاجم تاکید دارد، سایر رویکردهای ضدجنگِ را به حاشیه رانده است (بحث این نوشتار معطوف به همین پدیده است). از آنجا که این روایت ضدجنگِ، یا روایتِ غالب ضدجنگ، با سهولت بیشتریِ قادر است خشم اخلاقی برآمده از پیامدهای هولناک جنگ را نمایندگی کند، آن دسته از روایتهای ضدجنگِ که نقش جمهوری اسلامی را هم لحاظ میکنند، اغلب بهسادگی در معرض برخی اتهامات هنجاری قرار گرفته و حاملانِ سیاسیِشان با برچسبهای بابِروزی مثل: چپ برانداز، چپ پروغرب (یا پرو اسرائیل)، چپ بیوطن (خائن) و غیره مرعوب میشوند. با این همه، شالودهی استدلالیِ این اتهامات را میباید از این برچسبهای پسینی (و بعضا پیشینی) تفکیک کرد تا بتوان آنها را مورد واکاوی انتقادی قرار داد.
ج) انگیزهی تالیف و ساختار متن
از آنجا که حول این داعیههای استدلالی (و اتهامات مربوطه) گفتگوی انتقادیِ چندانی میان جریانات مخالفِ جنگ در نگرفته است، تداوم این تعارضات گفتمانی و سیاسیِ ناتمام خود بهسان عاملی بازدارنده برای همگرایی و همافزایی نیروهای ضدجنگ عمل میکند. متن حاضر بر پایهی چنین دغدغهای تهیه شده است. با این حال، این نوشتار در بررسی انتقادی روایت غالب ضدجنگ – چنانکه خواهیم دید – تنها بر دستهی معینی از رویکردها و استدلالها تمرکز خواهد داشت؛ خواه بهمنظور محدودسازی دامنهی بحث، و خواه با نظر به ضرورتِ وجود شالودهی سیاسی مشترکی که بتواند مبنای دیالوگ انتقادی باشد. در ادامه، نخست با برشمردن مهمترین استدلالهای مخالفخوانِ روایت غالبِ ضدجنگ طرحی از محل مناقشه ترسیم میکنم (بند دوم). سپس، در بندهای سوم تا پنجم، این داعیههای ظاهرا موجه را مورد واکاوی انتقادی قرار میدهم و از خلالِ آن میکوشم نشان دهم که این داعیهها حامل چه تناقضاتیاند؛ و این تناقضات چگونه تنگنای کنش ضدجنگ را وخیمتر میکنند. در نوشتار بعدی (بخش دوم) میکوشم نشان دهم که چگونه اتخاذ چنین رویکردی – در بافتاری کلیتر– بازتابیست از شکلِ رایجِ کنشگریِ چپ در موقعیت تاریخیِ استیصال؛ تلاشی لازم ولی ناتمام/نارسا برای بازیابیِ فاعلیت سیاسی در عصر استیصال، که آن را «چپگرایی استیصالی» نامیدهام.
۲. تعارض گفتارهای ضدجنگ: ترسیم محل نزاع
دولتهای آمریکا و اسرائیل، هر یک با محاسبات خاص خود، ائتلافی برای تهاجم نظامی به ایران تشکیل دادند تا ثمرهی تحولات چند سال اخیر را برای تحققِ هرچه بیشترِ اهداف کلانِ ژئواسترتژیکِ خود در خاورمیانه برداشت کنند. آنها بدون هر گونه اجماع نهادهای قانونیِ بینالمللی به قلمرو ایران حمله کردند و با نقض آشکارا قوانین بینالمللی (حق حاکمیت دولتها) جنگی را آغاز کردند که در چارچوب همان قوانین بینالمللیْ مصداق «تجاوز به کشوری دیگر» است. در عین حال، این اقدام فراقانونیِ آنها در بافتار تاریخیای ممکن و محقق شد که قوانین بینالمللی، حتی در همان اَشکال صوری و متناقضِ بورژوایی، عملا اعتبار و کارکردشان را از دست داده بودند؛ ازجمله، طی کشاکشهای بلوکهای قدرت در شورای امنیت سازمان ملل که از این قوانین چیزی جز یادمانهای حقوقیِ بیپشتوانه باقی نگذاشته بود. نسلکشی اسرائیل در غزه (با پشتیبانی اکثریتِ دُول معظم) تیر خلاص بر آن پیکر نیمهجان بود.
در متن التهابات فضای جنگیِ حاضر میتوان دید که تعارضات مشهود در مواضع نیروهایِ مترقیِ مخالف جنگ (که – در کنار سایر عوامل و ضعفهای تاریخی – تدارک مقاومت ضدجنگ را دشوارتر کردهاند)، بهرغم آن رخ میدهند که بر سر محکومیت تهاجم نظامی آمریکا و اسرائیل اجماع عمومی وجود دارد. محل اصلیِ مناقشه – چنانکه گفته شد – اینجاست که در بافتار مشخص جنگ کنونی، جنگی که با تهاجم نظامی دولتهای مخالف جمهوری اسلامی آغاز شد، کنش ضدجنگ میباید چه استراتژی و موضعی نسبت به جمهوری اسلامی اتخاذ کند. با اینکه بسیاری از نیروهای مخالف جنگ، با اذعان به ماهیت استبدادی و سرکوبگر جمهوری اسلامی، خطر تشدید سرکوبهای دولتی در موقعیت جنگی (وضعیت اضطراری) را مطرح و/یا برجسته میکنند، و عمدتا دغدغههای مشابهی نسبت به خطر گسترش جنگ برای جان و حیاتِ معیشتی و اجتماعیِ تودهها دارند، رهیافتهای متعارض آنها در خوانش موقعیت جدید، به مسیرهای متفاوتی برای مواجهه با چنین خطراتی راه میبرند.
بخشی از این نیروها و گرایشهای سیاسی بر نقش مکمل راهبردهای منطقهای و سیاستهای جنگطلبانهی جمهوری اسلامی در زمینهسازی وقوع این جنگ تاکید دارند و نیز با ارجاع به ماهیت جنگطلب و ضدمردمیِ این نظام، خطر گسترش دامنهی جنگ و پیامدهای فاجعهبار آن را برجسته میکنند. برای سهولت ارجاعات بعدی، این روایت را روایت نخست مینامیم (و این همان روایتیست که متن حاضر از آن دفاع میکند). در مواجهه با وضعیت جاری، آنها – با ارجاع به درهمتنیدگی مناسبات امپریالیستی و استبدادی– کنش ضدجنگ و مبارزه علیه جمهوری اسلامی را کنشهایی درهمتنیده تلقی میکنند. در مقابلِ این روایت/رویکرد، با چشمپوشی از روایت جمهوری اسلامی و وابستگانش، دو روایت عمدهی ضدجنگ – با حدی از همپوشانیِ استدلالیْ – قابل مشاهده است که جمهوری اسلامی را آماج کنش ضدجنگ تلقی نمیکنند، هرچند رویکردهای متفاوتی نسبت به جمهوری اسلامی دارند (برای سهولت، آنها را روایتهای دوم و سوم مینامم): روایت دوم از منظری اردوگاهی (کمپیستی) این جنگ را در امتداد تقابل امپریالیسم غربی (بهشمول اسرائیل) با بلوک ضدامپریالیستی موجود (اردوگاه شرق) تلقی میکند؛ و از چنین منظری، بهرغم برخی نقدهایی که به شیوهی حکمرانی جمهوری اسلامی یا «کارکردهای داخلی»اش دارد، ایستادن در جانب جمهوری اسلامی (بهسان قربانیِ یک تجاوز امپریالیستی) را لازمهی مبارزه با امپریالیسم جهانی میانگارد. روایت سوم، بدون توهم نسبت به ماهیت ضدامپریالیستیِ جمهوری اسلامی، و ضمن تصدیق ماهیت ضدمردمی این نظام، بر لزوم مقابله با قوای امپریالیستیِ آغازگر جنگ (تجاوز غیرقانونی) تاکید دارد و معتقد است گنجاندن مخالفت با جمهوری اسلامی در آماج کنش ضدجنگ مناسبتی با موقعیت حاد کنونی ندارد. در نظر آنها مخالفت و مبارزهی ما با جمهوری اسلامی بهقوت خود باقیست، ولی در متن کنش ضدجنگ عجالتا باید جمهوری اسلامی را در پرانتز قرار داد. از آنجا که نقد روایت دوم نیازمند نقد رهیافت کمپیستی (بهسان اصلیِ شالودهی آن) است، و کمپیستها عموما به نقدهای متعدد قدیم و جدید بیاعتنا بودهاند۲، نقد روایت دوم نمیتواند هدفگذاری واقعبینانهای برای متنِ حاضر باشد. لذا در ادامهی این یادداشت عمدتا به واکاوی و نقد روایت سوم میپردازم. بهبیان دیگر، مخاطبان اصلی این نقد را حاملان روایت/رهیافتی میدانم که بدون اتکا بر فهمی کمپیستی از مناسبات جهانیِ سلطه، بهدلایلی تاکتیکی یا استراتژیک، نقش جمهوری اسلامی در وضعیت جنگی حاضر را در پرانتز میگذارد و یا مخالفِ گنجاندن جمهوری اسلامی در آماج اعتراضاتِ ضدجنگ است. (با اینکه در استدلالهای طرحشده توسط روایتهای دوم و سوم همپوشانیهای قابلتوجهی وجود دارد)
استدلالهای اصلیِ روایت دوم را میتوان در قالب فشردهی زیر صورتبندی کرد: الف) محکومکردن این جنگ و فشار سیاسی برای توقف آن باید معطوف به آغازکنندگانِ جنگ باشد. مشخصا تلاش برای متوقفکردن جنگ باید از مسیر افشاء و مهار جاهطلبیهای امپریالیستیِ آمریکا و جاهطلبیهای استعماری–صهیونیستی اسرائیل پیگیری شود. ب) گنجاندن جمهوری اسلامی در دایرهی آماج کنش ضدجنگ نهفقط با واقعیت آغاز این جنگ مغایرت دارد، و لذا بهلحاظ حقوقی و اخلاقی بیمعناست، بلکه بهلحاظ سیاسی و گفتاریْ نقش مسببان اصلی جنگ را نسبیسازی میکند و لاجرم پیگیری اهداف کنش ضدجنگ را تضعیف میکند. چون از یکسو با همارزسازی فاعلیت و توانِ بسیار نامتقارنِ نیروهای دو طرف این جنگ همراه است؛ و از سوی دیگر، بر همارزسازی ماهیت و کارکردهای متفاوت آنان در نظام جهانی سلطه دلالت دارد؛ ج) تاکید بر نقش جمهوری اسلامی در این جنگ (جنگطلبیِ جمهوری اسلامی) بازنماییهای شر از دولت ایران در فضای میناستریم را تقویت میکند و لذا به پروپاگاندای جنگطلبانهی دولتهای آمریکا و اسرائیل و سلطنتطلبان را دامن میزند. در میانهی تجاوز نظامی امپریالیستی به ایران، برجستهکردن مخالفت با جمهوری اسلامی رویکردی نادرست به این موقعیت خطیر تاریخیست (موقعیتنشناسی) که ریشه در وسواسِ ضدرژیمِ حاملانش و/یا عدم تمایزگذاری میان کلیتِ ایران و نظام سیاسی حاکم بر آن دارد. در بندهای بعدی هر یک از استدلالها را – بهترتیب – به بوتهی نقد میگذارم.
۳. تناقضات عزیمتِ کنش ضدجنگ از آغازگر جنگ
آرمین خامه در نوشتاری با عنوان «جنگ و داوری اخلاقی: نقدی بر مقصر جمهوری اسلامیست۳» با ارجاع به ادبیات نظری جنگ، سه سطح اصلی را برای بازشناسی مسئولیت اخلاقیِ عاملان جنگ در سنت «جنگ عادلانه» برمیشمارد که فارغ از رویکرد تحلیلی و جمعبندیِ نویسنده، میتواند مدخل مفیدی برای ادامهی بحث حاضر باشد. این سه سطح عبارتند از: «زمینههای وقوع جنگ؛ دلایل شروع جنگ؛ و نحوهی جنگیدن». اگر این دستهبندی کلی را بپذیریم، روشن است که رویکردی که آماج اصلی کنش ضدجنگ را آغازگر جنگ میانگارد، تنها بر سطح دوم یعنی «دلایل شروع جنگ» تمرکز دارد. در حالی که این واقعیت که جمهوری اسلامی در این سطح فاعلیت مستقیمی نداشته است (شروعکنندهی جنگ نبوده است)، فاعلیت آن در دو سطح دیگر را منتفی نمیکند. در عین حال، جایی که برخی از حاملان چنین رویکردی به «زمینههای وقوع جنگ» (سطح اول) ارجاع میدهند، در این سطح نیز فاعلیت اصلی را به اسرائیل و آمریکا نسبت میدهند؛ با این توجیه که فارغ از کارکردهای تاریخی جمهوری اسلامی در منطقه، آنها از دیرباز در صدد پیشبرد «طرح خاورمیانهی بزرگ» بودهاند. حال آنکه فاعلیتِ امپریالیستیِ بازیگران بزرگتر نافی فاعلیت جمهوری اسلامی در وقوع جنگ اخیر (و جنگ ۱۲ روزه) نیست: مسالهی اساسی نه انتخاب یک فاعلیتِ قاهر، بلکه فهم شیوهی تداخلِ این فاعلیتهای ظاهرا متنافر و همسازیِ نهاییِ آنهاست. از این منظر، این واقعیت که راهبردهای نظامی و منطقهای جمهوری اسلامی (از طرحهای هستهای و موشکی تا محور مقاومت) نهایتا بهانه یا راهگشای پیشبرد طرحهای امپریالیستیِ کلان آمریکا و اسرائیل در منطقه بودهاند صرفا بر خصلتِ تباهیآور فاعلیتِ دولت ایران دلالت دارد (نه نفی فاعلیت آن). چون نقطهی عزیمت در تحلیل ماتریالیستیْ نه رویدادها و طرحها و نیتها، بلکه فرآیندهای واقعی و تاریخیست که بیگمان بازیگران فعالی از هر دو طرف داشتهاند (فارغ از سهم و قدرت ناهمتراز این بازیگران).
آن دسته از مخالفان جنگ که آماج نقدشان تنها معطوف به شروعکنندگان جنگ است، بنیان نقدشان را بر چارچوب حقوق بینالملل موجود (بورژوایی) استوار میکنند. چنین نقطهی عزیمتی، با توجه به زمین سخت واقعیت، فینفسه محل مناقشه نیست. مشکل اما دلالتهای بعدی آن است. چون آنها با عزیمت از همان چارچوب، در ادامه مجبورند از «حق دفاع از خودِ» دولتی که مورد تهاجم قرار گرفته دفاع کنند (چنانکه که بسیاری چنین کردهاند). در امتداد چنین منطقی، حاملان این رویکرد خواهناخواه:
الف) ناچارند تلویحا یا صراحتا از اقدامات نیروهای مسلح دولت ایران بهسان قوایی که سیاست «دفاع از خود» را پیش میبرند حمایت کنند (چنانکه که برخی چنین کردهاند). حال آنکه حق «دفاع از خود» جمهوری اسلامی نه معطوف به دفاع از مردمان ساکن قلمرو ایران در برابر خطرات و لطمات جنگ، بلکه دفاع جانانه از موجودیت نظام جمهوری اسلامیست که اینک قلمرو حکمرانیاش («تمامیت ارضی») مورد تعرضِ دشمنان خارجیاش قرار گرفته است. یک گواه عینی و مشهودِ این مدعا این فاکتِ ساده است که حاکمان جمهوری اسلامی در تمامی سالهایی که دیوارهای دژهای دفاعیِ نظام (بهاصطلاح بازدارندگیهای هستهای و موشکی) را بالا میبردهاند و خود را برای رویاروییهای نظامیِ آتی آماده میکردند، حتی یک پناهگاه جنگی برای حفاظت از جان شهروندان بنا نکردند. رسواتر از آن، در جریان جنگ اخیر (و نیز جنگ ۱۲ روزه) نهتنها بهوقت حملات موشکی و هوایی هیچ آژیر هشداری برای سرپناهگرفتن شهروندان در میان نبوده است، بلکه راههای ارتباطی شهرورندان با جهانِ خارج و با یکدیگر، که بستری ضروری برای تدارک همیاریهای محافظتی در شرایط جنگیست، به بهانهی امنیت ملی (امنیت حاکمان) مسدود شدند. وانگهی، همین نیروهای مسلح «مدافع میهن» در تمامی سالیان و ایام پیش از جنگ جاری، و حتی در خلال این جنگ، بخشی از سلاحهایشان را رو به ستمدیدگان جغرافیای ایران نشانه رفتهاند و بهکار گرفتهاند؛ رویهای که بیگمان با نظامیتر شدن ساختار حکمرانی در فردای جنگ شدت خواهد گرفت.
ب) ناچارند فرآیند تاریخیِ کسب آمادگی دفاعی توسط دولت ایران، که اینک تحقق «حق دفاع از خود» را برایاش ممکن ساخته است، را تصدیق و توجیه کنند؛ چون – در امتداد همان منطق – این واقعیت که موشکها بخشی از امکانات عینیِ دفاع در جنگ امروز بودهاند، دال بر حقانیت مسیر تدارک سیاست موشکی است. اما در این راستا آنها همچنین ناچارند روند بسط میلیتاریسم که همواره یکی از ارکان اقتصادسیاسیِ جمهوری اسلامی و زیرساخت دستگاه سرکوبِ مخوف آن بوده است را توجیه کنند (یا بهطور گزینشیْ مسکوت بگذارند). حال آنکه همه میدانند فرآیند «کسب دانش و فناوری هستهای و موشکی» – از زیرساختها و تجهیزات غنیسازی اورانیوم تا ساخت شهرهای موشکی و غیره – چه فرآیند مصیبتباری برای اکثریت فرودستِ جامعه بوده است؛ فرآیندی که طی دستکم سه دههی گذشته ازطریق تهاجم مستقیم به سفرهی تهیدستان و پرولتاریا، و سرکوب خونین اعتراضات آنان علیه گرسنگی (مرگسیاست) محقق شده است و با زمینهسازیِ تحریمهای اقتصادی بینالمللی، این روندهای دوگانه را تا مرزهای طاقتفرسا تشدید کرده است. و باز در چارچوب همین منطق، آنها ناچارند از بسط آتی میلیتاریسم توسط جمهوریِ اسلامیِ پساجنگ نیز دفاع کنند؛ و لاجرم تبعاتِ تحمیلیِ این فرآیند بر پرولتاریا را مسکوت بگذارند. چون با نظر به آنچه گذشت و جاریست، «جنگِ بعدی خبر نمیکند».
ج) ناچارند فاعلیت چگونگی پیشبرد جنگ و چگونگی پایان جنگ (شروط آتشبس) را به دولتی بسپارند که در راستای «حق دفاع از خود» عمل میکند. در همین راستا، ناچارند گسترش بیمحابای ابعاد جنگ به کشورهای همجوار، بستن دوفاکتوی تنگهی هرمز، کشاندن حوثیهای یمن به جنگ و غیره را بهمنزلهی راهکارهایی ضروریِ در چارچوب سیاست دفاعی جمهوری اسلامی تلقی کنند که از جانب قوای مهاجم بر آن تحمیل شدهاند. حال آنکه همهی این «سیاستهای دفاعی و تحمیلی» تبعات مستقیمی بر گسترش ابعاد و کیفیت جنگ و مدتزمان تداوم آن دارند؛ سیاستهایی که طرفِ جنگطلبِ مقابل (که از قضا وزن بالاتری در تعیین مسیر آتیِ جنگ دارد) نهایتا برای توجیه گسترش جنگ، در راستای پیشبرد طرحهای امپریالیستیاش، از آنها استقبال میکند؛ ولی هزینههای فاجعهبارشان عمدتا متوجه جان و زیرساختهای حیاتی شهروندان ایران (و تا اینجا لبنان) بودهاند و خواهند بود. بنابراین، این واقعیت که جمهوری اسلامی در سطح آغازگری جنگ (سطح دوم) فاعلیت مستقیمی نداشته است، فاعلیت و مسئولیتاش در سطح سوم (چگونگی جنگیدن) را منتفی نمیکند؛ حال آنکه رویکردی که با تمرکز انتقادی بر آغازگر جنگ به حمایت از «حق دفاع از خود» جمهوری اسلامی میرسد، بهلحاظ منطقیْ گرایش به نادیدهگرفتن این مساله دارد.
د) و سرانجام حاملان چنین منطقی خواهناخواه ناچارند، به مشروعیت سیاسیِ نسخهی پساجنگِ دولت جمهوری اسلامی تن بدهند؛ و مهمتر از آن، – بهسهم خود – میدان گفتاری برای بسط این مشروعیت را هموار کنند. حال آنکه بر کسی پوشیده نیست که جمهوری اسلامیِ پساجنگِ، به پشتوانهی «نعمت جنگ» و حقانیت برآمده از «دفاع پیروزمندانه از مام میهن»، قطعا دولتی نظامیتر، تمامیتطلبتر و سرکوبگرتر خواهد بود که برای بازتحکیم موقعیت نظامیاش هزینههای بیشتری بر پرولتاریا تحمیل خواهد کرد.
بدینترتیب، ضدیت با جنگ با تمرکز بر آغازگر جنگ به انکار فاعلیت دولت ایران در «زمینههای وقوع جنگ» و «شیوهی پیشبرد جنگ» میرسد؛ و لاجرم با عزیمت از «حق دفاع از خود» دولت ایران، به وادی منطق دولتها و اشکال پوشیده یا صریحی از گفتار «جنگ میهنی» میغلتد؛ هر قدر هم که در سطح رتوریک گفتاری – صادقانه – از پیامدهای هولناک این جنگ برای طبقهی کارگر یا مردمان تحتستم ایران حرف بزند. این مخالفت نارسا و متناقض با جنگ، در بهترین کارکردهایش میتواند علیه نقش مخرب قوای امپریالیستی و سیاستهای مزورانه و ضدبشری آنها افشاگری کند. هرچند در عمل عمدتا معطوف به پیشبرد یک ستیز گفتاری حقانیتمحور علیه جریانات جنگطلب و همهی افرادیست که برای رهایی از جمهوری اسلامی به «فانتزی جنگ» پناه برده بودند. چنین گفتاری اگرچه هر جان تباهشده و هر زیرساخت ویرانشده را (بهدرستی) همچون سندی دال بر نادرستی مشیِ جنگطلبی و/یا خیانت حامیان جنگ معرفی میکند، ولی نهایتا محکوم به توقف در سطح بیان خشم و حقانیتِ اخلاقیست و در سطح استراتژی مقابله با جنگْ قادر نیست رهیافتی برای تدارک کنشی جمعی و معنادار عرضه کند. چون با نکوهش صرف قوای امپریالیستی و پذیرش پیشینیِ فاعلیت انحصاری دولت ایران (در «دفاع از ایران»)، فاعلیتِ ستمدیدگان و میدان واقعیِ مقابله با جنگ را مسکوت میگذارد؛ و با مقایسهی دایمی عملکرد و حقانیت دولتهای متخاصم، پیشاپیش – گیریم ناخواسته – منظر ستمدیدگان و منافع و فاعلیتِ آنها را به حاشیه میبرد. با نظر به مجموع این کارکردها، چنین رویکردی جنبش ضدجنگ برای پایاندادن به این جنگ فاجعهبار را خلعسلاح میکند.
۴. استدلال همارزسازی طرفین جنگ: دعوت به مقایسهی واقعبینانهی اشرار
در بند قبلی دیدیم که رویکردی که در متن استراتژی و کنش ضدجنگ عجالتا جمهوری اسلامی را در پرانتز قرار میدهد، تنها بر مسئولیت آغازگر جنگ تکیه دارد. کوشیدم نشان دهم که چرا شالودهگذاری ضدیت با جنگ بر پایهی آغازگر جنگ، و یا تمرکز بر یکی از سطوح فاعلیت جنگ، افق نقد و کنش ضدجنگ را بهطرز ناموجهی محدود میکند؛ و اینکه چنین محدودیتی چه تناقضات هنجاری و سیاسیای به بار میآورد. اما رویکرد مورد نقد همچنین دلیل عمدهی دیگری برای اتخاذ موضع یادشده دارد که معمولا در قالب گزارههای گزینگویه و معترضه علیه روایت ضدجنگِ «رقیب» (روایت اول) بیان میشود: گنجاندن جمهوری اسلامی در آماج کنش ضدجنگْ طرفین این جنگ نابرابر را همارزسازی میکند و در همان حال تصویری همسان از ماهیت و کارکردهای آنها در نظام جهانیِ سلطه ارائه میکند. در این بند میکوشم به این اعتراض/استدلال پاسخ بدهم:
از بخش دومِ مدعای انتقادیِ فوق آغاز میکنم. شواهد بسیاری انگارهی ناهمسانیِ دولتهای دو طرف جنگ را بدیهی جلوه میدهند، ازجمله اینکه دولتهای مربوطه: به بلوکهای امپریالیستیِِ متعارضی تعلق دارند؛ بهلحاظ جایگاهشان در هرم قدرت جهانی یا توان اثرگذاری بر مناسبات سلطهی جهانی تفاوتهای بارزی دارند؛ و بهلحاظ کارنامهی تاریخی و مولفههای هویتی–ایدئولوژیک الگوهای متفاوتی را نشان میدهند. با این همه، بر این باورم و میکوشم نشان دهم که از منظر مبارزات و منافع پرولتاریا و در سطح کلان تاریخی–جهانی یا در نگاهی کلاننگر (holistic)، این دولتها بهرغم تفاوتهای یادشده نهتنها ماهیت همسانی دارند بلکه متقابلا به کارکردهای یکدیگر وابستهاند. در ادامه، با شروع از روندهای انضمامیتر میکوشم از این داعیه دفاع کنیم:
روند تاریخیِ تقابلهای خصومتبار دولتهای اسرائیل و جمهوری اسلامی حاکی از آن است که میان تشدید تخاصمات و رتوریک دشمنمحور با تشدید جنگطلبی و بسط نظامیگری نسبتی همافزا وجود داشته است. طی این روند، از یکسو، دولت ایران ضمن انکار و تهدید موجودیت اسرائیل، هرچه بیشتر به آنچه «راهبردهای بازدارندگی» مینامد (سیاست هستهای و موشکی و محور مقاومت) متوسل شد؛ و از سوی دیگر، دولت اسرائیل وجود همین داعیهها و رویهها را دستمایهی برساختن یک «تهدید وجودی دایمی» از جانب ایران و وابستگان منطقهایاش قرار داد و بهمیانجیِ آنْ یک وضعیت اضطراری دایمی برپا کرد. بهمدد بازتولید چنین شرایطی اسرائیل توانست برای پیشبرد اهداف و سیاستهای صهیونیستی–استعماریاش (با سهولت بیشتری) راهبردهای تهاجمیتری اتخاذ کند؛ خواه با فراهمشدن توجیهات و پشتیبانیهای بیشتر در سطح بینالمللی، و خواه با تقویت و تحکیم جایگاه سیاسی راستگرایی افراطی، بنیادگراییِ یهودی و صهیونیسم بنیادگرا در سپهر داخلی اسرائیل. در سوی دیگر، دینامیک پرتنش و پرهیاهوی تخاصمات میان اسرائیل و ایران (و نیروهای اقماریاش) منبع تنشهای دایمی بین دولتهای ایران و آمریکا هم بوده است. این تنشها، بهنوبهی خود، دامنهی توسل حاکمان ایران به سیاستهای بازدارندگی را افزایش دادند و متقابلا زمینهی حضور نظامی فزآیندهی آمریکا در منطقه یا تشدید نظامیسازی منطقه توسط آمریکا و متحدانش را فراهم کردند. بدینترتیب، روند صعودی تخاصمات ایران و اسرائیل در پیوند با بازیگری هرچه بیشتر دولت آمریکا در خاورمیانه، به تقویت و تشدید چرخهای شوم (vicious cycle) در کل منطقه منجر شد که مهمترین رانهی آن بسط مستمر نظامیگری (militarism) و نظامیسازی (militarization) و جنگطلبی (warmongering) بوده است. برای روشنتر شدن پیوند این چرخه با داعیهی مورد نظر، برخی از پیامدهای عام و درهمتنیدهی آن را برمیشمارم. مهمترین پیامدهای مستقیم از این قرارند:
الف) تبدیل هرچه بیشتر نظامهای خودکامهی منطقه به حکمرانیهای استبدادی–نظامی و گسترش و تحکیم مستمر سیطرهی سازوکارهای امنیتی بر سپهر سیاسی. ب) تضعیف و سرکوب نظاممندتر جنبشهای اجتماعی، خیزشهای تودهای، و نیروها/گرایشهای سیاسی مترقی، و حذف و بهحاشیهراندن فاعلیت سیاسی تودهها و چشماندازهای دگرگونیِ انقلابی. ج) تسهیل بازتولید مناسبات سرمایهداریِ اقتدارگرایانه در جوامع منطقه: از استثمار بیمحابا و سلبمالکیت بیمرز تا تشکلزُدایی و حقزُدایی از پرولتاریا و سایر تهاجمات نولیبرالی. د) استمرار بحران و بیثباتی و خودکامگی در خاورمیانه و در نتیجه گسترش و تثبیت بنیادگراییهای مذهبی و ناسیونالیستی در منطقه، و نهایتا ه) تسهیل شرایط مادی و تاریخی برای پیشبرد تهاجمی اهداف استعماری–صهیونیستی از جانب اسرائیل (که خود به تداوم این چرخه سوخت میرساند).
بهموجبِ این پیامدهای مستقیم، طی دهههای گذشته مهمترین کارویژههای خاورمیانه در بازتولیدِ نظم جهانی تقویت و تضمین شدهاند و این منطقه را بهسان پهنهای منحصربهفرد برای اهداف سرمایهدارانهی زیر تثبیت کردهاند: تولید و عرضهی منابع انرژی فسیلی و مشتقات مستقیم آنها؛ بازاری سهلالوصول و همواره گرسنه برای تسلیحات نظامی؛ عرصهای بیقانون و پرسود برای سرمایهگذاری و چرخش سرمایه (خصوصا برای مصارف تجملاتی پرهزینه)؛ معبدی برای ترانزیت جهانی کالا؛ بهشت سرمایههای مالی و سرمایههای کازینویی و غیره. این کارویژهها به گسترش «رژیم جهانی جنگ» و انباشت میلیتاریستی۴ بهعنوان مولفهی مهمی از راهبرد دولتهای کانونی سرمایهداری در مواجهه با بحران مرمنشدهی سرمایهداریِ جهانی کمک میکنند و همزمان سازوکارهای لازم برای بازگشت پترو–دلار به شمال جهانی (خصوصا آمریکا) را فراهم میآورند.
بدینترتیب، امیدوارم نشان داده باشم که چگونه دولتهای دو طرفِ این جنگ، بهسانِ دولتهایی که بهطور ساختاری از مناسبات سرمایهدارانه ارتزاق میکنند، به بازتولید این مناسبات تعهد دارند و در محدودهی انضمامی–تاریخیِ کارکردشان و در حد ظرفیتهایشان، از مناسبات نظم جهانی مسلط پاسداری میکنند؛ و چگونه مهمترین وجه کارکرد محافظتیِ آنها از نظم مسلط در قالب راهبردها و سیاستهای فعالانهشان درجهت سرکوب و انقیاد تودههای فرودست و تحتستم (تلویحا پرولتاریا) تحقق مییابد. در اینجا همچنین باید به سویهی مهمی از کارکرد این دولتها در روند تکوین/تثبیتِ شکل اقتدارگرایانهی حکمرانی در نظم جهانیِ معاصر (و آتی) اشاره کرد: هر دو دستهی این دولتها – بهگواهیِ کارنامهی تاریخیشان – سازوکارهای انقیاد تودهها را ازطریق انسانزُدایی سیستماتیک از گروههای انسانی یا ارزشزُدایی سیستماتیک از حیات انسانها پیش بردهاند و همزمان در استمرار رویههای حاد خود آن را عادیسازی کردهاند. و از آنجا که این مشخصه – از دید من – جانمایهی فاشیسم است، هر یک از آنان – بهسهم خود – مسیرِ چرخشِ سرمایهداریِ آشوبزدهی معاصر بهسمت حکمرانیِ فاشیستیِ آینده را هموارتر کرده است. تصور میکنم تا همین حد برای نشاندادن اینکه این دولتها از منظر منافع تاریخی–جهانیِ پرولتاریا ماهیت همسانی دارند کافی باشد. خاطرنشان میکنم که وجود این خویشاوندیِ ماهوی لزوما منافاتی با تخاصمات این دولتها در سطح انضمامی–تاریخی ندارد؛ یعنی این تحلیل مبتنی بر وجود توطئهای برای تظاهر به دشمنی نیست. همچنین از خلال خط استدلالیِ فوق قاعدتا باید روشن شده باشد که چگونه این دولتها در پیشبرد کارکردها و اهدافشان متقابلا به کارکردهای یکدیگر وابسته بودهاند. در این معنا که تکوین و پیشبرد راهبردهای هر طرفْ متکی بر وجود پیشینیِ راهبردهای طرف مقابل (دشمن) بوده است. این «وابستگیِ دشمنانه» خصوصا در مناسبات میان دولتهای اسرائیل و جمهوری اسلامی و در تحولاتِ درونی هر یک از آنها قابل ردیابی است: در حالی که طی دهههای اخیر این دو دولتِ خُردهامپریالیست روند بلندی از تخاصماتِ پردامنه را بهزیان ستمدیدگانِ خاورمیانه رقم زدهاند، بهرغم همهی دشمنیها و تنشها و ستیزهاشان، نهایتا بر مدارِ نوعی وابستگیِ وجودیِ متقابل حرکت کردهاند، و در این مسیر مستمرا کارکردهای یکدیگر را تقویت کردهاند.
با همهی این اوصاف، آنچه همسانیِ ماهوی طرفینِ این جنگ را میپوشاند، تخاصمات دیرینهایست که طی دهههای متمادی در پروپاگاندای هر یک از دو طرفْ بهسان آنتاگونیسمی واقعی تصویرپردازی شده است؛ و طُرفه آنکه این تصویرپردازیِ واحد با مبانیِ ایدئولوژیکِ تماما متفاوتی انجام گرفته است: از داعیههای ضداستکباری، امپریالیسمستیزی و ضدصهیونیستیِ دولت ایران، و داعیههای دولت آمریکا (و وابستگانش) حول مبارزه با تروریسمِ دولتی (از جانب محور شرارت) و دفاع از حقوقبشر و حقوق زنان، تا داعیههای دولت اسرائیل در بازنمایی دولت ایران بهسان شری ماهوی و دشمن وجودی یهودیان و مردم اسرائیل. وقوع این جنگ بیگمان کارکردهای پیشینِ این تصویرپردازیها را به اوج رسانده است. اما در سوی دیگر، از دیرباز با دوگانهسازیهای کاذبی در ادبیات سیاسی گرایشهای راست و چپ مواجه بودهایم که در ساحت نظری و تحلیلی این شکاف و تخاصم را ماهوی و آنتاگونیستی جلوه میدهند. برای مثال، دوگانهی «استبداد– امپریالیسم» این کارکرد را داشته است که دولت مذهبی ایران را بهسان یک نظام حکمرانیِ غیرمدرن و تلویحا پیشاسرمایهدارانه در تقابلی ذاتی با دولت مدرن آمریکا (بهسان تجلیِ سرمایهداری پیشرفته و قدرت امپریالیستی) بازنمایی کند. بدینترتیب، چنین دوگانهای نهفقط دولت ایران را ورای مناسبات امپریالیستی حاکم بر نظم جهانی تصویر میکند، بلکه همپوشانیها و وابستگیهای دو طرف و کارکردهای خُردهامپریالیستیِ دولت ایران برای بازتولید نظم جهانی در منطقهی خاورمیانه را پنهان میدارد۵. حال آنکه شواهد تجربی متعددی از این رهیافت نظری–تحلیلی پشتیبانی میکنند که بخشی از کارویژههای خُردهامپریالیستیِ دولت ایران (مشخصا نظامیگری و راهبردهای ایدئولوژیک–نظامی) در منطقه، در بافتار تاریخیِ تشدید رویاروییهای بلوکهای امپریالیستی انجام گرفتهاند. برخی از تحلیلگران بر این باورند که جنگ اخیر را میباید در امتداد همین بافتار، بهسان تازهترین تجلیِ رویاروییهای هژمونیک قوای امپریالیستی خوانش کرد.۶
بنا بر آنچه در این بند گفته شد، تاکید بر جنگطلبی جمهوری اسلامی نه همارزسازی بازیگران صحنهی خونین جنگِ کنونی، بلکه یادآوری خویشاوندی کارکردی آنها در متن نظام واحدی از مناسبات جهانی سلطه و ستم و جنایت است؛ یادآوری آن است که هیچ یک از دوطرف این جنگ نسبتی با ستمدیدگان/پرولتاریا و سیاست مردمی ندارند؛ و اینکه در ستیز میان آنها که به هزینهی جان و حیات مادی فرودستان پیش میرود، جانبداری از یک سمت همانند آن است که از میان سلاخان خود (یا پاسداران نظم مسلط) یکی را انتخاب کنیم. و مهمتر از همه، مخالفت با همهی اضلاع جنگ حاضر و جنگطلبی از منظر منافع کلانِ تاریخی–جهانیِ پرولتاریا، رهیافتی ضروریست برای مقابله با شیوهی بازنمایی میناستریم از این جنگ، که با تکیه بر فراگیربودنِ عقلسلیم بورژواییْ این جنگ را همچون رویدادی قائمبهخود و گسسته از بافتار مناسبات جهانیِ سلطه و تحولات کلان تاریخی تصویرپردازی میکند. حال آنکه، در سوی مقابل، نقد مبتنی بر «همارزسازیِ» عاملان جنگ نیز درکی کمی (کمیتمحور) و پارهپاره از نظام جهانیِ سلطه عرضه میکند که کیفیت بازتولید آن را پنهان میدارد. حال آنکه فهم جنگ جاری در ایران و خاورمیانه مستلزم فهم کلیت مناسبات جهانی سلطه و کیفیت انداموار و درهمتنیدهی این مناسبات است. و اینکه، با نظر به پیامدها و بازتابهای جهانی این جنگ، ضدیت با جنگ از چنین منظریْ لازمهی روشنگری انتقادی دربارهی درهمتنیدگیِ مناسبات سلطهی جهانی – در سپهر عمومی – است.
۵. کنش ضدجنگ و تنگنای واکنشگریِ سیاسی
بنا بر استدلالهای بند فوق، هر تحلیلی دربارهی جنگ جاری میباید از پیوستگی ساختاری آن با «رژیم جهانی جنگ» و مناسبات ستیزندهی میان بلوکهای امپریالیستی عزیمت کند. با این همه، رویکرد مورد نقد در این نوشتار، در موضعگیریاش نسبت به این جنگ، آن را از بافتار تاریخی–جهانیاش جدا کرده و صرفا همچون تهاجم نظامی یکبارهی قوای امپریالیستی به قلمرو ایران جلوه میدهد. چنین تصویری مستلزم آن است که این جنگ از دینامیک رژیم جهانی جنگ منتزع شود؛ و جمهوری اسلامی نیز از بافتار جهانی مناسبات سلطهی امپریالیستی۷ منتزع شود و کمابیش در جایی بیرون از جهانِ تاریخی نشانده شود. واضح است که بسیاری از حاملان این دیدگاه قائل به چنین انتزاعی نیستند. پس میتوان پرسید چرا نسبت به آن بیتوجهاند؟ شاید بخشی از پاسخ این باشد که آنها بیش از حد خود را به مقابله با بخشی از پروپاگاندای دولتهای غربی و اسرائیل، که از شر–نَماییِ جمهوری اسلامی برای پیشبرد ماشین جنگی استفاده میکند، مقید کردهاند و – بر پایهی همین رهیافت – جمهوری اسلامی را در پرانتز قرار میدهند تا – بهزعم خود – به این پروپاگاندا دامن نزنند و بهاینطریقْ سوخترسانِ ماشین جنگیِ امپریالیسم نباشند.
چنین انگیزهای فینفسه موجه است و رویکرد برآمده از آن وقتی قابل فهمتر میشود که بهخاطر بیاوریم: مدیای جریان اصلی و گفتارها و جریانات وابسته به دولتهای آمریکا و اسرائیل، از جمله طیف جنگطلبِان دوآتشهی ایرانی، چگونه بیمحابا واقعیات را تحریف میکنند (دروغ میگویند)، بر طبل جنگطلبی میکوبند؛ چگونه اهداف و سیاستهای سلطهجویانه و قدرتمدارشان را بهمدد جایگاه فرادستشان در جنگ روایتها پیش میبرند؛ چگونه فجایع ضدبشریِ همبسته با چنین سازوکارها و سیاستهایی از فرط تکرار، و بهمیانجیِ تکثیر گفتارهای توجیهگر، در سطحی فراگیر نرمالیزه شدهاند و کماکان میشوند (نظیر نسلکشی در غزه) ؛ و اینکه بهطور کلی – و بدون هرگونه استعاره و اغراقی – چگونه با شرارتی سازمانیافته در سطح جهانی–تاریخی مواجهیم که عمدتا تحت هژمونی بلوک غربی امپریالیسم جهانی پیش میرود و عادیسازی میشود. مشخصا، در پیوند با جنگ هولناک جاری، از نزدیک شاهد بودهایم که چگونه طی پروژهای هدفمند و بهمیانجی رسانههای جنگ (خصوصا تلویزیون ایران اینترنشنال، بخش فارسی ارتش اسرائیل و غیره)، طرح تهاجم نظامی به ایران بهمنزلهی مسیر رهایی به انبوه میلیونی مخاطبان مستاصل ایرانی فروخته شد؛ و اینکه چگونه آن بمباران گفتاری سرانجام به بمباران واقعی غیرنظامیان و زیرساختهای ضروریِ حیات جمعی بدل شد؛ و اینکه چگونه در روند گسترش ابعاد این جنگْ چشمانداز صهیونیستی غزهسازی از ایران اینک – بهطور هولناکی – به چشماندازی محتمل بدل شده است.
همهی این فاکتها، با نظر به روند عینیِ هولناک رویدادهای جنگ، حاکی از آناند که مقابله با پروپاگاندای ماشین جنگی امپریالیسم (مشخصا آمریکا و اسرائیل و وابستگانشان) ضرورتی حیاتی برای تدوین استراتژی و کنش ضدجنگ است. با این حال، مساله این است که هر شکلی از مقابله با این پروپاگاندای سیستماتیک لزوما موجه و موثر نیست. در عمل، مقابلهی طیفی از نیروهای چپ با پروپاگاندای جنگطلب اغلب بهسمت واکنش صرف (و لاجرم یکسویه و نارسا) گرایش داشته است۸. اگرچه شواهدی که بالاتر برشمرده شدند، پیدایش چنین گرایشی را قابلفهم میکند، اما آن را موجه نمیدارد. چون واکنشگری، بهدلیل تکسویگیهای ناگزیرش، نمیتواند بهجای سیاست چپ نشانده شود یا راهنمایی برای تنظیم استراتژیِ چپ باشد. از دلالتهای مشخص این یکسویگی یکی نادیدهگرفتن این واقعیت ساده است که پروپاگاندای جنگ عموما دو سر دارد؛ گیریم ناهموزن و نامتقارن: همانگونه که در پروپاگاندای دولتهای اسرائیل و آمریکا کشتار و ویرانی هرچه گستردهتر در «بیغولهای بهنام ایران» با ادبیاتی الهیاتی رنگآمیزی و توجیه و زمینهسازی میشود، پروپاگاندای جنگطلب جمهوری اسلامی هم گفتاری الهیاتی و ناسیونالیستی را دستمایهی راهبرد جنگیِ «حماسی»اش قرار داده است؛ راهبردی جنونآمیز و معطوف به بقای نظام، که در محاسبهی تبعاتشْ جان و سرنوشت مردم هیچ جایگاهی ندارند.
هر قدر هم که پروپاگاندای طرف غربی (و حامیان خودفروخته و/یا مجنوناش) تحریفگر و دروغپرداز باشد، نمیتوان فراموش کرد که بدون جهنم تاریخی یا بنبست خونینی که جمهوری اسلامی طی دههها بر مردمان ایران تحمیل کرد، مسیر پرفریبِ ترسیمشده توسط این پروپاگاندا (بهسان راه رستگاری) نمیتوانست این چنین باورپذیر شود. هر قدر هم که عملکرد ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل وحشیانه و انسانستیز و خشمآور باشد؛ و هر قدر هم که موازنهی قدرت میان دو قطب متخاصم جنگ جاری نابرابر باشد، مقابله با پروپاگاندای جنگی نمیتواند تمامیِ فاعلیت این جنگ فاجعهبار را به یک طرفِ تخاصم نسبت دهد و کارکرد پروپاگاندای طرف مقابل را نادیده بگیرد. مشخصا پایاندادن به جنون جنگ، جنونی که در رویکردهای هر دو طرف رزنانس مییابد، نمیتواند با حذف جمهوری اسلامی از آماج استراتژی ضدجنگ محقق شود. افزون بر این، استراتژی و سیاست ضدجنگ بیگمان مولفههای متعددی دارد که مقابله با پروپاگاندای جنگطلبانه (خصوصا پروپاگاندای آمریکایی–اسرائیلی بهسان قوای بالادست) تنها یک مولفهی آن است. درنتیجه، تعیین شیوهی این مقابله منوط به هماهنگی و سازگاری آن با سایر مولفههاست. بهبیان دیگر، مقابلهجویی با پروپاگاندای جنگطلبانه هر قدر هم ضروری باشد، بهتنهایی نمیتواند شالودهی بناکردن استراتژی ضدجنگ باشد.
با این حال، یکی از دقایق تلخ وضعیت جاری آن است که گسترش ابعاد فاجعهبار جنگِ، در کنار تشدید پروپاگاندای جنگطلبِ و تحریفگر دولتهای اسرائیل و آمریکا و حامیانشان، حقانیت سیاسی و اخلاقی رویکرد یادشده را – دستکم – نزد حاملان فعالِ آن باورپذیرتر جلوه میدهد؛ و در نتیجه، نزد آنان، بازشناسی طنین متقابل گفتار جنگطلبی از سوی دولت ایران و پیامدهای شوم این رزُنانس برای مردمان ایران و خاورمیانه۹ دشوارتر میشود: بهموازات افزایش تبعات فاجعهبار جنگ برای مردمان ایران (و لبنان)، کشتار و نابودسازی سیستماتیک در قلمرو ایران توسط ماشین جنگی آمریکا–اسرائیل بهسانِ وجه مهمی از این جنگ نابرابر و تحمیلی آشکارتر شده است. با نظر به شرایط وخیمی که عمدتا این وجه از ماهیت جنگِ جاری را برجستهتر میکنند، فهم این جنگ بهسان بازتابی از نظام سلطهی جهانی هر دم دشوارتر میشود؛ خصوصا که در سطح پدیداریْ در یک سوی این ستیز هولناک دولتی ضعیفتر قرار دارد که مورد تهاجم نظامی قرار گرفته است؛ و در سوی دیگر، نیروی مهاجمی که از قدرت کشتار و تخریب بهمراتب بزرگتری برخوردار است؛ و ضمنا سوابق بسیار شومی در کاربست این قدرت دارد. مواجهه با این وضعیت، از منظری سوبژکتیو، مولدِ ترکیب پیچیدهای از رنج، دریافت بیعدالتی، حس ناتوانی۱۰، و خشم اخلاقیِ انباشته است، که ثقل تحملناپذیرِ آنْ فضای ادراک را قطبیده میکند. دوقطبیشدن فضای ادراک، و تشدید آن در سپهر سیاسی و رسانهایِ پیرامون، محرکِ گرایشی الهیاتی به تفکیک خیر و شر است. ولی از آنجا که در کانتکست مشخص نیروهای دو سر این جنگ دشوار بتوان قطبهای خیر و شر را پیکریابی کرد، گرایش به « تفکیک شر بزرگتر و شر کوچکتر» پیدا میشود. رشد چنین گرایشی – بهنوبهی خود – زمینهی پیدایش رویکردهای دولتمحور نسبت به این جنگ را فراهم آورده است. در حالی که رویکرد اردوگاهگراییِ متعارف (کمپیسم) بر جانبداری از دولتهای خیر در ستیز ضدامپریالیستیِ آنها با قطب جهانی شر استوار است، بهنظر میرسد که رویکرد مورد نقد در این نوشتار ستیزهای قدرت در نظم جهانیِ معاصر را بر پایهی تقابل قطب اصلی شر (شر قاهر) و نیروها/دولتهای کمتر شر درک میکند؛ و از چنین منظری، با تمرکز انتقادی/اعتراضی بر شر اصلی، در عمل شر کوچکتر را در پرانتز قرار میدهد. بدینترتیب، مخالفت رویکرد یادشده با جنگ، به نفی انتزاعی امپریالیسم–صهیونیسم گرایش مییابد؛ بیآنکه جنگ حاضر در بافتار کلیت مناسبات امپریالیستی تصویر گردد؛ و بیآنکه مابهازای انضمامی ضدیت با امپریالیسم و صهیونیسم در پهنهی واقعی حیات ستمدیدگان، که هیولای جنگ مرکز ثقل آن است، معلوم گردد۱۱. چنین رویکردی، با اینکه یحتمل بسیاری از حاملانش با اردوگاهگراییِ کلاسیک زاویه دارند، در ساحت تحلیلیْ با روایتهای کمپیستی قرابتهایی مییابد؛ و نهایتا، در ساحت استراتژی و پراتیک ضدجنگْ – خواهناخواه – همپوشانیهای قابلتوجهی با رویکردهای کمپیستی مییابد. بههمین دلیل، گرایش به «تفکیک شر بزرگتر و شر کوچکتر» (و نگاه دولتمحور همبسته با آن) را میتوان ذیل رویکردهای نوکمپیستی قرار داد. چنین گرایشی همچنین زمینهساز پرورش سوبژکتیویتیهی دیگری از دل تجربهی هولناک این جنگ بوده است که به خوانشی ناسیونالیستی از وضعیت گرایش یافته است: «ایران در مصافی نابرابر و ظالمانه در مقابل دشمنان بیرونیاش». زمینههای پیدایش این خوانش هرقدر هم قابلدرک باشد، عدم مواجههی انتقادی با آن میتواند به پذیرش (تلویحی یا تصریحیِ) رویکرد ناسیونالیستیِ «جنگ میهنی» بیانجامد.
جمعبندی: مقاومت ضدجنگ در پرتو حیات و فاعلیت ستمدیدگان
رویکردی که در مخالفت با جنگ جاری در ایران تنها نقش نیروی مهاجم خارجی را برجسته میکند با نادیدهگرفتن شیوهی بازتولید «رژیم جهانی جنگ» خواهناخواه به منطق دوقطبیِ مقایسهی شر کمتر و شر بزرگتر (در سطح پدیداری) گرایش مییابد و در امتداد کمیسازیِ شرْ نهایتا در دام بینش دولتمحور و درک ژئوپولتیکی از جنگ/سیاست گرفتار میشود. این گرفتاری البته پایهای عینی در مختصات شوم واقعیت جاری دارد: تداوم و تشدید وضعیت فاجعهبار جنگ، با برانگیختن توامان حس استیصال و خشم اخلاقی، محرک نوعی از «کنشگری»ست که بر تصویری بیواسطه از «دشمن» تکیه دارد (رویکرد «واکنشگری»). در هر حال، چنین رویکردی هر قدر هم که در پس هر گزاره، ترمها و شعارهای پیکار طبقاتی را تکرار کند قادر به جهتگیری طبقاتی نخواهد بود. چون استراتژی و سیاست ضدجنگ اگر بر شالودهی درک طبقاتی استوار باشد، میباید از فهم انتقادی کل ماشین جهانی جنگ (بر پایهی اقتصادسیاسی سرمایهداری جهانی) عزیمت کند. از چنین منظری، منافع و سرنوشت پرولتاریا در تقابل با کلیت «رژیم جهانی جنگ» و بازیگران دولتیِ آن قرار میگیرد؛ فارغ از داعیههای حقانیتِ بازیگران جنگ. مواجههی رادیکال با این جنگ و روایتهای بورژوایی و دولتمحور از آن، نیازمند پرورش روایتی از منظر ستمدیدگان است. چون تنها چنین رویاتی قادر است ضرورت مقاومت در برابر نظامیشدن فزآیندهی حیات اجتماعی و سیاسی را بازشناسی کند و سوژههای این مقاومت را تقویت کند. با نظر به آرایش کنونی نیروهای اجتماعی و سیاسی و نیز ناتوانیِ تاریخیِ مفرط سیاستِ چپ، روشن است که تودههای تحتستم – در مقایسه با دولتها و بلوکهای امپریالیستیِ دخیل در این جنگ – فاعلیت ناچیزی در فرایند بیواسطهی این جنگ دارند. اما از آنجا که تنها مرجع و تکیهگاه سیاست چپ – قاعدتا – همین تودههای تحتستم و فاعلیتزُدودهاند، هر استراتژی و سیاست ضدجنگ در پهنهی پرمخاطرهی پیشِ رو میباید بر پایهی منافع حیاتی آنان و رشد امکانات سوژگی آنان بنا شود. در وضعیت کنونی، با توجه به موازنهی نابرابر امکانات نیروهای مردمی و ضدمردمی، محتمل است که تقویت روایت ضدجنگ تاثیر مستقیم و چشمگیری در پایاندادن فوری به این جنگ نداشته باشد. اما لازمهی پرورش نیروییست که بتواند در فضای تاریخی خُردکنندهی پیامدِ این جنگْ فرآیند مقاومت جمعی را بازسازی کند.
در موقعیت بحرانیِ حاضر، پرسش این است که ابعاد این جنگ تا کجا گسترش خواهد یافت؟ تا همینجا شواهد متعدد گواهی میدهند که این جنگ برای حاکمان ایران (همانند دولتهای طرف مقابل) نعمت بوده است. اما حاکمان فعلی جمهوری اسلامی برای برخورداری از ثمرات این نعمت در نسخهی جدید جمهوری اسلامی تا کجا قادرند/مایلند این جنگ را ادامه بدهند؟ بهبیان دیگر، حد تابآوری جمهوری اسلامی چه نسبتی با آستانهی فروپاشی حیات اجتماعی دارد؟ بهنظر میرسد استقامت فعلی حاکمان جمهوری اسلامی در این «نبرد بقاء» دستکم بر پایههای سهگانهی زیر بنا شده است: یکی فرهنگ شهادتطلبیِ شیعی نزد طیفی از همراهان نظام در سطوح نظامی و سیاسی؛ دومی، امکان عینی تاثیرگذاری مختلکننده بر اقتصاد جهانی ازطریق تهدید تنگهی هرمز؛ و سومی، راهبردهای بلوک شرقی قوای امپریالیستی (روسیه و چین) در این جنگ از طریق مداخلات ضمنی و پشتیبانیهای آشکار و پنهان از ماشین جنگی جمهوری اسلامی. اما واقعیت مشهود این است که حاکمان جمهوری اسلامی سرنوشت مردمان قلمرو ایران را به سرنوشت نظام سیاسیِ حاکم گره زدهاند. حیات و آتیهی مردمان تحتستم ایران در عین اینکه زیر آوار بمبها و موشکهای دشمنان مهاجم قرار دارند، همزمان در عملیات انتحاریای که حاکمان ایران برای نحوهی پیشبرد جنگ (و بقای خود) انتخاب کردهاند بهمعنای واقعی گروگان گرفته شده است. و دستکم از همین منظر، میتوان دریافت که چرا مبارزه علیه این جنگ نمیتواند محدود به مهاجمان بماند و جمهوری اسلامی را در پرانتز بگذارد. خرسندی ضمنی (و برحق) از چشمانداز شکست نظامی و ژئوپولتیکی آمریکا–اسرائیل در اثر شیوهی ایستادگی بیمحابایِ جمهوری اسلامی میتواند ماهیت مصیبتبار فرآیندی که مردمان ایران تا تحقق نهایی این چشمانداز باید متحمل شوند را کمرنگ کند.
از جنبش مشروطه تاکنون مداخلات امپریالیستی خارجی همواره فرآیند مبارزات مردمان جغرافیای ایران برای دستیبابی به آزادی و برابری و عدالت اجتماعی را مختل کردهاند. جنگ جاری، در کنار تهاجم مستقیم به حق حیات و شالودههای حیات مادی و اجتماعی مردمان ایران، حق اساسی آنان برای تعیین سرنوشت سیاسیشان را تماما زیرپا گذاشت و امکانات تحقق آن را تا اطلاع ثانوی نابود کرده است. مخالفت با این کارکرد مشخص جنگ، لازمهی دفاع از فاعلیت مردمان ایران در تعیین تکلیف مستقیم با جمهوری اسلامی (حق تعیین سرنوشت) است. اما مخالفت با مداخلهی نظامیِ خارجی همچنین مستلزم مبارزه با کلیت عواملیست که مسیر عینیِ تحقق این جنگ و کارکردهای آن را همواره کردهاند و پیامدهایش را تا مرزهای هولناکی وسعت بخشیدهاند. جمهوری اسلامی بیگمان عامل تاریخیِ بسیار مهمی در این بسترسازی بوده است. چرا که – از یکسو – در کورانِ تاریخیِ منازعات بینا–امپریالیستی، راهبرد بقای خود را بر ایفای نقش «ژاندارم منطقهایِ» بلوک شرقیِ امپریالیسمْ استوار کرده است (بهسان سلاحی راهبردی در زرادخانهی بلوک شرقی)؛ و از سوی دیگر، بنا به ماهیت ضدمردمی و مرگبنیادش باکی از پیامدهای عمومیِ جنگ ندارد. بر این اساس، در کنار کلیت مناسبات امپریالیستی، جمهوری اسلامی نیز باید – بیلکنتْ – یکی از آماج کنش ضدجنگ باشد.
* * *
پانویسها:
۱ برای آنکه از پرسش جمهوری اسلامی دور نشویم بحث دربارهی پرسش خویشاوند آن، یعنی «پرسش حماس» در بافتار جنبش همبستگی با فلسطین، را به متن دیگری میسپارم.
۲ برای نمونه رجوع کنید به:
نیما صبوری: «تاملی دربارهی همبستگی انقلابی با عاملان کشتار جمعی – با نگاهی به زمینهها و تجلیهای کمپیسم در پهنهی ایران»،
کارگاه دیالکتیک، ۸ بهمن ۱۴۰۴.
۳ آرمین خامه: «جنگ و داوری اخلاقی: نقدی بر مقصر جمهوری اسلامیست»؛ رادیو زمانه، ۴ فروردین ۱۴۰۵. [خاطرنشان میکنم که اگرچه تلاش نویسنده برای نشاندادن پیچیدگی داوری اخلاقی دربارهی فاعلیت جنگِ جاری در خورِ ارجگذاریست، ارجاع به این متن به معنای تایید مضمون آن نیست. از آنجا که در نوشتار حاضر مجالی برای بررسی انتقادی این مطلب نیست، به ذکر همین حد بسنده میکنم که با روششناسی تحلیلی/تجربهگرایانهی متن موافق نیستم و – طبعا– با بخش عمدهای از نتایج آن نیز همدلی ندارم.]
۴ اگر کارکرد نهایی جنگها و جنگافروزیهای امپریالیستی را از منظر تسهیل زمینههای انباشت میلیتاریستی ارزیابی کنیم، در آنصورت دشوار بتوان گفت ایالات متحده در جنگ علیه عراق یا افغانستان و غیره بازنده بوده است. از منظر سیاسی، روسای جمهور وقت آمریکا بهدلیل اتکا به شواهد کاذب یا عدم توفیق در تحقق وعدههاشان به شهروندان آمریکا با رسوایی سیاسی روبرو شدند، اما نفس وقوع این جنگها و سرازیرشدن میلیاردها دلار از بودجهی دولتی بهسمت صنایع و اقتصاد تسلیحاتی موجب شکوفایی انباشت میلیتاریستی بود؛ دستاوردی که سرمایهی جهانی (بهطور کلی) و سرمایهی آمریکایی (بهطور مشخص، برای حفظ هژمونیاش بر سرمایهداری جهانی) نیازمند آن بود. از همین منظر، میتوان گفت فارغ از نتایج سیاسی و نظامی و ژئوپولتیکیِ جنگ جاری، و رسوایی محتمل برای دولت ترامپ، سرمایهی جهانی (بهزیانِ پرولتاری جهانی) برندهی اصلی این جنگ خواهد بود. بهعنوان نمونه، هفتهی گذشته با تصویب مجالس کنگره و سنای ایالات متحده، بنا شد دولت آمریکا مبلغ ۲۰۰ میلیارد دلار بودجهی اضافی برای پیشبرد جنگ دریافت کند. یعنی تنها در یک قلم متاخر ۲۰۰ میلیارد دلار از مالیات طبقهی کارگر به کام صنایع تسلیحاتی (انباشت میلیتاریستی) میرود.
۵ برای مثال، نگاه کنید به:
نیما صبوری: «دربارهی سایهروشنهای همزیستیِ استبداد و امپریالیسم»، کارگاه دیالکتیک، ۱۸ اسفند ۱۴۰۴.
۶ برای نمونه نگاه کنید به:
دیوید مکنالی: «جنگهای ترامپ بر سر مواد خام»، کارگاه دیالکتیک، فروردین ۱۴۰۵.
David McNally: Trumps Rohstoffkriege, Zeitschrift Luxemburg, 16. Apr. 2026.
7 ترم امپریالیسم در فرهنگ سیاسی مسلط بر جامعهی متاخر ایران تا حدی جایگاهی دافعهانگیز یافته است: از یکسو، در بافتار تاریخیِ چپهراسیِ نولیبرالی و فوبیای انقلاب ۵۷، بهعنوان مفهومی متعلق به سنت سیاسی چپ و همبسته با تاریخ انقلاب ۵۷، اعتبار عمومیاش مخدوش شده است. و مهمتر از آن، نفرتِ عمومیِ برحق از داعیههای ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی و گفتار منحط «چپ محور مقاومت»، دامن خود این ترم را هم گرفته است. با این همه، یک آموزهی عمومیِ جنگ فاجعهبار جاری قاعدتا باید این باشد که خطر عینی مناسبات امپریالیستی (در معنای عام آن) از رگ گردن به ما نزدیکتر است. اینکه این موقعیتِ تاریخی چه فهمی از مناسبات امپریالیستی (و امپریالیسمستیزی) را در جامعهی ایران تقویت کند، خود میدان منازعهی گفتارهای دولتی و گفتارهای چپ انقلابیست.
۸ برای روشنتر شدن منظورم از «رویکرد واکنشی» مثالی میآورم: میدانیم که پروپاگاندای بلوک امپریالیستی مهاجم بخشا ادعا میکند که این تهاجم نظامی همچنین بهقصد کمک به رهایی مردمان ایران انجام گرفته است. یک رویکرد واکنشیِ صرف، برای «مقابله» با این پروپاگاندا این رهیافت را پیش میگذارد که برای دامننزدن به این پروپاگاندا لازم است مخالفتِ سیاسیمان با جمهوری اسلامی یا کارکرد راهبرد جنگطلبانهیِ جمهوری اسلامی در جنگ جاری را عجالتا در پرانتز بگذاریم.
۹ رویکردهای جنگطلبانهی جمهوری اسلامی، چه پیش از شروع این جنگ و چه در خلال آن، را در خوشبینانهترین نگاه میتوان همانند «استقبال از شطرنج با گوریل، به هزینهی مردم» توصیف کرد.
۱۰ این حس ناتوانی فردی (استیصال) عمدتا از غیاب توان فردی یا امکانات جمعی برای مقابله با عوامل بیعدالتی یا دستکم کاهش رنج فردی یا رنجهای تحمیلشده بر مردم ناشی میشود.
۱۱ نارساییهای روششناسانه و بازدارندگیهای این رویکرد در فهم استراتژی ضدجنگ در سایهی وزن فزآیندهی خشم اخلاقی و رتوریک رادیکال در نکوهش امپریالیسم و صهیونیسم و تسویهحساب با جنگطلبان/سلطنتطلبان، همچنان پنهان میمانند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.