(تحلیل موردی: کنگره آزادی ایران در لندن)
شاهو حسینی
در بسیاری از صورتبندیهای سیاسی معاصر، “آزادی” بهجای آنکه بهمثابه چهارچوبمفهومی صریح، قابل تعریف، باهویت مشخص و قابل سنجش به کار رود، در وضعیت نامتعین و باز نگه داشته میشود. این نامتعینی در ظاهر با این توجیه همراه است کە اولا بدیهی، روشن و آشکار فرض میشود و دوما امکان همزیستی و همنشینی مطالبات متکثر را فراهم میسازد، اما در سطح تحلیلی، پیامد آن کاهش وضوح مفهومی و تضعیف ظرفیت انتقادی خود مفهوم آزادی است. به بیان دیگر، آزادی از یک مفهوم هنجاری قابل داوری، به یک دال سیال و چندپذیرش تبدیل میشود که مرزهای معنایی آن دائما میان مدلولهای بەشدت متعارض قابل جابهجایی است.
در چنین وضعیتی، آزادی دیگر کارکرد یک معیار سیاسی روشن برای ارزیابی ساختار قدرت را از دست میدهد و به یک فضای زبانی انعطافپذیر بدل میشود که در آن، نیروهای سیاسی میتوانند برداشتهای متعارض و حتی ناسازگار خود را ذیل یک عنوان واحد صورتبندی کنند. نتیجه این وضعیت، نه افزایش شفافیت سیاسی، بلکه تولید نوعی ابهام ساختاری است که امکان تحریف مفهومی، جابهجایی معنایی و استفاده ابزاری از مفهوم آزادی را افزایش میدهد. از این منظر، مسئله اصلی نه صرفا تنوع برداشتها از آزادی، بلکه فقدان حدود مفهومی روشن و قابل دفاع برای آن است. این فقدان مرز، باعث میشود آزادی از یک مفهوم انتقادی و قابل ارزیابی، به یک ابزار ایدئولوژیک تبدیل شود که قابلیت بسیج سیاسی دارد، اما فاقد معیارهای روشن برای سنجش ادعاهای مطرحشده ذیل آن است. در نتیجه، آزادی به جای آنکه امکان نقد قدرت و گسترش فضای سوژەگی را تقویت کند، در بسیاری موارد خود به بستری برای بازتولید ابهام در سطح سیاست، ابژەگی و تمامیتخواهی تبدیل میشود.
در کنگره آزادی ایران در لندن، این وضعیت بهصورت برجسته قابل مشاهده بود. در این فضا، “آزادی” بهعنوان دال مرکزی به کار رفت، اما بدون آنکه به یک صورتبندی مفهومی،ادراکی و مشترک، دقیق و نهادی از آن دست یافته شود. این امر موجب شد که آزادی نقش یک چارچووب گنگ و کلی را ایفا کند که طیف گستردهای از مطالبات متضاد را در خود جای میدهد، بدون آنکه امکان تفکیک روشن میان آنها فراهم باشد. در نتیجه، بهجای شکلگیری یک پروژه سیاسی مشخص بر مبنای تعریف روشن از آزادی، با نوعی همنشینی مفهومی مواجه شدیم که در آن، آزادی به سطح یک زبانوشعار پوپولیستی ومشترک مبهم برای تجمیع نیروهای سیاسی تنزل یافت. این وضعیت، اگرچه در کوتاهمدت بەظاهر امکان یک شبەهمگرایی سیاسی را ایجاد کرد، اما در بلندمدت باعث تضعیف بنیان مفهومی سیاست و افزایش ظرفیت سوءتفسیر و مصادره معنایی میشود.
در این چارچوب، مسئله “سهمخواهی از قدرت” نیز نه لزوما بر پایه یک نظریه صریح از آزادی، بلکه در پیوند با ایدئولوژیهای متعارض و بازنمایی سیاسی شکل میگیرد. این گفتمانها، بهجای آنکه مکمل یک تعریف روشن از آزادی باشند، در بسیاری موارد جایگزین آن میشوند و نقش توجیهگر مطالبات سیاسی را بر عهده میگیرند. در نتیجه، رابطه میان آزادی، عدالت و قدرت دچار عدمشفافیت ساختاری میشود و امکان ارزیابی انتقادی ادعاهای سیاسی کاهش مییابد.
در نتیجە نامتعین نگهداشتن مفهوم آزادی، به جای آنکه صرفا یک استراتژی برای گشودگی سیاسی باشد، میتواند به یک پروبلم و چالش نظری و سیاسی تبدیل شود؛ زیرا این نامتعینی، ظرفیت مفهوم آزادی را برای ایفای نقش انتقادی کاهش داده و آن را به بستری برای ابهام، تحریف و استفادههای متناقض تبدیل میکند. از این منظر، نقد اصلی متوجه نەتنها متوجە اختلاف بر سر آزادی، که متوجە ساختار گفتمانیای هم است که این اختلاف را بدون امکان حل مفهومی پایدار، دائما بازتولید میکند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.